آستین
لغتنامه دهخدا
آستین . (اِ)قسمتی از جامه که دست را پوشد از بن دوش تا بند دست . کُم ّ. (السامی فی الاسامی ). آستن . آستی :
که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت
که از باد کژآستین تر نگشت .
شد از کار ایشان دلش پر ز بیم
بپوشید رخ به آستین گلیم .
جهان سربه سر گفتی آهرمن است
به دامن بر از آستین دشمن است .
برهنه سر آن دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پرآب
همی به آستین خون مژگان برُفت
بر او آفرین کرد و پرسید و گفت .
برآمد بَرِ کردیه پر ز درد
فراوان ز بهرام تیمار خورد
همان دردبندوی با او بگفت
همی به آستین خون ز مژگان برُفت .
چون آستین رنگرزان زآفت زمان
برگ رزان بشاخ بر از چند رنگ شد.
به آستین خود اندر نهفته دارد زهر
اگرچه پیش تو در دستها شکر دارد.
مر مرا شکّر چسان وعده کنی
گرْت سنگ است ای پسر در آستین ؟
مکن دست پیشش اگر عهد گیرد
ازیرا که در آستین مار دارد.
آستین گر ز هیچ خواهی پر
از صدف مشک جو، ز آهو دُر.
آستین پیرهن بنمود زن
بس درشت و پروسخ بد پیرهن .
در آستین جان تو صد نامه مُدْرَج است
وآن را فدای طرّه ٔ یاری نمیکنی .
در روز محنتم سر دستی گرفته است
چون بهله آنکه در همه عمر آستین نداشت .
|| آنقدر چیز که در آستین گنجد :
قلم است این به دست سعدی در
یا هزار آستین درّ دری ؟
ترسم کز این چمن نبری آستین گل
کز گلبنش تحمل خاری نمیکنی .
|| طریقه . راه :
هرکه بر آستین دین باشد
عیسی مریم آستین باشد.
|| دهانه ٔ خیک و مشک و مانند آن :
بگشای بشادی و فرخی
ای جان جهان آستین خی
کامروز بشادی فرارسید
تاج شعرا خواجه فرخی .
- آستین افشاندن (برفشاندن ، فشاندن ) ؛ بعلامت مهر یا خلوص دوستی یا عفو یا تحسین ، دست و بالتبع آستین را بحرکت آوردن :
هر روز وقت صبح فشاند چو مخلصان
بر آستانْش گنبد دوّار آستین
چون روی همچو ماه ترا دیدبامداد
افشاندبر جمال تو گلزار آستین .
زمانیش سودا بسر در بماند
پس آنگه بعفو آستین برفشاند
بدستان خود بنداز او برگرفت
سرش را ببوسید و در بر گرفت .
سخن گفت و دامان گوهر فشاند
بلطفی که شه آستین برفشاند.
- || اشارت کردن . اجازت دادن :
بیغما ملک آستین برفشاند
وز آنجا بتعجیل مرکب براند.
- || پشت پا زدن . ترک گفتن . فروگذاشتن . دامن کشیدن از. دامن برافشاندن بر. دست کشیدن از :
صبح خیزان چو جان برافشانند
آستین بر جهان برافشانند.
- || رقص . پایکوبی :
تا بصبوح عشق در، محرم قدسیان شوی
خیز چو صبح آستین از سر صدق برفشان .
- آستین برزدن (برنوشتن ، مالیدن ، برچیدن ، بالا زدن ) بکاری ؛ مصمم بر آن شدن . مستعد، آماده و مهیای آن گشتن :
نخستین کسی کو بیفکند کین
بخون ریختن برنوشت آستین ...
خفته مرو نیز بیش از این و چو مردان
دامن با آستینْت برکش و برزن .
ایشان را استماله کرد و لشکر را که برای قتل و غارت آستین برزده و دامن چیده بودند از تعرض ممنوع فرمود و معاف .
چو سنبل توسر از برگ یاسمین برزد
غمت بریختن خونم آستین برزد.
- آستین (آستین ملال ) بر کسی افشاندن ؛ با جنبش دست و آستین کراهت و نفرت نمودن :
زین آستین فشاندن بر عاشقان چه خیزد
رو دامن دلی ده از چنگ غم رهائی .
شکّرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق برسر وآن آستین فشانان .
روا مدار که از دامنت بدارم دست
به آستین ملالی که بر من افشانی .
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم کش
مگس جائی نخواهد رفت جز دکان حلوائی .
- آستین بر گناه کسی کشیدن ؛ او را عفو کردن . قلم بر جرایم او کشیدن :
چو دشمن بخواری شود عذرخواه
برحمت بکش آستین بر گناه .
- آستین پوش ؛ خاضع. منقاد : بر درگاه تو فلک آستان بوس است و ملک آستین پوش . (راحةالصدور).
- آستین گرفتن کسی را ؛ مایه ٔزیان و ضرر شدن :
یک سلامی نشنوی ای مرد دین
که نگیرد آخرت آن آستین .
- اشک در آستین داشتن ؛ با هر ناملائمی خرد و ناچیز گریان شدن .
- تیریز کردن از آستین ؛ دست تطاول کوتاه کردن :
تیریز کرد دست حوادث ز آستین
چون دامن تو دید گریبان روزگار.
- در آستین کردن ؛ سود بردن . نفع و فایدت بحاصل کردن :
هیچ سالی نیست کز دینار سیصد چارصد
از پی عرض حشم کمتر کنی در آستین .
- کوته آستین ؛ ضعیف . ناتوان . و توسعاً، صوفی . درویش :
بزیر دلق ملمع کمندها دارند
درازدستی این کوته آستینان بین .
- مثل آستین رنگرز ؛ به الوان . رنگارنگ .
- مشک در آستین نهفتن ؛ صفتی نیک را پوشیدن خواستن .
- امثال :
بر و آستین هم ز پیراهن است .
یدک منک .
هزار قبا بدوزد یکی آستین ندارد ؛ به هیچ وعده وفا نکند.
که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت
که از باد کژآستین تر نگشت .
شد از کار ایشان دلش پر ز بیم
بپوشید رخ به آستین گلیم .
جهان سربه سر گفتی آهرمن است
به دامن بر از آستین دشمن است .
برهنه سر آن دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پرآب
همی به آستین خون مژگان برُفت
بر او آفرین کرد و پرسید و گفت .
برآمد بَرِ کردیه پر ز درد
فراوان ز بهرام تیمار خورد
همان دردبندوی با او بگفت
همی به آستین خون ز مژگان برُفت .
چون آستین رنگرزان زآفت زمان
برگ رزان بشاخ بر از چند رنگ شد.
به آستین خود اندر نهفته دارد زهر
اگرچه پیش تو در دستها شکر دارد.
مر مرا شکّر چسان وعده کنی
گرْت سنگ است ای پسر در آستین ؟
مکن دست پیشش اگر عهد گیرد
ازیرا که در آستین مار دارد.
آستین گر ز هیچ خواهی پر
از صدف مشک جو، ز آهو دُر.
آستین پیرهن بنمود زن
بس درشت و پروسخ بد پیرهن .
در آستین جان تو صد نامه مُدْرَج است
وآن را فدای طرّه ٔ یاری نمیکنی .
در روز محنتم سر دستی گرفته است
چون بهله آنکه در همه عمر آستین نداشت .
|| آنقدر چیز که در آستین گنجد :
قلم است این به دست سعدی در
یا هزار آستین درّ دری ؟
ترسم کز این چمن نبری آستین گل
کز گلبنش تحمل خاری نمیکنی .
|| طریقه . راه :
هرکه بر آستین دین باشد
عیسی مریم آستین باشد.
|| دهانه ٔ خیک و مشک و مانند آن :
بگشای بشادی و فرخی
ای جان جهان آستین خی
کامروز بشادی فرارسید
تاج شعرا خواجه فرخی .
- آستین افشاندن (برفشاندن ، فشاندن ) ؛ بعلامت مهر یا خلوص دوستی یا عفو یا تحسین ، دست و بالتبع آستین را بحرکت آوردن :
هر روز وقت صبح فشاند چو مخلصان
بر آستانْش گنبد دوّار آستین
چون روی همچو ماه ترا دیدبامداد
افشاندبر جمال تو گلزار آستین .
زمانیش سودا بسر در بماند
پس آنگه بعفو آستین برفشاند
بدستان خود بنداز او برگرفت
سرش را ببوسید و در بر گرفت .
سخن گفت و دامان گوهر فشاند
بلطفی که شه آستین برفشاند.
- || اشارت کردن . اجازت دادن :
بیغما ملک آستین برفشاند
وز آنجا بتعجیل مرکب براند.
- || پشت پا زدن . ترک گفتن . فروگذاشتن . دامن کشیدن از. دامن برافشاندن بر. دست کشیدن از :
صبح خیزان چو جان برافشانند
آستین بر جهان برافشانند.
- || رقص . پایکوبی :
تا بصبوح عشق در، محرم قدسیان شوی
خیز چو صبح آستین از سر صدق برفشان .
- آستین برزدن (برنوشتن ، مالیدن ، برچیدن ، بالا زدن ) بکاری ؛ مصمم بر آن شدن . مستعد، آماده و مهیای آن گشتن :
نخستین کسی کو بیفکند کین
بخون ریختن برنوشت آستین ...
خفته مرو نیز بیش از این و چو مردان
دامن با آستینْت برکش و برزن .
ایشان را استماله کرد و لشکر را که برای قتل و غارت آستین برزده و دامن چیده بودند از تعرض ممنوع فرمود و معاف .
چو سنبل توسر از برگ یاسمین برزد
غمت بریختن خونم آستین برزد.
- آستین (آستین ملال ) بر کسی افشاندن ؛ با جنبش دست و آستین کراهت و نفرت نمودن :
زین آستین فشاندن بر عاشقان چه خیزد
رو دامن دلی ده از چنگ غم رهائی .
شکّرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق برسر وآن آستین فشانان .
روا مدار که از دامنت بدارم دست
به آستین ملالی که بر من افشانی .
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم کش
مگس جائی نخواهد رفت جز دکان حلوائی .
- آستین بر گناه کسی کشیدن ؛ او را عفو کردن . قلم بر جرایم او کشیدن :
چو دشمن بخواری شود عذرخواه
برحمت بکش آستین بر گناه .
- آستین پوش ؛ خاضع. منقاد : بر درگاه تو فلک آستان بوس است و ملک آستین پوش . (راحةالصدور).
- آستین گرفتن کسی را ؛ مایه ٔزیان و ضرر شدن :
یک سلامی نشنوی ای مرد دین
که نگیرد آخرت آن آستین .
- اشک در آستین داشتن ؛ با هر ناملائمی خرد و ناچیز گریان شدن .
- تیریز کردن از آستین ؛ دست تطاول کوتاه کردن :
تیریز کرد دست حوادث ز آستین
چون دامن تو دید گریبان روزگار.
- در آستین کردن ؛ سود بردن . نفع و فایدت بحاصل کردن :
هیچ سالی نیست کز دینار سیصد چارصد
از پی عرض حشم کمتر کنی در آستین .
- کوته آستین ؛ ضعیف . ناتوان . و توسعاً، صوفی . درویش :
بزیر دلق ملمع کمندها دارند
درازدستی این کوته آستینان بین .
- مثل آستین رنگرز ؛ به الوان . رنگارنگ .
- مشک در آستین نهفتن ؛ صفتی نیک را پوشیدن خواستن .
- امثال :
بر و آستین هم ز پیراهن است .
یدک منک .
هزار قبا بدوزد یکی آستین ندارد ؛ به هیچ وعده وفا نکند.