بدآمیز
لغتنامه دهخدا
بدآمیز. [ ب َ ] (ن مف مرکب ) بدسرشت . با بد درآمیخته . که سرشتش با بدی و زشتی درآمیخته باشد. بدخمیره :
بدو داد مرد بدآمیز را
چنان بدکنش مرد خونریز را.
فرستاده آمد پیامش بداد
نبد در دلش جای پیغام و داد
سر بی خرد زآن سخن تیز گشت
بجوشید و مغزش بدآمیز گشت .
بدو داد مرد بدآمیز را
چنان بدکنش مرد خونریز را.
فرستاده آمد پیامش بداد
نبد در دلش جای پیغام و داد
سر بی خرد زآن سخن تیز گشت
بجوشید و مغزش بدآمیز گشت .