بسکه
لغتنامه دهخدا
بسکه . [ ب َ ک ِ ] (ق مرکب ) چه بسیار که . چندانکه :
بسکه بر گفته پشیمان بوده ام
بسکه بر ناگفته شادان بوده ام .
بسکه بزرگان جهان داده اند
خردسران را شرف جاودان .
گلگون اشک بسکه دواند به هر طرف
آن کس که او کشیده ندارد عنان چشم .
بسکه اندر وی غریب عور رفت
صبحدم چون اختران در گور رفت .
بسکه بوسیدم امسال لب نازک او
از لبش جای سخن بوسه چکد از گفتار.
بسکه خاموش نشستم سخن از یادم رفت
بسکه ماندم بغریبی وطن از یادم رفت .
- امثال :
بسکه گفتم زبان من فرسود . (امثال و حکم دهخدا).
بسکه گفتم زبانم مو برآورد . (امثال و حکم دهخدا).
- از بسکه ؛ چندانکه . آنقدر که . ز بسکه .
بسکه بر گفته پشیمان بوده ام
بسکه بر ناگفته شادان بوده ام .
بسکه بزرگان جهان داده اند
خردسران را شرف جاودان .
گلگون اشک بسکه دواند به هر طرف
آن کس که او کشیده ندارد عنان چشم .
بسکه اندر وی غریب عور رفت
صبحدم چون اختران در گور رفت .
بسکه بوسیدم امسال لب نازک او
از لبش جای سخن بوسه چکد از گفتار.
بسکه خاموش نشستم سخن از یادم رفت
بسکه ماندم بغریبی وطن از یادم رفت .
- امثال :
بسکه گفتم زبان من فرسود . (امثال و حکم دهخدا).
بسکه گفتم زبانم مو برآورد . (امثال و حکم دهخدا).
- از بسکه ؛ چندانکه . آنقدر که . ز بسکه .