بینش
لغتنامه دهخدا
بینش . [ ن ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از دیدن . قدرت دید. بینائی . بصارت . (از آنندراج ) :
من رسالات و دواوین و کتب سوخته ام
دیده ٔ بینش این حال ضرر بگشائید.
هرگاه که بینش تو گردد بکمال
کوری خود آن زمان توانی دیدن .
باد را بی چشم گر بینش نداد
فرق چون میکرد اندر قوم عاد.
بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او.
دیدن حسن رخت می آورد در دیده آب
بینش خورشید بینا برنتابد بیش از این .
|| بصیرت درک اشیاء. بصیرت . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) :
همت کس عاقبت اندیش نیست
بینش کس تا نفسی بیش نیست .
چون نظر از بینش توفیق ساخت
عارف خود گشت و خدا را شناخت .
- اهل بینش ؛ مردم بصیر و بینا. اهل بصیرت :
ای چشم و چراغ اهل بینش
مقصود وجود آفرینش .
|| نگاه کردن . دیدن . بینندگی . رؤیت . نظر. نگاه . (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء) :
شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست
گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی .
|| دیده . بصر. باصره . (یادداشت مؤلف ) (از ناظم الاطباء).
من رسالات و دواوین و کتب سوخته ام
دیده ٔ بینش این حال ضرر بگشائید.
هرگاه که بینش تو گردد بکمال
کوری خود آن زمان توانی دیدن .
باد را بی چشم گر بینش نداد
فرق چون میکرد اندر قوم عاد.
بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او.
دیدن حسن رخت می آورد در دیده آب
بینش خورشید بینا برنتابد بیش از این .
|| بصیرت درک اشیاء. بصیرت . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) :
همت کس عاقبت اندیش نیست
بینش کس تا نفسی بیش نیست .
چون نظر از بینش توفیق ساخت
عارف خود گشت و خدا را شناخت .
- اهل بینش ؛ مردم بصیر و بینا. اهل بصیرت :
ای چشم و چراغ اهل بینش
مقصود وجود آفرینش .
|| نگاه کردن . دیدن . بینندگی . رؤیت . نظر. نگاه . (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء) :
شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست
گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی .
|| دیده . بصر. باصره . (یادداشت مؤلف ) (از ناظم الاطباء).