یارستن
لغتنامه دهخدا
یارستن . [ رِ / رَ ت َ ] (مص ) توانستن . (برهان ) (سروری ) (رشیدی ) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء). طاقت داشتن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). توانا بودن در کاری . (ازآنندراج ). یارا داشتن . دلیری کردن . جرأت کردن . جسارت کردن . یارایی داشتن . یارگی . توانایی :
ترا یارستن این کار دور است
نه اندک دور بل بسیار دوراست .
بناپارسایی نگر نغنوی
نیارم نکو گفت اگر بشنوی .
که یارد شدن پیش او (رستم ) رزمخواه
که از تف تیغش نگردد تباه .
فرستاده گوید که من نزدشاه
نیارم شدن در میان سپاه .
نپیچید کس سر ز فرمان او
نیارد گذشتن ز پیمان او.
برآرد از این مرز بی ارز دود
هواگرد او را نیارد بسود.
ز گردون گردان که یارد گذشت
خردمند گرد گذشته نگشت .
بیاموزم این کودکان را همی
برون زین نیارم زدن خود دمی .
که ما پیش دو نامور شهریار
چه یاریم گفتن که آید بکار.
که یارد شدن نزد آن ارجمند
رهاند مر آن بیگنه را ز بند.
بترسید وز شاه زنهار خواست
که این خواب گفتن نیاریم راست .
نیارست آمد کسی پیش جنگ
دلاور همی کرد برجا درنگ .
دگر کس نیارست گفتن بدوی
که این کار خود چیست وین رنگ و بوی .
چو دیدم که اندر جهان کس نبود
که یارد همی دست یارست سود.
بدو شاه چون خشم وتیزی نمود
نیارست آنگه سخن برفزود.
که گویند از ایران سواری نبود
که یارست با شیده رزم آزمود.
چنان چون تو گفتی همی پیش شاه
که یارد بُدن پهلوان سپاه .
از آن انجمن کس ندارم به مرد
کجا جُست یارند با من نبرد.
از آن پس که چون آب گردد برنگ
کجا کرد یارد برو کار زنگ .
جهاندار چون گشت باداد جفت
زمانه پی او نیارد نهفت .
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار.
زچرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد.
چو بیدار دل باشی و راهجوی
که یارد نهادن بسوی تو روی .
بروز هیچ نیارم به خانه کرد مقام
از آن که خانه پر از اسپغول جانور است .
چون کس به روزه در تو نیارد نگاه کرد
از روزه چون حذر نکنی ای سپیدکار.
چنو سوار نیارد نگاشتن به قلم
اگر چه باشد صورتگری بدیع نگار.
ز دشمنان زبردست چیره خانه ٔ خویش
نگاهداشت نیارد به حیله و نیرنگ .
من از رشک روی تو دیدن نیارم
به تیره شب اندر مه آسمان را.
فرخی (از لغت نامه اسدی مدرسه سپهسالار ذیل لغت رشک ).
که یارد آمد پیش تو از ملوک به جنگ
که یارد آورد اندر توای ملک عصیان .
کسی ندانم کو را توان آن باشد
که با تو یارد بستن به کارزار میان .
سیاستی است مراورا که در ولایت او
پلنگ رفت نیارد مگر گشاده دهان .
من از رشک روی تو دیدن نیارم
سهی سرو آزاده ٔ بوستانی .
تو آفرین خسروگویی دروغ باشد
ویحک دلیر مردی کین لفظ گفت یاری .
و به سواد سیستان قرار نیارست کرد. (تاریخ سیستان ). نباید که برجهان کسی باشد که بر تو بزرگی یارد کرد. (تاریخ سیستان ). و امیر خلف به لب پارگین ربطی کرد تا هیچکس اندر حصار طعامی نیارد برد. (تاریخ سیستان ). از بسیاری آب به بست اندر نیارستند شد. (تاریخ سیستان ). چون او را بدید گفت حاجبان بر در این سرای نبوده اند که مسکین اندر یارست آمدن . (تاریخ سیستان ).
بدین غم درخوری چندانکه یاری
بیاور خون دل چندانکه داری .
و تا خواجه احمدحسن زنده بود گامی فراخ نیارست نهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 342). حشمتی بزرگ افتاد که پس از این طوسیان سوی نشابوریان نیارستند. نگریست . (تاریخ بیهقی ص 437).
چه زیان است اگر گفت نیارست کلام
کز عصا مار توانست همی کرد کلیم .
کدامین دلاور که در کینه گاه
به پیشانیش کرد یارد نگاه .
نگاری پریچهره کز چرخ ماه
نیارد در او تیز کردن نگاه .
نیارست با او کس آویختن
نه از پیشش از ننگ بگریختن .
نه کس دید یارست برز مرا
نه کس تافت برباد گرز مرا.
بر آن چشمه کاسب من افشاند گرد
نیارد ژیان شیر از آن آب خورد.
به راه دین نبی رفت از آن نمی یارم
که راه پر خطر و ما ضعیف و بی یاریم .
نه نور از چشمها یارست رفتن سوی صورتها
نه سوی هیچ گوشی نیز ره دانست آوایی .
دیو با لشکر فریشتگان
ایستادن به حرب کی یارند.
آن را که به سرش در خرد باشد
با دیو نشست وخفت کی یارد.
آنکو چو من از مشغله و رنج حذر کرد
با شاخ جهان بیهده شورید نیارست .
نجیب عجز عقلم سر فرو برد
که باشم من که یارم نام او برد.
نیارم که یارم بود جاهل ایرا
کرا جهل یار است یار است مارش .
نیارم نام او بردن نیارم
من این سرمایه در خاطر ندارم .
گفت شاها، نه طاقت آن داشتم که با شاه شاهان جنگ کنم و نه نزل یارستم فرستاد. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). دختر آن را بدید و عجب سخت آمدش اما چیزی نیارست گفتن . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). و هر کجا روی نهادی کسی نیارست پیش او ایستادن . (قصص الانبیاء ص 225). و هیچ بازرگانی به سیراف کشتی نیارست آورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 126).
کز نهیبش همی قضا و بلا
بر در او گذشت کم یارد.
مشت هرگز کی برآید بادرفش
پنبه با آتش کجا یارد چخید.
ندانم یارخود کس را و از بی یاری ایزد
بنفس خویشتن گفتن که بی یارم نمی یارم .
ز سهم هیبت شمشیر شاه و خنجر مرگ
مخالفانش نیارند گندنا دیدن .
درِ منازعت تو شها که یارد زد
درِ مخالفت تو که کرد یارد باز.
با آینه ٔ ضمیر مخدوم
خواهد که نفس زند نیارد.
پیش چشمش مرغ را کشتن که یارستی که او
گر بدیدی شمع در گردن زدن بگریستی .
من از زلفش سخن گفتن نیارم
تو بر زلفش زدن چون یاری ای باد.
سر و زر کو که منت یارم جست
فرصت آمدنت یارم جست .
این کبوتر که نیارد زبرکعبه پرید
طیرانش نه به بالا که به پهنا بینید.
دلا تا بزرگی نیاری به دست
بجای بزرگان نیاری نشست .
چون قدمت بانگ بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند.
اگرخواهی به ما خط در کشیدن
ز فرمانت که یارد سرکشیدن .
من از دست کمانداران ابرو
نمی یارم گذر کردن به هر سو.
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد.
آن را که تو دوست بیش داری
کس تیر جفا زدن نیارد.
سوختم گر چه نمی یارم گفت
که من از عشق فلان میسوزم .
تنک دلی که نیارد کشید زحمت گل
ملامتش نکنم گر ز خار برگردد.
بر خاطرم امروز همی گشت نیارد
گر فکرت سقراط بود پرکبوتر.
که این دفع چوب از سر و گوش خویش
نیارست تا ناتوان مرد و ریش .
نیارستم از حق دگر هیچ گفت
حق از اهل باطل نشاید نهفت .
ز رحمت براو شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت ...
و چون حکم شده بود که به اولجای التفات نکنند زیادت نمی یارستند گرفت . (تاریخ غازانی ص 21).
هیچ نیفزود قمر تا نکاست
آنکه نیفتاد نیارست خاست .
بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست .
ز آنکه کنج اهل دل باید که نورانی بود
چون ترا در گذر باد نمی یارم دید
باکه گویم که بگوید سخنی با یارم .
گل با تو برابری کجا یارد کرد
کو نور ز مه دارد و مه نور ز تو.
|| دست درازی کردن . (برهان ).
ترا یارستن این کار دور است
نه اندک دور بل بسیار دوراست .
بناپارسایی نگر نغنوی
نیارم نکو گفت اگر بشنوی .
که یارد شدن پیش او (رستم ) رزمخواه
که از تف تیغش نگردد تباه .
فرستاده گوید که من نزدشاه
نیارم شدن در میان سپاه .
نپیچید کس سر ز فرمان او
نیارد گذشتن ز پیمان او.
برآرد از این مرز بی ارز دود
هواگرد او را نیارد بسود.
ز گردون گردان که یارد گذشت
خردمند گرد گذشته نگشت .
بیاموزم این کودکان را همی
برون زین نیارم زدن خود دمی .
که ما پیش دو نامور شهریار
چه یاریم گفتن که آید بکار.
که یارد شدن نزد آن ارجمند
رهاند مر آن بیگنه را ز بند.
بترسید وز شاه زنهار خواست
که این خواب گفتن نیاریم راست .
نیارست آمد کسی پیش جنگ
دلاور همی کرد برجا درنگ .
دگر کس نیارست گفتن بدوی
که این کار خود چیست وین رنگ و بوی .
چو دیدم که اندر جهان کس نبود
که یارد همی دست یارست سود.
بدو شاه چون خشم وتیزی نمود
نیارست آنگه سخن برفزود.
که گویند از ایران سواری نبود
که یارست با شیده رزم آزمود.
چنان چون تو گفتی همی پیش شاه
که یارد بُدن پهلوان سپاه .
از آن انجمن کس ندارم به مرد
کجا جُست یارند با من نبرد.
از آن پس که چون آب گردد برنگ
کجا کرد یارد برو کار زنگ .
جهاندار چون گشت باداد جفت
زمانه پی او نیارد نهفت .
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار.
زچرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد.
چو بیدار دل باشی و راهجوی
که یارد نهادن بسوی تو روی .
بروز هیچ نیارم به خانه کرد مقام
از آن که خانه پر از اسپغول جانور است .
چون کس به روزه در تو نیارد نگاه کرد
از روزه چون حذر نکنی ای سپیدکار.
چنو سوار نیارد نگاشتن به قلم
اگر چه باشد صورتگری بدیع نگار.
ز دشمنان زبردست چیره خانه ٔ خویش
نگاهداشت نیارد به حیله و نیرنگ .
من از رشک روی تو دیدن نیارم
به تیره شب اندر مه آسمان را.
فرخی (از لغت نامه اسدی مدرسه سپهسالار ذیل لغت رشک ).
که یارد آمد پیش تو از ملوک به جنگ
که یارد آورد اندر توای ملک عصیان .
کسی ندانم کو را توان آن باشد
که با تو یارد بستن به کارزار میان .
سیاستی است مراورا که در ولایت او
پلنگ رفت نیارد مگر گشاده دهان .
من از رشک روی تو دیدن نیارم
سهی سرو آزاده ٔ بوستانی .
تو آفرین خسروگویی دروغ باشد
ویحک دلیر مردی کین لفظ گفت یاری .
و به سواد سیستان قرار نیارست کرد. (تاریخ سیستان ). نباید که برجهان کسی باشد که بر تو بزرگی یارد کرد. (تاریخ سیستان ). و امیر خلف به لب پارگین ربطی کرد تا هیچکس اندر حصار طعامی نیارد برد. (تاریخ سیستان ). از بسیاری آب به بست اندر نیارستند شد. (تاریخ سیستان ). چون او را بدید گفت حاجبان بر در این سرای نبوده اند که مسکین اندر یارست آمدن . (تاریخ سیستان ).
بدین غم درخوری چندانکه یاری
بیاور خون دل چندانکه داری .
و تا خواجه احمدحسن زنده بود گامی فراخ نیارست نهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 342). حشمتی بزرگ افتاد که پس از این طوسیان سوی نشابوریان نیارستند. نگریست . (تاریخ بیهقی ص 437).
چه زیان است اگر گفت نیارست کلام
کز عصا مار توانست همی کرد کلیم .
کدامین دلاور که در کینه گاه
به پیشانیش کرد یارد نگاه .
نگاری پریچهره کز چرخ ماه
نیارد در او تیز کردن نگاه .
نیارست با او کس آویختن
نه از پیشش از ننگ بگریختن .
نه کس دید یارست برز مرا
نه کس تافت برباد گرز مرا.
بر آن چشمه کاسب من افشاند گرد
نیارد ژیان شیر از آن آب خورد.
به راه دین نبی رفت از آن نمی یارم
که راه پر خطر و ما ضعیف و بی یاریم .
نه نور از چشمها یارست رفتن سوی صورتها
نه سوی هیچ گوشی نیز ره دانست آوایی .
دیو با لشکر فریشتگان
ایستادن به حرب کی یارند.
آن را که به سرش در خرد باشد
با دیو نشست وخفت کی یارد.
آنکو چو من از مشغله و رنج حذر کرد
با شاخ جهان بیهده شورید نیارست .
نجیب عجز عقلم سر فرو برد
که باشم من که یارم نام او برد.
نیارم که یارم بود جاهل ایرا
کرا جهل یار است یار است مارش .
نیارم نام او بردن نیارم
من این سرمایه در خاطر ندارم .
گفت شاها، نه طاقت آن داشتم که با شاه شاهان جنگ کنم و نه نزل یارستم فرستاد. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). دختر آن را بدید و عجب سخت آمدش اما چیزی نیارست گفتن . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). و هر کجا روی نهادی کسی نیارست پیش او ایستادن . (قصص الانبیاء ص 225). و هیچ بازرگانی به سیراف کشتی نیارست آورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 126).
کز نهیبش همی قضا و بلا
بر در او گذشت کم یارد.
مشت هرگز کی برآید بادرفش
پنبه با آتش کجا یارد چخید.
ندانم یارخود کس را و از بی یاری ایزد
بنفس خویشتن گفتن که بی یارم نمی یارم .
ز سهم هیبت شمشیر شاه و خنجر مرگ
مخالفانش نیارند گندنا دیدن .
درِ منازعت تو شها که یارد زد
درِ مخالفت تو که کرد یارد باز.
با آینه ٔ ضمیر مخدوم
خواهد که نفس زند نیارد.
پیش چشمش مرغ را کشتن که یارستی که او
گر بدیدی شمع در گردن زدن بگریستی .
من از زلفش سخن گفتن نیارم
تو بر زلفش زدن چون یاری ای باد.
سر و زر کو که منت یارم جست
فرصت آمدنت یارم جست .
این کبوتر که نیارد زبرکعبه پرید
طیرانش نه به بالا که به پهنا بینید.
دلا تا بزرگی نیاری به دست
بجای بزرگان نیاری نشست .
چون قدمت بانگ بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند.
اگرخواهی به ما خط در کشیدن
ز فرمانت که یارد سرکشیدن .
من از دست کمانداران ابرو
نمی یارم گذر کردن به هر سو.
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد.
آن را که تو دوست بیش داری
کس تیر جفا زدن نیارد.
سوختم گر چه نمی یارم گفت
که من از عشق فلان میسوزم .
تنک دلی که نیارد کشید زحمت گل
ملامتش نکنم گر ز خار برگردد.
بر خاطرم امروز همی گشت نیارد
گر فکرت سقراط بود پرکبوتر.
که این دفع چوب از سر و گوش خویش
نیارست تا ناتوان مرد و ریش .
نیارستم از حق دگر هیچ گفت
حق از اهل باطل نشاید نهفت .
ز رحمت براو شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت ...
و چون حکم شده بود که به اولجای التفات نکنند زیادت نمی یارستند گرفت . (تاریخ غازانی ص 21).
هیچ نیفزود قمر تا نکاست
آنکه نیفتاد نیارست خاست .
بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست .
ز آنکه کنج اهل دل باید که نورانی بود
چون ترا در گذر باد نمی یارم دید
باکه گویم که بگوید سخنی با یارم .
گل با تو برابری کجا یارد کرد
کو نور ز مه دارد و مه نور ز تو.
|| دست درازی کردن . (برهان ).