بدساز
لغتنامه دهخدا
بدساز. [ ب َ ] (ص مرکب ) چیزی که ساخت خوب نداشته باشد. (آنندراج ). بدساخت . بد ساخته شده . || غضبناک و پر از خشم . (ناظم الاطباء). ناسازگار. (یادداشت مؤلف ). بدرفتار. بدسلوک :
جهانجوی را نام شاهوی بود
یکی شوخ و بدساز و بدخوی بود.
بدان ترک بدساز بهرام گفت
که جز خاک تیره مبادت نهفت .
بدو گفت بهرام چون دانیم
بداندیش و بدساز چون خوانیم .
بکوشیدم بسی با بخت بدساز
نبد با آبگینه سنگ را ساز.
که داند که این چرخ بدسازچیست
نهانیش با هر کسی راز چیست .
کرا یار بدمهر و بدساز باشد
نباشد بکام دلش هیچ کاری .
- بدساز گشتن ؛ ناسازگار و بدرفتار گردیدن :
کسی کو با کسی بدساز گردد
بدو روزی همان بد بازگردد.
رفیقانت همه بدساز گردند
ز تو هر یک براهی بازگردند.
جهانجوی را نام شاهوی بود
یکی شوخ و بدساز و بدخوی بود.
بدان ترک بدساز بهرام گفت
که جز خاک تیره مبادت نهفت .
بدو گفت بهرام چون دانیم
بداندیش و بدساز چون خوانیم .
بکوشیدم بسی با بخت بدساز
نبد با آبگینه سنگ را ساز.
که داند که این چرخ بدسازچیست
نهانیش با هر کسی راز چیست .
کرا یار بدمهر و بدساز باشد
نباشد بکام دلش هیچ کاری .
- بدساز گشتن ؛ ناسازگار و بدرفتار گردیدن :
کسی کو با کسی بدساز گردد
بدو روزی همان بد بازگردد.
رفیقانت همه بدساز گردند
ز تو هر یک براهی بازگردند.