بیره
لغتنامه دهخدا
بیره . [ رَه ْ ] (ص مرکب ) (از: بی + ره ) مخفف بیراه . جاده ٔ غیرمسلوک . راه غیرمعمولی . بی راهه . جایی که راه ندارد چنانکه بیابانی . رجوع به بیراه شود :
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بیره شدند.
از بیابانهای بیره با سپه بیرون شدی
چون مراد آمد ترا بگذاشتی دریا سوار.
|| بی رهگذر. بی راه عبور :
چون رسیدم بشهر بیگه بود
شهر دربسته خانه بی ره بود.
- راه و بیره ؛ راه مسلوک و غیرمسلوک . آنجا که راه هست و آنجا که راه نیست :
بسوی کلات اندر آمد ز راه
گرفته همه راه و بیره سپاه .
|| مقابل بره . ضال . گمراه . گمره . مرتد. بیراه . غاوی . غوی . رجوع به بیراه شود :
بدی را تو اندر جهان مایه ای
هم از بیرهان برترین پایه ای .
همه بی رهان را بدین آوریم
سر جادوان بر زمین آوریم .
بپرهیز از اهریمن بیرهم
همیدار دست از بدی کوتهم .
ز بخت بی ره و آئین و پا و سر میزیست
ز عشق بی دل و آرام و خواب و خور میگشت .
کی چنین گوید کسی کو مکره است
چون چنین گنجد کسی که بیره است .
|| بیهوده . باطل :
تو ای بانو این نامه را درنورد
بگرد سخنهای بیره مگرد.
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بیره شدند.
از بیابانهای بیره با سپه بیرون شدی
چون مراد آمد ترا بگذاشتی دریا سوار.
|| بی رهگذر. بی راه عبور :
چون رسیدم بشهر بیگه بود
شهر دربسته خانه بی ره بود.
- راه و بیره ؛ راه مسلوک و غیرمسلوک . آنجا که راه هست و آنجا که راه نیست :
بسوی کلات اندر آمد ز راه
گرفته همه راه و بیره سپاه .
|| مقابل بره . ضال . گمراه . گمره . مرتد. بیراه . غاوی . غوی . رجوع به بیراه شود :
بدی را تو اندر جهان مایه ای
هم از بیرهان برترین پایه ای .
همه بی رهان را بدین آوریم
سر جادوان بر زمین آوریم .
بپرهیز از اهریمن بیرهم
همیدار دست از بدی کوتهم .
ز بخت بی ره و آئین و پا و سر میزیست
ز عشق بی دل و آرام و خواب و خور میگشت .
کی چنین گوید کسی کو مکره است
چون چنین گنجد کسی که بیره است .
|| بیهوده . باطل :
تو ای بانو این نامه را درنورد
بگرد سخنهای بیره مگرد.