برافزون
لغتنامه دهخدا
برافزون . [ ب َ اَ ] (ص مرکب ) رو به افزایش . دائم التزاید. روزافزون :
شرم چرا داشت باید ای عجب او را
زان کرم و فضل روزروز برافزون .
جاوید زیادی بشادکامی
شادیت برافزون و غم بنقصان .
تا بقیامت براین نهاد و نسق باد
روز برافزون به فر و رونق و زینه .
زانکه بر حسن برافزونی و برکاست نیی
من بعشق تو برافزونم و برکاست نیم .
شرم چرا داشت باید ای عجب او را
زان کرم و فضل روزروز برافزون .
جاوید زیادی بشادکامی
شادیت برافزون و غم بنقصان .
تا بقیامت براین نهاد و نسق باد
روز برافزون به فر و رونق و زینه .
زانکه بر حسن برافزونی و برکاست نیی
من بعشق تو برافزونم و برکاست نیم .