اشباه
لغتنامه دهخدا
اشباه . [ اَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ شَبَه . (منتهی الارب ). مانندها. || ج ِ شِبْه . (منتهی الارب ). امثال . (غیاث ). مانندان . نظایر. (غیاث ):
نیست ای شاه ترا هیچ شبیه ازاشباه
نیست ای میر ترا هیچ قرین از اقران .
بخاصه آنکه به اصل و هنر چو خواجه بود
نگاه کن که نیابی شبیهش از اشباه .
صدهزاران اینچنین اشباه بین
فرقشان هفتادساله راه بین .
از رهی که انس از او آگاه نیست
زانکه زین محسوس و زین اشباه نیست .
نیست ای شاه ترا هیچ شبیه ازاشباه
نیست ای میر ترا هیچ قرین از اقران .
بخاصه آنکه به اصل و هنر چو خواجه بود
نگاه کن که نیابی شبیهش از اشباه .
صدهزاران اینچنین اشباه بین
فرقشان هفتادساله راه بین .
از رهی که انس از او آگاه نیست
زانکه زین محسوس و زین اشباه نیست .