بی قرار
لغتنامه دهخدا
بی قرار. [ ق َ ] (ص مرکب ) (از: بی + قرار) بی سکون . (آنندراج ). بی ثبات و تغییرپذیر و ناپایدار. (ناظم الاطباء). آنکه ثبات ندارد. متحرک :
تا بی قرار گردون اندر مدار باشد
واندر مدار گردون کس را قرار باشد.
وین بلند و بی قرار وصعب دولاب کبود
گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید.
ای مادر فرزندخوار
ای بی قرار ای بی مدار.
بی قرار است همچو آب سراب
دود تیره است همچو ابر مطیر.
زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار
زین هر دو بی قرار ببردی قرار من .
زمین گشته چون آسمان بی قرار
معلق زن از بازی روزگار.
- بی قرار کردن ؛ بی ثبات در حرکت و جنبان در کار کردن . بکار بردن :
ملک را چون قرار خواهی داد
تیغ را بی قرار باید کرد.
- تیغ بی قرار ؛ شمشیر که در غلاف نیارامد ودر کار باشد :
از تیغ بی قرار گشاید قرار ملک
جز در دل حسود مبادا قرار تیغ.
- زلف بی قرار ؛ بتاب . جنبان :
زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار
زین هر دو بی قرار ببردی قرار من .
از سینه و دو دیده رفت این دل رمیده
در زلف بی قرارت شبها قرار کرده .
زلف بر رخسار آن دلبر چو بینم بی قرار
می بیندازم در آتش جان و دل چون داربوی .
- کلک بی قرار ؛ قلم که از دست ننهاده باشند و در دست کاتب در کار باشد :
مستوفی ممالک مشرق توئی و هست
بر کلک بی قرار تو هر ملک را قرار.
|| بی صبر. ناصبور. مضطرب . سراسیمه . (آنندراج ). ناشکیبا. (ناظم الاطباء). در اضطراب . بی آرام . طپان . بی هال . لرزان . (یادداشت مؤلف ). نگران . پریشان . به هیجان آمده و بی تاب :
باد شمال چون ز زمستان چنین بدید
اندر تک ایستاد چو جاسوس بی قرار.
گر تو به هر مدیحی چندین تپید خواهی
نهمار ناصبوری نهمار بی قراری .
ز عشقت من نژند و بی قرارم
ز درد دل همیشه زاروارم .
هارون بی قرار و آرام گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 422).
ز بیم خنجر سیماب گون او گشته است
عدوی دولت او بی قرار چون سیماب .
کاین نامه ز من که بی قرارم
نزدیک تو ای قرار کارم .
بغرید کوس ازدر شهریار
جهان شد ز بانگ جرس بی قرار.
افتاده چو زلف خویش درتاب
بی مونس و بی قرار و بی خواب .
رحمت کن اگر شکسته ای را
صبر از دل بی قرار برگشت .
دوستان معذور دارید از جوانمردی و رحمت
گر بنالد دردمندی ور بگرید بی قراری .
درد دل بی قرار سعدی
هم با دل بی قرارگویم .
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بی قرارانند.
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی قرار من باشی .
بزیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه بی قرارانند.
بی قرار از خانه بیرون آمدم . (انیس الطالبین ص 16).
- بی قرار شدن ؛ مضطرب گشتن . بی آرام شدن :
در فراق تو هر زمان تن من
از بس اندیشه بی قرار شود.
- بی قرار گشتن ؛ ناشکیبا شدن . بی تاب گشتن :
تا بی دل و بی قرار گردیدندی
وز گریه ٔ عاشقان نخندیدندی .
|| خشمناک . || ناتوان . (ناظم الاطباء).
تا بی قرار گردون اندر مدار باشد
واندر مدار گردون کس را قرار باشد.
وین بلند و بی قرار وصعب دولاب کبود
گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید.
ای مادر فرزندخوار
ای بی قرار ای بی مدار.
بی قرار است همچو آب سراب
دود تیره است همچو ابر مطیر.
زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار
زین هر دو بی قرار ببردی قرار من .
زمین گشته چون آسمان بی قرار
معلق زن از بازی روزگار.
- بی قرار کردن ؛ بی ثبات در حرکت و جنبان در کار کردن . بکار بردن :
ملک را چون قرار خواهی داد
تیغ را بی قرار باید کرد.
- تیغ بی قرار ؛ شمشیر که در غلاف نیارامد ودر کار باشد :
از تیغ بی قرار گشاید قرار ملک
جز در دل حسود مبادا قرار تیغ.
- زلف بی قرار ؛ بتاب . جنبان :
زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار
زین هر دو بی قرار ببردی قرار من .
از سینه و دو دیده رفت این دل رمیده
در زلف بی قرارت شبها قرار کرده .
زلف بر رخسار آن دلبر چو بینم بی قرار
می بیندازم در آتش جان و دل چون داربوی .
- کلک بی قرار ؛ قلم که از دست ننهاده باشند و در دست کاتب در کار باشد :
مستوفی ممالک مشرق توئی و هست
بر کلک بی قرار تو هر ملک را قرار.
|| بی صبر. ناصبور. مضطرب . سراسیمه . (آنندراج ). ناشکیبا. (ناظم الاطباء). در اضطراب . بی آرام . طپان . بی هال . لرزان . (یادداشت مؤلف ). نگران . پریشان . به هیجان آمده و بی تاب :
باد شمال چون ز زمستان چنین بدید
اندر تک ایستاد چو جاسوس بی قرار.
گر تو به هر مدیحی چندین تپید خواهی
نهمار ناصبوری نهمار بی قراری .
ز عشقت من نژند و بی قرارم
ز درد دل همیشه زاروارم .
هارون بی قرار و آرام گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 422).
ز بیم خنجر سیماب گون او گشته است
عدوی دولت او بی قرار چون سیماب .
کاین نامه ز من که بی قرارم
نزدیک تو ای قرار کارم .
بغرید کوس ازدر شهریار
جهان شد ز بانگ جرس بی قرار.
افتاده چو زلف خویش درتاب
بی مونس و بی قرار و بی خواب .
رحمت کن اگر شکسته ای را
صبر از دل بی قرار برگشت .
دوستان معذور دارید از جوانمردی و رحمت
گر بنالد دردمندی ور بگرید بی قراری .
درد دل بی قرار سعدی
هم با دل بی قرارگویم .
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بی قرارانند.
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی قرار من باشی .
بزیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه بی قرارانند.
بی قرار از خانه بیرون آمدم . (انیس الطالبین ص 16).
- بی قرار شدن ؛ مضطرب گشتن . بی آرام شدن :
در فراق تو هر زمان تن من
از بس اندیشه بی قرار شود.
- بی قرار گشتن ؛ ناشکیبا شدن . بی تاب گشتن :
تا بی دل و بی قرار گردیدندی
وز گریه ٔ عاشقان نخندیدندی .
|| خشمناک . || ناتوان . (ناظم الاطباء).