آزرم
لغتنامه دهخدا
آزرم . [ زَ ] (اِ) شرم . حیا.ادب . نرمی . رفق . لطف و ملایمت در گفتار :
چو پرسدْت پاسخ ورا نرم گوی
سخنهای به آزرم و باشرم گوی .
خردمند بی شرم خواند مرا
چو خاقان بی آزرم داند مرا.
دل آرام دارید از چار چیز
کز او خوبی و سودمندیست نیز
یکی بیم و آزرم و شرم خدای
که تا باشدت یاور و رهنمای
دگر داد دادن تن خویش را
نگه داشتن دامن خویش را.
گر این رستخیز از پی خواسته ست
که آزرم و دانش بدو کاسته ست ...
درشتی ز کس نشنود نرمگوی
سخن تا توانی به آزرم گوی .
دل نامداران بتو گرم باد
روانت پراز شرم و آزرم باد.
چو فرهنگی آموزیش [ شاه را ] نرم باش
بگفتار با شرم و آزرم باش .
اگر خواهی باآبروی باشی آزرم راپیشه کن . (منسوب بنوشیروان ، از قابوسنامه ).
گفت ای بی حیا و بی آزرم
این چنین خندی و نداری شرم ؟
بوسید برش به رفق و آزرم
خارید سرش بناخن شرم .
- به آزرم ؛ مُؤدب :
از اینجا برفتند ده تن بدند
ببازآمدن یازده تن شدند
بر ایشان فزوده ست مردی جوان
برخسار همچون گل ارغوان
از آن ده برادر به آزرم تر
نکوروی و زیبا و باشرم تر.
|| خجلت . انفعال . شرمندگی . شرم زدگی :
ز آزرم خاقان چینی نخست
که بهرام از آزرم او دل بشست .
|| حرمت . (ربنجنی ). احترام . عزت . قدر. قیمت . منزلت . نام نیک . اعتبار. آبرو. ناموس . ارز. ارج . ادب :
دروغ ارز و آزرم کمتر کند
وگر راست گویی که باور کند.
مرا پیش خوانی ترا شرم نیست
خرد را برِ مغزت آزرم نیست .
جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را به نزدیکش آزرم نیست
همیشه بهر نیک وبد دسترس
ولیکن نجوید خود آزرم ِ کس .
دل پهلوانان همی گرم دار
بگفتار با هرکس آزرم دار.
جهاندار از او هم نه خشنود بود
ز تیزی روانش پر از دود بود
ز آزرم خاقان چینی نخست
که بهرام از آزرم او دل بشست
دگر آنکه چیزی که فرمان نبود
ببرداشتن خود دلیری نمود.
کرا کار با شاه بدخو بود
نه آزرم و نه بخت نیکو بود.
ترا چون سواران دل و شرم نیست
مِهان را به نزدیکت آزرم نیست .
ترا خود بدیده درون شرم نیست
پدر را بنزد تو آزرم نیست .
جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را به نزدیکش آزرم نیست .
که دانا زد این داستان از نخست
که هر کس که آزرم مهمان نجست
نباشد خرد هیچ نزدیک اوی
نیاز آورد بخت تاریک اوی .
ترا گر زآن برادر شرم بودی
مرا پیشت هزار آزرم بودی .
گه آمد کز بزرگان شرم داری
برادر را بسی آزرم داری .
که هرگز نَت آب و نه آزرم باد
تنت سوخته زآتش گرم باد.
مکن ماهرویا دلت نرم دار
مرا بیش از این آب و آزرم دار.
همان روزش از کار معزول کرد
بمصر اندرش خوار و مخذول کرد
زنش را و وی را بیک جا براند
ز بن آب و آزرم ایشان نماند.
زن پادشا چون بود پارسا
بدو رسته باشد ز غم پادشا
بذنب زلیخا برآمد عزیز
از آزرم و از حشمت و جاه نیز.
بندویه با آن زینت پادشاهی بر بام دیر آمد و آواز داد کی [ که ] خدای از شما خوشنود باد چنانکه دی و دوش آزرم من داشتید اکنون اگر خواهید کی [ که ] حق نعمت خاندان من گذارده باشید امروز تا آخر روز مرا مهلت دهید تا توبه تمام کنم . (از فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و آزرم و ناموس تو نگاه داشتن لازم آید. (کلیله و دمنه ).
- آزرم داشتن کسی یا چیزی را ؛ محترم شمردن او :
آزرم دارش ارچه به پیشت بود حقیر
ارزان شمارش ارچه بنزدت گران بود.
- آزرم نداشتن کسی یا چیزی را ؛ او را بچیزی نشمردن . محل ّ و اهمیتی بدو ندادن :
ای بزرگی که از بلندی قدر
آسمان را نداشتی آزرم .
|| داد. انصاف . نصفت :
دو کس را روزگار آزرم داده ست
یکی کو مرد و دیگر کو نزاده ست .
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیده ام
وز تو همه ساله ستم دیده ام .
|| یاد: به آزرم من ؛ به یادمن :
فرامش مکن یک زمان مهر من
بدل در نگاریده کن چهر من
به آزرم من بیکس سرزده
یتیم و اسیر و تبه دل شده
بهر جا که بینی یتیم و اسیر
نوازش کن او را و انده پذیر.
|| اندیشه . دل مشغولی :
سپه کردن و جنگ را ساختن
وز آزرم او مغز پرداختن .
|| راحت . رفاه :
چنین داد پاسخ که آن کز نخست
به نیک و بد آزرم ِ هر کس بجست .
|| تاب و طاقت . (برهان ) :
سر پهلوانان بدو گرم گشت
دل طوس نوذر بی آزرم گشت .
|| سلامت . راحت . || بخواری و زاری گذاشتن . || تقصیر وگناه . || مسلمان شدن . (برهان ). || اندوه . غم :
که اندرزمانه مرا کودکیست
ز آزرم او بر دلم خواب نیست .
|| جانبداری . طرفداری . رودربایستی :
دگر دین یزدان پرست است و بس
نیازارد او کس به آزرم ِ کس .
بمیدان شدی [ اردشیر ] بامداد پگاه
برفتی کسی کو بدی دادخواه
نجستی بداد اندر آزرم ِ کس
چه کهتر چه فرزند فریادرس .
|| ضرر.زیان . آزار :
مگرد در پی آزرم و قول من بشنو
مباش بر سر آزار و پند من بنیوش .
|| ظاهر. آشکارا. بِجهر. بلند :
باز ز گنجینه گره کرد باز
گه سخن آزرم شد و گاه راز.
|| فضیلت . تقوی . دین داری :
سپردی مرا دختر اردوان
که تا بازخواهی تنی بی روان
نکشتم که فرزند بد در نهان
بترسیدم از کردگار جهان
نجستم بفرمانت آزرم خویش
بریدم هم اندرزمان شرم خویش
بدان تا کسی بد نگوید مرا
ز دریای تهمت نشوید مرا.
|| محابا: بی آزرم ؛ بی محابا :
بدانید کاین عرض آزرم نیست
سخن با محابا و با شرم نیست .
چو زرد از ویسه این گفتار بشنید
عنان باره ٔ شبگون بپیچید
همی رفت و نبودش هیچ آگاه
که ره در پیش او راه است یا چاه
چنان بی سایه شد چونان بی آزرم
برِ چشمش جهان تاری شد از شرم .
همی زد دست را بر دل بی آزرم
همی راند از مژه خون دل ِ گرم .
|| مهر. مهربانی . محبت . شفقت . عشق :
شما را بدیده درون شرم نیست
ز راه خرد مهر و آزرم نیست .
که بر کارزاری ّ و مرد نژاد
دل ما پر آزرم و مهر است و داد.
از آن ترسم که تو روزی بگوراب
ببینی دختری چون درّ خوشاب
پس آزرم و وفای من نداری
دل بی مهر خویش او را سپاری .
نه مرد بی وفا داردْش آزرم
نه در نامردمی دارد از او شرم .
بگفت این و پس کاغد و خامه خواست
مر این هر دو را از پی نامه خواست
یهودای فرزانه را پیش خواند [ یعقوب ]
به آزرم در پیش خویشش نشاند
بدو گفت بردار این خامه را
نویس ازمن خسته دل نامه را.
|| نکبت : نکبه الزمان ؛ زیان رسانید او را زمان . آزرم رسانیدش زمان . نکبات زمان ؛ آزرمهای زمانه . (زمخشری ). || نگاهداشت و پاس خاطر :
که جز کشتن و خواری و درد و رنج
ز کهتر نهان کردن رای و گنج
ندانست و آزرم کس را نداشت
همی این بر آن آن بر این برگماشت .
جهان را گوهر آمد زشتکاری
چرا زو مهربانی چشم داری
بنزدش هیچکس را نیست آزرم
که بیقدر است و بی مهر است و بی شرم .
صواب آنچنان شد که آرم شتاب
که آزرم دشمن ندارد صواب .
|| در بعضی فرهنگها به این کلمه معنی خشم و محافظه داده و بیت ذیل را شاهد آورده اند :
دباغت چنان دادم این چرم را
که برتابد آسیب آزرم را.
لکن بگمان من کلمه ٔ بیت مصحّف آدَرْم لهجه و صورتی از آدْرَم است به معنی دِرفش فارسی و بیز ترکی . رجوع به آدرم شود.
|| یکدلی . یکرنگی :
بپاسخ تو او را درشتی مگوی
به پیوند آزرم ِ او را بجوی .
هرآنکس که با او بهم ساختند
ز آزرم ما دل بپرداختند
بداندیش و بدکام و بدگوهرند...
نه جانت را خرد نه دیده را شرم
نه گفتت راستی نه کارت آزرم .
چو پرسدْت پاسخ ورا نرم گوی
سخنهای به آزرم و باشرم گوی .
خردمند بی شرم خواند مرا
چو خاقان بی آزرم داند مرا.
دل آرام دارید از چار چیز
کز او خوبی و سودمندیست نیز
یکی بیم و آزرم و شرم خدای
که تا باشدت یاور و رهنمای
دگر داد دادن تن خویش را
نگه داشتن دامن خویش را.
گر این رستخیز از پی خواسته ست
که آزرم و دانش بدو کاسته ست ...
درشتی ز کس نشنود نرمگوی
سخن تا توانی به آزرم گوی .
دل نامداران بتو گرم باد
روانت پراز شرم و آزرم باد.
چو فرهنگی آموزیش [ شاه را ] نرم باش
بگفتار با شرم و آزرم باش .
اگر خواهی باآبروی باشی آزرم راپیشه کن . (منسوب بنوشیروان ، از قابوسنامه ).
گفت ای بی حیا و بی آزرم
این چنین خندی و نداری شرم ؟
بوسید برش به رفق و آزرم
خارید سرش بناخن شرم .
- به آزرم ؛ مُؤدب :
از اینجا برفتند ده تن بدند
ببازآمدن یازده تن شدند
بر ایشان فزوده ست مردی جوان
برخسار همچون گل ارغوان
از آن ده برادر به آزرم تر
نکوروی و زیبا و باشرم تر.
|| خجلت . انفعال . شرمندگی . شرم زدگی :
ز آزرم خاقان چینی نخست
که بهرام از آزرم او دل بشست .
|| حرمت . (ربنجنی ). احترام . عزت . قدر. قیمت . منزلت . نام نیک . اعتبار. آبرو. ناموس . ارز. ارج . ادب :
دروغ ارز و آزرم کمتر کند
وگر راست گویی که باور کند.
مرا پیش خوانی ترا شرم نیست
خرد را برِ مغزت آزرم نیست .
جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را به نزدیکش آزرم نیست
همیشه بهر نیک وبد دسترس
ولیکن نجوید خود آزرم ِ کس .
دل پهلوانان همی گرم دار
بگفتار با هرکس آزرم دار.
جهاندار از او هم نه خشنود بود
ز تیزی روانش پر از دود بود
ز آزرم خاقان چینی نخست
که بهرام از آزرم او دل بشست
دگر آنکه چیزی که فرمان نبود
ببرداشتن خود دلیری نمود.
کرا کار با شاه بدخو بود
نه آزرم و نه بخت نیکو بود.
ترا چون سواران دل و شرم نیست
مِهان را به نزدیکت آزرم نیست .
ترا خود بدیده درون شرم نیست
پدر را بنزد تو آزرم نیست .
جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را به نزدیکش آزرم نیست .
که دانا زد این داستان از نخست
که هر کس که آزرم مهمان نجست
نباشد خرد هیچ نزدیک اوی
نیاز آورد بخت تاریک اوی .
ترا گر زآن برادر شرم بودی
مرا پیشت هزار آزرم بودی .
گه آمد کز بزرگان شرم داری
برادر را بسی آزرم داری .
که هرگز نَت آب و نه آزرم باد
تنت سوخته زآتش گرم باد.
مکن ماهرویا دلت نرم دار
مرا بیش از این آب و آزرم دار.
همان روزش از کار معزول کرد
بمصر اندرش خوار و مخذول کرد
زنش را و وی را بیک جا براند
ز بن آب و آزرم ایشان نماند.
زن پادشا چون بود پارسا
بدو رسته باشد ز غم پادشا
بذنب زلیخا برآمد عزیز
از آزرم و از حشمت و جاه نیز.
بندویه با آن زینت پادشاهی بر بام دیر آمد و آواز داد کی [ که ] خدای از شما خوشنود باد چنانکه دی و دوش آزرم من داشتید اکنون اگر خواهید کی [ که ] حق نعمت خاندان من گذارده باشید امروز تا آخر روز مرا مهلت دهید تا توبه تمام کنم . (از فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و آزرم و ناموس تو نگاه داشتن لازم آید. (کلیله و دمنه ).
- آزرم داشتن کسی یا چیزی را ؛ محترم شمردن او :
آزرم دارش ارچه به پیشت بود حقیر
ارزان شمارش ارچه بنزدت گران بود.
- آزرم نداشتن کسی یا چیزی را ؛ او را بچیزی نشمردن . محل ّ و اهمیتی بدو ندادن :
ای بزرگی که از بلندی قدر
آسمان را نداشتی آزرم .
|| داد. انصاف . نصفت :
دو کس را روزگار آزرم داده ست
یکی کو مرد و دیگر کو نزاده ست .
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیده ام
وز تو همه ساله ستم دیده ام .
|| یاد: به آزرم من ؛ به یادمن :
فرامش مکن یک زمان مهر من
بدل در نگاریده کن چهر من
به آزرم من بیکس سرزده
یتیم و اسیر و تبه دل شده
بهر جا که بینی یتیم و اسیر
نوازش کن او را و انده پذیر.
|| اندیشه . دل مشغولی :
سپه کردن و جنگ را ساختن
وز آزرم او مغز پرداختن .
|| راحت . رفاه :
چنین داد پاسخ که آن کز نخست
به نیک و بد آزرم ِ هر کس بجست .
|| تاب و طاقت . (برهان ) :
سر پهلوانان بدو گرم گشت
دل طوس نوذر بی آزرم گشت .
|| سلامت . راحت . || بخواری و زاری گذاشتن . || تقصیر وگناه . || مسلمان شدن . (برهان ). || اندوه . غم :
که اندرزمانه مرا کودکیست
ز آزرم او بر دلم خواب نیست .
|| جانبداری . طرفداری . رودربایستی :
دگر دین یزدان پرست است و بس
نیازارد او کس به آزرم ِ کس .
بمیدان شدی [ اردشیر ] بامداد پگاه
برفتی کسی کو بدی دادخواه
نجستی بداد اندر آزرم ِ کس
چه کهتر چه فرزند فریادرس .
|| ضرر.زیان . آزار :
مگرد در پی آزرم و قول من بشنو
مباش بر سر آزار و پند من بنیوش .
|| ظاهر. آشکارا. بِجهر. بلند :
باز ز گنجینه گره کرد باز
گه سخن آزرم شد و گاه راز.
|| فضیلت . تقوی . دین داری :
سپردی مرا دختر اردوان
که تا بازخواهی تنی بی روان
نکشتم که فرزند بد در نهان
بترسیدم از کردگار جهان
نجستم بفرمانت آزرم خویش
بریدم هم اندرزمان شرم خویش
بدان تا کسی بد نگوید مرا
ز دریای تهمت نشوید مرا.
|| محابا: بی آزرم ؛ بی محابا :
بدانید کاین عرض آزرم نیست
سخن با محابا و با شرم نیست .
چو زرد از ویسه این گفتار بشنید
عنان باره ٔ شبگون بپیچید
همی رفت و نبودش هیچ آگاه
که ره در پیش او راه است یا چاه
چنان بی سایه شد چونان بی آزرم
برِ چشمش جهان تاری شد از شرم .
همی زد دست را بر دل بی آزرم
همی راند از مژه خون دل ِ گرم .
|| مهر. مهربانی . محبت . شفقت . عشق :
شما را بدیده درون شرم نیست
ز راه خرد مهر و آزرم نیست .
که بر کارزاری ّ و مرد نژاد
دل ما پر آزرم و مهر است و داد.
از آن ترسم که تو روزی بگوراب
ببینی دختری چون درّ خوشاب
پس آزرم و وفای من نداری
دل بی مهر خویش او را سپاری .
نه مرد بی وفا داردْش آزرم
نه در نامردمی دارد از او شرم .
بگفت این و پس کاغد و خامه خواست
مر این هر دو را از پی نامه خواست
یهودای فرزانه را پیش خواند [ یعقوب ]
به آزرم در پیش خویشش نشاند
بدو گفت بردار این خامه را
نویس ازمن خسته دل نامه را.
|| نکبت : نکبه الزمان ؛ زیان رسانید او را زمان . آزرم رسانیدش زمان . نکبات زمان ؛ آزرمهای زمانه . (زمخشری ). || نگاهداشت و پاس خاطر :
که جز کشتن و خواری و درد و رنج
ز کهتر نهان کردن رای و گنج
ندانست و آزرم کس را نداشت
همی این بر آن آن بر این برگماشت .
جهان را گوهر آمد زشتکاری
چرا زو مهربانی چشم داری
بنزدش هیچکس را نیست آزرم
که بیقدر است و بی مهر است و بی شرم .
صواب آنچنان شد که آرم شتاب
که آزرم دشمن ندارد صواب .
|| در بعضی فرهنگها به این کلمه معنی خشم و محافظه داده و بیت ذیل را شاهد آورده اند :
دباغت چنان دادم این چرم را
که برتابد آسیب آزرم را.
لکن بگمان من کلمه ٔ بیت مصحّف آدَرْم لهجه و صورتی از آدْرَم است به معنی دِرفش فارسی و بیز ترکی . رجوع به آدرم شود.
|| یکدلی . یکرنگی :
بپاسخ تو او را درشتی مگوی
به پیوند آزرم ِ او را بجوی .
هرآنکس که با او بهم ساختند
ز آزرم ما دل بپرداختند
بداندیش و بدکام و بدگوهرند...
نه جانت را خرد نه دیده را شرم
نه گفتت راستی نه کارت آزرم .