آخورسالار
لغتنامه دهخدا
آخورسالار. [ خُرْ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) رجوع به آخرسالار شود : و پانصد استر با ده مرد آخورسالار همیشه غله ٔ او به استراباد و دامغان بردندی برای فروختن . (تاریخ طبرستان ).
یکی کهتری نامبردار بود
که بر آخور شاه سالار بود.
بدان آخور اسب سالار باش
بهر کار با هر کسی یار باش .
چو آن کردنی کارها کرد راست
ز سالار آخور خری ده بخواست .
یکی کهتری نامبردار بود
که بر آخور شاه سالار بود.
بدان آخور اسب سالار باش
بهر کار با هر کسی یار باش .
چو آن کردنی کارها کرد راست
ز سالار آخور خری ده بخواست .