آن
لغتنامه دهخدا
آن . [ ن ِ ] (ضمیر ملکی ) مال ِ. متعلق به . ازملک . و گاهی ازآن ِ و زآن ِ گویند : اسبی بود آن ِ منذر اشقر. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و همه ٔ گوسفندان دیگر ازآن ِ حی ّ، خشک بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خاتون کث ، دیمعان کث ، دو شهرک است خرد و آبادان و بارگاه سغد و سمرقند است و آن ِ فرغانه و ایلاق است . (حدودالعالم ). گرگانج شهری است که اندر قدیم آن ِ ملک خوارزمشاه بودی و اکنون پادشائیش جداست . (حدودالعالم ).
مثال بنده وآن ِ تو نگارا
کلیچه ٔ آفتاب و برگ ورتاج .
سپهر و زمین و زمان آن ِ اوست
روان و خرد زیر فرمان اوست .
مرا چیز و گنج و روان آن ِ تست
دراین مرز فرمان فرمان تست .
که دستور و گنجور و گنج آن ِ تست
بروم اندرون سود و رنج آن ِ تست .
از ایران و توران دو بهر آن ِ تست
همان گوهر و گنج وشهر آن ِ تست .
نگهدار تن باش و آن ِ خرد
چو خواهی که روزت ببد نگذرد.
نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جان است و آن ِ سپاس .
مرا هرچه ملک و سپاه است و گنج
همه آن ِ تست و ترا زوست خنج .
نبد لشکرش زآن ِ ما صد یکی
نخست از دلیران او کودکی .
چو او را گرفتی من آن ِ توام
چو فرمائیم پاسبان توام .
بدو مام گفتی که تخت آن ِ تست
خردمندی و رای و بخت آن ِ تست .
نه آئین شاهان بود این نشان
نه آن ِ سواران و گردنکشان .
سپاه و دژ و گنجها آن ِ تست
برفتن بهانه نبایدْت جست .
تن مرد و سر همچو آن ِ گراز
به بیچارگی مرده بر تخت ناز.
مال رئیسان همه بسائل و زائر
وآن ِ تو به کفشگر ز بهر مچاچنگ .
هندوی بد که ترا باشد و زآن ِ تو بود
بهتر از ترکی کآن ِ تو نباشد صدبار.
بس بناگوش چو سیما که سیه شد چو شبه
آن ِ تو نیز شود صبر کن ای جان جهان .
حدیث حاسد نشنید و زآن ِ من بشنید.
گفت پندارم کاین دخترکان آن ِ منند.
رازدار من توئی ای شمع و یار من توئی
غمگسار من توئی من آن ِ توتو آن ِ من .
اگر ایدون که بکشتن نمرند این پسران
آن ِ خورشید و قمرباشند این جانوران .
و قیطس جانوری است در دریای و دو دست دارد و دنبالش چون آن ِ مرغ . (التفهیم ).
مکن زو یاد اگرچه مهربانست
کجا چیز کسان زآن ِ کسانست .
گفت سرهنگی ازآن ِ ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام . (تاریخ سیستان ). دیگر راه بسیستان آمد با نامه ٔ پسر فرات و آن ِ پدر. (تاریخ سیستان ). آن ِ [ یعنی داوری ِ ] همه ٔ جهان به نیم روز راست گشتی و مظلومان سیستان را جداگانه نیم روز بایستی . (تاریخ سیستان ). صوفی داشتند سپید ازآن ِ زکریا علیه السلام .(تاریخ سیستان ). و حرب بسیار مردم ازآن ِ او بکشت . (تاریخ سیستان ). فرمان داد که سرای محمدبن ابراهیم القوسی و آن ِ خواص او غارت کنند. (تاریخ سیستان ). و نامه ها آوردند ازآن ِ امیریوسف و حاجب بزرگ علی . (تاریخ بیهقی ). چون حاصلی بدین بزرگی ازآن ِ وی ... عرضه کردند گفت طاهر... را بخوانید. (تاریخ بیهقی ). غلامی ترک ازآن ِ پسرش [ ابواحمد ] برای امیر آورده بودند تا خریده آید. (تاریخ بیهقی ). تا آن مدّت که ایزد... تقدیر کرده باشد و ازآن ِ پیغمبران ... همچنین رفته است . (تاریخ بیهقی ). و خواهری که ازآن ِ ما به نام وی است فرستاده آید تا ما را داماد و خلیفه باشد. (تاریخ بیهقی ). و پسر گهرآگین شهره نوش بادی در سر کرده بود و قزوین که ازآن ِ پدرش بود فروگرفته . (تاریخ بیهقی ). ومعمائی رسیده بود ازآن ِ امیرک . (تاریخ بیهقی ). و استطلاع رأی کرده بودند تا بر مثالهائی که ازآن ِ ما باشد کار کنند. (تاریخ بیهقی ). دختری ازآن ِ قدرخان امیرمحمد عقد نکاح کردند. (تاریخ بیهقی ). من نسختی کردم چنانکه در دیگر نسختها... و ازآن ِ امیرالمؤمنین هم از این معانی بود. (تاریخ بیهقی ). طبع بشریت است و خصوصاً ازآن ِ ملوک که دشوار آید ایشان را دیدن کسی که مستحق جایگاه ایشان باشد. (تاریخ بیهقی ). اگر امیر در این جنگ با ما مساعدت کند... چون کارها بمراد گردد ولایتی سخت با نام به نام فرزندان ازآن ِ او کرده آید. (تاریخ بیهقی ). از دور مجمّزی پیدا شد... امیرمحمد او را بدید... و کسی ازآن ِ خویش نزد حاجب فرستاد. (تاریخ بیهقی ). معتمدی را ازآن ِ بنده ... فرمود [ حصیری ] تا بزدند. (تاریخ بیهقی ). اگر در آن وقت سکونت را کاری پیوستند اندر آن فرمانی ازآن ِ خداوند ماضی رضی اﷲعنه نگاه داشتند. (تاریخ بیهقی ). بسیار مرتبه داران ... را ازآن ِ خواجه نیز بحاجبی نامزد کردند. (تاریخ بیهقی ).
چو دستت بچیز تو نبود رسان
چه چیز تو باشد چه آن ِ کسان .
ببخش و بخور هرچه داری مایست
که چون نَدْهی و بنْهی آن ِ تو نیست .
نگه دار اندر زیان آن ِ خویش
چنان کِت بگفته ست بسیارخوار.
چون تو از دنیا گوئی ّ و من از دین خدای
نه تو آن ِ منی و نیز نه من آن ِ توَم .
هر طائفه ای بمن گمانی دارند
من زآن ِ خودم هر آنچه هستم هستم .
بروزگار پیشین در اسب شناختن و هنر و عیب ایشان دانستن هیچ گروه به از عجم ندانستندی از بهر آنکه ملک جهان ازآن ِ ایشان بود و هر کجا در عرب و عجم اسب نیکو بودی بدرگاه ایشان آوردندی . (نوروزنامه ).
چند گوئی سنائی آن ِ من است
با همه کس پلاس با من هم ؟
ما آن ِ توایم و دل و جان آن ِ تو، ما را
خواهی سوی منبر بر و خواهی بسوی دار.
و عقل مرد را به هشت خصلت بتوان شناخت ... پنجم مبالغت در کتمان راز خویش و ازآن ِ دیگران . (کلیله و دمنه ). الاستلحاق ؛ دعوی کردن که فرزند آن ِ من است . (زوزنی ).
از ستوران دیگر آید یاد
کم ِ خر باد و آن ِ کاه و شعیر.
تا روزگار ازآن ِ تو شد هرکه بخت را
گفت آن ِ کیستی تو، بگفت آن ِ روزگار.
کرده ٔ قصّار و پس عقوبت حدّاد
این مثل است آن ِ اولیای صفاهان .
چند غلام ازآن ِ او دست برآوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
گر بدم گر نیک هم زآن ِ توام .
روز عدل و عدل و داد اندرخور است
کفش زآن ِپا، کُلَه آن ِ سر است .
جان ما آن ِ تو است ای شیرخو
پیش ما چندی امانت باش گو.
و در بعض امثله ٔ فوق چنان می نماید که این کلمه تکرارکلمه ٔ پیش است : این مثل است آن ِ اولیای صفاهان ؛ این مثل است مَثَل ِ. کم ِ خر باد و آن ِ کاه و شعیر؛ کم خر باد و کم کاه و شعیر. چه چیز تو باشد چه آن ِ کسان ؛چه چیز تو باشد چه چیز کسان . اگر ایدون که بکشتن نمرند این پسران - آن ِ خورشید و قمر باشند این جانوران ؛ این پسران پسران خورشید و قمر باشند و غیره و غیره .
مثال بنده وآن ِ تو نگارا
کلیچه ٔ آفتاب و برگ ورتاج .
سپهر و زمین و زمان آن ِ اوست
روان و خرد زیر فرمان اوست .
مرا چیز و گنج و روان آن ِ تست
دراین مرز فرمان فرمان تست .
که دستور و گنجور و گنج آن ِ تست
بروم اندرون سود و رنج آن ِ تست .
از ایران و توران دو بهر آن ِ تست
همان گوهر و گنج وشهر آن ِ تست .
نگهدار تن باش و آن ِ خرد
چو خواهی که روزت ببد نگذرد.
نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جان است و آن ِ سپاس .
مرا هرچه ملک و سپاه است و گنج
همه آن ِ تست و ترا زوست خنج .
نبد لشکرش زآن ِ ما صد یکی
نخست از دلیران او کودکی .
چو او را گرفتی من آن ِ توام
چو فرمائیم پاسبان توام .
بدو مام گفتی که تخت آن ِ تست
خردمندی و رای و بخت آن ِ تست .
نه آئین شاهان بود این نشان
نه آن ِ سواران و گردنکشان .
سپاه و دژ و گنجها آن ِ تست
برفتن بهانه نبایدْت جست .
تن مرد و سر همچو آن ِ گراز
به بیچارگی مرده بر تخت ناز.
مال رئیسان همه بسائل و زائر
وآن ِ تو به کفشگر ز بهر مچاچنگ .
هندوی بد که ترا باشد و زآن ِ تو بود
بهتر از ترکی کآن ِ تو نباشد صدبار.
بس بناگوش چو سیما که سیه شد چو شبه
آن ِ تو نیز شود صبر کن ای جان جهان .
حدیث حاسد نشنید و زآن ِ من بشنید.
گفت پندارم کاین دخترکان آن ِ منند.
رازدار من توئی ای شمع و یار من توئی
غمگسار من توئی من آن ِ توتو آن ِ من .
اگر ایدون که بکشتن نمرند این پسران
آن ِ خورشید و قمرباشند این جانوران .
و قیطس جانوری است در دریای و دو دست دارد و دنبالش چون آن ِ مرغ . (التفهیم ).
مکن زو یاد اگرچه مهربانست
کجا چیز کسان زآن ِ کسانست .
گفت سرهنگی ازآن ِ ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام . (تاریخ سیستان ). دیگر راه بسیستان آمد با نامه ٔ پسر فرات و آن ِ پدر. (تاریخ سیستان ). آن ِ [ یعنی داوری ِ ] همه ٔ جهان به نیم روز راست گشتی و مظلومان سیستان را جداگانه نیم روز بایستی . (تاریخ سیستان ). صوفی داشتند سپید ازآن ِ زکریا علیه السلام .(تاریخ سیستان ). و حرب بسیار مردم ازآن ِ او بکشت . (تاریخ سیستان ). فرمان داد که سرای محمدبن ابراهیم القوسی و آن ِ خواص او غارت کنند. (تاریخ سیستان ). و نامه ها آوردند ازآن ِ امیریوسف و حاجب بزرگ علی . (تاریخ بیهقی ). چون حاصلی بدین بزرگی ازآن ِ وی ... عرضه کردند گفت طاهر... را بخوانید. (تاریخ بیهقی ). غلامی ترک ازآن ِ پسرش [ ابواحمد ] برای امیر آورده بودند تا خریده آید. (تاریخ بیهقی ). تا آن مدّت که ایزد... تقدیر کرده باشد و ازآن ِ پیغمبران ... همچنین رفته است . (تاریخ بیهقی ). و خواهری که ازآن ِ ما به نام وی است فرستاده آید تا ما را داماد و خلیفه باشد. (تاریخ بیهقی ). و پسر گهرآگین شهره نوش بادی در سر کرده بود و قزوین که ازآن ِ پدرش بود فروگرفته . (تاریخ بیهقی ). ومعمائی رسیده بود ازآن ِ امیرک . (تاریخ بیهقی ). و استطلاع رأی کرده بودند تا بر مثالهائی که ازآن ِ ما باشد کار کنند. (تاریخ بیهقی ). دختری ازآن ِ قدرخان امیرمحمد عقد نکاح کردند. (تاریخ بیهقی ). من نسختی کردم چنانکه در دیگر نسختها... و ازآن ِ امیرالمؤمنین هم از این معانی بود. (تاریخ بیهقی ). طبع بشریت است و خصوصاً ازآن ِ ملوک که دشوار آید ایشان را دیدن کسی که مستحق جایگاه ایشان باشد. (تاریخ بیهقی ). اگر امیر در این جنگ با ما مساعدت کند... چون کارها بمراد گردد ولایتی سخت با نام به نام فرزندان ازآن ِ او کرده آید. (تاریخ بیهقی ). از دور مجمّزی پیدا شد... امیرمحمد او را بدید... و کسی ازآن ِ خویش نزد حاجب فرستاد. (تاریخ بیهقی ). معتمدی را ازآن ِ بنده ... فرمود [ حصیری ] تا بزدند. (تاریخ بیهقی ). اگر در آن وقت سکونت را کاری پیوستند اندر آن فرمانی ازآن ِ خداوند ماضی رضی اﷲعنه نگاه داشتند. (تاریخ بیهقی ). بسیار مرتبه داران ... را ازآن ِ خواجه نیز بحاجبی نامزد کردند. (تاریخ بیهقی ).
چو دستت بچیز تو نبود رسان
چه چیز تو باشد چه آن ِ کسان .
ببخش و بخور هرچه داری مایست
که چون نَدْهی و بنْهی آن ِ تو نیست .
نگه دار اندر زیان آن ِ خویش
چنان کِت بگفته ست بسیارخوار.
چون تو از دنیا گوئی ّ و من از دین خدای
نه تو آن ِ منی و نیز نه من آن ِ توَم .
هر طائفه ای بمن گمانی دارند
من زآن ِ خودم هر آنچه هستم هستم .
بروزگار پیشین در اسب شناختن و هنر و عیب ایشان دانستن هیچ گروه به از عجم ندانستندی از بهر آنکه ملک جهان ازآن ِ ایشان بود و هر کجا در عرب و عجم اسب نیکو بودی بدرگاه ایشان آوردندی . (نوروزنامه ).
چند گوئی سنائی آن ِ من است
با همه کس پلاس با من هم ؟
ما آن ِ توایم و دل و جان آن ِ تو، ما را
خواهی سوی منبر بر و خواهی بسوی دار.
و عقل مرد را به هشت خصلت بتوان شناخت ... پنجم مبالغت در کتمان راز خویش و ازآن ِ دیگران . (کلیله و دمنه ). الاستلحاق ؛ دعوی کردن که فرزند آن ِ من است . (زوزنی ).
از ستوران دیگر آید یاد
کم ِ خر باد و آن ِ کاه و شعیر.
تا روزگار ازآن ِ تو شد هرکه بخت را
گفت آن ِ کیستی تو، بگفت آن ِ روزگار.
کرده ٔ قصّار و پس عقوبت حدّاد
این مثل است آن ِ اولیای صفاهان .
چند غلام ازآن ِ او دست برآوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
گر بدم گر نیک هم زآن ِ توام .
روز عدل و عدل و داد اندرخور است
کفش زآن ِپا، کُلَه آن ِ سر است .
جان ما آن ِ تو است ای شیرخو
پیش ما چندی امانت باش گو.
و در بعض امثله ٔ فوق چنان می نماید که این کلمه تکرارکلمه ٔ پیش است : این مثل است آن ِ اولیای صفاهان ؛ این مثل است مَثَل ِ. کم ِ خر باد و آن ِ کاه و شعیر؛ کم خر باد و کم کاه و شعیر. چه چیز تو باشد چه آن ِ کسان ؛چه چیز تو باشد چه چیز کسان . اگر ایدون که بکشتن نمرند این پسران - آن ِ خورشید و قمر باشند این جانوران ؛ این پسران پسران خورشید و قمر باشند و غیره و غیره .