ی
لغتنامه دهخدا
ی . (پسوند) در قدیم به آخر فعل ملحق می گردید و در معانی زیر به کار می رفت : 1- برای استمرار، این یاء بجای «می » یا «همی » به آخر فعل ماضی ساده یا مطلق پیوندد و بر استمرار و دوام دلالت کند و چون از شش صیغه ٔ ماضی به دو صیغه ٔ مفرد مخاطب و جمع مخاطب ملحق نمی شود، آن را ماضی استمراری ناقص هم نامیده اند :
چو باران بدی ناودانی نبود
به شهر [ ری ] اندرون پاسبانی نبود.
نوشت اینکه گر دادگر بودمی
همی مرد را نیز بستودمی .
خردمند شاهی چو نوشیروان
به هرمز بدی روز پیری جوان .
نهادی یکی گنج خسرونهان
که نشناختی کهتری در جهان .
چوبودی سرسال نو فرودین
که رخشان شدی در دل از هوردین .
ز کشور به درگاه شاه آمدی
بدان نامور بارگاه آمدی .
بجستی هر زمان زان میغ برقی
که کردی گیتی تاریک روشن .
خروشی برکشیدی تندتندر
که موی مردمان کردی چو سوزن .
بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت
که کوه اندرفتادی زو به گردن .
مردی بیرون آمد ببست ، ابراهیم بن یوسف العریف گفتندی او را. (تاریخ سیستان ). هر برج که برابر امیر بود آنجا بسیارمردم گرد آمدندی . (تاریخ بیهقی ). و سخن پس از آن امیر با عبدوس گفتی . (تاریخ بیهقی ). مقدمی که وی را ابوجعفر رمادی گفتندی . (تاریخ بیهقی ). آب از حوض روان شدی . (تاریخ بیهقی ). مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره نزدیک وی بردندی . (تاریخ بیهقی ). چون خواستی که حشمت ... براند... ایشان ... محاسن و مقابح آن وی را باز نمودندی . (تاریخ بیهقی ). این پادشاه ... چنان نمودی که در بناها هیچ مهندسی را به کسی نشمردی . (تاریخ بیهقی ). مقرر بود که آن مشرفان در خلوت جایها نرسیدندی .(تاریخ بیهقی ). بر آنچه واقف گشتندی باز نمودندی . (تاریخ بیهقی ). هرچه رفتی باز نمودندی . (تاریخ بیهقی ). این آچارها و کامه ها نیکو ساختی و امیر محمود را بردی . (تاریخ بیهقی ). به ابتدای روزگار به افراطتر بخشیدی . (تاریخ بیهقی ). چنین چیزها از وی آموختندی . (تاریخ بیهقی ). چون سال سپری شدی بیست و سی قبای دیگر راست کرده به جامه خانه دادندی . (تاریخ بیهقی ). این مهتر...را با این جامه ها دیدندی . (تاریخ بیهقی ). به روزگار... امیر محمد در نهان کسان داشتی که جستجوی کارهای برادر کردندی . (تاریخ بیهقی ). فراش پیری بود که پیغامهای ایشان آوردی و بردی . (تاریخ بیهقی ). در نهان تقرب کردندی و بندگی نمودندی . (تاریخ بیهقی ). غلامان را فرمودی تا درآمدندی و به شمشیر و ناچخ پاره پاره کردندی . (تاریخ بیهقی ). امیر چنان کلان شد که همه شکار بر پشت پیل کردی . (تاریخ بیهقی ). نگذاشتی که کسی ... وی را یاری دادندی . (تاریخ بیهقی ). و یکی بود از ندیمان پادشاه (امیرمحمد) و شعر و ترانه خوش گفتی . (تاریخ بیهقی ). وی (عبدالرحمن ) گفت ... امیر محمد این صوت از من بسیار خواستی چنانکه کم مجلس بودی که من این نخواندمی . (تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین اعزاز ارزانی داشتی . (تاریخ بیهقی ). طاهر به دیوان کم آمدی و اگر آمدی زودبازگشتی . (تاریخ بیهقی ). امیر گفت اگر مقرر گشتی چه کردی گفت (ابونصر) هر دو را از دیوان دور کردمی . (تاریخ بیهقی ). چون از در کوشک بازگشتی کوکبه سخت بزرگ با وی بودی . (تاریخ بیهقی ). غازی شراب نخوردی و هرگز نخورده بود و از وی گربزتر و بسیاردان تر مرد نتواند بود. (تاریخ بیهقی ). حاجب غازی که به طارم آمدی بر ایشان گذشتی . (تاریخ بیهقی ). دیگر مقدمان محمودی بدینجمله به درگاه آمدندی . (تاریخ بیهقی ). آنچه می فرمودی نبشتمی و کارها می براندی و خلعتهاء و صلتهاء سلطانی میفرمودی . (تاریخ بیهقی ). جده ای بود مرا چیزهای پاکیزه ساختی . (تاریخ بیهقی ). نصراحمد احنف قیس دیگر شد چنانکه بدو مثل زدندی . (تاریخ بیهقی ). از آن پیره زن حلواهاآرزو کردندی . (تاریخ بیهقی ). او... اخبار خواندی و بدان الفت گرفتندی . (تاریخ بیهقی ). آن پیره زن ... ایشان را پس از نان خوردن چیزی بخشیدی . (تاریخ بیهقی ). این زن ... آن سیرتهای ملکانه امیر باز نمودی و امیر را از آن سخت خوش آمدی . (تاریخ بیهقی ). من و یارانم مطربان و قوالان و ندیمان ببردیمی و آنجا چیزی خوردیمی . (تاریخ بیهقی ). چون نماز پیشین بکردیمی بیگانگان بازگشتندی و دبیران و قوم خویش و مرا به خوان بردندی و نان بخوردیمی و باز گشتیمی . (تاریخ بیهقی ). نامه ها که از کوتوال آمدی همه عبدوس عرضه کردی آنگاه نزدیک استادم فرستادی . (تاریخ بیهقی ). پدر ما... گفتی که رای وی (التونتاش ) مبارک است . (تاریخ بیهقی ). هر والی که آن ناحیت او را بودی همه ولایت وی را طاعت داشتندی . (تاریخ بیهقی ). امیر مسعود... بر بامها آمدی . (تاریخ بیهقی ). در میان ایشان پنج زاغ بود به فضیلت رای ... مشهور و زاغان در کارها اعتماد بر ایشان کردندی و در حوادث به جانب ایشان مراجعت نمودندی و ملک ایشان مبارک داشتی و در ابواب مصالح از سخن ایشان نگذشتی . (کلیله ودمنه ).
چو عاجز شدی رایش از داوری
ز فیض خداخواستی یاوری .
شکرلب جوانی نی آموختی
که دلها بر آتش چونی سوختی .
کسان که در رمضان چنگ و نی شکستندی .
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند.
سنگ را سخت گفتمی همه عمر
چون بدیدم ز سنگ سخت تری .
سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی
کمترین موج آسیاسنگ از کنارش در ربودی .
ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی .
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هردم پیام یار و خط دلبر آمدی .
2- در جمله های انشائی که ترجی و تمنی را باشند نیز یاء مانند جمله های شرطی به آخر فعل ملحق گردد. ترجی به معنی امیدوار بودنست و به اموری تعلق گیرد که محتمل الوقوع و شدنی باشد در عربی الفاظ لعل (شاید) و عسی (امید است ) را در هنگام ترجی آرند و تمنی به معنی آرزو کردن است و به اموری تعلق گیرد که عقلاً یا عادةً محال و ناشدنی و یا صعب الحصول باشد در عربی گاه تمنی لیت آرند و در فارسی الفاظ: کاش ، کاشکی ، ای کاش ، کاج مرادف آن است لکن در فارسی برای هر یک از ترجی و تمنی الفاظ خاصی متداول نیست و علاوه بر کلماتی که یاد کردیم الفاظ: بو، بود، شود، باشد، افتد، چه ، چه شود، و مانند اینها را در ترجی و تمنی هر دو آرند و شمس قیس رازی گوید: در صیغت تمنی نیز بیاید (یاء ملینه ) چنانکه : کاش بیامدی .کاشکی چنین بودی . (المعجم چ طهران ص 187) :
کاشکی اندر جهان شب نیستی
تا مرا هجران آن لب نیستی .
کاشکی سیدی من آن تبمی
تا چو تبخاله گرد آن لبمی .
من و مانند من که خدمتکاران امیر محمد بودیم ... و دل نمی داد که از پای قلعه ٔ کوه تیز یکسو شویمی . (تاریخ بیهقی ). التونتاش ... گفت بنده را خوشتر آن بود که ... به غزنین رفتی وبر سر تربت سلطان ماضی بنشستی . (تاریخ بیهقی ).
گفته ست که یک روزی جانت ببرم چون دل
من بنده ٔ آن روزم ای کاش چنانستی .
کاشکی از من فراغتی حاصل آمدی و کاری را شایان توانمی بود. (کلیله و دمنه ).
کاشکی جز تو کسی داشتمی
یا به تو دسترسی داشتمی
یا دراین غم که مرا هردم هست
همدم خویش کسی داشتمی .
و کاشکی بر دل بیرحم تو اعتمادی دارمی که خدمت مرا در حضرت تو وصولی میسر گرددی تا پدر را به تیغ از پای درآرمی یا به زهر از پیش بردارمی و چنگ محبت در فتراک دولت تو زنمی . (سندبادنامه ص 75).
مرا کاشکی بودی آن دسترس
که نگذارمی حاجت کس بکس .
ای کاج که بر من او فتادی
خاکی که مرا به باد دادی .
و سخن اوست که کاشکی که بدانمی که مرا دشمن میدارد و که غییبت میکند و که بد میگوید تا من او را سیم و زر فرستادمی . (تذکرةالاولیاء عطار).
یارب چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی .
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کآنچه بود گناه او من بکشم غرامتش .
حسن خوبان در جهان هرگز نبودی کاشکی
یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی .
کاش بیرون نیامدی سلطان
تا ندیدی گدای بازارش .
کاش با دل هزار جان بودی
تا فدا کردمی به دیدارش .
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی .
غم نیز چه بودی ار نبودی
آنروز که غمگسار برگشت .
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که مانده ست غنیمت شمرند.
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندی اینچنین که میان من و غم است .
این تمنایم به بیداری میسر کی شود
کاشکی خوابم ببردی تا به خوابت دیدمی .
از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی .
|| گاه ادات تمنی حذف شود :
بی پر و بی پا سفر میکردمی
بی لب و دندان شکر می خوردمی
چشم بسته عالمی می دیدمی
ورد و ریحان بی کفی می چیدمی .
دست من بشکسته بودی آن زمان
چون زدم من بر سر آن خوشزبان
ناله میکرد و فغان و های های
کای مرا بشکسته بودی هر دو پای .
3- این یاء را متقدمان در نقل و شرح رؤیا نیز به آخر افعال ملحق می کردند. نخستین بار مؤلف این لغت نامه (مرحوم دهخدا) بدین نکته توجه کرد و آن را یاء نقل رؤیا نامید. این یاءبه معنی (کأن ّ) است که عرب درگاه نقل خوابی آورد: فبات متوسداً حجراً فرای فیمایری النائم کان سلماً منصوباً الی باب السماء عندِ رأسه . (کتاب البلدان ابن الفقیه همدانی ). و مرحوم بهار گوید: این یاء در فارسی به معنی گویا و توگفتی و نظیر آن است و به همه ازمنه متصل میشود و تا قرن ششم در نظم و نثر الحاق آن را به آخر افعال مراعات میکرده اند. ولی در قرن هفتم و هشتم رعایت آن از میان رفته و خواجه حافظ جایی آن را آورده و جائی نیاورده است و آنجا که آورده چنین است :
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سرآمدی .
و آنجا که نیاورده است :
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود.
و اینک شواهد آن :
به بوشاسب دیدم شبی سه چهار
چنانک آیدی نزد من ورزکار.
چنین دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جائی فراز آمدی
بر آن جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز به آیین کاوس کی .
چنان دید روشن روانم به خواب
که رخشنده شمعی برآمد ز آب
همه روی گیتی شب لاجورد
از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد
در و دشت بر سان دیبا شدی
یکی تخت پیروزه پیدا شدی .
چو آن چهره ٔ خسروی دیدمی
از آن نامداران بپرسیدمی .
چنان دید کز شاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان .
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزه ٔگاورنگ
یکایک همان گرد کهتر به سال
ز سر تا به پایش کشیدی دوال
بدان زه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردنش بر پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه .
چنان دید در خواب بهرام شیر
که ترکان شدندی به جنگش دلیر
سپاهش سراسر شکسته شدی
بر او راه پیکار بسته شدی
همی خواستی از یلان زینهار
پیاده بماندی نبودیش یار.
اباوی (نوشیروان ) برآن گاه آرام و ناز...
نشستی و می خوردن آراستی
می از جام نوشیروان خواستی .
زبان را به خوبی بیاراستی
دل تیره از غم بپیراستی .
شهنشه چنین گفت با پهلوان
که خوابی بدیدم به روشن روان
که از سوی ایران دو باز سپید
یکی تاج رخشان بکردار شید
خرامان و شادان شدندی برم
نهادندی آن تاج زر بر سرم .
چنان دید در خواب کآتش پرست
سه آتش فروزان ببردی به دست .
همه پیش ساسان فروزان بدی
به هر آتشی عود سوزان بدی .
سیاووش را دیدم این دم به خواب
درخشان تر از ماه و از آفتاب
که گفتی مرا چند خسبی بپای
به جشن جهاندار کیخسرو آی .
کنون در خواب دیدم ماه رویش
جهان پر مشک و عنبر کرده مویش
چنان دیدم که دست من گرفتی
بدان یاقوت مشک آلود گفتی .
به خواب دیدم که من به زمین غوربودمی و بسیار طاوس و خروس بودی ، من ایشان را میگرفتمی و در زیر قبای خویش میکردمی و ایشان همی پریدندی و می غلطیدندی . (تاریخ بیهقی ). شبی فرعون در خواب دیدکه آتشی از بیت المقدس برآمدی عظیم و گردسرای فرعون را گرفتی و در سرای اوفتادی و سراهای او بسوختی و درسراهای قبطیان افتادی و بسوختی و بنی اسرائیل را هیچ گزندی نکردی . (تفسیرابوالفتوح رازی ). و از آن خوابها یکی آن بود که جمله ٔ جهان یکی انگشتری شدی و به انگشت وی اندرآمدی ولیکن او را نگین نبودی . (نوروزنامه ).
به اقبال تو خوابی خوب دیدم
کز آن شادی به گردون سر کشیدم
چنان دیدم که اندر پهن باغی
به دست آوردمی روشن چراغی .
به خواب دوش چنان دیدمی به وقت خیال
که آمدی بر من آن غزلسرای غزال
به ناز دربرم آوردی و مرا دیدی
ز مویه گشته چو موی و ز ناله گشته چونال
ز مهر گرم شدی در عتاب و از دم سرد
سخن از آن دهن تنگ تنگ گشته محال .
به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست .
شبی در واقعه ای دیدمی که به حمامی رفتمی .
|| صاحب قصص الانبیاء و نیز انیس الطالبین در نقل رؤیا بجای الحاق یاء به آخر فعل ، (می ) به اول آن افزوده اند : موسی در آنجا به خواب رفت و به خواب میدید (به جای دیدی ) اژدها از آن وادی روی به گوسفندان می نهد (به جای نهادی ) عصا اژدها میگردد (به جای گرددی ) و درآن وادی به جنگ مشغول میگردد (بجای گرددی ). (قصص الانبیاء). شبی به خواب دیدم که ... از آن بزرگ به تضرع ومسکنت التماس مینمایم و میگویم ... آن بزرگ مرا میگویند. (بجای گویدی ) (انیس الطالبین بخاری ).
4- در جمله های انشائی که شرط را باشد یائی به آخر فعل ملحق شود که آن را یاء شرطی نامند این یاء به آخر مضارع و فعل رابطه (است ) هم ملحق گردد و به آخر صیغه ٔ مفرد مخاطب هم می پیوندد. و بعضی شعرای متأخر در الحاق یاء شرطی به (است ) و (نیست ) قواعدی را که استادان گذشته مراعات میکرده اند ملحوظ نداشته اند. چه پیش از فعل شرطی باید ادات شرط را مانند اگر. ار. ور. وگر. گر. چون . چو. و مانند اینها در ابتدای جمله بیاید ولی شعرای یاد کرده یاء را به آخر (است ) ملحق کرده اند بی آنکه از ادوات مذکور در جمله باشد : و شمس قیس رازی ذیل (حرف شرط و جزا) آرد: و آن یائی است ملینه که در اواخر افعال معنی شرط و جزا دهد چنانکه اگر بخواستی بدادمی . اگر بفروختی بخریدمی . (المعجم چ طهران ص 187) :
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه .
گرنه بدبختمی مرا که فکند
به یکی جاف جاف زود غرس .
گر این می نیستی عالم همه یکسر خرابستی
وگر در کالبد جان را بدیلستی شرابستی
اگر این می به ابر اندربه چنگال عقابستی
از او تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی .
گفت این کار جرجیس است جادوی نیست که اگر جادوستی مرده زنده نتوانستی کرد. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). جرجیس بازرگانی کردی ... چون سال برآمدی شمار اصل خواسته ٔ خویش برگرفتی و سود کرد همه به درویشان دادی ... و گفتی اگر از بهر صدقه نیستی من خواسته نخواستمی . (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). ملک گفت اگر چنین است که تو میگوئی باید که کار تو از این بهترستی . (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).
زخم عقرب نیستی بر جان من
گر ترا زلف معقرب نیستی .
اگر مهر با کین نیامیزدی
ستاره ز خشمش فرو ریزدی .
شبی در برت گر برآسودمی
سر فخر بر آسمان سودمی .
چون دو رخ او گر قمرستی به فلک بر
خورشید یکی ذره ز نور قمرستی .
اگرنه آنستی که امیرجعفر قانع است یا نه آن دل و تدبیر و رای و خرد که وی دارد همه ٔ جهان گرفتستی . (تاریخ سیستان ). اگر توقف کردمی ... اثر بزرگ این خاندان مدروس گشتی . (تاریخ بیهقی ). اگر شایسته ٔ شغلی بدان نامداری نبودی (آسفتگین ) نفرمودی . (تاریخ بیهقی ). اگر آرزوی در دنیا نیافریدی کس سوی ... جفت ... ننگریستی . (تاریخ بیهقی ). اگر توقف کردمی ... تا ایشان بدین شغل پردازندی بودی که نپرداختندی . (تاریخ بیهقی ). به درگاه رفتن صواب تر... اگر بار یابمی فبها و نعم و اگرنه بازگردم . (تاریخ بیهقی ). و میباید که چون تو ده تن استی و نیست و جز ترا نداریم . (تاریخ بیهقی ).
گر خبرستیت که تو کیستی
کار جهان پیش تو بازیستی .
رمز سخنهای من ار دانیی
قول منت مرده به شادیستی .
ماه نو چون زورق زرین نگشتی هر شبی
گرنه این گردنده گردون نیلگون دریاستی .
دلم از تو به همه حال نشستی دست
گر ترا درخور دل دستگزارستی .
گر کار به نامستی از دوستی عمر
فرزند ترا عمر بودستی و عمار.
گر خردمند بقا یافتی از سفله جهان
همه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش .
کامستی اگر پایدی ولیکن
کامی که نپاید نباشد آن کام .
خویشتن خود را دانستیی
گرت یکی داناهادیستی .
گر تو بدانستیی که فضل توبرخر
چیست کجا مانده ای نژند و شکمخوار.
گر تو تن خود را بشناسییی
نیز ترا بهتر از آن چیستی .
پشت این مشت مقلد خم که کردی در نماز
در بهشت ارنه امید قلیه و حلواستی .
نزدیک او اگر خطرش هستی
یک شربت آب کی خوردی کافر.
اگر چیز از مراد خویش بودی
نگشتی خاربن جز ناژ و عرعر.
اگر به حرمت و قدر و به جاه در عالم
کسی بماندی ماندی رسول نام آور.
اگر اهل آفرین نیمی هرگز
جهال چون کنندی نفرینم .
گر کردی این عزم کسی راز تفکر
نفرین کندی هرکس برآزر بتگر.
چون سوی عبداﷲ خطیب آمد او را ملامت نمود وروی ترش کرد و گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی ...ترا امروز مالشی دادمی . (نوروزنامه ). اگر من خود راجرمی شناسمی در تدارک غلو و التماس ننمایمی . (کلیله و دمنه ). اگر مرا هزار جانستی و بدانمی که در سپری شدن آن ملک را فائدتی باشد... یک ساعت بترک همه بگویمی و سعادت دو جهان در آن شناسمی . (کلیله و دمنه ).
دماغ ما ز خرد نیستی اگر خالی
نرانده ایمی گستاخ وار خر به خلاب .
اگر او آدمیستی زان سر
بیگنه بیندی عقاب وعذاب .
گر سزیدی از پس جدش دگر پیغمبری
امت جدش برآنندی که پیغمبر سزد.
اگر معزی و جاحظ به روزگار منندی
به نظم و نثر همانا که پیشکار منندی .
و اگر با ما در این باب مفاوضتی رفتی پیش از نفاذ تدبیر بدین تشویر و تقصیر مأخوذ نگشتییی و در ملامت عاجل و عقوبت آجل نیفتاده یی . (سندبادنامه ص 127).
زحل گر نیستی هندوی این نام
بدین پیری درافتادی از این بام .
گر ایشان داشتندی تخت با تاج
تو تاج و تخت می بخشی به محتاج .
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی .
زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیرکان .
گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن .
گر حجاب از جانها برخاستی
گفت هر جانی مسیح آساستی .
جان او آنجا سرایان ماجرا
کاندر اینجا گر بماندندی مرا.
اگر دوست با خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی .
گرآنها که میگفتمی کردمی
نکو سیرت و پارسا بودمی .
گر آن شبهای باوحشت نبودی
نمیدانست سعدی قدر امروز.
گرآن ساقی که مستانراست هشیاران بدیدندی
ز توبه توبه کردندی چو می بر دست خماران .
عشق در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا
ورنه گل بودی نخواندی بلبلی بر شاخساری .
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی .
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار.
5- دیگر از یاهای ملحق به فعل یاء شرطی است که برتردید و شک دلالت کند و پیش از آن الفاظی از قبیل چون ، چو، گویی ، پنداری و گوئیا آرند. علاوه بر تردید رایحه ای از تشبیه نیز در آن باشد :
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
قدح گوئی سحابستی و می قطره ٔ سحابستی
طرب گوئی که اندر دل دعای مستجابستی .
می بر آن ساعدش از ساتگنی سایه فکند
گفتی از لاله پشیزستی بر ماهی شیم .
گلستان بهرمان دارد همانا شیر خوارستی
لباس کودکان شیرخواره بهرمان باشد.
چیست این خیمه که گویی پرگهر دریاستی
یا هزاران شمع در پنگانی از میناستی .
جرم گردون تیره و روشن در او آیات صبح
گوئی اندر جان نادان خاطر داناستی .
صبح را بنگر پس پروین بدان ماند درست
کز پس سیمین تذروی بسدین عنقاستی .
رنگ نیابی همی از علم وبوی
گویی نه چشم و نه بینیستی .
روی نیاری به سوی شهر علم
گویی مسکنت به وادیستی .
گوییی هست کف واهب او
قهرمان خزانه ٔ وهاب .
دارد شره جودبر آن گونه که گوئی
دیوانه شدستی کف تو بند شکسته .
تعالی اﷲ چه روی است این که گوئی آفتابستی
و گر مه را حیا بودی ز حسنش در نقابستی .
چنان مستم که پنداری نماند امید هشیاری
بهش باز آمدی مجنون اگر مست شرابستی .
6- مرحوم بهار نوعی یاء در شواهدی آورده و آن را (یاء مطیعی یا انشائی غیرشرطی ) نامیده است با چند مثال : و ماکان را دشمن داشتی امیر خراسان یک روز شراب همی خورد گفت همه نعمتی ما را هست امابایستی که امیر باجعفر را بدیدیمی اکنون که نیست باری یاد او گیریم . (تاریخ سیستان ص 316). که یاء اول یاء استمراری و یاء «بایستی » و «بدیدیمی » یاء مطیعی است یعنی می بایست ببینم و این یاء بین یاء استمراری و یاء تمنی است . مثال دیگر از تذکرةالاولیاء: بار دیگر بساخت و نزدیک او آورد هم فراغت نیافت که بخوردی (یعنی بخورد)، مثال دیگر: آن را برداشت و جائی نیافت که بنهادی (یعنی بنهد باصطلاح امروز). (سبک شناسی ج 2 ص 347). خرد آن بودی که او را بخواندی و به جان بروی منت نهادی . (تاریخ بیهقی ). نگذاشتی که کس ... وی را یاری دادندی . (تاریخ بیهقی ).
هدیه ٔ پای تو زر بایستی
رشوه ٔ رای تو زر بایستی ...
خاک بغداد در آب بصرم بایستی
چشمه ٔ دجله میان جگرم بایستی .
7- و گاه باشد که یاء و «می » یا «همی » در یک فعل جمع آیند و هیچ یک از ادات و علامات شرط و ترجی و تمنی و دعا و تردید هم در جمله نباشد ظاهراً اینگونه یاءاگر به مفرد غایب ماضی پیوندد توان گفت ضمیر غیاب است در برابر ضمیر خطاب که به مفرد مخاطب پیوندد و شاید بسبب اینکه یاء غیاب مجهول است رفته رفته در کتابت هم از میان رفته است لیکن اگر به صیغه ای ملحق شود که ضمیر متصل دارند مانند متکلم و غیر آن در آن هنگام یاء را توان برای تأکید استمرار یا زایده دانست :
به کردار نیکی همی کردمی
وز الفغده ٔ خود همی خوردمی .
با خویشتن صد و سی تن طاوس ... آورده بود در گنبد بچه می آوردندی . (تاریخ بیهقی ).
اندر ستیهش است به من این زن
مینازدی به چادر و شلوارش .
احمق پرستدی و همی ابله
قلب است قلب سکه ٔ بازارش .
چون همی خواستی گرفت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم .
پس مرد را می آوردی و هر دو کتف او به هم میکشیدی و سولاخ میکردی و حلقه در هر دو سوراخ کتف او میکشیدی . (فارسنامه ابن البلخی ص 68). پیوسته بر کسی بهانه جستی تا مال او میستدی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 74). تا از همه ٔ جوانب آنچه رفتی و تازه گشتی معلوم او میگردانیدندی و برحسب آن تدبیر کارها میکردی . (فارسنامه ابن البلخی ص 93). و پیوسته بزرگان را میکشتی و مردم فرومایه را برمیکشیدی . (فارسنامه ابن البلخی ص 98).
زهره ات ندرید تا زان زهره ات
میرسیدی در دو عالم بهره ات .
هرکسی تدبیر و رائی میزدی
هرکسی در خون هر یک میشدی .
او جواب خویش بگرفتی از او
وز سوءالش می نبردی غیر بو.
بهر صیدی میشدی بر کوه و دشت
ناگهان در دام عشق او صید گشت .
هر طرف اندر پی آن مرد کار
میشدی پرسان او دیوانه وار.
8- دیگر از انواع یاهای ملحق به فعل ، یائی است که به فعل دعا ملحق می شود :
گرفته بادی مشکین دو زلف دوست به دست
نهاده گوش به آوای زیر و ناله ٔ بم .
همایونی و فرخنده چنین بادی همه ساله
ولی در سایه ٔ تو شاد و تو در سایه ٔ یزدان .
زیادی خرم وخرم زیادی
میان مجلس شمشاد و سوسن .
یارب بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری عزی به جهانخواری .
چو بود شفقت او عام بر همه عالم
بر او خدایا رحمت کنی به فضل عمیم .
خداوندمن عصمةالدین همیشه
بجز ساکن ستر عصمت مبادی .
|| در شواهدی که ذیلاً نقل می شود نوع یاء مشخص نیست ولی از آنجا که به کاربرندگان این شواهد کسانی نیستند که مانندمتأخران این یاها را در غیرموقع خود به کار برند احتمال می توان داد که لهجه ٔ خاص باشد و یا به هرحال قدما موارد استعمال آنها را می شناخته اند و برای اینکه باب تحقیق مفتوح ماند جداگانه آورده شد :
چنان واجب کندی که ایشان نبشتندی و من بیاموزیدمی و چون سخن گویند من بشنودمی . (تاریخ بیهقی ). بزرگان ... در میان زمین غور ممکن نگشت که درشدندی . (تاریخ بیهقی ). دروقت ساخته باسواری انبوه پذیره ٔ بنه آوردی و همه بنه پاک غارت کندی . (تاریخ بیهقی ).
در میان اهل دنیا حق نماندستی ولیک
مؤمنان اهل بیت اندر میانند ای رسول .
سری که اهل قلم پیش او قلم کردار
همیشه بسته میانندی و گشاده دهن .
نه خطا گفتم خطا کو غازی شمشیرزن
تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی .
چو باران بدی ناودانی نبود
به شهر [ ری ] اندرون پاسبانی نبود.
نوشت اینکه گر دادگر بودمی
همی مرد را نیز بستودمی .
خردمند شاهی چو نوشیروان
به هرمز بدی روز پیری جوان .
نهادی یکی گنج خسرونهان
که نشناختی کهتری در جهان .
چوبودی سرسال نو فرودین
که رخشان شدی در دل از هوردین .
ز کشور به درگاه شاه آمدی
بدان نامور بارگاه آمدی .
بجستی هر زمان زان میغ برقی
که کردی گیتی تاریک روشن .
خروشی برکشیدی تندتندر
که موی مردمان کردی چو سوزن .
بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت
که کوه اندرفتادی زو به گردن .
مردی بیرون آمد ببست ، ابراهیم بن یوسف العریف گفتندی او را. (تاریخ سیستان ). هر برج که برابر امیر بود آنجا بسیارمردم گرد آمدندی . (تاریخ بیهقی ). و سخن پس از آن امیر با عبدوس گفتی . (تاریخ بیهقی ). مقدمی که وی را ابوجعفر رمادی گفتندی . (تاریخ بیهقی ). آب از حوض روان شدی . (تاریخ بیهقی ). مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره نزدیک وی بردندی . (تاریخ بیهقی ). چون خواستی که حشمت ... براند... ایشان ... محاسن و مقابح آن وی را باز نمودندی . (تاریخ بیهقی ). این پادشاه ... چنان نمودی که در بناها هیچ مهندسی را به کسی نشمردی . (تاریخ بیهقی ). مقرر بود که آن مشرفان در خلوت جایها نرسیدندی .(تاریخ بیهقی ). بر آنچه واقف گشتندی باز نمودندی . (تاریخ بیهقی ). هرچه رفتی باز نمودندی . (تاریخ بیهقی ). این آچارها و کامه ها نیکو ساختی و امیر محمود را بردی . (تاریخ بیهقی ). به ابتدای روزگار به افراطتر بخشیدی . (تاریخ بیهقی ). چنین چیزها از وی آموختندی . (تاریخ بیهقی ). چون سال سپری شدی بیست و سی قبای دیگر راست کرده به جامه خانه دادندی . (تاریخ بیهقی ). این مهتر...را با این جامه ها دیدندی . (تاریخ بیهقی ). به روزگار... امیر محمد در نهان کسان داشتی که جستجوی کارهای برادر کردندی . (تاریخ بیهقی ). فراش پیری بود که پیغامهای ایشان آوردی و بردی . (تاریخ بیهقی ). در نهان تقرب کردندی و بندگی نمودندی . (تاریخ بیهقی ). غلامان را فرمودی تا درآمدندی و به شمشیر و ناچخ پاره پاره کردندی . (تاریخ بیهقی ). امیر چنان کلان شد که همه شکار بر پشت پیل کردی . (تاریخ بیهقی ). نگذاشتی که کسی ... وی را یاری دادندی . (تاریخ بیهقی ). و یکی بود از ندیمان پادشاه (امیرمحمد) و شعر و ترانه خوش گفتی . (تاریخ بیهقی ). وی (عبدالرحمن ) گفت ... امیر محمد این صوت از من بسیار خواستی چنانکه کم مجلس بودی که من این نخواندمی . (تاریخ بیهقی ). امیرالمؤمنین اعزاز ارزانی داشتی . (تاریخ بیهقی ). طاهر به دیوان کم آمدی و اگر آمدی زودبازگشتی . (تاریخ بیهقی ). امیر گفت اگر مقرر گشتی چه کردی گفت (ابونصر) هر دو را از دیوان دور کردمی . (تاریخ بیهقی ). چون از در کوشک بازگشتی کوکبه سخت بزرگ با وی بودی . (تاریخ بیهقی ). غازی شراب نخوردی و هرگز نخورده بود و از وی گربزتر و بسیاردان تر مرد نتواند بود. (تاریخ بیهقی ). حاجب غازی که به طارم آمدی بر ایشان گذشتی . (تاریخ بیهقی ). دیگر مقدمان محمودی بدینجمله به درگاه آمدندی . (تاریخ بیهقی ). آنچه می فرمودی نبشتمی و کارها می براندی و خلعتهاء و صلتهاء سلطانی میفرمودی . (تاریخ بیهقی ). جده ای بود مرا چیزهای پاکیزه ساختی . (تاریخ بیهقی ). نصراحمد احنف قیس دیگر شد چنانکه بدو مثل زدندی . (تاریخ بیهقی ). از آن پیره زن حلواهاآرزو کردندی . (تاریخ بیهقی ). او... اخبار خواندی و بدان الفت گرفتندی . (تاریخ بیهقی ). آن پیره زن ... ایشان را پس از نان خوردن چیزی بخشیدی . (تاریخ بیهقی ). این زن ... آن سیرتهای ملکانه امیر باز نمودی و امیر را از آن سخت خوش آمدی . (تاریخ بیهقی ). من و یارانم مطربان و قوالان و ندیمان ببردیمی و آنجا چیزی خوردیمی . (تاریخ بیهقی ). چون نماز پیشین بکردیمی بیگانگان بازگشتندی و دبیران و قوم خویش و مرا به خوان بردندی و نان بخوردیمی و باز گشتیمی . (تاریخ بیهقی ). نامه ها که از کوتوال آمدی همه عبدوس عرضه کردی آنگاه نزدیک استادم فرستادی . (تاریخ بیهقی ). پدر ما... گفتی که رای وی (التونتاش ) مبارک است . (تاریخ بیهقی ). هر والی که آن ناحیت او را بودی همه ولایت وی را طاعت داشتندی . (تاریخ بیهقی ). امیر مسعود... بر بامها آمدی . (تاریخ بیهقی ). در میان ایشان پنج زاغ بود به فضیلت رای ... مشهور و زاغان در کارها اعتماد بر ایشان کردندی و در حوادث به جانب ایشان مراجعت نمودندی و ملک ایشان مبارک داشتی و در ابواب مصالح از سخن ایشان نگذشتی . (کلیله ودمنه ).
چو عاجز شدی رایش از داوری
ز فیض خداخواستی یاوری .
شکرلب جوانی نی آموختی
که دلها بر آتش چونی سوختی .
کسان که در رمضان چنگ و نی شکستندی .
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند.
سنگ را سخت گفتمی همه عمر
چون بدیدم ز سنگ سخت تری .
سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی
کمترین موج آسیاسنگ از کنارش در ربودی .
ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی .
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هردم پیام یار و خط دلبر آمدی .
2- در جمله های انشائی که ترجی و تمنی را باشند نیز یاء مانند جمله های شرطی به آخر فعل ملحق گردد. ترجی به معنی امیدوار بودنست و به اموری تعلق گیرد که محتمل الوقوع و شدنی باشد در عربی الفاظ لعل (شاید) و عسی (امید است ) را در هنگام ترجی آرند و تمنی به معنی آرزو کردن است و به اموری تعلق گیرد که عقلاً یا عادةً محال و ناشدنی و یا صعب الحصول باشد در عربی گاه تمنی لیت آرند و در فارسی الفاظ: کاش ، کاشکی ، ای کاش ، کاج مرادف آن است لکن در فارسی برای هر یک از ترجی و تمنی الفاظ خاصی متداول نیست و علاوه بر کلماتی که یاد کردیم الفاظ: بو، بود، شود، باشد، افتد، چه ، چه شود، و مانند اینها را در ترجی و تمنی هر دو آرند و شمس قیس رازی گوید: در صیغت تمنی نیز بیاید (یاء ملینه ) چنانکه : کاش بیامدی .کاشکی چنین بودی . (المعجم چ طهران ص 187) :
کاشکی اندر جهان شب نیستی
تا مرا هجران آن لب نیستی .
کاشکی سیدی من آن تبمی
تا چو تبخاله گرد آن لبمی .
من و مانند من که خدمتکاران امیر محمد بودیم ... و دل نمی داد که از پای قلعه ٔ کوه تیز یکسو شویمی . (تاریخ بیهقی ). التونتاش ... گفت بنده را خوشتر آن بود که ... به غزنین رفتی وبر سر تربت سلطان ماضی بنشستی . (تاریخ بیهقی ).
گفته ست که یک روزی جانت ببرم چون دل
من بنده ٔ آن روزم ای کاش چنانستی .
کاشکی از من فراغتی حاصل آمدی و کاری را شایان توانمی بود. (کلیله و دمنه ).
کاشکی جز تو کسی داشتمی
یا به تو دسترسی داشتمی
یا دراین غم که مرا هردم هست
همدم خویش کسی داشتمی .
و کاشکی بر دل بیرحم تو اعتمادی دارمی که خدمت مرا در حضرت تو وصولی میسر گرددی تا پدر را به تیغ از پای درآرمی یا به زهر از پیش بردارمی و چنگ محبت در فتراک دولت تو زنمی . (سندبادنامه ص 75).
مرا کاشکی بودی آن دسترس
که نگذارمی حاجت کس بکس .
ای کاج که بر من او فتادی
خاکی که مرا به باد دادی .
و سخن اوست که کاشکی که بدانمی که مرا دشمن میدارد و که غییبت میکند و که بد میگوید تا من او را سیم و زر فرستادمی . (تذکرةالاولیاء عطار).
یارب چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی .
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کآنچه بود گناه او من بکشم غرامتش .
حسن خوبان در جهان هرگز نبودی کاشکی
یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی .
کاش بیرون نیامدی سلطان
تا ندیدی گدای بازارش .
کاش با دل هزار جان بودی
تا فدا کردمی به دیدارش .
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی .
غم نیز چه بودی ار نبودی
آنروز که غمگسار برگشت .
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که مانده ست غنیمت شمرند.
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندی اینچنین که میان من و غم است .
این تمنایم به بیداری میسر کی شود
کاشکی خوابم ببردی تا به خوابت دیدمی .
از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی .
|| گاه ادات تمنی حذف شود :
بی پر و بی پا سفر میکردمی
بی لب و دندان شکر می خوردمی
چشم بسته عالمی می دیدمی
ورد و ریحان بی کفی می چیدمی .
دست من بشکسته بودی آن زمان
چون زدم من بر سر آن خوشزبان
ناله میکرد و فغان و های های
کای مرا بشکسته بودی هر دو پای .
3- این یاء را متقدمان در نقل و شرح رؤیا نیز به آخر افعال ملحق می کردند. نخستین بار مؤلف این لغت نامه (مرحوم دهخدا) بدین نکته توجه کرد و آن را یاء نقل رؤیا نامید. این یاءبه معنی (کأن ّ) است که عرب درگاه نقل خوابی آورد: فبات متوسداً حجراً فرای فیمایری النائم کان سلماً منصوباً الی باب السماء عندِ رأسه . (کتاب البلدان ابن الفقیه همدانی ). و مرحوم بهار گوید: این یاء در فارسی به معنی گویا و توگفتی و نظیر آن است و به همه ازمنه متصل میشود و تا قرن ششم در نظم و نثر الحاق آن را به آخر افعال مراعات میکرده اند. ولی در قرن هفتم و هشتم رعایت آن از میان رفته و خواجه حافظ جایی آن را آورده و جائی نیاورده است و آنجا که آورده چنین است :
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سرآمدی .
و آنجا که نیاورده است :
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود.
و اینک شواهد آن :
به بوشاسب دیدم شبی سه چهار
چنانک آیدی نزد من ورزکار.
چنین دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جائی فراز آمدی
بر آن جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز به آیین کاوس کی .
چنان دید روشن روانم به خواب
که رخشنده شمعی برآمد ز آب
همه روی گیتی شب لاجورد
از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد
در و دشت بر سان دیبا شدی
یکی تخت پیروزه پیدا شدی .
چو آن چهره ٔ خسروی دیدمی
از آن نامداران بپرسیدمی .
چنان دید کز شاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان .
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزه ٔگاورنگ
یکایک همان گرد کهتر به سال
ز سر تا به پایش کشیدی دوال
بدان زه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردنش بر پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه .
چنان دید در خواب بهرام شیر
که ترکان شدندی به جنگش دلیر
سپاهش سراسر شکسته شدی
بر او راه پیکار بسته شدی
همی خواستی از یلان زینهار
پیاده بماندی نبودیش یار.
اباوی (نوشیروان ) برآن گاه آرام و ناز...
نشستی و می خوردن آراستی
می از جام نوشیروان خواستی .
زبان را به خوبی بیاراستی
دل تیره از غم بپیراستی .
شهنشه چنین گفت با پهلوان
که خوابی بدیدم به روشن روان
که از سوی ایران دو باز سپید
یکی تاج رخشان بکردار شید
خرامان و شادان شدندی برم
نهادندی آن تاج زر بر سرم .
چنان دید در خواب کآتش پرست
سه آتش فروزان ببردی به دست .
همه پیش ساسان فروزان بدی
به هر آتشی عود سوزان بدی .
سیاووش را دیدم این دم به خواب
درخشان تر از ماه و از آفتاب
که گفتی مرا چند خسبی بپای
به جشن جهاندار کیخسرو آی .
کنون در خواب دیدم ماه رویش
جهان پر مشک و عنبر کرده مویش
چنان دیدم که دست من گرفتی
بدان یاقوت مشک آلود گفتی .
به خواب دیدم که من به زمین غوربودمی و بسیار طاوس و خروس بودی ، من ایشان را میگرفتمی و در زیر قبای خویش میکردمی و ایشان همی پریدندی و می غلطیدندی . (تاریخ بیهقی ). شبی فرعون در خواب دیدکه آتشی از بیت المقدس برآمدی عظیم و گردسرای فرعون را گرفتی و در سرای اوفتادی و سراهای او بسوختی و درسراهای قبطیان افتادی و بسوختی و بنی اسرائیل را هیچ گزندی نکردی . (تفسیرابوالفتوح رازی ). و از آن خوابها یکی آن بود که جمله ٔ جهان یکی انگشتری شدی و به انگشت وی اندرآمدی ولیکن او را نگین نبودی . (نوروزنامه ).
به اقبال تو خوابی خوب دیدم
کز آن شادی به گردون سر کشیدم
چنان دیدم که اندر پهن باغی
به دست آوردمی روشن چراغی .
به خواب دوش چنان دیدمی به وقت خیال
که آمدی بر من آن غزلسرای غزال
به ناز دربرم آوردی و مرا دیدی
ز مویه گشته چو موی و ز ناله گشته چونال
ز مهر گرم شدی در عتاب و از دم سرد
سخن از آن دهن تنگ تنگ گشته محال .
به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست .
شبی در واقعه ای دیدمی که به حمامی رفتمی .
|| صاحب قصص الانبیاء و نیز انیس الطالبین در نقل رؤیا بجای الحاق یاء به آخر فعل ، (می ) به اول آن افزوده اند : موسی در آنجا به خواب رفت و به خواب میدید (به جای دیدی ) اژدها از آن وادی روی به گوسفندان می نهد (به جای نهادی ) عصا اژدها میگردد (به جای گرددی ) و درآن وادی به جنگ مشغول میگردد (بجای گرددی ). (قصص الانبیاء). شبی به خواب دیدم که ... از آن بزرگ به تضرع ومسکنت التماس مینمایم و میگویم ... آن بزرگ مرا میگویند. (بجای گویدی ) (انیس الطالبین بخاری ).
4- در جمله های انشائی که شرط را باشد یائی به آخر فعل ملحق شود که آن را یاء شرطی نامند این یاء به آخر مضارع و فعل رابطه (است ) هم ملحق گردد و به آخر صیغه ٔ مفرد مخاطب هم می پیوندد. و بعضی شعرای متأخر در الحاق یاء شرطی به (است ) و (نیست ) قواعدی را که استادان گذشته مراعات میکرده اند ملحوظ نداشته اند. چه پیش از فعل شرطی باید ادات شرط را مانند اگر. ار. ور. وگر. گر. چون . چو. و مانند اینها در ابتدای جمله بیاید ولی شعرای یاد کرده یاء را به آخر (است ) ملحق کرده اند بی آنکه از ادوات مذکور در جمله باشد : و شمس قیس رازی ذیل (حرف شرط و جزا) آرد: و آن یائی است ملینه که در اواخر افعال معنی شرط و جزا دهد چنانکه اگر بخواستی بدادمی . اگر بفروختی بخریدمی . (المعجم چ طهران ص 187) :
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه .
گرنه بدبختمی مرا که فکند
به یکی جاف جاف زود غرس .
گر این می نیستی عالم همه یکسر خرابستی
وگر در کالبد جان را بدیلستی شرابستی
اگر این می به ابر اندربه چنگال عقابستی
از او تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی .
گفت این کار جرجیس است جادوی نیست که اگر جادوستی مرده زنده نتوانستی کرد. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). جرجیس بازرگانی کردی ... چون سال برآمدی شمار اصل خواسته ٔ خویش برگرفتی و سود کرد همه به درویشان دادی ... و گفتی اگر از بهر صدقه نیستی من خواسته نخواستمی . (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ). ملک گفت اگر چنین است که تو میگوئی باید که کار تو از این بهترستی . (ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).
زخم عقرب نیستی بر جان من
گر ترا زلف معقرب نیستی .
اگر مهر با کین نیامیزدی
ستاره ز خشمش فرو ریزدی .
شبی در برت گر برآسودمی
سر فخر بر آسمان سودمی .
چون دو رخ او گر قمرستی به فلک بر
خورشید یکی ذره ز نور قمرستی .
اگرنه آنستی که امیرجعفر قانع است یا نه آن دل و تدبیر و رای و خرد که وی دارد همه ٔ جهان گرفتستی . (تاریخ سیستان ). اگر توقف کردمی ... اثر بزرگ این خاندان مدروس گشتی . (تاریخ بیهقی ). اگر شایسته ٔ شغلی بدان نامداری نبودی (آسفتگین ) نفرمودی . (تاریخ بیهقی ). اگر آرزوی در دنیا نیافریدی کس سوی ... جفت ... ننگریستی . (تاریخ بیهقی ). اگر توقف کردمی ... تا ایشان بدین شغل پردازندی بودی که نپرداختندی . (تاریخ بیهقی ). به درگاه رفتن صواب تر... اگر بار یابمی فبها و نعم و اگرنه بازگردم . (تاریخ بیهقی ). و میباید که چون تو ده تن استی و نیست و جز ترا نداریم . (تاریخ بیهقی ).
گر خبرستیت که تو کیستی
کار جهان پیش تو بازیستی .
رمز سخنهای من ار دانیی
قول منت مرده به شادیستی .
ماه نو چون زورق زرین نگشتی هر شبی
گرنه این گردنده گردون نیلگون دریاستی .
دلم از تو به همه حال نشستی دست
گر ترا درخور دل دستگزارستی .
گر کار به نامستی از دوستی عمر
فرزند ترا عمر بودستی و عمار.
گر خردمند بقا یافتی از سفله جهان
همه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش .
کامستی اگر پایدی ولیکن
کامی که نپاید نباشد آن کام .
خویشتن خود را دانستیی
گرت یکی داناهادیستی .
گر تو بدانستیی که فضل توبرخر
چیست کجا مانده ای نژند و شکمخوار.
گر تو تن خود را بشناسییی
نیز ترا بهتر از آن چیستی .
پشت این مشت مقلد خم که کردی در نماز
در بهشت ارنه امید قلیه و حلواستی .
نزدیک او اگر خطرش هستی
یک شربت آب کی خوردی کافر.
اگر چیز از مراد خویش بودی
نگشتی خاربن جز ناژ و عرعر.
اگر به حرمت و قدر و به جاه در عالم
کسی بماندی ماندی رسول نام آور.
اگر اهل آفرین نیمی هرگز
جهال چون کنندی نفرینم .
گر کردی این عزم کسی راز تفکر
نفرین کندی هرکس برآزر بتگر.
چون سوی عبداﷲ خطیب آمد او را ملامت نمود وروی ترش کرد و گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی ...ترا امروز مالشی دادمی . (نوروزنامه ). اگر من خود راجرمی شناسمی در تدارک غلو و التماس ننمایمی . (کلیله و دمنه ). اگر مرا هزار جانستی و بدانمی که در سپری شدن آن ملک را فائدتی باشد... یک ساعت بترک همه بگویمی و سعادت دو جهان در آن شناسمی . (کلیله و دمنه ).
دماغ ما ز خرد نیستی اگر خالی
نرانده ایمی گستاخ وار خر به خلاب .
اگر او آدمیستی زان سر
بیگنه بیندی عقاب وعذاب .
گر سزیدی از پس جدش دگر پیغمبری
امت جدش برآنندی که پیغمبر سزد.
اگر معزی و جاحظ به روزگار منندی
به نظم و نثر همانا که پیشکار منندی .
و اگر با ما در این باب مفاوضتی رفتی پیش از نفاذ تدبیر بدین تشویر و تقصیر مأخوذ نگشتییی و در ملامت عاجل و عقوبت آجل نیفتاده یی . (سندبادنامه ص 127).
زحل گر نیستی هندوی این نام
بدین پیری درافتادی از این بام .
گر ایشان داشتندی تخت با تاج
تو تاج و تخت می بخشی به محتاج .
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی .
زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیرکان .
گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن .
گر حجاب از جانها برخاستی
گفت هر جانی مسیح آساستی .
جان او آنجا سرایان ماجرا
کاندر اینجا گر بماندندی مرا.
اگر دوست با خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی .
گرآنها که میگفتمی کردمی
نکو سیرت و پارسا بودمی .
گر آن شبهای باوحشت نبودی
نمیدانست سعدی قدر امروز.
گرآن ساقی که مستانراست هشیاران بدیدندی
ز توبه توبه کردندی چو می بر دست خماران .
عشق در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا
ورنه گل بودی نخواندی بلبلی بر شاخساری .
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی .
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار.
5- دیگر از یاهای ملحق به فعل یاء شرطی است که برتردید و شک دلالت کند و پیش از آن الفاظی از قبیل چون ، چو، گویی ، پنداری و گوئیا آرند. علاوه بر تردید رایحه ای از تشبیه نیز در آن باشد :
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
قدح گوئی سحابستی و می قطره ٔ سحابستی
طرب گوئی که اندر دل دعای مستجابستی .
می بر آن ساعدش از ساتگنی سایه فکند
گفتی از لاله پشیزستی بر ماهی شیم .
گلستان بهرمان دارد همانا شیر خوارستی
لباس کودکان شیرخواره بهرمان باشد.
چیست این خیمه که گویی پرگهر دریاستی
یا هزاران شمع در پنگانی از میناستی .
جرم گردون تیره و روشن در او آیات صبح
گوئی اندر جان نادان خاطر داناستی .
صبح را بنگر پس پروین بدان ماند درست
کز پس سیمین تذروی بسدین عنقاستی .
رنگ نیابی همی از علم وبوی
گویی نه چشم و نه بینیستی .
روی نیاری به سوی شهر علم
گویی مسکنت به وادیستی .
گوییی هست کف واهب او
قهرمان خزانه ٔ وهاب .
دارد شره جودبر آن گونه که گوئی
دیوانه شدستی کف تو بند شکسته .
تعالی اﷲ چه روی است این که گوئی آفتابستی
و گر مه را حیا بودی ز حسنش در نقابستی .
چنان مستم که پنداری نماند امید هشیاری
بهش باز آمدی مجنون اگر مست شرابستی .
6- مرحوم بهار نوعی یاء در شواهدی آورده و آن را (یاء مطیعی یا انشائی غیرشرطی ) نامیده است با چند مثال : و ماکان را دشمن داشتی امیر خراسان یک روز شراب همی خورد گفت همه نعمتی ما را هست امابایستی که امیر باجعفر را بدیدیمی اکنون که نیست باری یاد او گیریم . (تاریخ سیستان ص 316). که یاء اول یاء استمراری و یاء «بایستی » و «بدیدیمی » یاء مطیعی است یعنی می بایست ببینم و این یاء بین یاء استمراری و یاء تمنی است . مثال دیگر از تذکرةالاولیاء: بار دیگر بساخت و نزدیک او آورد هم فراغت نیافت که بخوردی (یعنی بخورد)، مثال دیگر: آن را برداشت و جائی نیافت که بنهادی (یعنی بنهد باصطلاح امروز). (سبک شناسی ج 2 ص 347). خرد آن بودی که او را بخواندی و به جان بروی منت نهادی . (تاریخ بیهقی ). نگذاشتی که کس ... وی را یاری دادندی . (تاریخ بیهقی ).
هدیه ٔ پای تو زر بایستی
رشوه ٔ رای تو زر بایستی ...
خاک بغداد در آب بصرم بایستی
چشمه ٔ دجله میان جگرم بایستی .
7- و گاه باشد که یاء و «می » یا «همی » در یک فعل جمع آیند و هیچ یک از ادات و علامات شرط و ترجی و تمنی و دعا و تردید هم در جمله نباشد ظاهراً اینگونه یاءاگر به مفرد غایب ماضی پیوندد توان گفت ضمیر غیاب است در برابر ضمیر خطاب که به مفرد مخاطب پیوندد و شاید بسبب اینکه یاء غیاب مجهول است رفته رفته در کتابت هم از میان رفته است لیکن اگر به صیغه ای ملحق شود که ضمیر متصل دارند مانند متکلم و غیر آن در آن هنگام یاء را توان برای تأکید استمرار یا زایده دانست :
به کردار نیکی همی کردمی
وز الفغده ٔ خود همی خوردمی .
با خویشتن صد و سی تن طاوس ... آورده بود در گنبد بچه می آوردندی . (تاریخ بیهقی ).
اندر ستیهش است به من این زن
مینازدی به چادر و شلوارش .
احمق پرستدی و همی ابله
قلب است قلب سکه ٔ بازارش .
چون همی خواستی گرفت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم .
پس مرد را می آوردی و هر دو کتف او به هم میکشیدی و سولاخ میکردی و حلقه در هر دو سوراخ کتف او میکشیدی . (فارسنامه ابن البلخی ص 68). پیوسته بر کسی بهانه جستی تا مال او میستدی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 74). تا از همه ٔ جوانب آنچه رفتی و تازه گشتی معلوم او میگردانیدندی و برحسب آن تدبیر کارها میکردی . (فارسنامه ابن البلخی ص 93). و پیوسته بزرگان را میکشتی و مردم فرومایه را برمیکشیدی . (فارسنامه ابن البلخی ص 98).
زهره ات ندرید تا زان زهره ات
میرسیدی در دو عالم بهره ات .
هرکسی تدبیر و رائی میزدی
هرکسی در خون هر یک میشدی .
او جواب خویش بگرفتی از او
وز سوءالش می نبردی غیر بو.
بهر صیدی میشدی بر کوه و دشت
ناگهان در دام عشق او صید گشت .
هر طرف اندر پی آن مرد کار
میشدی پرسان او دیوانه وار.
8- دیگر از انواع یاهای ملحق به فعل ، یائی است که به فعل دعا ملحق می شود :
گرفته بادی مشکین دو زلف دوست به دست
نهاده گوش به آوای زیر و ناله ٔ بم .
همایونی و فرخنده چنین بادی همه ساله
ولی در سایه ٔ تو شاد و تو در سایه ٔ یزدان .
زیادی خرم وخرم زیادی
میان مجلس شمشاد و سوسن .
یارب بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری عزی به جهانخواری .
چو بود شفقت او عام بر همه عالم
بر او خدایا رحمت کنی به فضل عمیم .
خداوندمن عصمةالدین همیشه
بجز ساکن ستر عصمت مبادی .
|| در شواهدی که ذیلاً نقل می شود نوع یاء مشخص نیست ولی از آنجا که به کاربرندگان این شواهد کسانی نیستند که مانندمتأخران این یاها را در غیرموقع خود به کار برند احتمال می توان داد که لهجه ٔ خاص باشد و یا به هرحال قدما موارد استعمال آنها را می شناخته اند و برای اینکه باب تحقیق مفتوح ماند جداگانه آورده شد :
چنان واجب کندی که ایشان نبشتندی و من بیاموزیدمی و چون سخن گویند من بشنودمی . (تاریخ بیهقی ). بزرگان ... در میان زمین غور ممکن نگشت که درشدندی . (تاریخ بیهقی ). دروقت ساخته باسواری انبوه پذیره ٔ بنه آوردی و همه بنه پاک غارت کندی . (تاریخ بیهقی ).
در میان اهل دنیا حق نماندستی ولیک
مؤمنان اهل بیت اندر میانند ای رسول .
سری که اهل قلم پیش او قلم کردار
همیشه بسته میانندی و گشاده دهن .
نه خطا گفتم خطا کو غازی شمشیرزن
تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی .