اردشیر
لغتنامه دهخدا
اردشیر. [ اَ دَ / دِ ] (اِخ ) حسام الدولةبن کینخوار. از سران خاندان کینخواریه از آل باوند. رجوع بسفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 35، 53 و 136 شود. خواندمیر در حبیب السیر در ذکر ملوک باوندیّه آرد: مورخان خردمند بعبارت دلپسند آورده اند که بتاریخ سنه ٔ خمس وثلثین و ستمائه (635 هَ . ق .) که معموره ٔ جهان سیمابلاد ماوراءالنهر و ایران بسبب تسلط و بیداد سپاه توران خراب و ویران گشته بود، حسام الدوله اردشیربن کنجیور (کذا) بن شهریاربن کنجیور (کذا) بن رستم بن دارابن شهریاربن قارن بن سرخاب بن شهریاربن دارابن رستم به شیرون کنجیور (کذا) بن سرخاب بن قارن بن شهریاربن قارن بن شیروین بن سرخاب بن شهریاربن قارن بن شیروین بن سرخاب بن مهرداربن سرخاب بن شهریاربن باوین شاپوربن کیقوس بن قبادبن فیروز ملک عجم . جدّ انوشیروان عادل ، خروج کرده بدستور اجداد خود مازندران را ضبط نموده و بعد از وی هفت نفر از اولاد و احفادش در آن دیار بر مسند اقبال نشستند و مدت دولت ایشان صد و پانزده سال امتداد یافته فی شهر محرم سنه ٔ خمسین و سبعمائه (750 هَ . ق .). بنهایت انجامید. (حبط ج 2 صص 105 - 106).