بغا
لغتنامه دهخدا
بغا. [ ب َ ] (اِ) روسپی و زناکار و کودک رسوا. (ناظم الاطباء) :
وگر اجل به امیر اجل نیز رسد
چرا کنی تو بغا دست پیش او ببغل .
گرچنین است پس بود در خور
بند شاعر چو او بغا باشد.
کنج دهان بغا نشیب کند آب
از صفت کیر او چو سازم گفتار.
شاگرد کل جوهریند اینهمه در حرص
ز استاد قوی تر شده این خام بغایان .
آن خر بغا که از شره منگیا گری
یک ... به دو مجاهر کردی گرو به منگ .
زندان نه همی دزد و بغا را بند است
آنان را بند و دیگران را پند است .
وگر اجل به امیر اجل نیز رسد
چرا کنی تو بغا دست پیش او ببغل .
گرچنین است پس بود در خور
بند شاعر چو او بغا باشد.
کنج دهان بغا نشیب کند آب
از صفت کیر او چو سازم گفتار.
شاگرد کل جوهریند اینهمه در حرص
ز استاد قوی تر شده این خام بغایان .
آن خر بغا که از شره منگیا گری
یک ... به دو مجاهر کردی گرو به منگ .
زندان نه همی دزد و بغا را بند است
آنان را بند و دیگران را پند است .