آرامش
لغتنامه دهخدا
آرامش . [ م ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از آرامیدن . سکون . آرمِش :
رایتش ساکن نگردد یک زمان در یک زمین
رخشش آرامش نگیرد ساعتی در یک مقام .
|| طمأنینه . (ربنجنی ). اَون . سکینه . (ربنجنی ) (دستوراللغه ) :
دلم را بد آرامشی زآن خبر
روانم ز شادی برآمد بسر.
و بنی اسرائیل را بدان [ بتابوت سکینه ] آرامش بود. (مجمل التواریخ ). || غفوه . خواب اندک و سبک . سبت . || رامش . آسایش . استراحت :
منجم بیاورد صلاب را
بینداخت آرامش و خواب را.
بر این کینه آرامش و خواب نیست
بمانند چشمم بجوی آب نیست .
ز شب نیمه ای گفت سهراب بود
دگر نیمه آرامش و خواب بود.
بگسترد آن هر دو در آفتاب
بخواب و به آرامش آمد شتاب .
زمین سبز و جوئی پر از آب دید
همه جای آرامش و خواب دید.
ایستادن ملکان را بدر خانه ٔ او
به ز آرامش و آسایش بر تخت بزر.
همه شب گرد چشم من نگردد
ز خیل خواب و آرامش خیالی .
|| آشتی . سلم :
نخست آفرین کرد بر کردگار
خداوند آرامش و کارزار.
در تهور کسی فلاح ندید
روی آرامش و صلاح ندید.
|| مأمونی . ایمنی . امنیت : و آرامش اطراف ... بسیاست منوط است . (کلیله ودمنه ). || وقفه . || فراغ .
- آرامش با جفت ؛ رفث . مباضعه .
- آرامش دادن ؛ مستریح کردن . مأمون ساختن . آرام و آرمش دادن .
- آرامش یافتن ؛مستریح شدن . مطمئن شدن . آرمش یافتن . آرام یافتن . آسایش یافتن . و رجوع به آرام و آرام کردن و آرامی شود.
رایتش ساکن نگردد یک زمان در یک زمین
رخشش آرامش نگیرد ساعتی در یک مقام .
|| طمأنینه . (ربنجنی ). اَون . سکینه . (ربنجنی ) (دستوراللغه ) :
دلم را بد آرامشی زآن خبر
روانم ز شادی برآمد بسر.
و بنی اسرائیل را بدان [ بتابوت سکینه ] آرامش بود. (مجمل التواریخ ). || غفوه . خواب اندک و سبک . سبت . || رامش . آسایش . استراحت :
منجم بیاورد صلاب را
بینداخت آرامش و خواب را.
بر این کینه آرامش و خواب نیست
بمانند چشمم بجوی آب نیست .
ز شب نیمه ای گفت سهراب بود
دگر نیمه آرامش و خواب بود.
بگسترد آن هر دو در آفتاب
بخواب و به آرامش آمد شتاب .
زمین سبز و جوئی پر از آب دید
همه جای آرامش و خواب دید.
ایستادن ملکان را بدر خانه ٔ او
به ز آرامش و آسایش بر تخت بزر.
همه شب گرد چشم من نگردد
ز خیل خواب و آرامش خیالی .
|| آشتی . سلم :
نخست آفرین کرد بر کردگار
خداوند آرامش و کارزار.
در تهور کسی فلاح ندید
روی آرامش و صلاح ندید.
|| مأمونی . ایمنی . امنیت : و آرامش اطراف ... بسیاست منوط است . (کلیله ودمنه ). || وقفه . || فراغ .
- آرامش با جفت ؛ رفث . مباضعه .
- آرامش دادن ؛ مستریح کردن . مأمون ساختن . آرام و آرمش دادن .
- آرامش یافتن ؛مستریح شدن . مطمئن شدن . آرمش یافتن . آرام یافتن . آسایش یافتن . و رجوع به آرام و آرام کردن و آرامی شود.