انشاء
لغتنامه دهخدا
انشاء. [ اِ ] (ع اِمص ) آفرینش . ایجاد :
ز گوهر دان نه از هستی فزونی اندرین معنی
که جز یک چیز را یک چیز نبود علت انشا.
|| سخن پردازی . سخن آفرینی . نویسندگی . شاعری . تألیف عبارات :
دل شعبده هاگرفت از فکرت
جان معجزه ها نمود در انشا.
بر بدیهه راندم این منظوم و گستردم قلم
هیچ خاطر وقت انشا برنتابد بیش از این .
دبیرم آری سحرآفرین گه انشا
ولیک زحمت این شغل را ندارم سر.
قصدم از الفاظ او راز تو است
قصدم از انشاش آواز تو است .
|| (اِ) نوشته ٔ مترسلانه و فصیح و با سجع و قافیه . (ناظم الاطباء). هر نوع نوشته ای که مراد از آن نمایاندن قدرت نویسندگی و تعیین ارزش نوشته باشد (مقابل املاء در مدارس ) :
چون تمسکْت بحبل اﷲ از اول دیدند
حسبی اﷲ وکفی آخر انشا بینند.
همانا که در فارس انشای من
چو مشک است بی قیمت اندر ختن .
و رجوع به انشاء و انشا کردن شود.
ز گوهر دان نه از هستی فزونی اندرین معنی
که جز یک چیز را یک چیز نبود علت انشا.
|| سخن پردازی . سخن آفرینی . نویسندگی . شاعری . تألیف عبارات :
دل شعبده هاگرفت از فکرت
جان معجزه ها نمود در انشا.
بر بدیهه راندم این منظوم و گستردم قلم
هیچ خاطر وقت انشا برنتابد بیش از این .
دبیرم آری سحرآفرین گه انشا
ولیک زحمت این شغل را ندارم سر.
قصدم از الفاظ او راز تو است
قصدم از انشاش آواز تو است .
|| (اِ) نوشته ٔ مترسلانه و فصیح و با سجع و قافیه . (ناظم الاطباء). هر نوع نوشته ای که مراد از آن نمایاندن قدرت نویسندگی و تعیین ارزش نوشته باشد (مقابل املاء در مدارس ) :
چون تمسکْت بحبل اﷲ از اول دیدند
حسبی اﷲ وکفی آخر انشا بینند.
همانا که در فارس انشای من
چو مشک است بی قیمت اندر ختن .
و رجوع به انشاء و انشا کردن شود.