آمده
لغتنامه دهخدا
آمده . [ م َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ، اِ) رسیده . وارد. واقع. حادث . کائن :
زآمده شادمان نباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد.
خوارزمشاه اسب بخواست و بجهد برنشست اسب تندی کرد از قضای آمده بیفتادهم بر جانب افکار و دستش بشکست . (تاریخ بیهقی ). || بدیهه . لطیفه . چربک . نادره :
بارها درشدی بمجلس خاص
گه نوازن بدی ّ وگه رقاص
گاه گفتی بشوخی آمده ای
گه نمودی بعشوه شعبده ای .
|| طبیعی ، مقابل مصنوع و ساختگی :
فرق سخن عشق و خرد خواستم از دل
گفت آمده دیگر بود و ساخته دیگر.
زآمده شادمان نباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد.
خوارزمشاه اسب بخواست و بجهد برنشست اسب تندی کرد از قضای آمده بیفتادهم بر جانب افکار و دستش بشکست . (تاریخ بیهقی ). || بدیهه . لطیفه . چربک . نادره :
بارها درشدی بمجلس خاص
گه نوازن بدی ّ وگه رقاص
گاه گفتی بشوخی آمده ای
گه نمودی بعشوه شعبده ای .
|| طبیعی ، مقابل مصنوع و ساختگی :
فرق سخن عشق و خرد خواستم از دل
گفت آمده دیگر بود و ساخته دیگر.