بیستون
لغتنامه دهخدا
بیستون . [ س ُ ] (ص مرکب ) (از: بی + ستون ) بدون پایه . بدون ستون :
بدان آهن که او سنگ آزمون کرد
تواند بیستون را باستون کرد.
- بیستون ستون انگیز ؛ کنایه از کفل و سرین معشوقان که سبب نعوظ شود. (انجمن آرا) :
بیستونی همه ستون انگیز
کشته فرهاد را به تیشه ٔ تیز.
|| کنایه از آسمان . (برهان ). اشاره به افراشته بودن آسمان بدون ستون (عمود) : اﷲ الذی رفع السموات بغیر عمد. (قرآن 2/13). (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
- گنبد بیستون ؛ کنایه از آسمان . (یادداشت مؤلف ) :
او راست بنای بیستونی
این گنبد گرد گرد اخضر.
بدان آهن که او سنگ آزمون کرد
تواند بیستون را باستون کرد.
- بیستون ستون انگیز ؛ کنایه از کفل و سرین معشوقان که سبب نعوظ شود. (انجمن آرا) :
بیستونی همه ستون انگیز
کشته فرهاد را به تیشه ٔ تیز.
|| کنایه از آسمان . (برهان ). اشاره به افراشته بودن آسمان بدون ستون (عمود) : اﷲ الذی رفع السموات بغیر عمد. (قرآن 2/13). (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
- گنبد بیستون ؛ کنایه از آسمان . (یادداشت مؤلف ) :
او راست بنای بیستونی
این گنبد گرد گرد اخضر.