تابوت
لغتنامه دهخدا
تابوت . (ع اِ) صندوق چوبی ، صندوق مرده . (غیاث اللغات ). ظرف صندوق مانند که میت را در آن گذاشته به قبرستان برند. (فرهنگ نظام ). صندوق جنازه و آنچه در تربت میدارند. (آنندراج ). صندوق چوبی برای مرده (از المنجد). صندوق ، اصله تابو سکنت الواد فانقلبت هاء التانیث تاء ولغة الانصار التابوه بالهاء(منتهی الارب ). صندوقی که مرده را در آن نهند، ظرفی چوبین که مرده را با آن به گورستان برند. صندوق چوبی یا فلزی که جسد مرده را در آن گذارند و سپس روی آنرا می پوشانند، ج ، توابیت . (مهذب الاسماء) :
تراشید تابوتش ازعود خام
برو بر زده بند زرین ستام .
بپوشید بازش بدیبای زرد
سرتنگ تابوت را سخت کرد.
ز تیماراو بد دلش بر دو نیم
یکی تنگ تابوت کردش ز سیم .
بتابوت زرینش اندر نهاد
تو گفتی زریر از بنه خود نزاد.
تراتنگ تابوت بهر است و بس
خورد رنج تو ناسزاوار کس .
سقف گفت ما بندگان توایم
نیایش کن پاک جان توایم
که این دخمه پر لاله باغ تو باد
کفن دشت شادی و راغ تو باد
بگفتند و تابوت برداشتند
ز هامون سوی دخمه بگذاشتند.
روانت گر از آز فرتوت نیست
نشست تو جز تنگ تابوت نیست .
نخست آنکه تابوت زرین کنید
کفن بر تنم عنبر آگین کنید.
برومش فرستاد شاپور شاه
بتابوت و از مشک بر سر کلاه .
سر نیزه و گرز خم داده بود
همه دشت پرکشته افتاده بود
بسی کوفته زیر نعل اندرون
کفن سینه ٔ شیر و تابوت خون .
نه تابوت یابم نه گور و کفن
نه بر من بگرید کسی زانجمن .
پشوتن همی رفت گریان براه
پس و پشت تابوت و اسپ سیاه .
خروشان بزاری و دل سوگوار
یکی زر تابوتش اندر کنار.
خروشی بزاری و دل سوگوار
یکی سیم تابوتش اندر کنار.
بتابوت زر اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندرمیان .
ز تابوت زر تخته برداشتند
که گفتار او خیره پنداشتند.
ز تابوت چون پرنیان برکشید
سر ایرج آمد بریده پدید.
کنون چون زمان وی اندر گذشت
سرگاه اوچوب تابوت گشت .
که بهر تو این آمد از رنج تو
یکی تنگ تابوت شد گنج تو.
خروشی بر آمد از آن سوگوار
یکی زر تابوتش اندر کنار.
تو رنجی و آسان دگر کس خورد
سوی گور و تابوت تو ننگرد.
همی آرزو گاه و شهر آمدش
یکی تنگ تابوت بهر آمدش .
سپه پیش تابوت می راندند
بزرگان بسر خاک بفشاندند.
چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسب زرین لگام .
سر تنگ تابوت کردند سخت
شد آن سایه گستر دلاور درخت .
چون جای دگر نهاد می باید رخت
نزدیک خردمند چه تابوت و چه تخت .
چون خوارزمشاه فرمان یافت ممکن نشد تابوت و جز آن ساختن . (تاریخ بیهقی ). گفتند شما بشستن وتابوت ساختن مشغول شوید. (تاریخ بیهقی ).
تنت گور است و پا لحد و دلت تابوت و جان مرده
فراغت روضه ٔ خرم مشقت دوزخ یزدان .
گر رسیدی دست غسلش ز آب حیوان دادمی
بلکه چون اسکندرش تابوت زرفرمودمی .
سرتابوت بازگیر و ببین
که چه رنگ است آنچه پیکر اوست .
بگذاریم زر چهره ٔ خاقانی را
حلی آریم و بتابوت پسر بربندیم .
پای تابوت تو چون تیغ بزر درگیرم
سرخاک تو چو افسر بگهر در گیرم .
تابوت او چه عکس فکنده ست بر شما
کز اشک رخ چو تخته ٔ او غرق زیورید.
تابوت او که چارفلک بر کتف برند
بر چار سوی مهلکه یکره بر آورید.
آنچه مادر بر سر تابوت اسکندر نکرد
من بزاری بر سر تابوت او بنمودمی .
این توانید که مادر بفراق پسر است
پیش مادر سر تابوت پسر بگشایید.
پیش کان گوهر تابنده بتابوت کنید
تاب دیده بدو یاقوت و درر باز دهید.
سر تابوت مرا باز گشائید همه
خود ببینید و بدشمن بنمائید همه .
سرتابوت شاهان را اگر در گور بگشایند
فتاده در یکی کنجی دوپاره استخوان بینی .
خاک تب آرنده به تابوت بخش
آتش تابنده به یاقوت بخش .
که آن ناجوانمردبرگشته بخت
که تابوت بینم منش جای تخت .
اولش مهد و آخرش تابوت
در میان جستجوی خرقه و قوت .
کفن بیاور و تابوت جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار.
- امثال :
تو کی مردی ما تابوت حاضر نکردیم . || جایی که در آن بقایای اجساد پاکان و اولیأاﷲرا در آن نگاهداری کنند. (دزی ج 1 ص 138). || گویا ظرفی چوبین که بدان خاک و خشت و جز آن میکشیده اند :
کنون کنده و سوخته خانه هاشان
همه باز برده به تابوت و زنبر.
|| ساختمان کوچک و مستطیل چوبین که برسقف گوری سازند. (دزی ج 1 ص 138). || (عربی مستحدث ) نوعی ماشین آبی . (دزی ج 1 ص 138). || صندوقی که موسی علیه السلام چون حرب کردی آنرا پیش داشتی . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). || آنچه یهودان تورات در آن نهند. (السامی فی الاسامی ). آن جای که تورات در آن نهند. رجوع به تابوت عهد شود. || صندوقی که حق تعالی به آدم فرستاد و در آن صورت انبیاء علیهم السلام بود.
تراشید تابوتش ازعود خام
برو بر زده بند زرین ستام .
بپوشید بازش بدیبای زرد
سرتنگ تابوت را سخت کرد.
ز تیماراو بد دلش بر دو نیم
یکی تنگ تابوت کردش ز سیم .
بتابوت زرینش اندر نهاد
تو گفتی زریر از بنه خود نزاد.
تراتنگ تابوت بهر است و بس
خورد رنج تو ناسزاوار کس .
سقف گفت ما بندگان توایم
نیایش کن پاک جان توایم
که این دخمه پر لاله باغ تو باد
کفن دشت شادی و راغ تو باد
بگفتند و تابوت برداشتند
ز هامون سوی دخمه بگذاشتند.
روانت گر از آز فرتوت نیست
نشست تو جز تنگ تابوت نیست .
نخست آنکه تابوت زرین کنید
کفن بر تنم عنبر آگین کنید.
برومش فرستاد شاپور شاه
بتابوت و از مشک بر سر کلاه .
سر نیزه و گرز خم داده بود
همه دشت پرکشته افتاده بود
بسی کوفته زیر نعل اندرون
کفن سینه ٔ شیر و تابوت خون .
نه تابوت یابم نه گور و کفن
نه بر من بگرید کسی زانجمن .
پشوتن همی رفت گریان براه
پس و پشت تابوت و اسپ سیاه .
خروشان بزاری و دل سوگوار
یکی زر تابوتش اندر کنار.
خروشی بزاری و دل سوگوار
یکی سیم تابوتش اندر کنار.
بتابوت زر اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندرمیان .
ز تابوت زر تخته برداشتند
که گفتار او خیره پنداشتند.
ز تابوت چون پرنیان برکشید
سر ایرج آمد بریده پدید.
کنون چون زمان وی اندر گذشت
سرگاه اوچوب تابوت گشت .
که بهر تو این آمد از رنج تو
یکی تنگ تابوت شد گنج تو.
خروشی بر آمد از آن سوگوار
یکی زر تابوتش اندر کنار.
تو رنجی و آسان دگر کس خورد
سوی گور و تابوت تو ننگرد.
همی آرزو گاه و شهر آمدش
یکی تنگ تابوت بهر آمدش .
سپه پیش تابوت می راندند
بزرگان بسر خاک بفشاندند.
چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسب زرین لگام .
سر تنگ تابوت کردند سخت
شد آن سایه گستر دلاور درخت .
چون جای دگر نهاد می باید رخت
نزدیک خردمند چه تابوت و چه تخت .
چون خوارزمشاه فرمان یافت ممکن نشد تابوت و جز آن ساختن . (تاریخ بیهقی ). گفتند شما بشستن وتابوت ساختن مشغول شوید. (تاریخ بیهقی ).
تنت گور است و پا لحد و دلت تابوت و جان مرده
فراغت روضه ٔ خرم مشقت دوزخ یزدان .
گر رسیدی دست غسلش ز آب حیوان دادمی
بلکه چون اسکندرش تابوت زرفرمودمی .
سرتابوت بازگیر و ببین
که چه رنگ است آنچه پیکر اوست .
بگذاریم زر چهره ٔ خاقانی را
حلی آریم و بتابوت پسر بربندیم .
پای تابوت تو چون تیغ بزر درگیرم
سرخاک تو چو افسر بگهر در گیرم .
تابوت او چه عکس فکنده ست بر شما
کز اشک رخ چو تخته ٔ او غرق زیورید.
تابوت او که چارفلک بر کتف برند
بر چار سوی مهلکه یکره بر آورید.
آنچه مادر بر سر تابوت اسکندر نکرد
من بزاری بر سر تابوت او بنمودمی .
این توانید که مادر بفراق پسر است
پیش مادر سر تابوت پسر بگشایید.
پیش کان گوهر تابنده بتابوت کنید
تاب دیده بدو یاقوت و درر باز دهید.
سر تابوت مرا باز گشائید همه
خود ببینید و بدشمن بنمائید همه .
سرتابوت شاهان را اگر در گور بگشایند
فتاده در یکی کنجی دوپاره استخوان بینی .
خاک تب آرنده به تابوت بخش
آتش تابنده به یاقوت بخش .
که آن ناجوانمردبرگشته بخت
که تابوت بینم منش جای تخت .
اولش مهد و آخرش تابوت
در میان جستجوی خرقه و قوت .
کفن بیاور و تابوت جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار.
- امثال :
تو کی مردی ما تابوت حاضر نکردیم . || جایی که در آن بقایای اجساد پاکان و اولیأاﷲرا در آن نگاهداری کنند. (دزی ج 1 ص 138). || گویا ظرفی چوبین که بدان خاک و خشت و جز آن میکشیده اند :
کنون کنده و سوخته خانه هاشان
همه باز برده به تابوت و زنبر.
|| ساختمان کوچک و مستطیل چوبین که برسقف گوری سازند. (دزی ج 1 ص 138). || (عربی مستحدث ) نوعی ماشین آبی . (دزی ج 1 ص 138). || صندوقی که موسی علیه السلام چون حرب کردی آنرا پیش داشتی . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). || آنچه یهودان تورات در آن نهند. (السامی فی الاسامی ). آن جای که تورات در آن نهند. رجوع به تابوت عهد شود. || صندوقی که حق تعالی به آدم فرستاد و در آن صورت انبیاء علیهم السلام بود.