آن
لغتنامه دهخدا
آن . (ضمیر، ص ) اسم اشاره بدور، چنانکه «این » اسم اشاره به نزدیک است . ج ، آنان ، آنها. و گویند آنان مخصوص بذوی الروح و آنها در غیرذوی الروح و هم در ذوی الروح مستعمل است :
نزد آن شاه زمین کردش پیام
داروئی فرمای زامهران بنام .
آمد آن نوبهار توبه شکن
پرنیان گشت باغ و برزن و کوی .
چو گشت آن پریچهره بیمار غنج
ببرّید دل زین سرای سپنج .
ز مرغ و آهو رانم بجویبار و بدشت
از آن جفاله جفاله از این قطارقطار.
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدا این تن من بشوی
از این اَزْغها پاک کن مر مرا
همه آفرین زآفرینش ترا.
زن پیر رفت و می آورد و جام
از آن جام فرهاد شد شادکام .
چنین گفت افراسیاب آن زمان
که آن نامور گرد خسرونشان .
بیامد نشست از بر تختگاه
بسر برنهاد آن کیانی کلاه .
فرستاد آیین گشسب آن زمان
کسی را برِ شاه گیتی دمان .
کجا گیو و طوس و کجا پیلتن
فرامرز و دستان و آن انجمن .
از آن پیشتر کآن گو پیلتن
درآید بخرگاهیان رزم زن .
خیال خنجر او را شبی مه دید ناگاهان
به هر ماهی شود آن شب مه از دیدار ناپیدا.
سالاری محتشم فرستاده آید بر آن جانب . (تاریخ بیهقی ). حاجب بکتکین و آن قوم بازگشتند. (تاریخ بیهقی ). من که عبدالرحمن فضولیم آن دو تن را... دریافتم و پرسیدم که امیر آن سجده چرا کرد. (تاریخ بیهقی ). بوعلی کوتوال بگفته که از برادر ما آن شغل می برنیاید. (تاریخ بیهقی ). تو که بونصری ... ممکن نخواهی بودن در شغل خویش که آن نظام که بود بگسست . (تاریخ بیهقی ). اندیشیدیم که مگر آنجای دیرتر بماند و در آن دیار باشد که خلل افتد. (تاریخ بیهقی ). رعایا و اعیان آن نواحی در هوای ما [ مسعود ] مطیع وی گشته . (تاریخ بیهقی ). استادم در خرد و فضل آن بود که بود... و آن طائفه از حسد وی هر کس نسختی کرد و شرم دارم که بگویم بر چه جمله بود. (تاریخ بیهقی ). دانست که آن دیار تا روم ... بضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیهقی ). از چپ راه قلعه ٔ مندیش ... پیداآمد و راه بتافتند و بر آن جانب رفتند. (تاریخ بیهقی ). سالاری محتشم فرستاده آید بر آن جانب تا آن دیار را... ضبط کند. (تاریخ بیهقی ). مقرر است که این تکلفها از آن جهت بکردند [ پدران ] تا فرزندان ... بر آن تخمها که ایشان کاشتند بردارند. (تاریخ بیهقی ). نامه ها رفت جملگی این حالها را به ری و سپاهان و آن نواحی نیز تا درست مقرر گردد. (تاریخ بیهقی ). اهل جمله ٔ آن ولایات گردن برافراشته تا نام ما بر آن نشیند. (تاریخ بیهقی ). ملوک روزگار... چون ... بروند فرزندان ایشان که مستحق آن تخت باشند بر جایهای ایشان نشینند. (تاریخ بیهقی ). سلطان مسعود گفت ... ما... حرکت خواهیم کرد بر جانب بلخ تا... احوال آن جانب را مطالعه کنیم . (تاریخ بیهقی ). سلطان مسعود را آن حال مقرر گشت .(تاریخ بیهقی ).
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
وآن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به آن و این
روز دگر بکندن دل زین و آن گذشت .
برون آمد از خیمه و آن دو زلف
نبشته پریشیده بر نسترن .
و در بعض امثله ٔ فوق ، کلمه ٔ آن بجای الف و لام عهد ذهنی و ذکری عرب آمده است . || پس از کلمه ٔ آن ، مشارالیه گاه حذف می شود، از قبیل کس در این امثله :
با دل پاک مرا جامه ٔ ناپاک رواست
بد مر آن را که تن و جامه پلید است و نژند.
بهی زآن فزاید که تو بِه ْ کنی
مِه ْ آن شد بگیتی که تو مِه ْ کنی .
هر آن را که خواهد برآرد بلند
هم او را سپارد به خاک نژند.
آن که برهم زن جمعیت ما شد یارب
تو پریشانتر از آن زلف پریشانش کن .
من آنم که من دانم .
|| سبب و جهت و علت و مانند آن ، در شواهد زیرین : رسولی با وی نامزد کردند بدین جهت که ولیعهد پدر وی است و ری از آن بما دادند تا... هر کسی بر آنچه داریم اقتصار کنیم . (تاریخ بیهقی ). از آن گریستم که ما بندگان چنین خداوند را خدمت می کنیم با چندین حلم و کرم ... (تاریخ بیهقی ). || عمل و کار و نظایر آن ، در این مثالها :
که من با زن جادوان آن کنم
که پشت و دل جادوان بشکنم .
مرا آن بود تخت و گنج و کلاه
که خشنود باشد جهاندار شاه .
زآنکه با جان شما آن می کند
کآن بهاران با درختان می کند.
|| عقیده و رای و عزم و قصد، چون : من بر آنم که ؛ یعنی چنین اعتقاد دارم . چنان قصد کرده ام :
اگر تو سرو سیمین تن بر آنی
که از پیشم برانی من بر آنم ...
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد
من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند.
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست بکاری زنم که غصه سر آید.
|| بجای آن چیز و آن امرو آن کار، مانند :
کاشک آن گویدکه باشد بیش نه
بر یکی بر، چند نفزاید فره .
امروز چون تخت بما رسید... خرد آن مثال دهد که ... بناهای افراشته را افراشته تر کرده آید. (تاریخ بیهقی ). هر کس آن کند که نبایدکردن آن بیند که نباید دیدن . (قابوسنامه ).
آن خور و آن پوش چو شیر و پلنگ
کآوری آن را همه ساله بچنگ .
|| مخفف آن زمان ، چون :
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی ّ و لب جام افتاد.
|| ضمیر که مرجع آن ممکن است از ذوی العقول یا غیرذوی العقول باشد :
بخندید ازآن شهریار جهان
بدو گفت کاین نیست از ما نهان .
دلیران و گردان مازندران
بخیره فروماندند اندر آن .
از آن محتشم تر در آن روزگار از اهل قلم کسی نبود. (تاریخ بیهقی ). زلت آن [ اسکندر ] با دارا آن بود که بنشابور در جنگ خویشتن را بر شبه رسولی بلشکرگاه دارا برد. (تاریخ بیهقی ). چند نکت دیگر بود سخت دانستنی که آن [ نُکَت ] بروزگار کودکی [ مسعود ] چون یال برکشید و پدر وی را ولیعهد کرد واقع شده بود. (تاریخ بیهقی ). امیر ماضی چند رنج برد... تا قدرخان خانی یافت ... امروز آن را تربیت باید کرد تا دوستی زیادت گردد. (تاریخ بیهقی ). آن ملوک که ایشان را قهر کرد [ اسکندر ] و آن را گردن نهادند... راست بدان مانست که درآن باب سوگند داشته است . (تاریخ بیهقی ). بلکاتکین گفت خواجه ٔ بزرگ ... حشمت آن ما بندگان را نگاه باید داشت . (تاریخ بیهقی ). اگر آنچه مثال دادیم ... آن را امضا نباشد... آنچه گرفته آمده است مهمل ماند و روی بکار ملک نهیم که اصل آن است و این دیگر فرع . (تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی ... تا... بمدینةالسلام رویم و غضاضتی که جاه خلافت را می باشد از گروهی اذناب آن را دریابیم . (تاریخ بیهقی ). منتظریم جواب این نامه را... تا بتازه گشتن اخبار سلامتی خان ... لباس شادی پوشیم و آن را از بزرگتر مواهب شمریم . (تاریخ بیهقی ). بهرچه ببایست که باشد پادشاهان بزرگ را از آن زیادت تر بود. (تاریخ بیهقی ). توفیق صلح خواهیم از ایزد... در این باب که توفیق آن دهد بندگان را. (تاریخ بیهقی ). پیغامها دادیم رسول را که اندرآن اصلاح ذات البین بود. (تاریخ بیهقی ). برادر ما... را... بامیری سلام کردند و اندر آن تسکین وقت دانستند. (تاریخ بیهقی ). || گاه بمعنی یاء تنکیرفارسی و تنوین تنکیر عرب باشد :
نکو گفت مزدور با آن خدیش
مکن بدبکس گر نخواهی بخویش .
چه گفت آن هنرمند مرد خرد
که دانا ز گفتار او بر خورد.
|| آن ، پیش از فعل شنیدم و شنیدی و شنیدستی و شنیدستم و مانند آن در ابتداء حکایت ظاهراً زاید و فقط برای حفظ وزن می آید و نیز ممکن است بدان معنی ِ چنین و چنان داد :
آن شنیدی که صوفئی میکوفت
زیر نعلین خویش میخی چند؟
آن شنیدم که در بلاد شمال
بود مردی بخیل و صاحب مال .
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت روزی بابلهی فربه ...
آن شنیدستی که در صحرای غور
بارسالاری بیفتاد از ستور؟
|| ایشان . آنان :
بگرد جهان چار سالار من
که هستند بر جان نگهدار من
ابا هر یکی زآن ده و دو هزار
از ایرانیانند جنگی سوار.
|| در بیت ذیل و نظایر آن یا از کلمه ٔ «آن » و یا از سوق کلام معنی تفخیم و تعظیم مفهوم می شود :
آمد آن نوبهار توبه شکن
پرنیان گشت باغ و برزن و کوی .
آن مال و نعمتش همه گردید ترت و مرت
آن خیل و آن حشم همه گشتند تار و مار.
دریغ آن کمربند و آن گردگاه
دریغ آن کشی برز و بالای شاه .
کجا گیو و طوس و کجا پیلتن
فرامرز و دستان و آن انجمن ؟
آنی که پادشاه جهان خسرو ملوک
در روی تو نگه نکند جز به احترام .
برون آمد از خیمه و آن دو زلف
نبشته پریشیده بر نسترن .
|| (پسوند) آن (َان ) در آخر کلمه به معنی یای مصدری است : چادردَران کردن ؛ یعنی چادردری کردن . و راه جامه دران نیز از این قبیل است . || و گاه افاده ٔ کثرت و استمرار کند :
در باغ بنوروز درم ریزان است
بر نارونان لحن دل انگیزان است .
|| و گاه علامت جمع منطقی باشد در فارسی از ذوی الشّعور و جز آن :
خرد افسر شهریاران بود
خرد زیور نامداران بود.
نگر تا نداری ببازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرهان .
بپرسیدشان از نژاد کیان
وزآن نامداران و فرخ گَوان .
همه نیکیت باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بُوی در نبرد.
که خورشید بعد از رسولان مه
نتابید بر کس ز بوبکر به .
شما شش هزارید و من یک دلیر
سر سرکشان اندرآرم بزیر
چو من گرزه ٔ سرگرای آورم
سرانْتان همه زیر پای آورم .
بر زال رفتند با سوگ و درد
رخان پر ز خون و سران پر ز گرد.
چو بنمود خورشید بر چرخ دست
شب تیره بار غریبان ببست .
بسی آفرین بزرگان بگفت
بدان کش برون آورید از نهفت .
گلستانْش برکندو سروان بسوخت
بیکبارگی چشم شادی بدوخت .
سکندر ز گفتار او گشت زرد
روان پر ز دردو رخان لاجورد.
بسی نفت و روغن برآمیختند
همه بر سر گوهران ریختند.
نوان و برهنه تن و پای و سر
تنان بی بر و جان بدانش به بر.
گیا رست با چند گونه درخت
بزیر اندر آمد سرانْشان ز بخت .
بزرگان و بازارگانان شهر
هم از داد باید که یابند بهر.
که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد
ندارد کس از روزگاران بیاد.
همی گفت وز نرگسان سیاه
ستاره همی ریخت بر گرد ماه .
چنانکه زالان نشابور گفته اند. (تاریخ بیهقی ). و قوم را بجمله آنجا رسانیدند [ بقلعه ] و چند خدمتکار... از مردان . (تاریخ بیهقی ). و مکی بود از ندیمان این پادشاه [ امیرمحمد ] و شعر و ترانه خوش گفتی . (تاریخ بیهقی ). و دیگر خدمتکاران او را [ احمد ارسلان را ] گفتند... که هر کس پس ِ شغل خویش رود. (تاریخ بیهقی ). ودشمنان ایشان را ممکن نگردد که ... قصدی کنند. (تاریخ بیهقی )... خان داند که بزرگان ... که با یکدیگر دوستی بسر برند... وفاق و ملاطفات را پیوسته گردانند. (تاریخ بیهقی ). توفیق صلح خواهیم از ایزد... که توفیق آن دهد بندگان را. (تاریخ بیهقی ). ملوک روزگار چون ... بروند... فرزندان ایشان ...بر جایهای ایشان نشینند.(تاریخ بیهقی ). مقرّر است که این تکلفها از آن جهت بکردند [ پدران ] تا فرزندان از آن الفت شاد باشند. (تاریخ بیهقی ). و طریقی که پدران ما بر آن رفته اند نگاه داشته آید. (تاریخ بیهقی ). جهد کرده آید تا بناهای افراشته در دوستی را افراشته تر کرده آید تا از هردو جانب دوستان شادمانه شوند. (تاریخ بیهقی ). بهرچه ببایست که باشد پادشاهان بزرگ را، از آن زیادت تر بود [ محمود ]. (تاریخ بیهقی ). و خدای را عز و جل چرا فروخت بسوگندان گران که بخورد و در دل خیانت داشت ؟ (تاریخ بیهقی ). اگر این سوگندان را دروغ کنم ... از خدای ... بیزارم . (تاریخ بیهقی ).
|| در امثله ٔ ذیل ، آن برای تأکید شمار آمده است و یا زاید است :
گوری کنیم و باده کشیم و بُویم شاد
بوسه دهیم بر دو لبان پری نژاد.
بهر نیک و بد هر دوان یک منش
براز اندرون هر دوان بدکنش .
پس از هر دوان بود عثمان گزین
خداوند شرم و خداوند دین .
شبگیر نه بینی که خجسته به چه درد است
کرده دو رخان زردو برو پرچین کرده ست .
|| بعضی گویند آن علامت جمع است در حیوان و نبات و اعضای جفت حیوان ، بنابراین : اختران ، اَنْدُهان ، سخنان ،سوگندان ، غمان ، گوهران مخالف قیاس است . همچنین در روزگاران و روزان و شبان و سران و آفتابان و ماهان . || در اشعار ذیل ممکن است کلمات غمان ، اندهان ، شبان جمع باشند یا فقط آن برای زینت ملحق شده باشد :
جهان را چنین است آئین و سان
یکی روز شادی ّ و دیگر غمان .
آن برگ رزان است که برشاخ رزان است
گوئی بمثل پیرهن رنگ رزان است .
خون دلم مخور که غمان تو می خورم
رحمی بکن که زخم سنان تو می خورم .
جان کاهی و اندهان فزائی
سیبی بدو کرده روزگاری .
متقلب درون جامه ٔ ناز
چه خبر دارد از شبان دراز؟
سعدی بروزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا بروزگاران .
|| هرگاه در آخر کلمه «َا» یا «َو» باشد مانند: دانا. بینا. خدا. بینوا. سخن سرا. سخنگو. دانشجو و جز آن ، «َان » علامت جمع را به «یان » تبدیل کنند مانند: خدای ، خدایان . سخن سرای ، سخن سرایان . سخنگوی ، سخنگویان . آزمای ، آزمایان . ولی قدما غالباً این تبدیل را روا نمی داشتند : شاه دگرباره با داناآن بدیدار آن درخت شد. (نوروزنامه ). و غیره و غیره . || چون کلمه مختوم به ها باشد مانند:رونده . آینده . آسوده ، ها را در جمع بدل بگاف فارسی کنند و گویند: روندگان . آیندگان . آسودگان ، برای آنکه در این الفاظ «هَ » در زبان پهلوی «ک » بوده و کلمه روندک و آسودک و مانند آن تلفظ می شده است . || در کلمه ٔ نیاکان علامت جمع همان آن است و نیاک صورتی دیگر از نیا باشد :
ایا شاهی که ملک تو قدیم است
نیاکت برده پاک از اژدها کا.
کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن نیاکان پیروزبخت ؟
نیاکانتان پهلوانان بدند
ز تخم بزرگان و شاهان بدند (کذا).
و نیاکان سیده همه پادشاهان طبرستان و دیلمیان بودند. (مجمل التواریخ ).
|| آن ، گاه در آخر مفرد امر حاضر درآید و دلالت بر وصف فاعلی یا حال کند، مانند خرامان یعنی خرامنده و درخشان ، درخشنده و روان ، رونده و آرایان ، آراینده :
فرود آمد از تخت ویله کنان
زنان برسر و دست و بازوکنان .
دهقان بتحیر سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار.
باد سحری سپیده دم خیزان است
با میغ سیه بچنگ آویزان است
وآن میغ سیه ز چشم خونریزان است
تا باد مگر ز میغ بردارد چنگ .
دلها ز نوای مرغ جوشان بینی
شبگیر کلنگ را خروشان بینی .
سال امسالین نوروز طربناکانست
پار و پیرار همی دیدم اندوهگنا.
گر شاخ نوان بود ز بی برگی و بی برگ
از برگ نوا داد قضا شاخ نوان را.
بکان حکمت مانند نور خورشیدیم
ببحر دانش مانند ابر گریانیم .
تبارک اللَّه از آن پیکری که نسبت کرد
تنش بکوه متین و تکش بباد وزان .
نوعروسی چو سرو نوبالان
گشت روزی ز چشم بد نالان .
روزی که زرد گل دمد از چهره ٔ دلیر
نیلوفری حسام شود ارغوان فشان .
حذر کن زآه مظلومی که بیدار است و خون باران .
بی باده ٔ زرفشان نباشیم
چون باد شده ست عنبرافشان .
تا سلسله ٔ ایوان بگسست مداین را
در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان .
گوئی که نگون کرده ست ایوان فلک وش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان .
دچند باشی باین و آن نگران
پند گیر از گذشتن دگران .
|| و گاه ، آن علامت نسبت بنوّت باشد چنانکه کسره در فارسی و ابن و بنت در عربی : ارتخشتران ، پسر ارتخشتر. ارشکان ، پسر ارشک . پاپکان ، پسر پاپک .پرثوان ، پسر پرثو. خسرو کبادان ، پسر کباد. دارای دارایان ، دارای پس دارا. عبیداﷲ زیادان ، پسر زیاد. کواتان ، پسر کوات (قباد). مهرسپندان ، پسر مهرسپند :
سپهدارشان قارن کاوکان
به پیش سپه اندرون آوکان .
جای دیگر در نسبت قارن گوید:
ز آهنگران کاوه ٔ پرهنر
به پیشش یکی رزم دیده پسر
کجا نام او قارن رزم زن ...
|| در. بَ : چاشتگاهان . دیرگاهان . سحرگاهان . شامگاهان . صبحگاهان . گرمگاهان . و صاحب المعجم گوید آن در آخر اوقات و ازمنه حرف تخصیص است و گویند سحرگاهان و شبانگاهان و بامدادان ، یعنی بسحرگاه و بشبانگاه و به بامداد، و چون بسحرگاهان و ببامدادان و بشبانگاهان گویند باء زیادت است و به آن احتیاج نباشد. (از المعجم نقل به معنی و اختصار) :
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید
نزدیک رز آید در رز را بگشاید
تا دختر رز را چه بکار است و چه شاید.
سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه .
|| گاه ِ. هنگام ِ. وقت ِ. زمان ِ. موسم ِ: بامدادان . بهاران . سپیده دمان . نوبهاران . نیم روزان . مانند آنه (َانه ) :
ببود آن شب و بامدادان پگاه
به آرام بر تخت بنشست شاه .
بمژده ز رستم هم اندرزمان
هیونی بیامد سپیده دمان
که ما در بیابان خبر یافتیم
بدان آگهی تیز بشتافتیم .
زواره بیامد سپیده دمان
سپه راند رستم هم اندرزمان .
بهاران بدی اوبه ارونددشت
بر این گونه چندی بر او برگذشت .
چو ابر بهاران به بارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی .
پشّه کی داند که این باغ از کی است
در بهاران زاد و مرگش در دی است .
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران .
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار.
درخت اندر بهاران برفشاند
زمستان لاجرم بی برگ ماند.
بگذارتا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران .
تغویر؛ در نیم روزان رفتن . (منتهی الارب ).
صبحدمان مست برآمد ز کوی
زلف پژولیده و ناشسته روی .
|| علامت احتفالی به آئین یا جشن و سوری و یا اجرای رسم و آئین و عادتی پس از صورت مفرد امر حاضر و عقیب بعض اسماء معنی از قبیل مرگ ، سور و طلب : آش برگ پزان ؛ دعوتی که زنان از زنان کنند پختن و خوردن آش برگ را. آشتی کنان ؛ محفلی از دوستان و خویشان برای آشتی دادن دو تن ، و نیز عمل آشتی در این محفل . آینه بندان ؛پوشیدن دیوارها و خوازه ها و گنبدها به آئینه ، گاه ورود شاهی یا بزرگی . احوال پرسان ؛ رفتن بدیدار کسی یا بیماری برعایت ادب . اسم گذاران ؛ جشن و سوری برای نام گذاری نوزاد. بله بُران (از بلی و بران )؛ محفل قول گرفتن از کسان عروس ازدواجی را. پشت پاپزان ؛ دعوتی برای خوردن آش پشت پای مسافری و عمل پختن آن . چله بران ؛ جشنی برای آب چله زدن نوزاد را. حمام روان ؛ دعوت و سور حمام رفتن عروس یا داماد یا زچه ای . خاج شویان ؛ عیدی سالیانه مسیحیان را. حنابندان ؛ احتفالی بستن حنا دست و پای عروس را. ختنه سوران و ختنه کنان ؛ سوری خِتان ِ کودکی را. خلعت پوشان ؛ جشنی پوشیدن خلعت شاهی ، امیر یاحاکمی را. دست بوسان ؛ رسم رفتن داماد بدیدار پدرزن یا مادرزن . رخت بُران ؛ احتفالی بریدن جامه های عروس را.سمنوپزان ؛ احتفال پختن سمنو و اجرای مراسم و خواندن اوراد زنانه ٔ آن . سهراب کشان ؛ روز یا شبی که درویش شاهنامه خوان قصه ٔ کشتن سهراب را خواند. شیرینی خوران ؛ سور نامزدی عروس . شیشه بندان ؛ سور شب ششم نوزاد و اجرای رسوم خرافی آن . عروس بینان ؛ مهمانی خواستاری عروس در خانه ٔ او. عقابین کنان ؛ شبی که این جزء از کارهای رستم را درویش در قهوه خانه حکایت کند. عقدکنان ؛ سور کابین بستن عروس . فطیرخوران ؛ عیدی مذهبی یهود و نصاری را. کلوخ اندازان ؛ مهمانی و شرابخواری در سلخ شعبان . گلریزان ؛ جشن گل افشاندن بر پهلوانی و جز آن . مَرگان ؛ تعزیه . مجلس ختم . میوه بندان ؛ جشن آویختن میوه و ذخیره ٔ آن برای زمستان . گوسفندکشان (عید...)؛ اضحی . مردگیران ؛ جشنی مغان را در پنج روز آخر اسفند. و طلبان کردن عبارتی است زنانه که چون شوی آنان را خواند گویند آقا طلبان کرده است و از آن بمزاح این خواهند که این رسمی نوین است بی سابقه . ظاهراً الف و نون چراغان نیز از این قبیل باشد. || آن در عقیب بعض صفات چون شاد و آباد و مست و ناگاه و جاوید اگردر قدیم افاده ٔ مفهومی زیاده میکرده است در زمان ما زاید یا حرفی برای زینت بنظر می آید، چه شادان و شاد و آبادان و آباد و مستان و مست و ناگاه و ناگاهان و جاوید و جاویدان به یک معنی است :
بمی دست بردند و مستان شدند
ز یاد سپهبد بدستان شدند.
برفتند کارآگهان ناگهان
نهفته بجستند کار جهان .
که اندر شبستان شاه جهان
نباشد شگفت ار شوی ناگهان .
سوی رز رفتن باید بصبوح
خویشتن کردن مستان و خراب .
بگشادش در با کبر شهنشاهان
گفت بسم اﷲ اندرشد ناگاهان .
گر آمد ناگهان از من خطائی
مرا منمای داغ هر جفائی .
همایون باد و فرخنده بر او این عز و جاه او
همیشه عز و جاه اوچو نامش باد جاویدان .
خیال خنجر او را شبی مه دید ناگاهان
به هر ماهی شود آن شب مه از دیدار ناپیدا.
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران یکسر
زایشان شکم خاک است آبستن جاویدان .
چون نکردی خرابی آبادان
بخرابی چه میشوی شادان ؟
و آن در بهاران و مرغزاران و سپیده دمان و گوزنان و شبانگاه بیت های ذیل نیز از این قبیل است :
چنین تا برآمدسپیده دمان
بزرگان چین را سرآمد زمان .
چو سوفارش آمد به پهنای گوش
ز چرم گوزنان برآمد خروش .
جهانجوی هندوی تنها برفت
بدان مرغزاران شتابید تفت .
بمژده شبانگه سوی او شوید
بگوئید و گفتار او بشنوید.
بهاران آمد و آورد باد و ابر نیسانی
چو طبع و خلق تو هر دو جهان شد خرم و بویا.
|| جای . موطن . کشور: گرگان ؛ جای گرگ . توران ؛ جای تور. اَترپاتگان ؛ جای ارپاتک . خزران ؛ جای خزر. آلانان ؛ جای آلان . دیلمان ؛ جای دیلم . گیلان ؛ جای مردم گیل . || زمان . فصل . موسم : توت پزان . انگورپزان . || و گاه برای تعدیه ٔ فعل لازم آید یا تکرار تعدیه ، چنانکه در خندیدن ،خندانیدن . کردن ، کنانیدن . شنودن ، شنوانیدن . خوردن ، خورانیدن . گریستن ، گریانیدن و امثال آن . || (اِ) چگونگی و کیفیت خاص در حسن و زیبائی و جز آن که عبارت از آن نتوان کرد و تنها بذوق توان دریافت . همان که شاعر گوید :
لطیفه ای است نهانی که حسن از آن خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست .
آنچه گویند صوفیانش آن
توئی آن آن ، علیک عین اﷲ.
آن گویم و آن چو صوفیانت
نی نی که تو پادشاه آنی .
ای آنکه جمالت از گهرها
آن دارد آن که کان ندارد
از یوسف خوشتری که در حسن
آن داری و یوسف آن ندارد.
آنچه آن را صوفیان گویند آن
ازجمال خواهرم جویند آن .
آنچه او را صوفی آن گوید بنام
ختم شد آن بر محمد والسلام .
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود.
زاغ گردد چون پی زاغان رود
جسم گردد جان ، چو او بی آن رود.
در شگرفان حرکاتیست که آنش خوانند
در تو آن هست و دوصد فتنه به آن پیوسته .
قمر گفتم چو رویت دلفروز است
ولیکن چون بدیدم آن ندارد.
شاهد آن نیست که موئی ّ و میانی دارد
بنده ٔ طلعت آن باش که آنی دارد.
اینکه می گویند آن بهتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم .
گل ارچه شاهد رعناست لیکن
به پیش روی خوبت آن ندارد.
|| عقل . (برهان ). || شراب . (برهان ).
نزد آن شاه زمین کردش پیام
داروئی فرمای زامهران بنام .
آمد آن نوبهار توبه شکن
پرنیان گشت باغ و برزن و کوی .
چو گشت آن پریچهره بیمار غنج
ببرّید دل زین سرای سپنج .
ز مرغ و آهو رانم بجویبار و بدشت
از آن جفاله جفاله از این قطارقطار.
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدا این تن من بشوی
از این اَزْغها پاک کن مر مرا
همه آفرین زآفرینش ترا.
زن پیر رفت و می آورد و جام
از آن جام فرهاد شد شادکام .
چنین گفت افراسیاب آن زمان
که آن نامور گرد خسرونشان .
بیامد نشست از بر تختگاه
بسر برنهاد آن کیانی کلاه .
فرستاد آیین گشسب آن زمان
کسی را برِ شاه گیتی دمان .
کجا گیو و طوس و کجا پیلتن
فرامرز و دستان و آن انجمن .
از آن پیشتر کآن گو پیلتن
درآید بخرگاهیان رزم زن .
خیال خنجر او را شبی مه دید ناگاهان
به هر ماهی شود آن شب مه از دیدار ناپیدا.
سالاری محتشم فرستاده آید بر آن جانب . (تاریخ بیهقی ). حاجب بکتکین و آن قوم بازگشتند. (تاریخ بیهقی ). من که عبدالرحمن فضولیم آن دو تن را... دریافتم و پرسیدم که امیر آن سجده چرا کرد. (تاریخ بیهقی ). بوعلی کوتوال بگفته که از برادر ما آن شغل می برنیاید. (تاریخ بیهقی ). تو که بونصری ... ممکن نخواهی بودن در شغل خویش که آن نظام که بود بگسست . (تاریخ بیهقی ). اندیشیدیم که مگر آنجای دیرتر بماند و در آن دیار باشد که خلل افتد. (تاریخ بیهقی ). رعایا و اعیان آن نواحی در هوای ما [ مسعود ] مطیع وی گشته . (تاریخ بیهقی ). استادم در خرد و فضل آن بود که بود... و آن طائفه از حسد وی هر کس نسختی کرد و شرم دارم که بگویم بر چه جمله بود. (تاریخ بیهقی ). دانست که آن دیار تا روم ... بضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیهقی ). از چپ راه قلعه ٔ مندیش ... پیداآمد و راه بتافتند و بر آن جانب رفتند. (تاریخ بیهقی ). سالاری محتشم فرستاده آید بر آن جانب تا آن دیار را... ضبط کند. (تاریخ بیهقی ). مقرر است که این تکلفها از آن جهت بکردند [ پدران ] تا فرزندان ... بر آن تخمها که ایشان کاشتند بردارند. (تاریخ بیهقی ). نامه ها رفت جملگی این حالها را به ری و سپاهان و آن نواحی نیز تا درست مقرر گردد. (تاریخ بیهقی ). اهل جمله ٔ آن ولایات گردن برافراشته تا نام ما بر آن نشیند. (تاریخ بیهقی ). ملوک روزگار... چون ... بروند فرزندان ایشان که مستحق آن تخت باشند بر جایهای ایشان نشینند. (تاریخ بیهقی ). سلطان مسعود گفت ... ما... حرکت خواهیم کرد بر جانب بلخ تا... احوال آن جانب را مطالعه کنیم . (تاریخ بیهقی ). سلطان مسعود را آن حال مقرر گشت .(تاریخ بیهقی ).
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
وآن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به آن و این
روز دگر بکندن دل زین و آن گذشت .
برون آمد از خیمه و آن دو زلف
نبشته پریشیده بر نسترن .
و در بعض امثله ٔ فوق ، کلمه ٔ آن بجای الف و لام عهد ذهنی و ذکری عرب آمده است . || پس از کلمه ٔ آن ، مشارالیه گاه حذف می شود، از قبیل کس در این امثله :
با دل پاک مرا جامه ٔ ناپاک رواست
بد مر آن را که تن و جامه پلید است و نژند.
بهی زآن فزاید که تو بِه ْ کنی
مِه ْ آن شد بگیتی که تو مِه ْ کنی .
هر آن را که خواهد برآرد بلند
هم او را سپارد به خاک نژند.
آن که برهم زن جمعیت ما شد یارب
تو پریشانتر از آن زلف پریشانش کن .
من آنم که من دانم .
|| سبب و جهت و علت و مانند آن ، در شواهد زیرین : رسولی با وی نامزد کردند بدین جهت که ولیعهد پدر وی است و ری از آن بما دادند تا... هر کسی بر آنچه داریم اقتصار کنیم . (تاریخ بیهقی ). از آن گریستم که ما بندگان چنین خداوند را خدمت می کنیم با چندین حلم و کرم ... (تاریخ بیهقی ). || عمل و کار و نظایر آن ، در این مثالها :
که من با زن جادوان آن کنم
که پشت و دل جادوان بشکنم .
مرا آن بود تخت و گنج و کلاه
که خشنود باشد جهاندار شاه .
زآنکه با جان شما آن می کند
کآن بهاران با درختان می کند.
|| عقیده و رای و عزم و قصد، چون : من بر آنم که ؛ یعنی چنین اعتقاد دارم . چنان قصد کرده ام :
اگر تو سرو سیمین تن بر آنی
که از پیشم برانی من بر آنم ...
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد
من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند.
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست بکاری زنم که غصه سر آید.
|| بجای آن چیز و آن امرو آن کار، مانند :
کاشک آن گویدکه باشد بیش نه
بر یکی بر، چند نفزاید فره .
امروز چون تخت بما رسید... خرد آن مثال دهد که ... بناهای افراشته را افراشته تر کرده آید. (تاریخ بیهقی ). هر کس آن کند که نبایدکردن آن بیند که نباید دیدن . (قابوسنامه ).
آن خور و آن پوش چو شیر و پلنگ
کآوری آن را همه ساله بچنگ .
|| مخفف آن زمان ، چون :
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی ّ و لب جام افتاد.
|| ضمیر که مرجع آن ممکن است از ذوی العقول یا غیرذوی العقول باشد :
بخندید ازآن شهریار جهان
بدو گفت کاین نیست از ما نهان .
دلیران و گردان مازندران
بخیره فروماندند اندر آن .
از آن محتشم تر در آن روزگار از اهل قلم کسی نبود. (تاریخ بیهقی ). زلت آن [ اسکندر ] با دارا آن بود که بنشابور در جنگ خویشتن را بر شبه رسولی بلشکرگاه دارا برد. (تاریخ بیهقی ). چند نکت دیگر بود سخت دانستنی که آن [ نُکَت ] بروزگار کودکی [ مسعود ] چون یال برکشید و پدر وی را ولیعهد کرد واقع شده بود. (تاریخ بیهقی ). امیر ماضی چند رنج برد... تا قدرخان خانی یافت ... امروز آن را تربیت باید کرد تا دوستی زیادت گردد. (تاریخ بیهقی ). آن ملوک که ایشان را قهر کرد [ اسکندر ] و آن را گردن نهادند... راست بدان مانست که درآن باب سوگند داشته است . (تاریخ بیهقی ). بلکاتکین گفت خواجه ٔ بزرگ ... حشمت آن ما بندگان را نگاه باید داشت . (تاریخ بیهقی ). اگر آنچه مثال دادیم ... آن را امضا نباشد... آنچه گرفته آمده است مهمل ماند و روی بکار ملک نهیم که اصل آن است و این دیگر فرع . (تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی ... تا... بمدینةالسلام رویم و غضاضتی که جاه خلافت را می باشد از گروهی اذناب آن را دریابیم . (تاریخ بیهقی ). منتظریم جواب این نامه را... تا بتازه گشتن اخبار سلامتی خان ... لباس شادی پوشیم و آن را از بزرگتر مواهب شمریم . (تاریخ بیهقی ). بهرچه ببایست که باشد پادشاهان بزرگ را از آن زیادت تر بود. (تاریخ بیهقی ). توفیق صلح خواهیم از ایزد... در این باب که توفیق آن دهد بندگان را. (تاریخ بیهقی ). پیغامها دادیم رسول را که اندرآن اصلاح ذات البین بود. (تاریخ بیهقی ). برادر ما... را... بامیری سلام کردند و اندر آن تسکین وقت دانستند. (تاریخ بیهقی ). || گاه بمعنی یاء تنکیرفارسی و تنوین تنکیر عرب باشد :
نکو گفت مزدور با آن خدیش
مکن بدبکس گر نخواهی بخویش .
چه گفت آن هنرمند مرد خرد
که دانا ز گفتار او بر خورد.
|| آن ، پیش از فعل شنیدم و شنیدی و شنیدستی و شنیدستم و مانند آن در ابتداء حکایت ظاهراً زاید و فقط برای حفظ وزن می آید و نیز ممکن است بدان معنی ِ چنین و چنان داد :
آن شنیدی که صوفئی میکوفت
زیر نعلین خویش میخی چند؟
آن شنیدم که در بلاد شمال
بود مردی بخیل و صاحب مال .
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت روزی بابلهی فربه ...
آن شنیدستی که در صحرای غور
بارسالاری بیفتاد از ستور؟
|| ایشان . آنان :
بگرد جهان چار سالار من
که هستند بر جان نگهدار من
ابا هر یکی زآن ده و دو هزار
از ایرانیانند جنگی سوار.
|| در بیت ذیل و نظایر آن یا از کلمه ٔ «آن » و یا از سوق کلام معنی تفخیم و تعظیم مفهوم می شود :
آمد آن نوبهار توبه شکن
پرنیان گشت باغ و برزن و کوی .
آن مال و نعمتش همه گردید ترت و مرت
آن خیل و آن حشم همه گشتند تار و مار.
دریغ آن کمربند و آن گردگاه
دریغ آن کشی برز و بالای شاه .
کجا گیو و طوس و کجا پیلتن
فرامرز و دستان و آن انجمن ؟
آنی که پادشاه جهان خسرو ملوک
در روی تو نگه نکند جز به احترام .
برون آمد از خیمه و آن دو زلف
نبشته پریشیده بر نسترن .
|| (پسوند) آن (َان ) در آخر کلمه به معنی یای مصدری است : چادردَران کردن ؛ یعنی چادردری کردن . و راه جامه دران نیز از این قبیل است . || و گاه افاده ٔ کثرت و استمرار کند :
در باغ بنوروز درم ریزان است
بر نارونان لحن دل انگیزان است .
|| و گاه علامت جمع منطقی باشد در فارسی از ذوی الشّعور و جز آن :
خرد افسر شهریاران بود
خرد زیور نامداران بود.
نگر تا نداری ببازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرهان .
بپرسیدشان از نژاد کیان
وزآن نامداران و فرخ گَوان .
همه نیکیت باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بُوی در نبرد.
که خورشید بعد از رسولان مه
نتابید بر کس ز بوبکر به .
شما شش هزارید و من یک دلیر
سر سرکشان اندرآرم بزیر
چو من گرزه ٔ سرگرای آورم
سرانْتان همه زیر پای آورم .
بر زال رفتند با سوگ و درد
رخان پر ز خون و سران پر ز گرد.
چو بنمود خورشید بر چرخ دست
شب تیره بار غریبان ببست .
بسی آفرین بزرگان بگفت
بدان کش برون آورید از نهفت .
گلستانْش برکندو سروان بسوخت
بیکبارگی چشم شادی بدوخت .
سکندر ز گفتار او گشت زرد
روان پر ز دردو رخان لاجورد.
بسی نفت و روغن برآمیختند
همه بر سر گوهران ریختند.
نوان و برهنه تن و پای و سر
تنان بی بر و جان بدانش به بر.
گیا رست با چند گونه درخت
بزیر اندر آمد سرانْشان ز بخت .
بزرگان و بازارگانان شهر
هم از داد باید که یابند بهر.
که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد
ندارد کس از روزگاران بیاد.
همی گفت وز نرگسان سیاه
ستاره همی ریخت بر گرد ماه .
چنانکه زالان نشابور گفته اند. (تاریخ بیهقی ). و قوم را بجمله آنجا رسانیدند [ بقلعه ] و چند خدمتکار... از مردان . (تاریخ بیهقی ). و مکی بود از ندیمان این پادشاه [ امیرمحمد ] و شعر و ترانه خوش گفتی . (تاریخ بیهقی ). و دیگر خدمتکاران او را [ احمد ارسلان را ] گفتند... که هر کس پس ِ شغل خویش رود. (تاریخ بیهقی ). ودشمنان ایشان را ممکن نگردد که ... قصدی کنند. (تاریخ بیهقی )... خان داند که بزرگان ... که با یکدیگر دوستی بسر برند... وفاق و ملاطفات را پیوسته گردانند. (تاریخ بیهقی ). توفیق صلح خواهیم از ایزد... که توفیق آن دهد بندگان را. (تاریخ بیهقی ). ملوک روزگار چون ... بروند... فرزندان ایشان ...بر جایهای ایشان نشینند.(تاریخ بیهقی ). مقرّر است که این تکلفها از آن جهت بکردند [ پدران ] تا فرزندان از آن الفت شاد باشند. (تاریخ بیهقی ). و طریقی که پدران ما بر آن رفته اند نگاه داشته آید. (تاریخ بیهقی ). جهد کرده آید تا بناهای افراشته در دوستی را افراشته تر کرده آید تا از هردو جانب دوستان شادمانه شوند. (تاریخ بیهقی ). بهرچه ببایست که باشد پادشاهان بزرگ را، از آن زیادت تر بود [ محمود ]. (تاریخ بیهقی ). و خدای را عز و جل چرا فروخت بسوگندان گران که بخورد و در دل خیانت داشت ؟ (تاریخ بیهقی ). اگر این سوگندان را دروغ کنم ... از خدای ... بیزارم . (تاریخ بیهقی ).
|| در امثله ٔ ذیل ، آن برای تأکید شمار آمده است و یا زاید است :
گوری کنیم و باده کشیم و بُویم شاد
بوسه دهیم بر دو لبان پری نژاد.
بهر نیک و بد هر دوان یک منش
براز اندرون هر دوان بدکنش .
پس از هر دوان بود عثمان گزین
خداوند شرم و خداوند دین .
شبگیر نه بینی که خجسته به چه درد است
کرده دو رخان زردو برو پرچین کرده ست .
|| بعضی گویند آن علامت جمع است در حیوان و نبات و اعضای جفت حیوان ، بنابراین : اختران ، اَنْدُهان ، سخنان ،سوگندان ، غمان ، گوهران مخالف قیاس است . همچنین در روزگاران و روزان و شبان و سران و آفتابان و ماهان . || در اشعار ذیل ممکن است کلمات غمان ، اندهان ، شبان جمع باشند یا فقط آن برای زینت ملحق شده باشد :
جهان را چنین است آئین و سان
یکی روز شادی ّ و دیگر غمان .
آن برگ رزان است که برشاخ رزان است
گوئی بمثل پیرهن رنگ رزان است .
خون دلم مخور که غمان تو می خورم
رحمی بکن که زخم سنان تو می خورم .
جان کاهی و اندهان فزائی
سیبی بدو کرده روزگاری .
متقلب درون جامه ٔ ناز
چه خبر دارد از شبان دراز؟
سعدی بروزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا بروزگاران .
|| هرگاه در آخر کلمه «َا» یا «َو» باشد مانند: دانا. بینا. خدا. بینوا. سخن سرا. سخنگو. دانشجو و جز آن ، «َان » علامت جمع را به «یان » تبدیل کنند مانند: خدای ، خدایان . سخن سرای ، سخن سرایان . سخنگوی ، سخنگویان . آزمای ، آزمایان . ولی قدما غالباً این تبدیل را روا نمی داشتند : شاه دگرباره با داناآن بدیدار آن درخت شد. (نوروزنامه ). و غیره و غیره . || چون کلمه مختوم به ها باشد مانند:رونده . آینده . آسوده ، ها را در جمع بدل بگاف فارسی کنند و گویند: روندگان . آیندگان . آسودگان ، برای آنکه در این الفاظ «هَ » در زبان پهلوی «ک » بوده و کلمه روندک و آسودک و مانند آن تلفظ می شده است . || در کلمه ٔ نیاکان علامت جمع همان آن است و نیاک صورتی دیگر از نیا باشد :
ایا شاهی که ملک تو قدیم است
نیاکت برده پاک از اژدها کا.
کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن نیاکان پیروزبخت ؟
نیاکانتان پهلوانان بدند
ز تخم بزرگان و شاهان بدند (کذا).
و نیاکان سیده همه پادشاهان طبرستان و دیلمیان بودند. (مجمل التواریخ ).
|| آن ، گاه در آخر مفرد امر حاضر درآید و دلالت بر وصف فاعلی یا حال کند، مانند خرامان یعنی خرامنده و درخشان ، درخشنده و روان ، رونده و آرایان ، آراینده :
فرود آمد از تخت ویله کنان
زنان برسر و دست و بازوکنان .
دهقان بتحیر سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار.
باد سحری سپیده دم خیزان است
با میغ سیه بچنگ آویزان است
وآن میغ سیه ز چشم خونریزان است
تا باد مگر ز میغ بردارد چنگ .
دلها ز نوای مرغ جوشان بینی
شبگیر کلنگ را خروشان بینی .
سال امسالین نوروز طربناکانست
پار و پیرار همی دیدم اندوهگنا.
گر شاخ نوان بود ز بی برگی و بی برگ
از برگ نوا داد قضا شاخ نوان را.
بکان حکمت مانند نور خورشیدیم
ببحر دانش مانند ابر گریانیم .
تبارک اللَّه از آن پیکری که نسبت کرد
تنش بکوه متین و تکش بباد وزان .
نوعروسی چو سرو نوبالان
گشت روزی ز چشم بد نالان .
روزی که زرد گل دمد از چهره ٔ دلیر
نیلوفری حسام شود ارغوان فشان .
حذر کن زآه مظلومی که بیدار است و خون باران .
بی باده ٔ زرفشان نباشیم
چون باد شده ست عنبرافشان .
تا سلسله ٔ ایوان بگسست مداین را
در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان .
گوئی که نگون کرده ست ایوان فلک وش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان .
دچند باشی باین و آن نگران
پند گیر از گذشتن دگران .
|| و گاه ، آن علامت نسبت بنوّت باشد چنانکه کسره در فارسی و ابن و بنت در عربی : ارتخشتران ، پسر ارتخشتر. ارشکان ، پسر ارشک . پاپکان ، پسر پاپک .پرثوان ، پسر پرثو. خسرو کبادان ، پسر کباد. دارای دارایان ، دارای پس دارا. عبیداﷲ زیادان ، پسر زیاد. کواتان ، پسر کوات (قباد). مهرسپندان ، پسر مهرسپند :
سپهدارشان قارن کاوکان
به پیش سپه اندرون آوکان .
جای دیگر در نسبت قارن گوید:
ز آهنگران کاوه ٔ پرهنر
به پیشش یکی رزم دیده پسر
کجا نام او قارن رزم زن ...
|| در. بَ : چاشتگاهان . دیرگاهان . سحرگاهان . شامگاهان . صبحگاهان . گرمگاهان . و صاحب المعجم گوید آن در آخر اوقات و ازمنه حرف تخصیص است و گویند سحرگاهان و شبانگاهان و بامدادان ، یعنی بسحرگاه و بشبانگاه و به بامداد، و چون بسحرگاهان و ببامدادان و بشبانگاهان گویند باء زیادت است و به آن احتیاج نباشد. (از المعجم نقل به معنی و اختصار) :
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید
نزدیک رز آید در رز را بگشاید
تا دختر رز را چه بکار است و چه شاید.
سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه .
|| گاه ِ. هنگام ِ. وقت ِ. زمان ِ. موسم ِ: بامدادان . بهاران . سپیده دمان . نوبهاران . نیم روزان . مانند آنه (َانه ) :
ببود آن شب و بامدادان پگاه
به آرام بر تخت بنشست شاه .
بمژده ز رستم هم اندرزمان
هیونی بیامد سپیده دمان
که ما در بیابان خبر یافتیم
بدان آگهی تیز بشتافتیم .
زواره بیامد سپیده دمان
سپه راند رستم هم اندرزمان .
بهاران بدی اوبه ارونددشت
بر این گونه چندی بر او برگذشت .
چو ابر بهاران به بارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی .
پشّه کی داند که این باغ از کی است
در بهاران زاد و مرگش در دی است .
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران .
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار.
درخت اندر بهاران برفشاند
زمستان لاجرم بی برگ ماند.
بگذارتا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران .
تغویر؛ در نیم روزان رفتن . (منتهی الارب ).
صبحدمان مست برآمد ز کوی
زلف پژولیده و ناشسته روی .
|| علامت احتفالی به آئین یا جشن و سوری و یا اجرای رسم و آئین و عادتی پس از صورت مفرد امر حاضر و عقیب بعض اسماء معنی از قبیل مرگ ، سور و طلب : آش برگ پزان ؛ دعوتی که زنان از زنان کنند پختن و خوردن آش برگ را. آشتی کنان ؛ محفلی از دوستان و خویشان برای آشتی دادن دو تن ، و نیز عمل آشتی در این محفل . آینه بندان ؛پوشیدن دیوارها و خوازه ها و گنبدها به آئینه ، گاه ورود شاهی یا بزرگی . احوال پرسان ؛ رفتن بدیدار کسی یا بیماری برعایت ادب . اسم گذاران ؛ جشن و سوری برای نام گذاری نوزاد. بله بُران (از بلی و بران )؛ محفل قول گرفتن از کسان عروس ازدواجی را. پشت پاپزان ؛ دعوتی برای خوردن آش پشت پای مسافری و عمل پختن آن . چله بران ؛ جشنی برای آب چله زدن نوزاد را. حمام روان ؛ دعوت و سور حمام رفتن عروس یا داماد یا زچه ای . خاج شویان ؛ عیدی سالیانه مسیحیان را. حنابندان ؛ احتفالی بستن حنا دست و پای عروس را. ختنه سوران و ختنه کنان ؛ سوری خِتان ِ کودکی را. خلعت پوشان ؛ جشنی پوشیدن خلعت شاهی ، امیر یاحاکمی را. دست بوسان ؛ رسم رفتن داماد بدیدار پدرزن یا مادرزن . رخت بُران ؛ احتفالی بریدن جامه های عروس را.سمنوپزان ؛ احتفال پختن سمنو و اجرای مراسم و خواندن اوراد زنانه ٔ آن . سهراب کشان ؛ روز یا شبی که درویش شاهنامه خوان قصه ٔ کشتن سهراب را خواند. شیرینی خوران ؛ سور نامزدی عروس . شیشه بندان ؛ سور شب ششم نوزاد و اجرای رسوم خرافی آن . عروس بینان ؛ مهمانی خواستاری عروس در خانه ٔ او. عقابین کنان ؛ شبی که این جزء از کارهای رستم را درویش در قهوه خانه حکایت کند. عقدکنان ؛ سور کابین بستن عروس . فطیرخوران ؛ عیدی مذهبی یهود و نصاری را. کلوخ اندازان ؛ مهمانی و شرابخواری در سلخ شعبان . گلریزان ؛ جشن گل افشاندن بر پهلوانی و جز آن . مَرگان ؛ تعزیه . مجلس ختم . میوه بندان ؛ جشن آویختن میوه و ذخیره ٔ آن برای زمستان . گوسفندکشان (عید...)؛ اضحی . مردگیران ؛ جشنی مغان را در پنج روز آخر اسفند. و طلبان کردن عبارتی است زنانه که چون شوی آنان را خواند گویند آقا طلبان کرده است و از آن بمزاح این خواهند که این رسمی نوین است بی سابقه . ظاهراً الف و نون چراغان نیز از این قبیل باشد. || آن در عقیب بعض صفات چون شاد و آباد و مست و ناگاه و جاوید اگردر قدیم افاده ٔ مفهومی زیاده میکرده است در زمان ما زاید یا حرفی برای زینت بنظر می آید، چه شادان و شاد و آبادان و آباد و مستان و مست و ناگاه و ناگاهان و جاوید و جاویدان به یک معنی است :
بمی دست بردند و مستان شدند
ز یاد سپهبد بدستان شدند.
برفتند کارآگهان ناگهان
نهفته بجستند کار جهان .
که اندر شبستان شاه جهان
نباشد شگفت ار شوی ناگهان .
سوی رز رفتن باید بصبوح
خویشتن کردن مستان و خراب .
بگشادش در با کبر شهنشاهان
گفت بسم اﷲ اندرشد ناگاهان .
گر آمد ناگهان از من خطائی
مرا منمای داغ هر جفائی .
همایون باد و فرخنده بر او این عز و جاه او
همیشه عز و جاه اوچو نامش باد جاویدان .
خیال خنجر او را شبی مه دید ناگاهان
به هر ماهی شود آن شب مه از دیدار ناپیدا.
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران یکسر
زایشان شکم خاک است آبستن جاویدان .
چون نکردی خرابی آبادان
بخرابی چه میشوی شادان ؟
و آن در بهاران و مرغزاران و سپیده دمان و گوزنان و شبانگاه بیت های ذیل نیز از این قبیل است :
چنین تا برآمدسپیده دمان
بزرگان چین را سرآمد زمان .
چو سوفارش آمد به پهنای گوش
ز چرم گوزنان برآمد خروش .
جهانجوی هندوی تنها برفت
بدان مرغزاران شتابید تفت .
بمژده شبانگه سوی او شوید
بگوئید و گفتار او بشنوید.
بهاران آمد و آورد باد و ابر نیسانی
چو طبع و خلق تو هر دو جهان شد خرم و بویا.
|| جای . موطن . کشور: گرگان ؛ جای گرگ . توران ؛ جای تور. اَترپاتگان ؛ جای ارپاتک . خزران ؛ جای خزر. آلانان ؛ جای آلان . دیلمان ؛ جای دیلم . گیلان ؛ جای مردم گیل . || زمان . فصل . موسم : توت پزان . انگورپزان . || و گاه برای تعدیه ٔ فعل لازم آید یا تکرار تعدیه ، چنانکه در خندیدن ،خندانیدن . کردن ، کنانیدن . شنودن ، شنوانیدن . خوردن ، خورانیدن . گریستن ، گریانیدن و امثال آن . || (اِ) چگونگی و کیفیت خاص در حسن و زیبائی و جز آن که عبارت از آن نتوان کرد و تنها بذوق توان دریافت . همان که شاعر گوید :
لطیفه ای است نهانی که حسن از آن خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست .
آنچه گویند صوفیانش آن
توئی آن آن ، علیک عین اﷲ.
آن گویم و آن چو صوفیانت
نی نی که تو پادشاه آنی .
ای آنکه جمالت از گهرها
آن دارد آن که کان ندارد
از یوسف خوشتری که در حسن
آن داری و یوسف آن ندارد.
آنچه آن را صوفیان گویند آن
ازجمال خواهرم جویند آن .
آنچه او را صوفی آن گوید بنام
ختم شد آن بر محمد والسلام .
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود.
زاغ گردد چون پی زاغان رود
جسم گردد جان ، چو او بی آن رود.
در شگرفان حرکاتیست که آنش خوانند
در تو آن هست و دوصد فتنه به آن پیوسته .
قمر گفتم چو رویت دلفروز است
ولیکن چون بدیدم آن ندارد.
شاهد آن نیست که موئی ّ و میانی دارد
بنده ٔ طلعت آن باش که آنی دارد.
اینکه می گویند آن بهتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم .
گل ارچه شاهد رعناست لیکن
به پیش روی خوبت آن ندارد.
|| عقل . (برهان ). || شراب . (برهان ).