بخت
لغتنامه دهخدا
بخت .[ ب َ ] (اِ) بخش . قسمت . بهره . (ناظم الاطباء). و در اصل بخش بوده شین معجمه را بدل به تا کرده اند. (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). حصه . (انجمن آرای ناصری ) (فرهنگ رشیدی ). مقدر و نصیب . (فرهنگ نظام ). صاحب آنندراج گوید از صفات بخت : بیدار، بلند، عالی ، برخوردار، جوان ، فرخ ، فرخنده ، فیروز، خجسته فال ، بزرگوار، فلک گیر، توانا، قوی ، گران ، مقبل ، رسا، چربدست ، تیره ، سیاه ، ظلمت آفرین ، شور، تلخ ، دندان خای ، برگشته ، برگردیده ، نگون ، واژگون ، دژم ، شوریده ، پریشان ، پریشان کار، پریشان روزگار، فرومایه ، بی سرمایه ، تباه ، ناتمام ، بد،بی اثر، سخت گیر، زمین گیر، زبون ، نافرمان ، ناشایست ، عنان تافته ، غنوده ، خوابیده ، خفته ، خوابناک ، خواب آلود،خواب رفته ، خواب زده ، گران خواب و شکسته است . (از آنندراج ). || دولت . اقبال . یسار. عزت . (فرهنگ شعوری ). سعادت . (ناظم الاطباء). شواهد ذیل برای کلمه ٔبخت از تداول شعرا و نویسندگان آورده می شود اما بعضی شواهد به همه ٔ معانی کلمه ایهام دارد :
بخت و دولت چو پیشکار تواند
نصرت و فتح ، پیشیارتو باد.
با خردومند بی وفا بود این بخت
خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت .
لب بخت پیروز را خنده ای
مرا نیز مروای فرخنده ای .
هرکه را بخت یارمند بود
گو بشو مرده را ز گور انگیز.
تیزهش تا نیازماید بخت
بچنین جایگاه نگراید.
کرا بخت و شمشیر و دینار باشد
و بالا و تن تهم و نسبت کیانی .
جز این داشتم امید و جز آن داشتم الچخت
ندانستم کزدور گواژه زندم بخت .
چو یزدان ترا فرهی داد و بخت
همان لشکر و گنج و مردی و تخت .
سر بخت بدخواه از خشم اوی
چو دینار خوار است بر چشم اوی .
بر او آفرین کو کند آفرین
بر آن بخت بیدار و تاج و نگین .
مرا هرچه باید به بخت تو هست
ز اسپان و مردان و نیروی دست .
به تخت آورم خواهران را ز بند
به بخت جهاندار شاه بلند.
برآید به بخت تو این کار زود
سخنهای بهرام باید شنود.
بسر آورد بخت پوده درخت
من بدین شادم و تو شادی سخت .
چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت
هم او بدآمد خود بیند از بدآمد کار.
بخت و دولتش آن کار براند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 404).
نباید بد ایمن به بخت ارچه چیر
دو دولت نپاید به یکجای دیر.
بزرگانش گفتند کز بیش و کم
اگر بخت یاور بود نیست غم .
بهر شه بر از بخت چیر آن بود
که او در جهان شاه ایران بود.
هیچکس را به بخت فخری نیست
زانکه او جفت نیست با فرهنگ .
بخت آبی است گه خوش و گه شور
گاه تیره و سیاه و گاه چو زنگ .
سبب خشم بخت پیدا نیست
شکرش را جدا مدان ز شرنگ .
دانش آموز بخت را منگر
از دلت بخت کی زداید زنگ .
عدوی جاه ترا بخت چون نهاز شده
به پای خویش همی آردش سوی مسلخ .
بختی است مرین طایفه را کز گل ایشان
گر کوزه کنی آب شود خشک به کاریز.
آن بخت ندارند که ناخواسته یابند
چیز این دو سه تا شاعر بی مغز چو گشنیز.
گفت نام تو چیست ؟ گفتا بخت
گفت جایت کجاست ؟ گفتا تخت .
چو شاه جوانش جوان دید بخت
جوانبخت را خواند نزدیک تخت .
چه کند زورمند وارون بخت
بازوی بخت به که بازوی سخت .
اگر به هر سر مویت هنر دوصد باشد
هنر بکار نیاید چو بخت بد باشد.
چو دید آن خردمند درویش رنگ
که بنشست و برخاست بختش به جنگ .
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم .
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش .
بخت گو روی کن و روی زمین لشکر گیر.
روزی من و بخت و غم و شادی باهم
کردیم سفر به ملک هستی ز عدم
چون نوسفران به نیمه ره بخت بخفت
شادی ره خود گرفت ، من ماندم و غم .
بختش یار است هرکه با یار بساخت
بر دارد کام هرکه با کار بساخت .
|| اختر. طالع. (برهان قاطع). طالع سعد. (فرهنگ شعوری ). کوکب . ستاره . برج طالع. (ناظم الاطباء) :
اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون ز بخت او
بر آن زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک و خار است .
بزرگی به کوشش بود یا به بخت
که یابد جهاندار ازو تاج و تخت .
بدو گفت رو پیش هرمز بگوی
که بختت به برگشتن آورد روی .
بگفتش که بر من چه آمد ز بخت
بخاک اندر آمد سر تاج و تخت .
بکشتند یکسر بر آن رزمگاه
بیکبارگی تیره شد بخت شاه .
که بختش پس پشت او درنشست
از این تاختن باد ماندت به دست .
بسته ٔ خوابست بخت و خواب مرا غم
بست و بدریای انتظار برافکند.
چرخ بدی میکند سزای حزن اوست
بخت چرا بر من این همه حزن آورد.
دیده های بخت من بیدار بایستی کنون
تا بدیدی حال من بر حال من بگریستی .
سزد گر با من او همدم نباشد
ز کس بختم نبد زو هم نباشد.
حافظ ز خوبرویان بختت جز اینقدر نیست
گر نیستت رضائی حکم قضا بگردان .
|| اتفاق .شانس . پیشانی . آثاری که در خیر یا شر برای کسی حاصل آید. (ناظم الاطباء). اتفاق و اسباب نامعلوم . (فرهنگ نظام ) :
جهان شد بر آن دیوبچه سیاه
ز بخت سیامک هم از بخت شاه .
گیا رست با چند گونه درخت
به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت .
امیدوار باد به تخت و ملک چنان
کامید چرخ پیر به بخت جوان اوست .
مرا ز بخت خود است این و خود عجب دارم
اگرجهان به چنین بخت برنمیگردد.
بوده سگ رمنده و اکنون به بخت من
شیرک شده است و گرگک و از هر دو بدترک .
- امثال :
خدا یک جوبخت بدهد .
هرجا که روی بخت تو با تست ای دل .
نه ما را این بخت است و نه شما را این کرم .
هیچ عروس سیاه بختی نیست که دو تا چهل روز سفیدبخت نباشد .
بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد
یا طاق فرود آید و یا قبله کج آید.
غلام بخت باش .
بختت را عوض کن .
بخت چون وارون شود پالوده دندان بشکند .
لگد به بخت خود میزند .
هرکسی را که بخت برگردد ...
|| زایچه ٔ ولادت . (ناظم الاطباء). فره . فر ایزدی شاهان ایران و آن را بصورت بره مجسم می کرده اند :
که بختش پس پشت او برنشست
ازین تاختن باد باشد به دست .
ولربما فات المراد و ما به
فوت ولکن ذاک بخت الطالب .
رجوع به مزدیسنا و ادب پارسی ص 420 چ 2 شود.
- بابخت ؛ دارای بخت : مرد بابخت ؛ مرزوق . (منتهی الارب ).
- بخت دندان خای ؛ طالع ناموافق و نامساعد. (ناظم الاطباء). به معنی آثار سعادت است و عموماً درخیر و شر استعمال می شود. (انجمن آرای ناصری ).
- بخت سبز ؛ طالع خوب :
در این بستانسرا سبز است از آن بخت حنا دایم
که مشت خون خود در دست و پای یار میریزد.
بخت سبزی ز خدا همچو حنا می خواهم
که بمالم رخ پرخون بکف پای کسی .
- بخت نر و ماده ؛ یعنی آن بخت که اقبال او را دوام و ثباتی نباشد. (شرفنامه ٔ منیری ).
- بخت سپهری ؛ بخت آسمانی . طالع آسمانی :
فرستاد نزدیک بهرام و گفت
که بخت سپهری ترا نیست جفت .
- بخت گمشده ؛ طالع از دست رفته :
تو عمر گمشده ٔ من به بوسه بازآور
که بخت گمشده ٔ من زمانه بازآورد.
- بخت وارون ؛ بخت واژگون :
گمان برد کز بخت وارون برست
نشد بخت وارون از آن یک بدست .
ندانم بخت را با من چه کین است
به که نالم به که زین بخت وارون .
- بدبخت ؛ که بخت نامساعد دارد. بیچاره . رجوع به ترکیب بخت نامساعد شود :
میان دوکس جنگ چون آتش است
سخن چین بدبخت هیزم کش است .
بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر نیابد.
بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد
یا طاق فرودآید و یا قبله کج آید.
- برگشته بخت ؛ که بخت و طالع از وی روی تابد. بدبخت . رجوع به برگشته بخت شود :
یکی گوش کودک بمالید سخت
که ای بوالعجب گوی برگشته بخت .
چو برگشته بختی درافتد به بند
از او نیک بختان بگیرند پند.
که آن ناجوانمرد برگشته بخت
که تابوت بینم منش جای تخت .
- بی بخت ؛ که بخت ندارد. بی دولت : رجل مخاوف ؛ مرد بی بخت و روزی . (منتهی الارب ). مخروق ؛ مرد بی بخت که مال بدستش نیاید. (منتهی الارب ).
- بیداربخت ؛ که بخت موافق دارد. که دولت یار است . با اقبال مساعد :
چو رفتند شاهان بیداربخت
ترا باد جاوید دیهیم و تخت .
پس از آفرین پیر بیداربخت
چنین گفت با صاحب تاج و تخت .
- پیروزبخت ؛ که بخت مساعد و غالب دارد. که از لحاظ بخت پیروز است . خوشبخت :
شه از مهر فرزند پیروزبخت
در گنج بگشاد و بر شد به تخت .
اشارت کند تا رقیبان تخت
بسازند با شاه پیروزبخت .
اگرچه ز شاهان پیروزبخت
جز او کس نیامد سزاوار تخت .
- تنگ بخت ؛کم نصیب . کم بهر. کم بخت . که بخت تنگ و نامساعد دارد :
مگر تنگ بختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد.
- تیره بخت ؛ تاریک بخت . رجوع به تیره بخت شود :
چه خوشتر بود آنکه با تیره بخت
سخن خوش بگوید خداوند تخت .
یکی را چنین تیره بخت آفرید
یکی را سزاوار تخت آفرید.
مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش
که تیره بختی اگر هم برین نسق مردی .
- جوان بخت ؛ که اقبال جوان و موافق دارد :
جوان بخت را خواند نزدیک تخت .
که دولت پناها جوانبخت باش
همه ساله با افسر و تخت باش .
جوان و جوانبخت و روشن ضمیر.
- خوش بخت ؛ با بخت مساعد. رجوع به خوشبخت شود.
- دژم بخت ؛ تیره بخت .
- سپیدبخت ؛ خوش اقبال ، خوش طالع.
- سیاه بخت ؛ تیره بخت .
- سیه بخت ؛ سیاه بخت .
- شوربخت ؛ با بخت نامساعد و آشفته . رجوع به شوربخت شود :
دگر پادشاهی که از تاج و تخت
بدرویشی افتد شود شوربخت .
چو مستی درآمد بر آن شوربخت .
یکی گفت بر مردم شوربخت
ز بابل رسد جادوئیهای سخت .
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه .
- شوریده بخت ؛ با اقبال نامساعد :
چه رند پریشان شوریده بخت
چه زاهد که بر خود کند کار سخت .
رجوع به شوریده بخت شود.
- فرخنده بخت ؛ با طالع فرخ . با بخت فرخ :
خنک هوشیاران فرخنده بخت
که پیش از دهل زن ببندند رخت .
رجوع به فرخنده بخت شود.
- فیروزبخت ؛ پیروزبخت . رجوع به پیروزبخت شود.
- کوربخت ؛ بی دولت . بی طالع :
کنند این و آن خوش دگرباره دل
وی اندر میان کور بخت و خجل .
رجوع به کوربخت شود.
- گشته بخت ؛ برگشته بخت . رجوع به برگشته بخت شود.
- نوبخت ؛ نودولت . با اقبال نو.
- نگون بخت ؛ برگشته بخت :
بخور ای نیک سیرت سره مرد
کان نگون بخت گرد کرد و نخورد.
شبی مست شدآتشی برفروخت
نگون بخت کالیو خرمن بسوخت .
سوار نگون بخت بی راهرو
پیاده برد زو به رفتن گرو.
رجوع به نگون بخت شود.
- نگونساربخت ؛ نگون بخت :
مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
که بدخوی باشد نگونساربخت .
- نیکبخت ؛ نیک طالع. نیک اقبال . خوشبخت :
چنان شهریاری خداوند تخت
جهاندار نیک اختر و نیک بخت .
چنین گفت موبد که ای نیکبخت
گرانی به مردان بود تاج و تخت .
به فیروزرایی شه نیکبخت .
جدا از پی خسرو نیک بخت
بساط زر افکند بالای تخت .
که ای نیک بخت این نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است .
اتابک محمد شه نیکبخت .
گفتم ای خواجه گر تو بدبختی
مردم نیک بخت را چه گناه .
بلی چون نیک بختی گنج یابد
اگر پنهان ندارد رنج یابد.
- وارون بخت ؛ وارونه بخت . واژگون بخت . باژگون بخت :
چه کند زورمند وارون بخت
بازوی بخت به که بازوی سخت .
- هشیاربخت ؛ بیداربخت .
|| در تداول عامه ، شوی . شوهر.زوج . مجازاً، در شوهر استعمال شود. (فرهنگ نظام ). گاهی در زوجه هم استعمال شود: خدا سایه ٔ بختت را از سرت کم نکند.
- به خانه ٔ بخت رفتن ؛ شوهر کردن .
- بخت بخت اول است ؛ یعنی برای زن شوهر اول بهتر است . (فرهنگ نظام ).
- بختی سواره ؛ شویی که زود پیدا شود دختری را (و این در دعا گویند). (یادداشت مؤلف ).
- دم بخت بودن [ دختر ] ؛ هنگام شوی کردن او رسیده بودن .
- زن دوبخته ؛ زنی که دو شوی کرده باشد. خلاف یک بخته .
بخت و دولت چو پیشکار تواند
نصرت و فتح ، پیشیارتو باد.
با خردومند بی وفا بود این بخت
خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت .
لب بخت پیروز را خنده ای
مرا نیز مروای فرخنده ای .
هرکه را بخت یارمند بود
گو بشو مرده را ز گور انگیز.
تیزهش تا نیازماید بخت
بچنین جایگاه نگراید.
کرا بخت و شمشیر و دینار باشد
و بالا و تن تهم و نسبت کیانی .
جز این داشتم امید و جز آن داشتم الچخت
ندانستم کزدور گواژه زندم بخت .
چو یزدان ترا فرهی داد و بخت
همان لشکر و گنج و مردی و تخت .
سر بخت بدخواه از خشم اوی
چو دینار خوار است بر چشم اوی .
بر او آفرین کو کند آفرین
بر آن بخت بیدار و تاج و نگین .
مرا هرچه باید به بخت تو هست
ز اسپان و مردان و نیروی دست .
به تخت آورم خواهران را ز بند
به بخت جهاندار شاه بلند.
برآید به بخت تو این کار زود
سخنهای بهرام باید شنود.
بسر آورد بخت پوده درخت
من بدین شادم و تو شادی سخت .
چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت
هم او بدآمد خود بیند از بدآمد کار.
بخت و دولتش آن کار براند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 404).
نباید بد ایمن به بخت ارچه چیر
دو دولت نپاید به یکجای دیر.
بزرگانش گفتند کز بیش و کم
اگر بخت یاور بود نیست غم .
بهر شه بر از بخت چیر آن بود
که او در جهان شاه ایران بود.
هیچکس را به بخت فخری نیست
زانکه او جفت نیست با فرهنگ .
بخت آبی است گه خوش و گه شور
گاه تیره و سیاه و گاه چو زنگ .
سبب خشم بخت پیدا نیست
شکرش را جدا مدان ز شرنگ .
دانش آموز بخت را منگر
از دلت بخت کی زداید زنگ .
عدوی جاه ترا بخت چون نهاز شده
به پای خویش همی آردش سوی مسلخ .
بختی است مرین طایفه را کز گل ایشان
گر کوزه کنی آب شود خشک به کاریز.
آن بخت ندارند که ناخواسته یابند
چیز این دو سه تا شاعر بی مغز چو گشنیز.
گفت نام تو چیست ؟ گفتا بخت
گفت جایت کجاست ؟ گفتا تخت .
چو شاه جوانش جوان دید بخت
جوانبخت را خواند نزدیک تخت .
چه کند زورمند وارون بخت
بازوی بخت به که بازوی سخت .
اگر به هر سر مویت هنر دوصد باشد
هنر بکار نیاید چو بخت بد باشد.
چو دید آن خردمند درویش رنگ
که بنشست و برخاست بختش به جنگ .
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم .
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش .
بخت گو روی کن و روی زمین لشکر گیر.
روزی من و بخت و غم و شادی باهم
کردیم سفر به ملک هستی ز عدم
چون نوسفران به نیمه ره بخت بخفت
شادی ره خود گرفت ، من ماندم و غم .
بختش یار است هرکه با یار بساخت
بر دارد کام هرکه با کار بساخت .
|| اختر. طالع. (برهان قاطع). طالع سعد. (فرهنگ شعوری ). کوکب . ستاره . برج طالع. (ناظم الاطباء) :
اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون ز بخت او
بر آن زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک و خار است .
بزرگی به کوشش بود یا به بخت
که یابد جهاندار ازو تاج و تخت .
بدو گفت رو پیش هرمز بگوی
که بختت به برگشتن آورد روی .
بگفتش که بر من چه آمد ز بخت
بخاک اندر آمد سر تاج و تخت .
بکشتند یکسر بر آن رزمگاه
بیکبارگی تیره شد بخت شاه .
که بختش پس پشت او درنشست
از این تاختن باد ماندت به دست .
بسته ٔ خوابست بخت و خواب مرا غم
بست و بدریای انتظار برافکند.
چرخ بدی میکند سزای حزن اوست
بخت چرا بر من این همه حزن آورد.
دیده های بخت من بیدار بایستی کنون
تا بدیدی حال من بر حال من بگریستی .
سزد گر با من او همدم نباشد
ز کس بختم نبد زو هم نباشد.
حافظ ز خوبرویان بختت جز اینقدر نیست
گر نیستت رضائی حکم قضا بگردان .
|| اتفاق .شانس . پیشانی . آثاری که در خیر یا شر برای کسی حاصل آید. (ناظم الاطباء). اتفاق و اسباب نامعلوم . (فرهنگ نظام ) :
جهان شد بر آن دیوبچه سیاه
ز بخت سیامک هم از بخت شاه .
گیا رست با چند گونه درخت
به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت .
امیدوار باد به تخت و ملک چنان
کامید چرخ پیر به بخت جوان اوست .
مرا ز بخت خود است این و خود عجب دارم
اگرجهان به چنین بخت برنمیگردد.
بوده سگ رمنده و اکنون به بخت من
شیرک شده است و گرگک و از هر دو بدترک .
- امثال :
خدا یک جوبخت بدهد .
هرجا که روی بخت تو با تست ای دل .
نه ما را این بخت است و نه شما را این کرم .
هیچ عروس سیاه بختی نیست که دو تا چهل روز سفیدبخت نباشد .
بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد
یا طاق فرود آید و یا قبله کج آید.
غلام بخت باش .
بختت را عوض کن .
بخت چون وارون شود پالوده دندان بشکند .
لگد به بخت خود میزند .
هرکسی را که بخت برگردد ...
|| زایچه ٔ ولادت . (ناظم الاطباء). فره . فر ایزدی شاهان ایران و آن را بصورت بره مجسم می کرده اند :
که بختش پس پشت او برنشست
ازین تاختن باد باشد به دست .
ولربما فات المراد و ما به
فوت ولکن ذاک بخت الطالب .
رجوع به مزدیسنا و ادب پارسی ص 420 چ 2 شود.
- بابخت ؛ دارای بخت : مرد بابخت ؛ مرزوق . (منتهی الارب ).
- بخت دندان خای ؛ طالع ناموافق و نامساعد. (ناظم الاطباء). به معنی آثار سعادت است و عموماً درخیر و شر استعمال می شود. (انجمن آرای ناصری ).
- بخت سبز ؛ طالع خوب :
در این بستانسرا سبز است از آن بخت حنا دایم
که مشت خون خود در دست و پای یار میریزد.
بخت سبزی ز خدا همچو حنا می خواهم
که بمالم رخ پرخون بکف پای کسی .
- بخت نر و ماده ؛ یعنی آن بخت که اقبال او را دوام و ثباتی نباشد. (شرفنامه ٔ منیری ).
- بخت سپهری ؛ بخت آسمانی . طالع آسمانی :
فرستاد نزدیک بهرام و گفت
که بخت سپهری ترا نیست جفت .
- بخت گمشده ؛ طالع از دست رفته :
تو عمر گمشده ٔ من به بوسه بازآور
که بخت گمشده ٔ من زمانه بازآورد.
- بخت وارون ؛ بخت واژگون :
گمان برد کز بخت وارون برست
نشد بخت وارون از آن یک بدست .
ندانم بخت را با من چه کین است
به که نالم به که زین بخت وارون .
- بدبخت ؛ که بخت نامساعد دارد. بیچاره . رجوع به ترکیب بخت نامساعد شود :
میان دوکس جنگ چون آتش است
سخن چین بدبخت هیزم کش است .
بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر نیابد.
بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد
یا طاق فرودآید و یا قبله کج آید.
- برگشته بخت ؛ که بخت و طالع از وی روی تابد. بدبخت . رجوع به برگشته بخت شود :
یکی گوش کودک بمالید سخت
که ای بوالعجب گوی برگشته بخت .
چو برگشته بختی درافتد به بند
از او نیک بختان بگیرند پند.
که آن ناجوانمرد برگشته بخت
که تابوت بینم منش جای تخت .
- بی بخت ؛ که بخت ندارد. بی دولت : رجل مخاوف ؛ مرد بی بخت و روزی . (منتهی الارب ). مخروق ؛ مرد بی بخت که مال بدستش نیاید. (منتهی الارب ).
- بیداربخت ؛ که بخت موافق دارد. که دولت یار است . با اقبال مساعد :
چو رفتند شاهان بیداربخت
ترا باد جاوید دیهیم و تخت .
پس از آفرین پیر بیداربخت
چنین گفت با صاحب تاج و تخت .
- پیروزبخت ؛ که بخت مساعد و غالب دارد. که از لحاظ بخت پیروز است . خوشبخت :
شه از مهر فرزند پیروزبخت
در گنج بگشاد و بر شد به تخت .
اشارت کند تا رقیبان تخت
بسازند با شاه پیروزبخت .
اگرچه ز شاهان پیروزبخت
جز او کس نیامد سزاوار تخت .
- تنگ بخت ؛کم نصیب . کم بهر. کم بخت . که بخت تنگ و نامساعد دارد :
مگر تنگ بختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد.
- تیره بخت ؛ تاریک بخت . رجوع به تیره بخت شود :
چه خوشتر بود آنکه با تیره بخت
سخن خوش بگوید خداوند تخت .
یکی را چنین تیره بخت آفرید
یکی را سزاوار تخت آفرید.
مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش
که تیره بختی اگر هم برین نسق مردی .
- جوان بخت ؛ که اقبال جوان و موافق دارد :
جوان بخت را خواند نزدیک تخت .
که دولت پناها جوانبخت باش
همه ساله با افسر و تخت باش .
جوان و جوانبخت و روشن ضمیر.
- خوش بخت ؛ با بخت مساعد. رجوع به خوشبخت شود.
- دژم بخت ؛ تیره بخت .
- سپیدبخت ؛ خوش اقبال ، خوش طالع.
- سیاه بخت ؛ تیره بخت .
- سیه بخت ؛ سیاه بخت .
- شوربخت ؛ با بخت نامساعد و آشفته . رجوع به شوربخت شود :
دگر پادشاهی که از تاج و تخت
بدرویشی افتد شود شوربخت .
چو مستی درآمد بر آن شوربخت .
یکی گفت بر مردم شوربخت
ز بابل رسد جادوئیهای سخت .
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه .
- شوریده بخت ؛ با اقبال نامساعد :
چه رند پریشان شوریده بخت
چه زاهد که بر خود کند کار سخت .
رجوع به شوریده بخت شود.
- فرخنده بخت ؛ با طالع فرخ . با بخت فرخ :
خنک هوشیاران فرخنده بخت
که پیش از دهل زن ببندند رخت .
رجوع به فرخنده بخت شود.
- فیروزبخت ؛ پیروزبخت . رجوع به پیروزبخت شود.
- کوربخت ؛ بی دولت . بی طالع :
کنند این و آن خوش دگرباره دل
وی اندر میان کور بخت و خجل .
رجوع به کوربخت شود.
- گشته بخت ؛ برگشته بخت . رجوع به برگشته بخت شود.
- نوبخت ؛ نودولت . با اقبال نو.
- نگون بخت ؛ برگشته بخت :
بخور ای نیک سیرت سره مرد
کان نگون بخت گرد کرد و نخورد.
شبی مست شدآتشی برفروخت
نگون بخت کالیو خرمن بسوخت .
سوار نگون بخت بی راهرو
پیاده برد زو به رفتن گرو.
رجوع به نگون بخت شود.
- نگونساربخت ؛ نگون بخت :
مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
که بدخوی باشد نگونساربخت .
- نیکبخت ؛ نیک طالع. نیک اقبال . خوشبخت :
چنان شهریاری خداوند تخت
جهاندار نیک اختر و نیک بخت .
چنین گفت موبد که ای نیکبخت
گرانی به مردان بود تاج و تخت .
به فیروزرایی شه نیکبخت .
جدا از پی خسرو نیک بخت
بساط زر افکند بالای تخت .
که ای نیک بخت این نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است .
اتابک محمد شه نیکبخت .
گفتم ای خواجه گر تو بدبختی
مردم نیک بخت را چه گناه .
بلی چون نیک بختی گنج یابد
اگر پنهان ندارد رنج یابد.
- وارون بخت ؛ وارونه بخت . واژگون بخت . باژگون بخت :
چه کند زورمند وارون بخت
بازوی بخت به که بازوی سخت .
- هشیاربخت ؛ بیداربخت .
|| در تداول عامه ، شوی . شوهر.زوج . مجازاً، در شوهر استعمال شود. (فرهنگ نظام ). گاهی در زوجه هم استعمال شود: خدا سایه ٔ بختت را از سرت کم نکند.
- به خانه ٔ بخت رفتن ؛ شوهر کردن .
- بخت بخت اول است ؛ یعنی برای زن شوهر اول بهتر است . (فرهنگ نظام ).
- بختی سواره ؛ شویی که زود پیدا شود دختری را (و این در دعا گویند). (یادداشت مؤلف ).
- دم بخت بودن [ دختر ] ؛ هنگام شوی کردن او رسیده بودن .
- زن دوبخته ؛ زنی که دو شوی کرده باشد. خلاف یک بخته .