بانگ
لغتنامه دهخدا
بانگ . (اِ) فریاد. آواز بلند. (برهان قاطع) (آنندراج ). صوت . آوا. صیحة. (ترجمان القرآن ). صراخ ، هیاهو. صیاح ، نعره . غو. (فرهنگ اسدی ). بان . (فرهنگ اسدی ). نداء. ضاًضاً. ضجه . قبع. صرخ . زمجره . صرخه . صفار. نشده . (منتهی الارب ). خروش . مجازاً در مطلق صدا و آواز استعمال میشود. (فرهنگ نظام ). آواز و فریاد بلند. (ناظم الاطباء) :
بانک زله کر خواهد کرد گوش
ویچ ناساید بگرما از خروش .
پس تبیری دید نزدیک درخت
هرگهی بانگی بجستی تند و سخت .
دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست
با نهیب و سهم این آوای کیست ؟
چون کشف انبوه غوغایی بدید
بانگ وژخ مردمان خشم آورید.
خوشا نبید غارجی با دوستان یکدله
گیتی به آرام اندرون ، مجلس به بانگ و ولوله .
شد از لشکرش بانگ تا آسمان
برفتند گردان ایران دمان .
بدین اندرون بود اسفندیار
که بانگ پدرش آمد از کوهسار.
نیامد همی بانگ شهزادگان
مگر کشته شد شاه آزادگان .
بپرسید از ایشان که شبگیر هور
شنید ایچ کس بانگ نعل ستور.
برآمد خروشیدن گاودم
جهان شد پر از بانگ رویینه خم .
به شهر اندرون بانگ و فریاد خاست
بهر برزنی آتش و باد خاست .
تو چه پنداریا که من ملخم
که بترسم ز بانگ سینی و تشت ؟
از تک اسپ و بانگ نعره ٔ مرد
کوه پرنوف شد هوا پرگرد.
بانگ جوشیدن می باشدمان
ناله ٔ بربط و طنبور و رباب .
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد.
به هریک چنان ساخته بانگ تیز
کز او پیل و اسب اوفتد در گریز.
خفته را ببانگی بیدار نتوان کرد. (قابوسنامه فصل 23).
پیش نایند همی هیچ مگر کز دور
بانگ دارند همی چون سگ کهدانی .
وزپس آنکه منادیت شنودم زدلم
گرنه بیهوشم بانگ عدویت چون شنوم .
نان همی جوید کسی کو میزند
دست بر منبر به بانگ مشغله .
خدای تعالی ایشان را به بانگ جبرئیل هلاک کرد. (قصص الانبیاء ص 94).
چون بانگ او به گوش من آید ز شاخ سرو
گیتی شود چو پرش در چشم من ز آب .
باعث کار صبوحت باد وقت صبحدم
بانگ آن مرغی که او میخوارگان را مؤذنست .
سوی حاسد چه این چه بانگ ستور
گرگ و یوسف یکی بود سوی گور.
چون بانگ شتربه بگوش او [ شیر ] رسید هراسی و هیبتی بدو راه یافت . (کلیله و دمنه ).
ز مکر طاعن طاعون گرفته ایمن باش
که بانگ سگ ندهد نور ماه را تشویر.
همه گیتی است بانگ هاون اما نشنود خواجه
که سیماب ضلالت ریخت در گوش اهل خذلانش .
گویی که مرغ صبح زر وزیورش بخورد
کز حلق مرغ می شنوم بانگ زیورش .
لیک دزدی که شوخ تر باشد
بانگ دزدان برآورد ناچار.
یارب خاقانی است بانگ پر جبرئیل
خانه و کاشانه شان باد چو شهر سبا.
به بربط چون سر زخمه درآورد
ز رود خشک بانگ تر برآورد.
کرده گیرت بهم ببانگی چند
از حلال و حرام دانگی چند.
وین عجب چون گاو گردون میکشد باری که هست
دایم از گردون چرا بانگ و فغان آید پدید.
هیچ بانگ کف زدن آید بدر
از یکی دست تو بی دست دگر.
زآنکه آندم بانگ استر می شنید
کور را آئینه گوش آمد نه دید.
پرس پرسان کاین مؤذن کو؟ کجاست ؟
که صدای بانگ اوراحت فزاست .
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل
چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل .
به بانگ مطرب و ساقی اگر ننوشی می
علاج کی کنمت ، آخرالدواء الکی .
چو دهد کوس برون بانگ ز پوست
بانگ او شاهد بی مغزی اوست .
ما لب آلوده ای بهر تو بگشاییم لیک
بانگ عصیان میزند ناقوس استغفار ما.
معکوکا، لجب ، نفیر؛ بانگ و فریاد. لغط؛ بانگ و فریاد کردن . تشنیع؛ بانگ و صیت کردن . لغوی ؛ بانگ و خروش مرغ سنگ خوار. طبطبة؛ بانگ و آواز تلاطم سیل . سَخَب ، بانگ و فریاد. ضباح ؛ بانگ بوم ، بانگ روباه . شخر و شخیر؛ بانگ خر و اسب . شخشخة؛ بانگ کاغذ و جامه ٔ نو یا سلاح . شحیج ، شُحاج ؛ بانگ اشتر و زاغ و شترمرغ . کشیش ؛ بانگ مار وقت برآمدن از پوست . طنین ؛ بانگ مگس و زنبور. قط؛ بانگ مرغ سنگخوار. الغر؛ بانگ مرغ در وقت تخم نهادن . هدیر؛ بانگ کبوتر. صفیر؛ بانگ مرغ . صریر؛ بانگ قلم . (منتهی الارب ). صلصل ؛ بانگ فاخته . (دهار). مکر؛ بانگ غرش شیر. (منتهی الارب ). زأر؛ بانگ شیر. (دهار). صهصلق ، وعا، هزامج ؛ بانگ سخت . نباع ، وقوقه ؛ بانگ سگ . نعیق ؛ بانگ زاغ . (منتهی الارب ). طنطنة؛ بانگ رود و بربط. (دهار). روعان ، ضباح ؛ بانگ روباه . هزج ، قصیف ، خشخشة؛ بانگ رعد. دوی ؛ بانگ دریا و گوش و بانگ رعد. هیقم ؛ بانگ دریا. صریف ؛ بانگ در. نهیق ، نهاق ؛ بانگ خر.کشیش ؛ بانگ چقماق در وقت آتش بیرون جستن از وی . کعیص ؛ بانگ چوزه . (منتهی الارب )، بانگ جوشیدن شراب . (تاج المصادر بیهقی ). بانگ تندر پیاپی ، قعاقع، صبئی ، قبع؛ بانگ پیل و خوک . طنین ؛ بانگ پنگان . خوار، خور؛ بانگ گاو. طنین ؛ بانگ بط. (منتهی الارب ). تهریج ؛ بانگ برسباع زدن . (تاج المصادر بیهقی ). نحیق ؛ بانگ بر گوسفند زدن . (ترجمان القرآن ). نعقان . نعاق . (تاج المصادربیهقی ). نهیم ؛ بانگ بر شتر زدن تا نیک رود. اجلاب ؛ بانگ بر ستور زدن . (تاج المصادر بیهقی ). تهریج ؛ بانگ بر سپاه زدن . رعد؛ بانگ ابر. (ترجمان القرآن ). جعجعة؛ بانگ آسیا. فعم ؛ بانگ گربه . تهدار؛ بانگ کردن کبوتر. ریح هدوج ؛ باد با بانگ . هیزعة؛ بانگ و خروش در پیکار. هرمسة؛ بانگ و فریاد کردن از ترس .
هرهره ؛ بانگ شیر بیشه . هریر؛ بانگ سگ ازسرما. ذعق ؛ بانگ بر زدن برکسی و ترسانیدن او را. هجیج ؛ بانگ برزدن . قوس هتوف ؛ کمان با بانگ . مهباب ؛ بانگ کننده . هبهاب ؛ نیک بانگ و فریاد کننده . هذب ؛ افزون گشتن بانگ و خروش قوم . همری ؛ زن با بانگ و فریاد. همرجة؛ بانگ و غوغا نمودن مردم . هیضله ؛ بانگ و خروشهای مردم . هدیل ؛ بانگ کبوتر نر. ضغو؛ بانگ روباه و گربه و مانند آن . صفصفة، بانگ گنجشک . صرة، بانگ و آواز سخت . انیاب صالدة، دندانهای با بانگ . خفخفة، بانگ کفتار و سگ وقت خوردن . جلب ، بانگ زدن اسب را وقت دوانیدن . عواء، وعواع ، وعوعة، بانگ گرگ . وعی ، بانگ سگ . قعقعة، بانگ دندان که وقت سخت خاییدن چیزی برآید. شغشغة، نوعی از بانگ شتر. کعیص ، بانگ موش . اقعاط، قعط، تغذمر، لجب ، بانگ و فریاد کردن . هزیز، بانگ باد. بغام ، بانگ آهو. صهیل ، صهال ؛ بانگ اسب . (منتهی الارب ). کلمه ٔ بانگ با بسیاری اسامی حالت اضافی یا ترکیبی یافته و معانی خاص پدید آورده که از آن جمله است :
- بانک آب ؛ زمزمه ٔ آب . آواز آب . شُرشر آب :
اندرین اندیشه بودم کز کنار شهر بست
بانگ آب هیرمند آمد بگوشم ناگهان .
جوی امید رفت خاقانی
لیک ازو بانگ آب نشنیدم .
- بانگ اذان ؛ آوای اذان گفتن مؤذن . بانگ نماز :
خواهرش گفتا که این بانگ اذان
هست اعلام و شعار مؤمنان .
- بانگ افتادن در ... ؛ شایع شدن . خبری در افواه پخش شدن :
ناگهان بانگ در سرای افتید
که فلان را محل وعد رسید.
- بانگ اﷲ ؛بانگ صلوة و اذان . (آنندراج ). بانگ نماز. (ناظم الاطباء).
- بانگ اﷲ اکبر ؛ بانگ اذان . (ناظم الاطباء) :
یک طرف ناله ٔ خروس سحر
بانگ اﷲ اکبر از یکسر.
و رجوع به بانگ اذان شود.
- بانگ بامزَد ؛ بانگ کوس و نقاره . آن بانگ که در بام (بامداد) زنند :
دختر بخت را جز ازدر تو
بر فلک بانگ بامزد مرساد.
و رجوع به بامزد شود.
- بانگ بر فلک بردن ؛ آوا و فریاد بفلک رساندن . نعره به افلاک رساندن :
شمع گویای من خموش نشست
من چرا بانگ بر فلک نبرم .
- بانگ برگرفتن ؛ فریاد و غوغا برداشتن . داد و فریاد کردن . هوراه انداختن :
ای بانگ برگرفته به دعویها
چندانکه می نباید چندانی .
- بانگ بلال ؛ کنایه از اذان است بدان جهت که بلال مؤذن پیغمبر اکرم بوده است :
جز صورت محبت نرسد هیچ بگوشم
گر ناله ٔ ناقوس و گر بانگ بلال است .
- بانگ بلند ؛ آوای رسا که تا دور برود. آوای بلند :
هر زمان برکشد ببانگ بلند
این سیه چاه ژرف این دولاب .
شبی بانگ بوق آمد و تاختن
کسی را نبد آرزو ساختن .
- بانگ پشه ؛ وزوز پشه . آوای پشه هنگام بال زدن . آوای اندک و آهسته و نرم :
بانگ پشه مگذران بر گوش جم
گر فرستی لحن عنقایی فرست .
- بانگ تبیره ؛ بانگ دهل :
خروشیدن تازی اسبان ز دشت
ز بانگ تبیره همی برگذشت .
- بانگ جرس ؛ آوای جرس . آواز زنگ کاروان یا زنگ های دیگر که در قدیم معمول بود :
از آن مرز نشنید آواز کس
غو پاسبانان و بانگ جرس .
غو پاسبانان و بانگ جرس
همی آمد از دور و از پیش و پس .
مرغی دیدم نشسته بر باره ٔ طوس
در پیش نهاده کله ٔ کیکاوس
باکلّه همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا ناله ٔ کوس .
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
اینقدر هست که بانگ جرسی می آید.
در قافله ای که اوست دانم نرسم
این بس که رسد ز دور بانگ جرسم .
عشق آمد و از حلقه ٔ در بانگ جرس ریخت
برخاست صفیری که بیابان به قفس ریخت .
- بانگ چنگ ؛ بانگ ساز :
به مرو اندر از بانگ چنگ و رباب
کسی را نبد جای آرام و خواب .
بر سماع چنگ او باید نبید خام خورد
می خوش آمد خاصه اندر مهرگان با بانگ چنگ .
بیاد شهریارم نوش گردان
به بانگ چنگ و موسیقار و طنبور.
ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید.
- بانگ خروس ؛ آوای خروس :
آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان
صبح نخستین نمود روی به نظارگان .
- بانگ خلیل اللهی ؛ کشتی گیران چون حریف را از جا بردارند و خواهند که بر زمینش بیندازند بانگ اﷲ اکبر می کشند و آنرا بانگ خلیل اللهی گویند زیرا که آن حضرت همه وقت در نشست و برخاست اﷲاکبر می گفت . (از آنندراج ). نعره ٔ اﷲ اکبر که پهلوانان در وقت کشتی گرفتن زنند. گویا وجه تسمیه این است که به اعتقاد پهلوانان اﷲ اکبر ورد ابراهیم خلیل بوده است . (از فرهنگ نظام ) :
گوش برحرف تو باشند ز مه تا ماهی
گاه کشتی چوکنی بانگ خلیل اللهی .
- بانگ دولاب ؛ آوای چرخ چاه . آوای چرخی که با آن آب از چاه کشند :
بر کنار دو جوی دیده ٔ من
بانگ دولاب آسمان بشنو.
- بانگ دهل ؛ بانگ تبیره . آوای طبل :
گویند که راز وی از خلق نگهدار
بانگ دهل و کوس کجا داشت توان راز.
چو بانگ دهل هولم از دور بود
بغیبت درم عیب مستور بود.
- بانگ رباب ؛ آوا که از رباب (ساز) گاه نواختن برآید :
به مرو اندر از بانگ چنگ و رباب
کسی را نبد هیچ آرام و خواب .
چون چنگ خود نوحه کنان مانند دف بر رخ زنان
وز نای حلق افغان کنان بانگ رباب انداخته .
- بانگ رس ؛ آن قدر از مسافت که آواز تواند رسید. مخفف بانگ رسنده . رجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود.
- بانگ روارو ؛ کنایه از دم صور باشد. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (برهان قاطع). صوراسرافیل .(از ناظم الاطباء).
- || کنایه از بانگی بود که پیش روی پادشاهان وقت سواری بزنند. (انجمن آرای ناصری ). بانگ اهتمام و تزک که نقیبان پیشاپیش پادشاهان در وقت سواری و رفتن بجائی زنند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بانگ دور شو کورشو :
بالاگرفته بانگ روارو ز هر کران .
- بانگ رود ؛ صدای رودخانه :
بس لطیف آمد به وقت نوبهار
بانگ رود و بانگ کبک وبانگ تر.
- بانگ زدن ؛ فریاد کردن . ورجوع بهمین ترکیب در ردیف خود شود.
- بانگ زیر ؛ مقابل بانگ بم . فریاد نازک و تند :
کرا بانگ و نامش شود زیرخاک
چه شادی کند خیره بر بانگ زیر.
- بانگ ساز .
- بانگ سبحانی ؛ کنایه از شطحیات صوفیانه . اشاره به سخن بایزید که صوفیان معتقدند که در غلبه ٔ توحید و مقام فنأفی اﷲ گفته است : سبحانی ما اعظم شأنی . (از یادداشتهای گوهرین بر اسرارنامه ص 346).
- بانگ سرود ؛ بانگ ترانه :
ز بس ناله ٔ نای و بانگ سرود
همی داد دل جام می را درود.
ز نالیدن بوق و بانگ سرود
هواگشت از آواز بی تار و پود.
برآمد دگر باره بانگ سرود
دگرگونه ترساخت (باربد) آوای رود.
- بانگ صبح ؛ کنایه است از اذان . بانگ نماز :
تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس .
- بانگ صلوة ؛ بانگ اذان . بانگ نماز :
علی را بخواند و گفت یا علی بلال را بخوان تا بانگ صلوة کند. (قصص الانبیاء ص 137).
- بانگ صلوات ؛ آوای درود :
بانگ صلوات خلق از دور پدید آید
کز دور پدید آید از پیل تو عماری .
- بانگ طبل ؛ بانگ تبیره . بانگ دهل :
ایمن اندر نظاره گاه سپهر
گوش جانت ز بانگ طبل رحیل .
بانگ طبلت نمی کند بیدار
تو مگر مرده ای نه در خوابی .
نمیدانی که آهنگ حجازی
فروماند ز بانگ طبل غازی .
- بانگ طشت ؛ آوای طشت . آوایی که از اصطکاک طشت با چیزی یا اصابت چیزی بطشت برآید :
بانگ طشت سحر جز لعنت نماند
بانگ طشت دین بجز رفعت نماند.
کنایه از فاش شدن راز است .
- بانگ عنقا ؛ آوای عنقا.
- || نام پرده ایست از موسیقی . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (هفت قلزم ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) :
ز دستان قمری درو بانگ عنقا
ز آواز بلبل درزخم مزمر.
- بانگ کوس ؛ بانگ طبل در جنگ :
نعت صدر نبوی به که به غربت گویم
بانگ کوس ملکی به که به صحرا شنوند.
نفس را کامل نماید درد فقر و سوز عشق
بانگ کوس از ضربت است و بوی عود از آذر است .
- بانگ مرغ ؛ آوای مرغ . صدای پرندگان خوش الحان . آوای خروس و بلبل و جز آن :
کوس را دیدی فغان برخاسته
بانگ مرغان بین چنان برخاسته .
گفت باورنداشتم که ترا
بانگ مرغی چنین کند مدهوش .
- || کنایه از سحرگاه و صبحدم :
در مغاک افکنند و خون ریزند
چون شودبانگ مرغ بگریزند.
- بانگ مرغ زندخوان ؛ آوای بلبل . کنایه از مغ است و آنکه قطعات کتاب زندو اوستا زمزمه کند :
پند آن پیر مغان یاد آورید
بانگ مرغ زندخوان یاد آورید.
من به بانگ مؤذنان کز میکده
بانگ مرغ زندخوان آمد برون .
- بانگ مؤذن ؛ اذان .بانگ نماز :
بانگ مطرب را فراوان کمتری از ده پشیز
بانگ مؤذن را فزایی از صد و پنجاه من .
- بانگ نبرد ؛ آوای گیرودار معرکه . همهمه وخروش که از آویزش مردان جنگ برآید کنایه از آوای چکاچاک شمشیر و نیزه و گرز. فریاد و شور و غلغله جنگاوران است در رزم :
به من گفت برخاست بانگ نبرد
که داند ز گیتی که برکیست گرد.
- بانگ نشاط ؛ کنایه از آوای خوش و شادی است :
تازنده همیشه چون سواری
با بانگ نشاط و شادمانی .
- بانگ نماز ؛ بانگ صلوة و اذان . (آنندراج ). اذان . (ناظم الاطباء). ورجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود.
- بانگ نوش نوش ؛ آن بانگ که هنگام باده خواری حریفان به شادی یکدیگر برکشند.بانگ نوشانوش :
هرشرب سردکرده که دل چاشنی گرفت
با بانگ نوش نوش چشیدم به صبحگاه .
- بانگ و تلاج ؛ هیاهو. هیابانگ . تاغ و توغ :
شب بیامد بر درم دربان تاج
در بجنبانید با بانگ و تلاج .
- بانگ و علالا ؛ هیابانگ . هلالوش . بانگ و فریاد :
این مسخره با زن بسگالید و برفتند
تا جایگه قاضی با بانگ و علالا.
زآنهمه بانگ و علالای سگان
هیچ واماند ز راهی کاروان .
- بانگ هاون ؛ آوای هاون .
- ببانگ بلند گفتن ؛ به آوای رسا ادا کردن مطلبی برای تأکید یا گاه فراخواندن کسی . مقابل آهسته گفتن . گفتن که همه بشنوند :
عشق به بانگ بلند گوید خاقانیا
یار عزیز است سخت ، جان تو وجان او.
دلم خوش است و به بانگ بلند می گویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم .
- بلندبانگ ؛ آنچه آوای بلند داشته باشد :
ای طبل بلندبانگ در باطن هیچ .
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس
بلندبانگ چه سود و میان تهی چو درای .
- گاه بانگ خروس ، هنگام بانگ خروس ؛ کنایه از سحرگاه . بامداد پگاه :
ببود آن شب و گاه بانگ خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس .
شب تیره هنگام بانگ خروس
از آن دشت برخاست آوای کوس .
وز آنسو همی برخروشید طوس
شب تیره تا گاه بانگ خروس .
به شبگیر هنگام بانگ خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس .
|| آوازه ٔ دین محمد (ص ). علم شریعت اسلام . (ناظم الاطباء).
|| شهرت . آوازه . صیت . اشتهار : اسکندر مردی بوده است با طول و عرض و بانگ و برق . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 91).
نام و بانگ تو رسیده ست به هرشاه و ملک
زر و سیم تو رسیده ست به هر شهر و دیار.
بر چرخ رسید بانگ و نامم
منگر به حدیث نرم و پستم .
کرا بانگ و نامش شود زیر خاک
چه شادی کند خیره بر بانگ زیر.
ای حجت خراسان بانگت رسیده هرجا
گویی کز آسمان برسنگ اوفتاده طشتی .
بر فلک مشهور و کار و بارشان در هر درج
در زمین مذکور و نام و بانگشان درهر وطن .
مادرم کرد وقت نزع دعا
که ترا بانگ و نام سرمد باد.
- گلبانگ ؛ گلبام . آواز کشیدن شاطران و معرکه گیران و امثال ایشان باشد. (برهان قاطع) :
کجاست اشقر و گلبانگ عم پیغمبر...
- || بانگ بلبل را گویند. (برهان قاطع).
- || آواز. چهچهه :
بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
میخواند دوش درس مقامات معنوی .
و رجوع به گلبانگ شود.
- یک بانگ زمین ؛ مقداری راه . فاصله ای که یک بانگ رسد : پس برفتند به مصر ناحیت پدر مادر وی بود آنرا مؤتکفات گفتندی و این پنج ده بودند به حد فلسطین هم از شام است و از هر دیه تا بدیگر دیه بانکی زمین است و بهر دیهی اندر صدهزار مرد بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پس مهاجر و انصار همه با او پیاده برفتند چون از در مدینه چند بانگی برفت ابوبکر بایستاد و مردمان را بدرود کرد. (ترجمه طبری بلعمی ). چون سلطان برنشست و یک بانگ زمین برفت ابر درکشید و باد برخاست و برف و دمه درایستاد. (چهارمقاله ٔ عروضی ).
|| بانگی زمین ، نعره واری . آن اندازه مسافت که بانگی رود. مسافتی که آواز تواند پیمود. نظیر تیر پرتاب که مقدار مسافتی است که تیر پرتاب شده طی کند : و اسامه برنشسته با سپاه همی رفتند، چون از در مدینه چند بانگی زمین برفتند بوبکر رضی اﷲ عنه بایستاد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).
بانک زله کر خواهد کرد گوش
ویچ ناساید بگرما از خروش .
پس تبیری دید نزدیک درخت
هرگهی بانگی بجستی تند و سخت .
دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست
با نهیب و سهم این آوای کیست ؟
چون کشف انبوه غوغایی بدید
بانگ وژخ مردمان خشم آورید.
خوشا نبید غارجی با دوستان یکدله
گیتی به آرام اندرون ، مجلس به بانگ و ولوله .
شد از لشکرش بانگ تا آسمان
برفتند گردان ایران دمان .
بدین اندرون بود اسفندیار
که بانگ پدرش آمد از کوهسار.
نیامد همی بانگ شهزادگان
مگر کشته شد شاه آزادگان .
بپرسید از ایشان که شبگیر هور
شنید ایچ کس بانگ نعل ستور.
برآمد خروشیدن گاودم
جهان شد پر از بانگ رویینه خم .
به شهر اندرون بانگ و فریاد خاست
بهر برزنی آتش و باد خاست .
تو چه پنداریا که من ملخم
که بترسم ز بانگ سینی و تشت ؟
از تک اسپ و بانگ نعره ٔ مرد
کوه پرنوف شد هوا پرگرد.
بانگ جوشیدن می باشدمان
ناله ٔ بربط و طنبور و رباب .
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد.
به هریک چنان ساخته بانگ تیز
کز او پیل و اسب اوفتد در گریز.
خفته را ببانگی بیدار نتوان کرد. (قابوسنامه فصل 23).
پیش نایند همی هیچ مگر کز دور
بانگ دارند همی چون سگ کهدانی .
وزپس آنکه منادیت شنودم زدلم
گرنه بیهوشم بانگ عدویت چون شنوم .
نان همی جوید کسی کو میزند
دست بر منبر به بانگ مشغله .
خدای تعالی ایشان را به بانگ جبرئیل هلاک کرد. (قصص الانبیاء ص 94).
چون بانگ او به گوش من آید ز شاخ سرو
گیتی شود چو پرش در چشم من ز آب .
باعث کار صبوحت باد وقت صبحدم
بانگ آن مرغی که او میخوارگان را مؤذنست .
سوی حاسد چه این چه بانگ ستور
گرگ و یوسف یکی بود سوی گور.
چون بانگ شتربه بگوش او [ شیر ] رسید هراسی و هیبتی بدو راه یافت . (کلیله و دمنه ).
ز مکر طاعن طاعون گرفته ایمن باش
که بانگ سگ ندهد نور ماه را تشویر.
همه گیتی است بانگ هاون اما نشنود خواجه
که سیماب ضلالت ریخت در گوش اهل خذلانش .
گویی که مرغ صبح زر وزیورش بخورد
کز حلق مرغ می شنوم بانگ زیورش .
لیک دزدی که شوخ تر باشد
بانگ دزدان برآورد ناچار.
یارب خاقانی است بانگ پر جبرئیل
خانه و کاشانه شان باد چو شهر سبا.
به بربط چون سر زخمه درآورد
ز رود خشک بانگ تر برآورد.
کرده گیرت بهم ببانگی چند
از حلال و حرام دانگی چند.
وین عجب چون گاو گردون میکشد باری که هست
دایم از گردون چرا بانگ و فغان آید پدید.
هیچ بانگ کف زدن آید بدر
از یکی دست تو بی دست دگر.
زآنکه آندم بانگ استر می شنید
کور را آئینه گوش آمد نه دید.
پرس پرسان کاین مؤذن کو؟ کجاست ؟
که صدای بانگ اوراحت فزاست .
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل
چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل .
به بانگ مطرب و ساقی اگر ننوشی می
علاج کی کنمت ، آخرالدواء الکی .
چو دهد کوس برون بانگ ز پوست
بانگ او شاهد بی مغزی اوست .
ما لب آلوده ای بهر تو بگشاییم لیک
بانگ عصیان میزند ناقوس استغفار ما.
معکوکا، لجب ، نفیر؛ بانگ و فریاد. لغط؛ بانگ و فریاد کردن . تشنیع؛ بانگ و صیت کردن . لغوی ؛ بانگ و خروش مرغ سنگ خوار. طبطبة؛ بانگ و آواز تلاطم سیل . سَخَب ، بانگ و فریاد. ضباح ؛ بانگ بوم ، بانگ روباه . شخر و شخیر؛ بانگ خر و اسب . شخشخة؛ بانگ کاغذ و جامه ٔ نو یا سلاح . شحیج ، شُحاج ؛ بانگ اشتر و زاغ و شترمرغ . کشیش ؛ بانگ مار وقت برآمدن از پوست . طنین ؛ بانگ مگس و زنبور. قط؛ بانگ مرغ سنگخوار. الغر؛ بانگ مرغ در وقت تخم نهادن . هدیر؛ بانگ کبوتر. صفیر؛ بانگ مرغ . صریر؛ بانگ قلم . (منتهی الارب ). صلصل ؛ بانگ فاخته . (دهار). مکر؛ بانگ غرش شیر. (منتهی الارب ). زأر؛ بانگ شیر. (دهار). صهصلق ، وعا، هزامج ؛ بانگ سخت . نباع ، وقوقه ؛ بانگ سگ . نعیق ؛ بانگ زاغ . (منتهی الارب ). طنطنة؛ بانگ رود و بربط. (دهار). روعان ، ضباح ؛ بانگ روباه . هزج ، قصیف ، خشخشة؛ بانگ رعد. دوی ؛ بانگ دریا و گوش و بانگ رعد. هیقم ؛ بانگ دریا. صریف ؛ بانگ در. نهیق ، نهاق ؛ بانگ خر.کشیش ؛ بانگ چقماق در وقت آتش بیرون جستن از وی . کعیص ؛ بانگ چوزه . (منتهی الارب )، بانگ جوشیدن شراب . (تاج المصادر بیهقی ). بانگ تندر پیاپی ، قعاقع، صبئی ، قبع؛ بانگ پیل و خوک . طنین ؛ بانگ پنگان . خوار، خور؛ بانگ گاو. طنین ؛ بانگ بط. (منتهی الارب ). تهریج ؛ بانگ برسباع زدن . (تاج المصادر بیهقی ). نحیق ؛ بانگ بر گوسفند زدن . (ترجمان القرآن ). نعقان . نعاق . (تاج المصادربیهقی ). نهیم ؛ بانگ بر شتر زدن تا نیک رود. اجلاب ؛ بانگ بر ستور زدن . (تاج المصادر بیهقی ). تهریج ؛ بانگ بر سپاه زدن . رعد؛ بانگ ابر. (ترجمان القرآن ). جعجعة؛ بانگ آسیا. فعم ؛ بانگ گربه . تهدار؛ بانگ کردن کبوتر. ریح هدوج ؛ باد با بانگ . هیزعة؛ بانگ و خروش در پیکار. هرمسة؛ بانگ و فریاد کردن از ترس .
هرهره ؛ بانگ شیر بیشه . هریر؛ بانگ سگ ازسرما. ذعق ؛ بانگ بر زدن برکسی و ترسانیدن او را. هجیج ؛ بانگ برزدن . قوس هتوف ؛ کمان با بانگ . مهباب ؛ بانگ کننده . هبهاب ؛ نیک بانگ و فریاد کننده . هذب ؛ افزون گشتن بانگ و خروش قوم . همری ؛ زن با بانگ و فریاد. همرجة؛ بانگ و غوغا نمودن مردم . هیضله ؛ بانگ و خروشهای مردم . هدیل ؛ بانگ کبوتر نر. ضغو؛ بانگ روباه و گربه و مانند آن . صفصفة، بانگ گنجشک . صرة، بانگ و آواز سخت . انیاب صالدة، دندانهای با بانگ . خفخفة، بانگ کفتار و سگ وقت خوردن . جلب ، بانگ زدن اسب را وقت دوانیدن . عواء، وعواع ، وعوعة، بانگ گرگ . وعی ، بانگ سگ . قعقعة، بانگ دندان که وقت سخت خاییدن چیزی برآید. شغشغة، نوعی از بانگ شتر. کعیص ، بانگ موش . اقعاط، قعط، تغذمر، لجب ، بانگ و فریاد کردن . هزیز، بانگ باد. بغام ، بانگ آهو. صهیل ، صهال ؛ بانگ اسب . (منتهی الارب ). کلمه ٔ بانگ با بسیاری اسامی حالت اضافی یا ترکیبی یافته و معانی خاص پدید آورده که از آن جمله است :
- بانک آب ؛ زمزمه ٔ آب . آواز آب . شُرشر آب :
اندرین اندیشه بودم کز کنار شهر بست
بانگ آب هیرمند آمد بگوشم ناگهان .
جوی امید رفت خاقانی
لیک ازو بانگ آب نشنیدم .
- بانگ اذان ؛ آوای اذان گفتن مؤذن . بانگ نماز :
خواهرش گفتا که این بانگ اذان
هست اعلام و شعار مؤمنان .
- بانگ افتادن در ... ؛ شایع شدن . خبری در افواه پخش شدن :
ناگهان بانگ در سرای افتید
که فلان را محل وعد رسید.
- بانگ اﷲ ؛بانگ صلوة و اذان . (آنندراج ). بانگ نماز. (ناظم الاطباء).
- بانگ اﷲ اکبر ؛ بانگ اذان . (ناظم الاطباء) :
یک طرف ناله ٔ خروس سحر
بانگ اﷲ اکبر از یکسر.
و رجوع به بانگ اذان شود.
- بانگ بامزَد ؛ بانگ کوس و نقاره . آن بانگ که در بام (بامداد) زنند :
دختر بخت را جز ازدر تو
بر فلک بانگ بامزد مرساد.
و رجوع به بامزد شود.
- بانگ بر فلک بردن ؛ آوا و فریاد بفلک رساندن . نعره به افلاک رساندن :
شمع گویای من خموش نشست
من چرا بانگ بر فلک نبرم .
- بانگ برگرفتن ؛ فریاد و غوغا برداشتن . داد و فریاد کردن . هوراه انداختن :
ای بانگ برگرفته به دعویها
چندانکه می نباید چندانی .
- بانگ بلال ؛ کنایه از اذان است بدان جهت که بلال مؤذن پیغمبر اکرم بوده است :
جز صورت محبت نرسد هیچ بگوشم
گر ناله ٔ ناقوس و گر بانگ بلال است .
- بانگ بلند ؛ آوای رسا که تا دور برود. آوای بلند :
هر زمان برکشد ببانگ بلند
این سیه چاه ژرف این دولاب .
شبی بانگ بوق آمد و تاختن
کسی را نبد آرزو ساختن .
- بانگ پشه ؛ وزوز پشه . آوای پشه هنگام بال زدن . آوای اندک و آهسته و نرم :
بانگ پشه مگذران بر گوش جم
گر فرستی لحن عنقایی فرست .
- بانگ تبیره ؛ بانگ دهل :
خروشیدن تازی اسبان ز دشت
ز بانگ تبیره همی برگذشت .
- بانگ جرس ؛ آوای جرس . آواز زنگ کاروان یا زنگ های دیگر که در قدیم معمول بود :
از آن مرز نشنید آواز کس
غو پاسبانان و بانگ جرس .
غو پاسبانان و بانگ جرس
همی آمد از دور و از پیش و پس .
مرغی دیدم نشسته بر باره ٔ طوس
در پیش نهاده کله ٔ کیکاوس
باکلّه همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا ناله ٔ کوس .
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
اینقدر هست که بانگ جرسی می آید.
در قافله ای که اوست دانم نرسم
این بس که رسد ز دور بانگ جرسم .
عشق آمد و از حلقه ٔ در بانگ جرس ریخت
برخاست صفیری که بیابان به قفس ریخت .
- بانگ چنگ ؛ بانگ ساز :
به مرو اندر از بانگ چنگ و رباب
کسی را نبد جای آرام و خواب .
بر سماع چنگ او باید نبید خام خورد
می خوش آمد خاصه اندر مهرگان با بانگ چنگ .
بیاد شهریارم نوش گردان
به بانگ چنگ و موسیقار و طنبور.
ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید.
- بانگ خروس ؛ آوای خروس :
آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان
صبح نخستین نمود روی به نظارگان .
- بانگ خلیل اللهی ؛ کشتی گیران چون حریف را از جا بردارند و خواهند که بر زمینش بیندازند بانگ اﷲ اکبر می کشند و آنرا بانگ خلیل اللهی گویند زیرا که آن حضرت همه وقت در نشست و برخاست اﷲاکبر می گفت . (از آنندراج ). نعره ٔ اﷲ اکبر که پهلوانان در وقت کشتی گرفتن زنند. گویا وجه تسمیه این است که به اعتقاد پهلوانان اﷲ اکبر ورد ابراهیم خلیل بوده است . (از فرهنگ نظام ) :
گوش برحرف تو باشند ز مه تا ماهی
گاه کشتی چوکنی بانگ خلیل اللهی .
- بانگ دولاب ؛ آوای چرخ چاه . آوای چرخی که با آن آب از چاه کشند :
بر کنار دو جوی دیده ٔ من
بانگ دولاب آسمان بشنو.
- بانگ دهل ؛ بانگ تبیره . آوای طبل :
گویند که راز وی از خلق نگهدار
بانگ دهل و کوس کجا داشت توان راز.
چو بانگ دهل هولم از دور بود
بغیبت درم عیب مستور بود.
- بانگ رباب ؛ آوا که از رباب (ساز) گاه نواختن برآید :
به مرو اندر از بانگ چنگ و رباب
کسی را نبد هیچ آرام و خواب .
چون چنگ خود نوحه کنان مانند دف بر رخ زنان
وز نای حلق افغان کنان بانگ رباب انداخته .
- بانگ رس ؛ آن قدر از مسافت که آواز تواند رسید. مخفف بانگ رسنده . رجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود.
- بانگ روارو ؛ کنایه از دم صور باشد. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (برهان قاطع). صوراسرافیل .(از ناظم الاطباء).
- || کنایه از بانگی بود که پیش روی پادشاهان وقت سواری بزنند. (انجمن آرای ناصری ). بانگ اهتمام و تزک که نقیبان پیشاپیش پادشاهان در وقت سواری و رفتن بجائی زنند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بانگ دور شو کورشو :
بالاگرفته بانگ روارو ز هر کران .
- بانگ رود ؛ صدای رودخانه :
بس لطیف آمد به وقت نوبهار
بانگ رود و بانگ کبک وبانگ تر.
- بانگ زدن ؛ فریاد کردن . ورجوع بهمین ترکیب در ردیف خود شود.
- بانگ زیر ؛ مقابل بانگ بم . فریاد نازک و تند :
کرا بانگ و نامش شود زیرخاک
چه شادی کند خیره بر بانگ زیر.
- بانگ ساز .
- بانگ سبحانی ؛ کنایه از شطحیات صوفیانه . اشاره به سخن بایزید که صوفیان معتقدند که در غلبه ٔ توحید و مقام فنأفی اﷲ گفته است : سبحانی ما اعظم شأنی . (از یادداشتهای گوهرین بر اسرارنامه ص 346).
- بانگ سرود ؛ بانگ ترانه :
ز بس ناله ٔ نای و بانگ سرود
همی داد دل جام می را درود.
ز نالیدن بوق و بانگ سرود
هواگشت از آواز بی تار و پود.
برآمد دگر باره بانگ سرود
دگرگونه ترساخت (باربد) آوای رود.
- بانگ صبح ؛ کنایه است از اذان . بانگ نماز :
تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس .
- بانگ صلوة ؛ بانگ اذان . بانگ نماز :
علی را بخواند و گفت یا علی بلال را بخوان تا بانگ صلوة کند. (قصص الانبیاء ص 137).
- بانگ صلوات ؛ آوای درود :
بانگ صلوات خلق از دور پدید آید
کز دور پدید آید از پیل تو عماری .
- بانگ طبل ؛ بانگ تبیره . بانگ دهل :
ایمن اندر نظاره گاه سپهر
گوش جانت ز بانگ طبل رحیل .
بانگ طبلت نمی کند بیدار
تو مگر مرده ای نه در خوابی .
نمیدانی که آهنگ حجازی
فروماند ز بانگ طبل غازی .
- بانگ طشت ؛ آوای طشت . آوایی که از اصطکاک طشت با چیزی یا اصابت چیزی بطشت برآید :
بانگ طشت سحر جز لعنت نماند
بانگ طشت دین بجز رفعت نماند.
کنایه از فاش شدن راز است .
- بانگ عنقا ؛ آوای عنقا.
- || نام پرده ایست از موسیقی . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (هفت قلزم ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) :
ز دستان قمری درو بانگ عنقا
ز آواز بلبل درزخم مزمر.
- بانگ کوس ؛ بانگ طبل در جنگ :
نعت صدر نبوی به که به غربت گویم
بانگ کوس ملکی به که به صحرا شنوند.
نفس را کامل نماید درد فقر و سوز عشق
بانگ کوس از ضربت است و بوی عود از آذر است .
- بانگ مرغ ؛ آوای مرغ . صدای پرندگان خوش الحان . آوای خروس و بلبل و جز آن :
کوس را دیدی فغان برخاسته
بانگ مرغان بین چنان برخاسته .
گفت باورنداشتم که ترا
بانگ مرغی چنین کند مدهوش .
- || کنایه از سحرگاه و صبحدم :
در مغاک افکنند و خون ریزند
چون شودبانگ مرغ بگریزند.
- بانگ مرغ زندخوان ؛ آوای بلبل . کنایه از مغ است و آنکه قطعات کتاب زندو اوستا زمزمه کند :
پند آن پیر مغان یاد آورید
بانگ مرغ زندخوان یاد آورید.
من به بانگ مؤذنان کز میکده
بانگ مرغ زندخوان آمد برون .
- بانگ مؤذن ؛ اذان .بانگ نماز :
بانگ مطرب را فراوان کمتری از ده پشیز
بانگ مؤذن را فزایی از صد و پنجاه من .
- بانگ نبرد ؛ آوای گیرودار معرکه . همهمه وخروش که از آویزش مردان جنگ برآید کنایه از آوای چکاچاک شمشیر و نیزه و گرز. فریاد و شور و غلغله جنگاوران است در رزم :
به من گفت برخاست بانگ نبرد
که داند ز گیتی که برکیست گرد.
- بانگ نشاط ؛ کنایه از آوای خوش و شادی است :
تازنده همیشه چون سواری
با بانگ نشاط و شادمانی .
- بانگ نماز ؛ بانگ صلوة و اذان . (آنندراج ). اذان . (ناظم الاطباء). ورجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود.
- بانگ نوش نوش ؛ آن بانگ که هنگام باده خواری حریفان به شادی یکدیگر برکشند.بانگ نوشانوش :
هرشرب سردکرده که دل چاشنی گرفت
با بانگ نوش نوش چشیدم به صبحگاه .
- بانگ و تلاج ؛ هیاهو. هیابانگ . تاغ و توغ :
شب بیامد بر درم دربان تاج
در بجنبانید با بانگ و تلاج .
- بانگ و علالا ؛ هیابانگ . هلالوش . بانگ و فریاد :
این مسخره با زن بسگالید و برفتند
تا جایگه قاضی با بانگ و علالا.
زآنهمه بانگ و علالای سگان
هیچ واماند ز راهی کاروان .
- بانگ هاون ؛ آوای هاون .
- ببانگ بلند گفتن ؛ به آوای رسا ادا کردن مطلبی برای تأکید یا گاه فراخواندن کسی . مقابل آهسته گفتن . گفتن که همه بشنوند :
عشق به بانگ بلند گوید خاقانیا
یار عزیز است سخت ، جان تو وجان او.
دلم خوش است و به بانگ بلند می گویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم .
- بلندبانگ ؛ آنچه آوای بلند داشته باشد :
ای طبل بلندبانگ در باطن هیچ .
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس
بلندبانگ چه سود و میان تهی چو درای .
- گاه بانگ خروس ، هنگام بانگ خروس ؛ کنایه از سحرگاه . بامداد پگاه :
ببود آن شب و گاه بانگ خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس .
شب تیره هنگام بانگ خروس
از آن دشت برخاست آوای کوس .
وز آنسو همی برخروشید طوس
شب تیره تا گاه بانگ خروس .
به شبگیر هنگام بانگ خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس .
|| آوازه ٔ دین محمد (ص ). علم شریعت اسلام . (ناظم الاطباء).
|| شهرت . آوازه . صیت . اشتهار : اسکندر مردی بوده است با طول و عرض و بانگ و برق . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 91).
نام و بانگ تو رسیده ست به هرشاه و ملک
زر و سیم تو رسیده ست به هر شهر و دیار.
بر چرخ رسید بانگ و نامم
منگر به حدیث نرم و پستم .
کرا بانگ و نامش شود زیر خاک
چه شادی کند خیره بر بانگ زیر.
ای حجت خراسان بانگت رسیده هرجا
گویی کز آسمان برسنگ اوفتاده طشتی .
بر فلک مشهور و کار و بارشان در هر درج
در زمین مذکور و نام و بانگشان درهر وطن .
مادرم کرد وقت نزع دعا
که ترا بانگ و نام سرمد باد.
- گلبانگ ؛ گلبام . آواز کشیدن شاطران و معرکه گیران و امثال ایشان باشد. (برهان قاطع) :
کجاست اشقر و گلبانگ عم پیغمبر...
- || بانگ بلبل را گویند. (برهان قاطع).
- || آواز. چهچهه :
بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
میخواند دوش درس مقامات معنوی .
و رجوع به گلبانگ شود.
- یک بانگ زمین ؛ مقداری راه . فاصله ای که یک بانگ رسد : پس برفتند به مصر ناحیت پدر مادر وی بود آنرا مؤتکفات گفتندی و این پنج ده بودند به حد فلسطین هم از شام است و از هر دیه تا بدیگر دیه بانکی زمین است و بهر دیهی اندر صدهزار مرد بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پس مهاجر و انصار همه با او پیاده برفتند چون از در مدینه چند بانگی برفت ابوبکر بایستاد و مردمان را بدرود کرد. (ترجمه طبری بلعمی ). چون سلطان برنشست و یک بانگ زمین برفت ابر درکشید و باد برخاست و برف و دمه درایستاد. (چهارمقاله ٔ عروضی ).
|| بانگی زمین ، نعره واری . آن اندازه مسافت که بانگی رود. مسافتی که آواز تواند پیمود. نظیر تیر پرتاب که مقدار مسافتی است که تیر پرتاب شده طی کند : و اسامه برنشسته با سپاه همی رفتند، چون از در مدینه چند بانگی زمین برفتند بوبکر رضی اﷲ عنه بایستاد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ).