بقعه
لغتنامه دهخدا
بقعه . [ ب ُع َ / ع ِ ] (ع اِ) بقعت . بنا و عمارت و خانه و سرای و جا و مقام . (ناظم الاطباء). سرای و خانه . (از غیاث اللغات ). سرزمین . پاره ای از زمین . ناحیه :
مست گشتندای برادر خلق ، از ایشان دور شو
پیش ازین کاین بقعه ٔ پرنور، بر ظلما شود.
نامدار و مفتخر شد بقعه ٔ یمگان بمن
چون بفضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب .
چون بنده ٔ مستنصر باﷲ بگوید
پر مشتری و زهره شود بقعه ٔ یمگان .
نه دیر، زود شود همچو بقعه ٔ قنوج
بنای بتکده ٔ قندهار از آتش و آب .
بخواب دیده ست اهواز تیغ او زآنرو
زتب تهی نبود هیچ بقعه ٔ اهواز.
عدل شافی او به هر بقعه
رأی کافی او به هر کشور.
آن بقعه از او ذکری جاری و صدقه ای باقی ماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از بدو عالم هیچ پادشاه بیگانه بر آن بقعه دست نیافته است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). سلطان در این مسافت به هر بقعه ای که رسید، هر قلعه ای که دید بستد و خراب کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
جهانگیر آفتاب عالم افروز
به هر بقعه قران ساز و قرین سوز.
چو آموخت بر هرکسی دین و داد
به هر بقعه طاعتگهی نو نهاد.
کدامین ربع را بینی ربیعی
کز آن بقعه برون ناید بقیعی .
تا این شب که طالع میمون و بخت همایون در این بقعه ام رهبری کرد. (گلستان ). درویشی بمقامی درآمد که صاحب آن بقعه مردی کریم النفس و نیک محضر بود. (گلستان ).
بنرمی بپرسیدم ای برهمن
عجب دارم از کار این بقعه من .
حاضران را حال دیگر شد و آن قصه در آن بقعه مشهور شد. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص 79). و رجوع به بقعت و بقعه شود.
- بقعه ٔ آدم ابوالبشر ؛ کنایه از دنیاست عموماً و سراندیب خصوصاً. (انجمن آرا).
- بقعه ٔ زوال ؛ کنایه از دنیاست . (انجمن آرا). || صومعه . خانقاه .(ناظم الاطباء). زیارتگاه مقبره . مزار ائمه و بزرگان دین .
مست گشتندای برادر خلق ، از ایشان دور شو
پیش ازین کاین بقعه ٔ پرنور، بر ظلما شود.
نامدار و مفتخر شد بقعه ٔ یمگان بمن
چون بفضل مصطفی شد مفتخر دشت عرب .
چون بنده ٔ مستنصر باﷲ بگوید
پر مشتری و زهره شود بقعه ٔ یمگان .
نه دیر، زود شود همچو بقعه ٔ قنوج
بنای بتکده ٔ قندهار از آتش و آب .
بخواب دیده ست اهواز تیغ او زآنرو
زتب تهی نبود هیچ بقعه ٔ اهواز.
عدل شافی او به هر بقعه
رأی کافی او به هر کشور.
آن بقعه از او ذکری جاری و صدقه ای باقی ماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از بدو عالم هیچ پادشاه بیگانه بر آن بقعه دست نیافته است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). سلطان در این مسافت به هر بقعه ای که رسید، هر قلعه ای که دید بستد و خراب کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
جهانگیر آفتاب عالم افروز
به هر بقعه قران ساز و قرین سوز.
چو آموخت بر هرکسی دین و داد
به هر بقعه طاعتگهی نو نهاد.
کدامین ربع را بینی ربیعی
کز آن بقعه برون ناید بقیعی .
تا این شب که طالع میمون و بخت همایون در این بقعه ام رهبری کرد. (گلستان ). درویشی بمقامی درآمد که صاحب آن بقعه مردی کریم النفس و نیک محضر بود. (گلستان ).
بنرمی بپرسیدم ای برهمن
عجب دارم از کار این بقعه من .
حاضران را حال دیگر شد و آن قصه در آن بقعه مشهور شد. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص 79). و رجوع به بقعت و بقعه شود.
- بقعه ٔ آدم ابوالبشر ؛ کنایه از دنیاست عموماً و سراندیب خصوصاً. (انجمن آرا).
- بقعه ٔ زوال ؛ کنایه از دنیاست . (انجمن آرا). || صومعه . خانقاه .(ناظم الاطباء). زیارتگاه مقبره . مزار ائمه و بزرگان دین .