آلاوه
لغتنامه دهخدا
آلاوه . [ وَ / وِ ] (اِ) آلاو. اَلَو :
ز چشمان آنقدر اخگر ببارم
که گیتی سربسر آلاوه گیرد.
|| دیگدان . جائی که در آن آتش روشن کنند. (برهان ).
ز چشمان آنقدر اخگر ببارم
که گیتی سربسر آلاوه گیرد.
|| دیگدان . جائی که در آن آتش روشن کنند. (برهان ).