بنیان
لغتنامه دهخدا
بنیان . [ ب ُ ] (ع اِ) (از «ب ن ی ») بنیاد. بن لاد. (فرهنگ فارسی معین ). بنیاد و بنلاد. (ناظم الاطباء) :
و آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز
چیزها را حروف او بنیان .
گرچه نیکو و بلند است و قوی خانه
پست یاپیش که بر برف بود بنیان .
قوی چار بنیان ارکانْش چندان
که دور فلک هفت بنیان نماید.
این کعبه را که سد سکندر حریم اوست
خضر خلیل مرتبه بنیان تازه کرد.
|| دیوار گردبرآورده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دیواربست . (فرهنگ فارسی معین ). || بنا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). || بنیاد خانه . (غیاث ) (آنندراج ).
و آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز
چیزها را حروف او بنیان .
گرچه نیکو و بلند است و قوی خانه
پست یاپیش که بر برف بود بنیان .
قوی چار بنیان ارکانْش چندان
که دور فلک هفت بنیان نماید.
این کعبه را که سد سکندر حریم اوست
خضر خلیل مرتبه بنیان تازه کرد.
|| دیوار گردبرآورده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دیواربست . (فرهنگ فارسی معین ). || بنا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). || بنیاد خانه . (غیاث ) (آنندراج ).