اشارت کنان
لغتنامه دهخدا
اشارت کنان . [ اِ رَک ُ] (نف مرکب ، ق مرکب ) در حال اشاره کردن :
طلسمی بفرمود پرداختن
اشارت کنان دستش افراختن .
یکی سرگران و آن دگر نیم مست
اشارت کنان این و آن را بدست .
طلسمی بفرمود پرداختن
اشارت کنان دستش افراختن .
یکی سرگران و آن دگر نیم مست
اشارت کنان این و آن را بدست .