آراستن
لغتنامه دهخدا
آراستن . [ ت َ ] (مص ) (از پهلوی آرو، ایستادن ، برخاستن ، دور شدن ) زیب . زین . تقیین . تزیین . تجمیل . تحلیه . توشیح . تزویق . زبرجه . بزیب و زینت مزیّن کردن . تحسین کردن . متحلی کردن . آمودن . زیورکردن . آذین کردن . بگلگونه و غازه کردن :
شاه دیگر روز باغ آراست خوب
تختها بنهاد و برگسترد بوب .
چو بشنید خاقان بیاراست گاه
بفرمود تا برگشادند راه .
بگویش که گردان ترا خواستند
سر تخت ایران بیاراستند.
رخ دختران را بیاراستند
سرزلف بر گل بپیراستند.
خرامان بیامد سیاوش برش [ بر سودابه ]
بدید آن نشست و سر و افسرش
بیاراسته خویشتن چون بهار
بگِردَش هم از ماهرویان هزار.
چنین تا بیامد مه فرودین
بیاراست گلبرگ روی زمین .
چو آراید او تاج و تخت مهان
برآساید از رنج و محنت جهان .
عمر کرد اسلام را آشکار
بیاراست گیتی چو باغ بهار.
یکی کلبه ای ساخت اسفندیار
بیاراست همچون گل اندر بهار.
همه پشت پیلان به پیروزه بخت
بیاراست سالار بیداربخت .
بر او آفرین کرد و گفتا که بخت
بیاراید از تو سر تاج و تخت .
چو بر شاه عیب است بدخواستن
بباید بخوبی دل آراستن .
چو خورشید گیتی بیاراستی
خروشی ز درگاه برخاستی .
کنون تاج و اورنگ هرمزدشاه
بیارایم و برنشانم بگاه .
جهانی به آئین بیاراستند
چو خوشنودی نامور خواستند.
گر عیب سر زلف بت از کاستن است
چه جای بغم نشستن و خاستن است
جای طرب و نشاط و می خواستن است
کآراستن سرو به پیراستن است .
بدو داد فرخنده دخترْش را
بگوهر بیاراست اخترْش را.
آنکه خوبی از او نمونه بود
چون بیارائیش چگونه بود؟
روی گل سرخ بیاراستند
زلفک شمشاد بپیراستند.
شهر آذین بستند از در سرای ارتاش تا در بتان و همه بخود ومغفر و زره و جوشن و دیبا بیاراستند. (تاریخ سیستان ). ایزد عز ذکره سبکتکین را مسلمانی عطا داد و پس برکشید تا از آن اصل درخت ... شاخها پیدا آمد به بسیار درجه از اصل قویتر و بدان شاخها اسلام بیاراست . (تاریخ بیهقی ). و بمدد توفیق جمال حال ایشان بیاراست . (تاریخ بیهقی ). چون نیکوئی کند آن چیز را در چشم وی بیارایند، تا زیادت فرماید. (تاریخ بیهقی ).
گلستانی آرایم از نو سخن
که هرگزنگارَش نگردد کهن .
چو حورا که آراست این پیرزن را
همان کس که آراست پیرار و پارش .
عباسه خویشتن را بیاراست و به نزدیک جعفر شد. (تاریخ برامکه ).
بلؤلؤ ابر بیاراست روی صحرا را
مگر نشاط کند شهریار زی صحرا.
تخت شاهان چگونه آرایند
گور تو همچنان بیارایم .
هنر از تیغ تیز پیدا شد
که بزر شاه قبضه اش آراست .
زیور آسمان چو بگشایند
کله های هوا بیارایند.
اگر ملک تماشاگاه خویش را بیاراید منت بر کسی نباید نهاد. (نوروزنامه ). و افعال و اقوال او را بتأییدآسمانی بیاراست . (کلیله و دمنه ). و برآنجمله که در احیاء سوابق معدلت امیر عادل ناصرالدین ... سعی نمود تا آن را بلواحق خویش بیاراست . (کلیله و دمنه ).
فر کیخسروی از اینجا خاست
که جهان را بعدل و علم آراست .
خوب چون روی خود بیاراید
از نماز و ورع چه کار آید؟
|| آهنگ کردن . قصد کردن :
چو سوگند شد خورده برخاستند
سوی خوابگه رفتن آراستند.
|| زین کردن . یراق و برگ پوشانیدن اسب و پیل را. بزین و برگ و یراق کردن : یراق بستن . زین برنهادن . دهنه و افسار کردن :
سپهبدْش را گفت فردا پگاه
بیارای پیلان بیاور سپاه .
درفشی بدو داد و گفتا بتاز
بیارای پیلان و لشکر بساز.
|| تسویل . تمویه :
بیاراستی چون ببایست کار
نگشتی نهانش بشهر آشکار.
زمانه ٔ بد هر جا که فتنه ای باشد
چو نوعروسش در چشم من بیاراید.
اهل دنیا راچو دیو آرایدش
لقمه های چرب و شیرین بایدش .
|| تمثیل . تصویر. تسویه . تشکیل . تمثل . تشکل . تصور :
جوانی برآراست از خویشتن [ ابلیس ]
سخنگوی و بینادل و پاکتن ...
بدو [ بضحاک ] گفت اگر شاه را درخورم
یکی نامور مرد خوالیگرم ...
فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بداز کشتنیها خورش ...
پس آهرمن بدکنش رای کرد
بدل کشتن جانور جای کرد.
بیارای از آنسان که هستی رخت
بشمشیر باشد کنون پاسخت .
|| تهیه کردن . مهیا کردن . آماده کردن . حاضر کردن . اِعداد :
بیاراستند از در جهن جای
خورش با پرستنده و رهنمای .
چو او بازگردد بیارای جنگ
منم ساخته رزم را چون پلنگ .
همی خورد یک هفته بر سوگ درد
پس آنگه برآراست کار نبرد.
چو نامه بخوانی بیارای ساو
مرنجان تن خویش و با ما مکاو.
|| راه انداختن :
چیست بنگر زآسیا مر آسیابان را، غله
گر نبایستیش غله آسیا ناراستی .
|| چیدن (خوان را). نهادن . گستردن . راست کردن :
یکی خوان زرین بیاراستند
خورشها بخوردند و می خواستند.
وز آن پس چو از تخت برخاستند
نهادند خوان و می آراستند.
بیارای خوان و بپیمای جام
ز تیمارگیتی مبر هیچ نام .
بفرمود تا خوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند.
بفرمود پس کانجمن را بخوان
بایوان دیگر برآرای خوان .
پرستنده ای را بفرمود شاه
که در باغ گلشن بیارای گاه .
|| در دل راه دادن :
در دل از شادی ساز دگر آراست همی
چون رهی نو زدی آن ماه ، دگر کردی ساز.
بحاجت ترا من از او خواستم
جز این آرزو را نیاراستم .
- دل بکسی آراستن ؛ دل بدو دادن :
تو پنداری دل بتو آراسته ایم
ما ای بت از آن سرای برخاسته ایم .
|| هم آهنگ کردن :
برامشگری گفت امروز رود
بیارای با پهلوانی سرود.
- آراستن رود و مانندآن ؛ کوک کردن آن . گوشمال دادن آن :
بیاورد جام دگر می گسار
چو از خوبرخ بستد آن شهریار
زننده دگرگون بیاراست رود
برآورد ناگاه دیگر سرود.
|| غنی کردن . مستغنی کردن :
درم داد و دینار لشکرْش را
بیاراست گردان کشورْش را.
بیاراست دستان چنان دستگاه
شد از خواسته بی نیاز آن سپاه .
|| کردن :
دگر آنکه گفتی که با شیده جنگ
برآراستی چون دلاور پلنگ
از آن بد کز ایران ندیدم سوار...
چو با رستم آیم بکین خواستن
بباید ترا نوحه آراستن .
بسی خواهش و پوزش آراستیم
همی زآن سخن داد او خواستیم .
|| افکندن . گستردن . پهن کردن . انداختن بستر را :
بخوردند بی نان فراوان کباب
بیاراست هر مهتری جای خواب .
خورشها ز شهد و ز شیر و گلاب
بخوردی و آراستی جای خواب .
|| گماشتن . مأمور کردن :
سپهدار توران برآراست جنگ
گرفتند کوپال و زوبین بچنگ ...
بیاراست بر میمنه گیو و طوس
سواران بیدار با بوق و کوس .
برآمد خروشیدن بوق و کوس
بیک دست خسرو سپهدار طوس
بیاراست با کاویانی درفش
همه پهلوانان زرینه کفش .
|| آغازیدن . شروع کردن . گرفتن :
چو بنشست [ زال ] گودرز برپای خاست
بیاراست با شاه گفتار راست [ با کیخسرو ] .
بپاسخ برآراست جهن آن زمان
که ای دادگر شهریار جهان
بفرما تو تا من ببندم کمر
نهم پیش تخت تو بر خاک سر.
همه یکسر از جای برخاستند
بر او آفرینی نو آراستند.
ز کردار بد پوزش آراستن
منوچهر را نزدخود خواستن
میان بستن او را بسان رهی
سپردن بدو تاج و تخت مهی ...
فرستاده گفت و سپهبد [ فریدون ] شنید
مر آن گفت را پاسخ آمد پدید.
اَبا وی [ با انوشیروان ] بر آن گاه آرام و ناز
[ در رؤیا ] نشستی یکی تیزدندان گراز
نشستی و می خوردن آراستی
می از جام نوشیروان خواستی .
بشادی خروشیدن آراستند
کلاه کیانی بپیراستند.
زمانی بخفتند و برخاستند
یکی آفرین نو آراستند
بدان دادگر کو جهان آفرید
توانائی و ناتوان آفرید.
|| به نگار کردن . منقش کردن :
فروریخت ازدیدگان آب مهر
بخون دو نرگس بیاراست چهر.
بدادندشان کوس و پیل و درفش
بیاراسته سرخ و زرد و بنفش .
|| آباد کردن . معمور کردن :
زمین ایزد از مردم آراسته ست
جهان کردن ازبهر او خواسته ست
ز خاور بیاراست تا باختر
پدید آمد از فرّ او کان زر.
چنین بود آن شاه خسرونژاد
بیاراسته بد جهان را بداد.
بیاراست روی زمین را بداد
بپردخت زآن تاج بر سر نهاد.
|| برپا و منعقد کردن (بزم و جشن و مجلس و مانند آنرا) :
سوی کاخ شد رستم پهلوان
یکی بزم آراست روشن روان .
بیاراست بزمی به آئین جم
همی شه ز شادی نکرد ایچ کم .
چو آگه شد از رستم و کار رزم
ز شادی بیاراست آنگاه بزم .
نشستند و بزم می آراستند
همه رود و رامشگران خواستند.
بیاراست خرم یکی بزمگاه
بسر برنهاد آن کیانی کلاه .
بمان تا کسی دیگر آید برزم
تو با من بساز و بیارای بزم .
بباغ و بکاخ و بایوان اوی [ کیکاوس ]
جهانی ز شادی نهادند روی
بهر جای جشنی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند.
یکی مجلس آراست با پیلتن
رد و موبد و خسرو پاکتن
فراوان سخن راند از افراسیاب
ز درد دل خویش وز رنج باب .
مجلس شراب جای دیگر آراسته بودند آنجای شدیم . (تاریخ بیهقی ). || شاد کردن . مسرور کردن . خوش کردن :
چنان بد که در پارس یک روز تخت
نهادند زیر گل افشان درخت
بفرمود لهراسب تا مهتران
برفتند چندی ز لشکر سران
بخوان بر یکی جام می خواستند
دل شاه گیتی بیاراستند.
|| نامزد کردن چیزی یا کاری را برای کسی . معین و معلوم کردن ِ امری کسی را :
سزاوار هر مهتری کشوری
بیارای و آغاز کن دفتری
بنام بزرگان وآزادگان ...
(نامه ٔارسطو به اسکندر)
اسیران و هرکس که بود از نوا
بیاراست مر هر یکی را سزا
یکی را نگهبان یکی را به بند
یکی پرامید و یکی با گزند.
|| ساختن . درست کردن :
فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
ببندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند شیر ژیان .
|| پوشانیدن جامه . پوشانیدن خلعت . ملبس کردن . بر تن راست کردن . بر تن کردن . پوشش دادن . لباس دادن . جامگی دادن :
سزاوار خلعت هر آن را که دید
بیاراست او را چنان چون سزید.
به نیکیت باید تن آراستن
که نیکی نشاید ز کس خواستن .
فرستاده را خلعت آراستند
پس اسب گرانمایگان خواستند.
ببخش و بیارای و فردا مگوی
چه دانی که فردا چه آید بروی ؟
ور نیست بدیبا تنش آراسته شاید
چون جان خود آراست بدیبای خصالش .
|| پوشیدن . ملبس شدن :
بفرمان بیاراست و آمد برون
پدر دل پراز درد و دیده ز خون .
- تاختن آراستن ؛ تاختن آوردن :
برآراست بر هر سوئی تاختن . [ افراسیاب ]
نبد هیچ هنگام پرداختن .
|| پرکردن . انباشتن :
همه دل بکینه بیاراستند
بتاراج و کشتن بپیراستند.
ز هر چیز گنجی بد آراسته
جهانی سراسر پر از خواسته .
|| صف بستن . صف کشیدن :
فروتر ز موبد مهان را بُدی
بزرگان و روزی دِهان را بُدی
بزیر مهان جای بازاریان
بیاراستندی ، همه کاریان .
و رجوع به آراستن لشکر، و لشکر آراستن شود. || ازدیان . متحلی و مزین شدن . زینت و زیب گرفتن . تحلی :
مگرد ایچگونه بگرد بدی
به نیکی بیارای اگر بخردی .
بخوبی بیارای و بیشی ببخش
مکن روز را بر دل خویش بخش .
چنین داد پاسخ که شاهی و تخت
بیاراید و روز یابد ز بخت .
بدیبا بیاراست با رنگ و بوی
به نزدیک ارجاسب شد راه جوی .
فر و اوژنگ بتو گیرد دین
منبر ازخطبه ٔ تو آراید.
|| متخلق و متصف و موصوف کردن :
که گوید که کژّی به از راستی
چو دل را بکژّی بیاراستی ؟
|| مرتب ، منتظم ، منتسق ، بنظم ، بنسق ، بسامان کردن . نظم دادن . ترتیب دادن :
بایوان کشیدند ازآنجایگاه
سیاوش بیاراست آرامگاه .
جهان را بخوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم .
آن دیار تا روم از دیگر جانب تا مصر... بضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیهقی ).
- آراستن دل ؛ مستعد کردن آن . حاضر کردن آن . دل نهادن بر :
تو ای نامور زنگه ٔ شاوران
بیارای دل را برنج گران .
برفتند با رامش و خواسته
همه دل بفرمانش آراسته .
|| خوش کردن :
چنین گفت کو را بمن تازه کن
بیارای مغزش بشیرین سخن .
|| مسلح شدن :
ز پیش پدر چون بیاراستی
ز لشکر نبرد مرا خواستی .
که خسرو بسیجیدش آراستن
همی رفت خواهد بکین خواستن .
عید خوبان جهان آمد و خورشیدسپاه
جامه ٔ عید بپوشید و بیاراست پگاه .
|| مصمم شدن . اراده کردن . مستعد شدن . معدّ شدن .حاضر گشتن :
نیاید ترا پوزش اکنون بکار
بپرداز جای و برآرای کار.
همی گفت کای مرد گم کرده راه
نه من خواستم رفته جانت ز شاه
چنین داد پاسخ که گر خواستی
چه کردم که بد کردن آراستی ؟
همه برتری را بیاراستی
چراگاه مازندران خواستی .
... که پیوند کس را نیاراستم
مگر کش به از خویشتن خواستم .
بجنگش بیاراست افراسیاب
بگردون همی خاک برزد بر آب .
بدرویش بخشید بسیار چیز
وز آنجایگه رفتن آراست نیز.
برآراست خراد برزین براه
بیامد بدانسان که فرمود شاه .
همه پاسخش را برآراستند
بتنگی دل ، از جای برخاستند.
چو از شهربیرون شود شهریار
برفتن برآرای و برساز کار.
گر او جنگ را خواهد آراستن
هزیمت بود آشتی خواستن .
بخواری همی بردشان خواستند
بتاراج و کشتن بیاراستند.
کنونست هنگام کین خواستن
بباید بسیجید و آراستن .
به آواز گفتند ما کهتریم
ز رای و ز فرمان تو نگذریم
بر این برنهادند و برخاستند
همه جنگ چین را بیاراستند.
برادر سبک هردو برخاستند
تبه کردنش را بیاراستند.
بر این برنهادند و برخاستند
زبهر شبیخون بیاراستند.
گرانمایه شبگیر برخاستی
زبهر پرستش بیاراستی
سر و تن بشستی نهفته بباغ ...
بیاوردند هر چیزی که او خواست
نماز شام رفتن را بیاراست .
بپیوند یوسف من آراستم
من او را بمهر و وفا خواستم .
گر دل توچنانکه من خواهم
مر چنین کار را بیاراید...
|| آبادان کردن . معمور کردن . در خصب و رفاه داشتن : و جهانیان را جمشید بزر و گوهر و دیبا و عطرها و چهارپایان بیاراست . (نوروزنامه ).
طلب عدل کن ز شاه و وزیر
گو مدان نحو و حکمت و تفسیر
نحوشان عمرو و زید را شاید
عدلشان عالمی بیاراید.
|| مفروش کردن . بساط گستردن :
یکی خانه او را بیاراستند
بدیبا و خوالیگران خواستند.
بر آن جامه بر مجلس آراستند
نوازنده و رود و می خواستند.
وز آن پس بفرمود کایوانها
ابا خانه و کاخ و کاشانها
بدیبای رومی بیاراستند
ز گنج مهی جامه ها خواستند.
چنین گفت موبد که یک روز شاه
بدیبای رومی بیاراست گاه .
|| نوازش کردن :
به بهزاد بنمای زین و لگام
چو او رام گردد تو بردار گام
برو پیش او تیز و بنمای چهر
بیارای و میسای رویش بمهر.
چو کیخسرو آید بکین خواستن
عنانش ترا باید آراستن .
|| نوشتن . نگاشتن :
یکی دفتر آرایم از راستی
که نپْذیرد آن کژّی و کاستی .
|| ورزیدن :
بدو گفت شاه ای پسر شاد باش
همیشه خرد را تو بنیادباش
مدار ایچ اندیشه ٔ بد بدل
همی شادی آرای و غم برگسل .
کمی نیست در بخشش دادگر
همی شادی آرای و انده مخور.
از آن ده که بد منزل ما نخست
بپرس ای پسر تا بدانی درست ...
بدان تا بدانی که ما راستیم
بجز راستی را نیاراستیم .
|| اندیشیدن . سگالیدن :
پس اندر نهان خون من خواستی
نبد سود هر چاره کآراستی .
بگنج و درم چاره آراستم
کنون آنچنان شد که من خواستم .
بر این گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند.
- آراستن با... ؛ برابرکردن با. معادل کردن با :
بیاراست با میسره میمنه
سپاهی همه یکدل و یک تنه .
- آراستن جامه به تن ؛ راست کردن آن بر تن . باندام برکردن آن .
- آراستن جنگ یا رزم ؛ ترتیب ، تنظیم ، تنسیق و تعبیه ٔ آن :
چو بشنید آراست کهزاد رزم
هم آورد را رزم او بود بزم .
تو گفتی ز مستی کنون خاسته ست
که این جنگ را یکتن آراسته ست .
فراز آر لشکر بیارای جنگ
برزم آمدی چیست چندین درنگ ؟
سپهدار توران برآراست جنگ
گرفتند کوپال و زوبین بچنگ ...
و میمنه و میسره و قلب و جناح آن را بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق دوستی و مخالصت بیاراسته . (کلیله و دمنه ).
- آراستن خلعت ؛ دادن یا آماده و حاضر ساختن آن :
سزاوار او شهریار زمین
یکی خلعت آراست با آفرین .
یکی خلعت آراست شاه جهان
کز او خیره ماندند یکسر مِهان .
یکی خلعت ازبهر مهران ستاد
بیاراست کآن کس ندارد بیاد.
بفرمود تا خلعت آراستند
فرستاده را پیش او خواستند.
- آراستن خویشتن ؛ تصنع. (دهّار).
- آراستن زبان به ؛ تکلم کردن با آن . گفتن چیزی . متکلم و گویا کردن . گویا، گوینده کردن . رطب اللسان شدن به . ترطیب لسان به :
همه فرّ دارا همی خواستیم
زبان را به نام وی آراستیم .
بزرگ آن کسی کو بگفتار راست
زبان را بیاراست و کژّی نخواست .
بزرگان داننده برخاستند
بخوبی زبان را بیاراستند.
کنون ما یکایک تو را خواستیم
زبان را به پندت بیاراستیم .
همه پای مردان چو برخاستند
زبان را بنفرین بیاراستند.
- آراستن ِ زن ْ خود را ؛ تشوف . جلوه کردن . آرایش کردن .
- آراستن سخن و پاسخ و امثال آن ؛ ادا کردن . گفتن . در میان نهادن . به ادب گفتن :
یلان پیش او پاسخ آراستند
بگفتار او دل بپیراستند.
جوانان ورا پاسخ آراستند
دل هوشمندی بپیراستند
که ما بندگانیم پیشت بپای
همیشه بنیکی ترا رهنمای .
سران یک بیک پاسخ آراستند
همه خوبی و آشتی خواستند.
هرآنگه که باشی تو با رای زن
سخنها بیارای بی انجمن .
نگه کرد لهراسب برپای خاست
بخوبی بیاراست گفتار راست
به آواز گفت ای سران سپاه ...
چوناسفته گوهر سه دخترْش بود...
زبهر شما هر سه را خواستم
سخن های بایسته آراستم .
یا سخن آرای چو مردم بهوش
یا بنشین چون حیوانان خموش .
سخن به پیش تو آراستن چنان باشد
که تحفه بر در سحبان برد سخن باقل .
- آراستن سخن و جز آن ؛ ترقیش .
- آراستن لشکر ؛ بصف کردن . تعبیه ٔ آن . مسلح کردن . بساز کردن . بصفوف کردن . صف راست کردن :
چو از هر دو سو لشکر آراستند
یلان کینه از یکدگر خواستند.
بیاراسته لشکری چون بهار
برفتند نزدیک آن نامدار.
به پیمان بداند درم خواستن
چو جنگ اوفتد لشکر آراستن .
چپ و راست لشکر بیاراستند
دلیران همه رزم و کین خواستند.
بگویم کنون رزم و کین خواستن
همان رستم و لشکرآراستن .
بیاراست رستم یکی رزمگاه
که از گرد اسبان زمین شد سیاه .
بدرد دل از جای برخاستند
چپ شاه ایران بیاراستند.
سپه را بیاراست و خود برنشست
یکی گرز پرخاش دیده بدست .
بسی برنیامد که طائفه ای از بزرگان گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف منازعت خواستن گرفتند و بمقاومت لشکر آراستن . (گلستان ).
- در چشم کسی آراستن چیزی را ؛ تسویل . تمویه .
|| در بعض فرهنگها به معنی آرستن یعنی توانستن نیز ضبط کرده اند. مصدر دوم آن آرایش است : آراست . بیارای .
- امثال :
آراستن سرو به پیراستن است .
اگر راستی کارت آراستی .
بر مشاطه عروس آراستن بود .
شاه دیگر روز باغ آراست خوب
تختها بنهاد و برگسترد بوب .
چو بشنید خاقان بیاراست گاه
بفرمود تا برگشادند راه .
بگویش که گردان ترا خواستند
سر تخت ایران بیاراستند.
رخ دختران را بیاراستند
سرزلف بر گل بپیراستند.
خرامان بیامد سیاوش برش [ بر سودابه ]
بدید آن نشست و سر و افسرش
بیاراسته خویشتن چون بهار
بگِردَش هم از ماهرویان هزار.
چنین تا بیامد مه فرودین
بیاراست گلبرگ روی زمین .
چو آراید او تاج و تخت مهان
برآساید از رنج و محنت جهان .
عمر کرد اسلام را آشکار
بیاراست گیتی چو باغ بهار.
یکی کلبه ای ساخت اسفندیار
بیاراست همچون گل اندر بهار.
همه پشت پیلان به پیروزه بخت
بیاراست سالار بیداربخت .
بر او آفرین کرد و گفتا که بخت
بیاراید از تو سر تاج و تخت .
چو بر شاه عیب است بدخواستن
بباید بخوبی دل آراستن .
چو خورشید گیتی بیاراستی
خروشی ز درگاه برخاستی .
کنون تاج و اورنگ هرمزدشاه
بیارایم و برنشانم بگاه .
جهانی به آئین بیاراستند
چو خوشنودی نامور خواستند.
گر عیب سر زلف بت از کاستن است
چه جای بغم نشستن و خاستن است
جای طرب و نشاط و می خواستن است
کآراستن سرو به پیراستن است .
بدو داد فرخنده دخترْش را
بگوهر بیاراست اخترْش را.
آنکه خوبی از او نمونه بود
چون بیارائیش چگونه بود؟
روی گل سرخ بیاراستند
زلفک شمشاد بپیراستند.
شهر آذین بستند از در سرای ارتاش تا در بتان و همه بخود ومغفر و زره و جوشن و دیبا بیاراستند. (تاریخ سیستان ). ایزد عز ذکره سبکتکین را مسلمانی عطا داد و پس برکشید تا از آن اصل درخت ... شاخها پیدا آمد به بسیار درجه از اصل قویتر و بدان شاخها اسلام بیاراست . (تاریخ بیهقی ). و بمدد توفیق جمال حال ایشان بیاراست . (تاریخ بیهقی ). چون نیکوئی کند آن چیز را در چشم وی بیارایند، تا زیادت فرماید. (تاریخ بیهقی ).
گلستانی آرایم از نو سخن
که هرگزنگارَش نگردد کهن .
چو حورا که آراست این پیرزن را
همان کس که آراست پیرار و پارش .
عباسه خویشتن را بیاراست و به نزدیک جعفر شد. (تاریخ برامکه ).
بلؤلؤ ابر بیاراست روی صحرا را
مگر نشاط کند شهریار زی صحرا.
تخت شاهان چگونه آرایند
گور تو همچنان بیارایم .
هنر از تیغ تیز پیدا شد
که بزر شاه قبضه اش آراست .
زیور آسمان چو بگشایند
کله های هوا بیارایند.
اگر ملک تماشاگاه خویش را بیاراید منت بر کسی نباید نهاد. (نوروزنامه ). و افعال و اقوال او را بتأییدآسمانی بیاراست . (کلیله و دمنه ). و برآنجمله که در احیاء سوابق معدلت امیر عادل ناصرالدین ... سعی نمود تا آن را بلواحق خویش بیاراست . (کلیله و دمنه ).
فر کیخسروی از اینجا خاست
که جهان را بعدل و علم آراست .
خوب چون روی خود بیاراید
از نماز و ورع چه کار آید؟
|| آهنگ کردن . قصد کردن :
چو سوگند شد خورده برخاستند
سوی خوابگه رفتن آراستند.
|| زین کردن . یراق و برگ پوشانیدن اسب و پیل را. بزین و برگ و یراق کردن : یراق بستن . زین برنهادن . دهنه و افسار کردن :
سپهبدْش را گفت فردا پگاه
بیارای پیلان بیاور سپاه .
درفشی بدو داد و گفتا بتاز
بیارای پیلان و لشکر بساز.
|| تسویل . تمویه :
بیاراستی چون ببایست کار
نگشتی نهانش بشهر آشکار.
زمانه ٔ بد هر جا که فتنه ای باشد
چو نوعروسش در چشم من بیاراید.
اهل دنیا راچو دیو آرایدش
لقمه های چرب و شیرین بایدش .
|| تمثیل . تصویر. تسویه . تشکیل . تمثل . تشکل . تصور :
جوانی برآراست از خویشتن [ ابلیس ]
سخنگوی و بینادل و پاکتن ...
بدو [ بضحاک ] گفت اگر شاه را درخورم
یکی نامور مرد خوالیگرم ...
فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بداز کشتنیها خورش ...
پس آهرمن بدکنش رای کرد
بدل کشتن جانور جای کرد.
بیارای از آنسان که هستی رخت
بشمشیر باشد کنون پاسخت .
|| تهیه کردن . مهیا کردن . آماده کردن . حاضر کردن . اِعداد :
بیاراستند از در جهن جای
خورش با پرستنده و رهنمای .
چو او بازگردد بیارای جنگ
منم ساخته رزم را چون پلنگ .
همی خورد یک هفته بر سوگ درد
پس آنگه برآراست کار نبرد.
چو نامه بخوانی بیارای ساو
مرنجان تن خویش و با ما مکاو.
|| راه انداختن :
چیست بنگر زآسیا مر آسیابان را، غله
گر نبایستیش غله آسیا ناراستی .
|| چیدن (خوان را). نهادن . گستردن . راست کردن :
یکی خوان زرین بیاراستند
خورشها بخوردند و می خواستند.
وز آن پس چو از تخت برخاستند
نهادند خوان و می آراستند.
بیارای خوان و بپیمای جام
ز تیمارگیتی مبر هیچ نام .
بفرمود تا خوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند.
بفرمود پس کانجمن را بخوان
بایوان دیگر برآرای خوان .
پرستنده ای را بفرمود شاه
که در باغ گلشن بیارای گاه .
|| در دل راه دادن :
در دل از شادی ساز دگر آراست همی
چون رهی نو زدی آن ماه ، دگر کردی ساز.
بحاجت ترا من از او خواستم
جز این آرزو را نیاراستم .
- دل بکسی آراستن ؛ دل بدو دادن :
تو پنداری دل بتو آراسته ایم
ما ای بت از آن سرای برخاسته ایم .
|| هم آهنگ کردن :
برامشگری گفت امروز رود
بیارای با پهلوانی سرود.
- آراستن رود و مانندآن ؛ کوک کردن آن . گوشمال دادن آن :
بیاورد جام دگر می گسار
چو از خوبرخ بستد آن شهریار
زننده دگرگون بیاراست رود
برآورد ناگاه دیگر سرود.
|| غنی کردن . مستغنی کردن :
درم داد و دینار لشکرْش را
بیاراست گردان کشورْش را.
بیاراست دستان چنان دستگاه
شد از خواسته بی نیاز آن سپاه .
|| کردن :
دگر آنکه گفتی که با شیده جنگ
برآراستی چون دلاور پلنگ
از آن بد کز ایران ندیدم سوار...
چو با رستم آیم بکین خواستن
بباید ترا نوحه آراستن .
بسی خواهش و پوزش آراستیم
همی زآن سخن داد او خواستیم .
|| افکندن . گستردن . پهن کردن . انداختن بستر را :
بخوردند بی نان فراوان کباب
بیاراست هر مهتری جای خواب .
خورشها ز شهد و ز شیر و گلاب
بخوردی و آراستی جای خواب .
|| گماشتن . مأمور کردن :
سپهدار توران برآراست جنگ
گرفتند کوپال و زوبین بچنگ ...
بیاراست بر میمنه گیو و طوس
سواران بیدار با بوق و کوس .
برآمد خروشیدن بوق و کوس
بیک دست خسرو سپهدار طوس
بیاراست با کاویانی درفش
همه پهلوانان زرینه کفش .
|| آغازیدن . شروع کردن . گرفتن :
چو بنشست [ زال ] گودرز برپای خاست
بیاراست با شاه گفتار راست [ با کیخسرو ] .
بپاسخ برآراست جهن آن زمان
که ای دادگر شهریار جهان
بفرما تو تا من ببندم کمر
نهم پیش تخت تو بر خاک سر.
همه یکسر از جای برخاستند
بر او آفرینی نو آراستند.
ز کردار بد پوزش آراستن
منوچهر را نزدخود خواستن
میان بستن او را بسان رهی
سپردن بدو تاج و تخت مهی ...
فرستاده گفت و سپهبد [ فریدون ] شنید
مر آن گفت را پاسخ آمد پدید.
اَبا وی [ با انوشیروان ] بر آن گاه آرام و ناز
[ در رؤیا ] نشستی یکی تیزدندان گراز
نشستی و می خوردن آراستی
می از جام نوشیروان خواستی .
بشادی خروشیدن آراستند
کلاه کیانی بپیراستند.
زمانی بخفتند و برخاستند
یکی آفرین نو آراستند
بدان دادگر کو جهان آفرید
توانائی و ناتوان آفرید.
|| به نگار کردن . منقش کردن :
فروریخت ازدیدگان آب مهر
بخون دو نرگس بیاراست چهر.
بدادندشان کوس و پیل و درفش
بیاراسته سرخ و زرد و بنفش .
|| آباد کردن . معمور کردن :
زمین ایزد از مردم آراسته ست
جهان کردن ازبهر او خواسته ست
ز خاور بیاراست تا باختر
پدید آمد از فرّ او کان زر.
چنین بود آن شاه خسرونژاد
بیاراسته بد جهان را بداد.
بیاراست روی زمین را بداد
بپردخت زآن تاج بر سر نهاد.
|| برپا و منعقد کردن (بزم و جشن و مجلس و مانند آنرا) :
سوی کاخ شد رستم پهلوان
یکی بزم آراست روشن روان .
بیاراست بزمی به آئین جم
همی شه ز شادی نکرد ایچ کم .
چو آگه شد از رستم و کار رزم
ز شادی بیاراست آنگاه بزم .
نشستند و بزم می آراستند
همه رود و رامشگران خواستند.
بیاراست خرم یکی بزمگاه
بسر برنهاد آن کیانی کلاه .
بمان تا کسی دیگر آید برزم
تو با من بساز و بیارای بزم .
بباغ و بکاخ و بایوان اوی [ کیکاوس ]
جهانی ز شادی نهادند روی
بهر جای جشنی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند.
یکی مجلس آراست با پیلتن
رد و موبد و خسرو پاکتن
فراوان سخن راند از افراسیاب
ز درد دل خویش وز رنج باب .
مجلس شراب جای دیگر آراسته بودند آنجای شدیم . (تاریخ بیهقی ). || شاد کردن . مسرور کردن . خوش کردن :
چنان بد که در پارس یک روز تخت
نهادند زیر گل افشان درخت
بفرمود لهراسب تا مهتران
برفتند چندی ز لشکر سران
بخوان بر یکی جام می خواستند
دل شاه گیتی بیاراستند.
|| نامزد کردن چیزی یا کاری را برای کسی . معین و معلوم کردن ِ امری کسی را :
سزاوار هر مهتری کشوری
بیارای و آغاز کن دفتری
بنام بزرگان وآزادگان ...
(نامه ٔارسطو به اسکندر)
اسیران و هرکس که بود از نوا
بیاراست مر هر یکی را سزا
یکی را نگهبان یکی را به بند
یکی پرامید و یکی با گزند.
|| ساختن . درست کردن :
فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
ببندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند شیر ژیان .
|| پوشانیدن جامه . پوشانیدن خلعت . ملبس کردن . بر تن راست کردن . بر تن کردن . پوشش دادن . لباس دادن . جامگی دادن :
سزاوار خلعت هر آن را که دید
بیاراست او را چنان چون سزید.
به نیکیت باید تن آراستن
که نیکی نشاید ز کس خواستن .
فرستاده را خلعت آراستند
پس اسب گرانمایگان خواستند.
ببخش و بیارای و فردا مگوی
چه دانی که فردا چه آید بروی ؟
ور نیست بدیبا تنش آراسته شاید
چون جان خود آراست بدیبای خصالش .
|| پوشیدن . ملبس شدن :
بفرمان بیاراست و آمد برون
پدر دل پراز درد و دیده ز خون .
- تاختن آراستن ؛ تاختن آوردن :
برآراست بر هر سوئی تاختن . [ افراسیاب ]
نبد هیچ هنگام پرداختن .
|| پرکردن . انباشتن :
همه دل بکینه بیاراستند
بتاراج و کشتن بپیراستند.
ز هر چیز گنجی بد آراسته
جهانی سراسر پر از خواسته .
|| صف بستن . صف کشیدن :
فروتر ز موبد مهان را بُدی
بزرگان و روزی دِهان را بُدی
بزیر مهان جای بازاریان
بیاراستندی ، همه کاریان .
و رجوع به آراستن لشکر، و لشکر آراستن شود. || ازدیان . متحلی و مزین شدن . زینت و زیب گرفتن . تحلی :
مگرد ایچگونه بگرد بدی
به نیکی بیارای اگر بخردی .
بخوبی بیارای و بیشی ببخش
مکن روز را بر دل خویش بخش .
چنین داد پاسخ که شاهی و تخت
بیاراید و روز یابد ز بخت .
بدیبا بیاراست با رنگ و بوی
به نزدیک ارجاسب شد راه جوی .
فر و اوژنگ بتو گیرد دین
منبر ازخطبه ٔ تو آراید.
|| متخلق و متصف و موصوف کردن :
که گوید که کژّی به از راستی
چو دل را بکژّی بیاراستی ؟
|| مرتب ، منتظم ، منتسق ، بنظم ، بنسق ، بسامان کردن . نظم دادن . ترتیب دادن :
بایوان کشیدند ازآنجایگاه
سیاوش بیاراست آرامگاه .
جهان را بخوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم .
آن دیار تا روم از دیگر جانب تا مصر... بضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیهقی ).
- آراستن دل ؛ مستعد کردن آن . حاضر کردن آن . دل نهادن بر :
تو ای نامور زنگه ٔ شاوران
بیارای دل را برنج گران .
برفتند با رامش و خواسته
همه دل بفرمانش آراسته .
|| خوش کردن :
چنین گفت کو را بمن تازه کن
بیارای مغزش بشیرین سخن .
|| مسلح شدن :
ز پیش پدر چون بیاراستی
ز لشکر نبرد مرا خواستی .
که خسرو بسیجیدش آراستن
همی رفت خواهد بکین خواستن .
عید خوبان جهان آمد و خورشیدسپاه
جامه ٔ عید بپوشید و بیاراست پگاه .
|| مصمم شدن . اراده کردن . مستعد شدن . معدّ شدن .حاضر گشتن :
نیاید ترا پوزش اکنون بکار
بپرداز جای و برآرای کار.
همی گفت کای مرد گم کرده راه
نه من خواستم رفته جانت ز شاه
چنین داد پاسخ که گر خواستی
چه کردم که بد کردن آراستی ؟
همه برتری را بیاراستی
چراگاه مازندران خواستی .
... که پیوند کس را نیاراستم
مگر کش به از خویشتن خواستم .
بجنگش بیاراست افراسیاب
بگردون همی خاک برزد بر آب .
بدرویش بخشید بسیار چیز
وز آنجایگه رفتن آراست نیز.
برآراست خراد برزین براه
بیامد بدانسان که فرمود شاه .
همه پاسخش را برآراستند
بتنگی دل ، از جای برخاستند.
چو از شهربیرون شود شهریار
برفتن برآرای و برساز کار.
گر او جنگ را خواهد آراستن
هزیمت بود آشتی خواستن .
بخواری همی بردشان خواستند
بتاراج و کشتن بیاراستند.
کنونست هنگام کین خواستن
بباید بسیجید و آراستن .
به آواز گفتند ما کهتریم
ز رای و ز فرمان تو نگذریم
بر این برنهادند و برخاستند
همه جنگ چین را بیاراستند.
برادر سبک هردو برخاستند
تبه کردنش را بیاراستند.
بر این برنهادند و برخاستند
زبهر شبیخون بیاراستند.
گرانمایه شبگیر برخاستی
زبهر پرستش بیاراستی
سر و تن بشستی نهفته بباغ ...
بیاوردند هر چیزی که او خواست
نماز شام رفتن را بیاراست .
بپیوند یوسف من آراستم
من او را بمهر و وفا خواستم .
گر دل توچنانکه من خواهم
مر چنین کار را بیاراید...
|| آبادان کردن . معمور کردن . در خصب و رفاه داشتن : و جهانیان را جمشید بزر و گوهر و دیبا و عطرها و چهارپایان بیاراست . (نوروزنامه ).
طلب عدل کن ز شاه و وزیر
گو مدان نحو و حکمت و تفسیر
نحوشان عمرو و زید را شاید
عدلشان عالمی بیاراید.
|| مفروش کردن . بساط گستردن :
یکی خانه او را بیاراستند
بدیبا و خوالیگران خواستند.
بر آن جامه بر مجلس آراستند
نوازنده و رود و می خواستند.
وز آن پس بفرمود کایوانها
ابا خانه و کاخ و کاشانها
بدیبای رومی بیاراستند
ز گنج مهی جامه ها خواستند.
چنین گفت موبد که یک روز شاه
بدیبای رومی بیاراست گاه .
|| نوازش کردن :
به بهزاد بنمای زین و لگام
چو او رام گردد تو بردار گام
برو پیش او تیز و بنمای چهر
بیارای و میسای رویش بمهر.
چو کیخسرو آید بکین خواستن
عنانش ترا باید آراستن .
|| نوشتن . نگاشتن :
یکی دفتر آرایم از راستی
که نپْذیرد آن کژّی و کاستی .
|| ورزیدن :
بدو گفت شاه ای پسر شاد باش
همیشه خرد را تو بنیادباش
مدار ایچ اندیشه ٔ بد بدل
همی شادی آرای و غم برگسل .
کمی نیست در بخشش دادگر
همی شادی آرای و انده مخور.
از آن ده که بد منزل ما نخست
بپرس ای پسر تا بدانی درست ...
بدان تا بدانی که ما راستیم
بجز راستی را نیاراستیم .
|| اندیشیدن . سگالیدن :
پس اندر نهان خون من خواستی
نبد سود هر چاره کآراستی .
بگنج و درم چاره آراستم
کنون آنچنان شد که من خواستم .
بر این گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند.
- آراستن با... ؛ برابرکردن با. معادل کردن با :
بیاراست با میسره میمنه
سپاهی همه یکدل و یک تنه .
- آراستن جامه به تن ؛ راست کردن آن بر تن . باندام برکردن آن .
- آراستن جنگ یا رزم ؛ ترتیب ، تنظیم ، تنسیق و تعبیه ٔ آن :
چو بشنید آراست کهزاد رزم
هم آورد را رزم او بود بزم .
تو گفتی ز مستی کنون خاسته ست
که این جنگ را یکتن آراسته ست .
فراز آر لشکر بیارای جنگ
برزم آمدی چیست چندین درنگ ؟
سپهدار توران برآراست جنگ
گرفتند کوپال و زوبین بچنگ ...
و میمنه و میسره و قلب و جناح آن را بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق دوستی و مخالصت بیاراسته . (کلیله و دمنه ).
- آراستن خلعت ؛ دادن یا آماده و حاضر ساختن آن :
سزاوار او شهریار زمین
یکی خلعت آراست با آفرین .
یکی خلعت آراست شاه جهان
کز او خیره ماندند یکسر مِهان .
یکی خلعت ازبهر مهران ستاد
بیاراست کآن کس ندارد بیاد.
بفرمود تا خلعت آراستند
فرستاده را پیش او خواستند.
- آراستن خویشتن ؛ تصنع. (دهّار).
- آراستن زبان به ؛ تکلم کردن با آن . گفتن چیزی . متکلم و گویا کردن . گویا، گوینده کردن . رطب اللسان شدن به . ترطیب لسان به :
همه فرّ دارا همی خواستیم
زبان را به نام وی آراستیم .
بزرگ آن کسی کو بگفتار راست
زبان را بیاراست و کژّی نخواست .
بزرگان داننده برخاستند
بخوبی زبان را بیاراستند.
کنون ما یکایک تو را خواستیم
زبان را به پندت بیاراستیم .
همه پای مردان چو برخاستند
زبان را بنفرین بیاراستند.
- آراستن ِ زن ْ خود را ؛ تشوف . جلوه کردن . آرایش کردن .
- آراستن سخن و پاسخ و امثال آن ؛ ادا کردن . گفتن . در میان نهادن . به ادب گفتن :
یلان پیش او پاسخ آراستند
بگفتار او دل بپیراستند.
جوانان ورا پاسخ آراستند
دل هوشمندی بپیراستند
که ما بندگانیم پیشت بپای
همیشه بنیکی ترا رهنمای .
سران یک بیک پاسخ آراستند
همه خوبی و آشتی خواستند.
هرآنگه که باشی تو با رای زن
سخنها بیارای بی انجمن .
نگه کرد لهراسب برپای خاست
بخوبی بیاراست گفتار راست
به آواز گفت ای سران سپاه ...
چوناسفته گوهر سه دخترْش بود...
زبهر شما هر سه را خواستم
سخن های بایسته آراستم .
یا سخن آرای چو مردم بهوش
یا بنشین چون حیوانان خموش .
سخن به پیش تو آراستن چنان باشد
که تحفه بر در سحبان برد سخن باقل .
- آراستن سخن و جز آن ؛ ترقیش .
- آراستن لشکر ؛ بصف کردن . تعبیه ٔ آن . مسلح کردن . بساز کردن . بصفوف کردن . صف راست کردن :
چو از هر دو سو لشکر آراستند
یلان کینه از یکدگر خواستند.
بیاراسته لشکری چون بهار
برفتند نزدیک آن نامدار.
به پیمان بداند درم خواستن
چو جنگ اوفتد لشکر آراستن .
چپ و راست لشکر بیاراستند
دلیران همه رزم و کین خواستند.
بگویم کنون رزم و کین خواستن
همان رستم و لشکرآراستن .
بیاراست رستم یکی رزمگاه
که از گرد اسبان زمین شد سیاه .
بدرد دل از جای برخاستند
چپ شاه ایران بیاراستند.
سپه را بیاراست و خود برنشست
یکی گرز پرخاش دیده بدست .
بسی برنیامد که طائفه ای از بزرگان گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف منازعت خواستن گرفتند و بمقاومت لشکر آراستن . (گلستان ).
- در چشم کسی آراستن چیزی را ؛ تسویل . تمویه .
|| در بعض فرهنگها به معنی آرستن یعنی توانستن نیز ضبط کرده اند. مصدر دوم آن آرایش است : آراست . بیارای .
- امثال :
آراستن سرو به پیراستن است .
اگر راستی کارت آراستی .
بر مشاطه عروس آراستن بود .