آمیغ
لغتنامه دهخدا
آمیغ. (ن مف مرخم ) در کلمات مرکبه چون زهرآمیغ و نوش آمیغ و مانند آن ،آمیخته و ممزوج و آمیز باشد :
همه به تنبل و رنگ است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود.
ای از این جوربد، زمانه ٔ شوم
همه شادی ّ او غمان آمیغ.
بود شادیش یک سر انده آمیغ.
دم مشک از مغز پرمیغ شد (کذا)
دل میغ از او عنبرآمیغ شد.
سخن آرایان در وصل سرایند سخن
فرقت آمیغ نگویند سرود اندر بزم .
بحری است کَفَش که ماهیش تیغ
بر ماهی بحر گوهرآمیغ.
سر نخواهی برد هیچ از تیغ تو
ای بگفته لاف کذب آمیغ تو.
زین تابش آفتاب و تاریکی میغ
وین بیهده زندگانی مرگ آمیغ
با خویشتن آی تا نباشی باری
نه بوده بافسوس و نه رفته بدریغ.
|| (اِ) حقیقت ، مقابل مجاز. (برهان ). و رجوع به آمیز شود.
همه به تنبل و رنگ است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود.
ای از این جوربد، زمانه ٔ شوم
همه شادی ّ او غمان آمیغ.
بود شادیش یک سر انده آمیغ.
دم مشک از مغز پرمیغ شد (کذا)
دل میغ از او عنبرآمیغ شد.
سخن آرایان در وصل سرایند سخن
فرقت آمیغ نگویند سرود اندر بزم .
بحری است کَفَش که ماهیش تیغ
بر ماهی بحر گوهرآمیغ.
سر نخواهی برد هیچ از تیغ تو
ای بگفته لاف کذب آمیغ تو.
زین تابش آفتاب و تاریکی میغ
وین بیهده زندگانی مرگ آمیغ
با خویشتن آی تا نباشی باری
نه بوده بافسوس و نه رفته بدریغ.
|| (اِ) حقیقت ، مقابل مجاز. (برهان ). و رجوع به آمیز شود.