بی خویش
لغتنامه دهخدا
بی خویش . [ خوی / خی ] (ص مرکب ) بی خویشتن . (فرهنگ جهانگیری ) (از آنندراج ). بی خود. مغمی علیه . (یادداشت مؤلف ). بیخود و بیهوش . (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). || از خود بیخود. بی توان . بی تاب : روزی دو سه برآمد این زن خیره گشت از نوحه و ناتوان و بی خویش ببود. (مجمل التواریخ ). || شوریده و دیوانه . (ناظم الاطباء) :
مانده آن همره گرو در پیش او
خون روان شد از دل بیخویش او.
|| بی محبت . (ناظم الاطباء).
مانده آن همره گرو در پیش او
خون روان شد از دل بیخویش او.
|| بی محبت . (ناظم الاطباء).