بر بردن
لغتنامه دهخدا
بر بردن . [ ب َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) افراشتن . بالا بردن :
گنبدی نهمار بر برده بلند
نش ستون در زیر و نه بر سرش بند.
پوپک دیدم بحوالی سرخس
بانگک بر برده به ابر اندرا.
زنی آنگه بشصت پایه حصار
بر برد چون عجب نباشد کار.
تن زمینی است میارایش وبفکن بزمین
جان سماوی است بیاموزش و بر بر بسماش .
تخت پایه چنان توان بر برد
که چو افتی ازو نگردی خرد.
الوداع ای دوستان من مرده ام
رخت بر چارم فلک بر برده ام .
|| ظاهر شدن و طلوع کردن آفتاب . (ناظم الاطباء).
گنبدی نهمار بر برده بلند
نش ستون در زیر و نه بر سرش بند.
پوپک دیدم بحوالی سرخس
بانگک بر برده به ابر اندرا.
زنی آنگه بشصت پایه حصار
بر برد چون عجب نباشد کار.
تن زمینی است میارایش وبفکن بزمین
جان سماوی است بیاموزش و بر بر بسماش .
تخت پایه چنان توان بر برد
که چو افتی ازو نگردی خرد.
الوداع ای دوستان من مرده ام
رخت بر چارم فلک بر برده ام .
|| ظاهر شدن و طلوع کردن آفتاب . (ناظم الاطباء).