گور
لغتنامه دهخدا
گور. (اِ) به معنی قبر باشد، و آن جایی است که مرده ٔ آدمی را در آن بگذارند. (برهان ). قبر معرب گور است . (آنندراج ). تربت . خاک . نهفت . ستودان . ادم . ثُکنة. (منتهی الارب ). جَدَت . (دهار). جَدَف : حَفیر؛ گور کنده . رَجَم . رَجمة. رُجمة. راموس . رَمس . ضَریح . رَیْم . طَفد. کَفر. مَرقَد. مَرمَس . مَضجَع. مَنهَل . وَتیرة. (منتهی الارب ). روضه . مدفن :
ای چون مغ سه روزه به گور اندر
کی بینمت اسیر به غور اندر؟
هر که را بخت یارمند بود
گو بشو مرده را ز گور انگیز.
گور یعقوب لیث آنجا [ وندوشاور ] است . (حدود العالم ). و هم آنجا [ به نوقان ، شهری از طوس ] گور هارون الرشید است . (حدود العالم ).
خواجه ابوالقاسم از ننگ تو
برنکند سر به قیامت ز گور.
با کسان بودنت چه سود کند
که به گور اندرون شدن تنهاست .
به گور تنگ سپارد تو را دهان فراخ
اگرْت مملکت از حد روم تا حد زاست .
ستودان نیابیم یکسر نه گور
بکوبند سَرْمان به نعل ستور.
هر آنکس که پیش من آید به جنگ
نبیند به جز دوزخ و گور تنگ .
صعب چون بیم و تلخ چون غم جفت
تار چون گور و تنگ چون دل زفت .
در سایه ٔ رز اندر گوری بکنیدم
تا نیکترین جایی باشد وطن من .
تن من گر بدین حسرت بمیرد
به گیتی هیچ گورش نه پذیرد.
هر کس ... آخر به مرگ ناچیز شود، و باز به قدرت آفریدگار... از گور برخیزد. (تاریخ بیهقی ). فرمود تا وی را در خانه ای کردند سخت تاریک چون گوری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 340). آن را که به گور خفت به خانه نتواند خفت . (قابوسنامه از سبک شناسی ج 2 ص 120).
تن گور توست خشم مگیر از حدیث من
زیرا که خشمگیر نباشد سخن پذیر.
و در آن که گوری هست که ترسایان آن را قبرالمسیح خوانند، گور آن مرد است که صورت مسیح بر او پیدا آمد و بیاویختندش . (مجمل التواریخ ).
می نبینی آن سفیهانی که ترکی کرده اند
همچو چشم تنگ ترکان گور ایشان تنگ و تار.
از حقیقت به دست کوری چند
مصحفی ماند و کهنه گوری چند.
گور با کس سخن نمیگوید
کور سرّ قران نمی جوید.
و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرتی شافی واجب داری ... (کلیله چ مینوی ص 45).
عالم همه [ چو ] خوازه ز شادی و خرمی
من مانده همچو مرده ٔ تنها به گور تنگ .
دل به خدمت ساده چون گور غریبان برده ام
همچو موسی زنده در تابوت از آن آورده ام .
اگرچه هست بدینسان خداش مرگ دهاد
که گور بهتر داماد و دفن اولیتر.
گر به فلک برشود از زرّ وزور
گور بود بهره ٔ بهرام گور.
مشتری وار بر سپهر بلند
گور کیوان کند به سُم ّ سمند.
مرده ٔ گور بود در نخجیر
مرده را کی بود ز گور گزیر؟
غم گور از نشاط گورش برد
دست بر ران نهاد و پای فشرد.
ظاهرش چون گور کافر پرحلل
وَاندرون قهر خدا عزوجل .
گرم دارانت تو راگوری کنند
کش کشانت در تک گور افکنند.
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند
چو مردی نه بر گور نفرین کنند.
اگر بر سر آیدخداوند زور
نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟
نوشته ست بر گور بهرام گور
که دست کرم به ز بازوی زور.
- آرزو به گور بردن ؛ به آرزوی خود نرسیدن و مردن .
- از گاهواره (گهواره ) تا گور ؛ از آغاز تولد تا مرگ :
پنجاه سال رفتی از گاهواره تا گور
بر ناخوشی بریدی راهی بدین شبستی .
ز گهواره تا گور دانش بجوی .
- از نقش گور خار رستن ؛ کنایه از خواری و بی اعتباری باشد. (برهان ).
- به پای خود به گور آمدن ؛ باعث تباهی خود شدن . (فرهنگ نظام ) :
تبه کردی از خیرگی رای خویش
به گور آمدستی به دو پای خویش .
بیار آنچه داری ز مردی و زور
که دشمن به پای خود آمد به گور.
- به گورِ: بگور سیاه ؛ به جهنم . به درک .
- به گور کردن ؛ دفن . به گور نهادن : به گورستان با خلقی ... و عثمان بن عفان دختر پیغامبر را به گور همی کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
- به گورکرده ؛ دفین . مدفون .
- به گور نهادن ؛ دفن . به گور کردن .
- پای کسی لب گور بودن ؛کنایه از بسیار مسن بودن و نزدیک مردن بودن .
- در گور کردن ؛ دفن کردن .
- || کنایه از کشتن :
هرکه جبر آورد خود رنجور کرد
تا همان رنجوریش در گور کرد.
- زنده به گور کردن ؛ به سخت ترین وضعی کسی را کشتن :
مر مهترانشان را زنده کنی به گور
مر کهترانشان را مرده کشی به دار.
- || به مجاز، رنج و آزار فراوان دادن . کسی را دربه در کردن . بدبخت کردن .
- زنده به گور شدن ؛ به مجاز، رنج و عذاب بسیار دیدن .
- گور با مدفون ؛کنایه از آن ماهیی باشد که یونس علیه السلام را فروبرده بود، و به این معنی به جای بای ابجد نون هم به نظر آمده است . (برهان ).
- گور به گور افتادن ؛ مردن (نفرینی است مرده را). رجوع به «گور به گور شدن » شود.
- گوربه گورافتاده ؛ دشنامی است مرده را. رجوع به «گور به گور شدن » شود.
- گور به گور انداختن ؛ دشنامی است مرده را. رجوع به «گور به گور شدن »شود.
- گور به گور شدن ؛ دشنامی است ، معنیش آنکه مرده را از گورش بیرون آورده به جای دیگر دفن کنند. (فرهنگ نظام ).
- گوربه گوری ؛ گوربه گورافتاده (دشنامی است مرده را). رجوع به «گور به گور شدن » شود.
- گور خود را گم کردن : گورش را گم کردن ؛ رفتن (در مقام تحقیر).
- گور خون آلود ؛ کنایه از قبر شهیدان باشد. (انجمن آرا).
که گور کشتگان باشد به خون آلوده بیرون سو
ولیکن از درون باشد به مشک اندوده رضوانش .
- گور غریبان ؛ مدفن مردمان غریب . (ناظم الاطباء).
- گور کنده ؛ لحد آماده .
- گور نفس ؛ تن و بدن آدمی . (ناظم الاطباء).
- امثال :
پایش لب گور است ؛ به غایت پیر و ازاینرو مرگش نزدیک است . (امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 499).
تو را به گور من نمی گذارند ؛ اگر من ترک واجبی یا ارتکاب محرمی کنم بر تو حرجی نیست . (امثال و حکم دهخدا ج 2 ص 562).
زمین را جز از گور گهواره نیست .
ظاهرش چون گور کافر پرحلل
وَ اندرون قهر خدا عزوجل .
تحریف شعر مولوی :
همچو گور کافران بیرون حلل ،
نظیر:
چون گور کافران ز درون پرعقوبتند
گرچه برون به رنگ نگاری مزینند.
همچو گور کافران پر دود و نار
وز برون بربسته ٔ نقش و نگار.
کسی را به گور کسی نمی گذارند . (امثال و حکم دهخدا ج 3 ص 1208). رجوع به مثل «تو را به گور من نمی گذارند» شود.
گرگ ویوسف یکی بود سوی گور .
گفت چشم تنگ دنیادار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور.
گورم کجا بود تا کفنم باشد .(امثال و حکم دهخدا ج 3 ص 1329).
مرا به قبر (به گور) شما نمی گذارند . (امثال و حکم دهخدا ج 3 ص 1508). رجوع به مثل «تو رابه گور من نمی گذارند» و مثل «کسی را به گور کسی نمی گذارند» شود.
هیچ کس را به گوردیگری نمی گذارند . (امثال و حکم دهخدا ج 4 ص 2018).
رجوع به مثل قبل شود.
|| دشت و صحرا و همواری را نیز گویند، و از این جهت است که خر دشتی را گورخر می گویند. (برهان ). جای خراب که پشته و شکستگی بسیار داشته و به هیچ وجه آبادی و زراعت نباشد. (جهانگیری ) :
اگر شیر جنگی بتازد به گور
کبابش کند شیر در آب شور.
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ؟
روی صحرا به زیر سُم ّ ستور
گور گشتی ز بس گریوه ٔ گور.
|| و به معنی خر دشتی هم آمده است که گورخر باشد، و آن را به عربی حمارالوحش خوانند. (برهان ). در پهلوی گور ، کردی گور ، افغانی غیَره ، بلوچی گور . و رجوع شود به هوبشمان . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ): فَرا؛ گورخر یا گورخر جوان یا گورخرکره . (منتهی الارب ). فَراء، عجوز؛ ماده گورخر. غِلْج .خر وحشی فربه توانا. نَوْص ؛ گورخر، بدان جهت که پیوسته سر را بلند دارد همچو گریزنده و رمنده . (منتهی الارب ). خرگور :
خدنگش بیشه بر شیران قفس کرد
کمندش دشت بر گوران خباکا.
همه دشت غرم است و آهو و گور
کسی را که باشد تگاور ستور.
دل گور بردوخت با پشت شیر
پر از خون هزبر از بر و گور زیر.
همی مژده دادش که جنگی پلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ .
همچنان کاین گله ٔ گور در این دشت فراخ
لشکر دشمن او خسته و افکنده جگر.
به تیر کرد چو پشت پلنگ پهلوی گور
پر از نشان سیه پشت غرم و پهلوی رنگ .
تا بچرد رنگ درمیانه ٔ کهسار
تا بجهد گور در میانه ٔ فدفد.
شیرگام و پیل زور و گرگ پوی و گورگرد
ببردو آهوجه و روباه عطف و رنگ تاز.
دست او و پای او و سُم ّ او و چشم او
آن شیر و آن ِ پیل و آن ِ گور و آن ِ رنگ .
غژغاودم گوزن سرین و غزال چشم
پیل زرافه گردن و گور هیون بدن .
زبرجد کند کبک در کوه بالین
پرندین کند گور بر دشت بستر.
بنگر به چشم بسته به پل بر همی روی
بسیار برمجه به مثال گوزن و گور.
گور گیرد شیر دشتی لیکن ازبهر تو را
گور سازد شیر گیتی خویشتن را بی دهن .
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ؟
... سرین گوران از پنجه ٔ شیران آسوده است . (سندبادنامه ص 9).
سهم زده کرگدن از گردنش
گور ز دندان گوزن افکنش .
گهی راندند سوی دشت مندور
تهی کردند دشت از آهو و گور.
تیرش از دست گرگ و پای پلنگ
به سم گور کرده صحرا تنگ .
گفت اگر گویم اژدهاست نه گور
زین خیانت خجل شوم در گور.
- امثال :
ران گوران خورد آنکس که رود از پی شیر .
دو شیر گرسنه ست و یک ران گور
کباب آن کسی راست کو راست زور.
کجا گور دشتی است آب و گیاست .
هر کجا گوران بود آنجا بود آب و گیا .
نه شیران به سرپنجه خوردند گور .
هر کس که دوید گور نگرفت به دشت
لیکن نگرفت گور جز آنکه دوید.
جامی (بهارستان از امثال و حکم دهخدا ج 4 ص 1904).
مثل گورخر عبداﷲخان ، مثل گورخر امین الدوله ؛ خودسر و ولگرد. (از فرهنگ عوام ص 499 و 552).
|| شراب . || عیش و عشرت . (برهان ). || (ص ) بخیل و لئیم . (ناظم الاطباء).
ای چون مغ سه روزه به گور اندر
کی بینمت اسیر به غور اندر؟
هر که را بخت یارمند بود
گو بشو مرده را ز گور انگیز.
گور یعقوب لیث آنجا [ وندوشاور ] است . (حدود العالم ). و هم آنجا [ به نوقان ، شهری از طوس ] گور هارون الرشید است . (حدود العالم ).
خواجه ابوالقاسم از ننگ تو
برنکند سر به قیامت ز گور.
با کسان بودنت چه سود کند
که به گور اندرون شدن تنهاست .
به گور تنگ سپارد تو را دهان فراخ
اگرْت مملکت از حد روم تا حد زاست .
ستودان نیابیم یکسر نه گور
بکوبند سَرْمان به نعل ستور.
هر آنکس که پیش من آید به جنگ
نبیند به جز دوزخ و گور تنگ .
صعب چون بیم و تلخ چون غم جفت
تار چون گور و تنگ چون دل زفت .
در سایه ٔ رز اندر گوری بکنیدم
تا نیکترین جایی باشد وطن من .
تن من گر بدین حسرت بمیرد
به گیتی هیچ گورش نه پذیرد.
هر کس ... آخر به مرگ ناچیز شود، و باز به قدرت آفریدگار... از گور برخیزد. (تاریخ بیهقی ). فرمود تا وی را در خانه ای کردند سخت تاریک چون گوری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 340). آن را که به گور خفت به خانه نتواند خفت . (قابوسنامه از سبک شناسی ج 2 ص 120).
تن گور توست خشم مگیر از حدیث من
زیرا که خشمگیر نباشد سخن پذیر.
و در آن که گوری هست که ترسایان آن را قبرالمسیح خوانند، گور آن مرد است که صورت مسیح بر او پیدا آمد و بیاویختندش . (مجمل التواریخ ).
می نبینی آن سفیهانی که ترکی کرده اند
همچو چشم تنگ ترکان گور ایشان تنگ و تار.
از حقیقت به دست کوری چند
مصحفی ماند و کهنه گوری چند.
گور با کس سخن نمیگوید
کور سرّ قران نمی جوید.
و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرتی شافی واجب داری ... (کلیله چ مینوی ص 45).
عالم همه [ چو ] خوازه ز شادی و خرمی
من مانده همچو مرده ٔ تنها به گور تنگ .
دل به خدمت ساده چون گور غریبان برده ام
همچو موسی زنده در تابوت از آن آورده ام .
اگرچه هست بدینسان خداش مرگ دهاد
که گور بهتر داماد و دفن اولیتر.
گر به فلک برشود از زرّ وزور
گور بود بهره ٔ بهرام گور.
مشتری وار بر سپهر بلند
گور کیوان کند به سُم ّ سمند.
مرده ٔ گور بود در نخجیر
مرده را کی بود ز گور گزیر؟
غم گور از نشاط گورش برد
دست بر ران نهاد و پای فشرد.
ظاهرش چون گور کافر پرحلل
وَاندرون قهر خدا عزوجل .
گرم دارانت تو راگوری کنند
کش کشانت در تک گور افکنند.
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند
چو مردی نه بر گور نفرین کنند.
اگر بر سر آیدخداوند زور
نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟
نوشته ست بر گور بهرام گور
که دست کرم به ز بازوی زور.
- آرزو به گور بردن ؛ به آرزوی خود نرسیدن و مردن .
- از گاهواره (گهواره ) تا گور ؛ از آغاز تولد تا مرگ :
پنجاه سال رفتی از گاهواره تا گور
بر ناخوشی بریدی راهی بدین شبستی .
ز گهواره تا گور دانش بجوی .
- از نقش گور خار رستن ؛ کنایه از خواری و بی اعتباری باشد. (برهان ).
- به پای خود به گور آمدن ؛ باعث تباهی خود شدن . (فرهنگ نظام ) :
تبه کردی از خیرگی رای خویش
به گور آمدستی به دو پای خویش .
بیار آنچه داری ز مردی و زور
که دشمن به پای خود آمد به گور.
- به گورِ: بگور سیاه ؛ به جهنم . به درک .
- به گور کردن ؛ دفن . به گور نهادن : به گورستان با خلقی ... و عثمان بن عفان دختر پیغامبر را به گور همی کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
- به گورکرده ؛ دفین . مدفون .
- به گور نهادن ؛ دفن . به گور کردن .
- پای کسی لب گور بودن ؛کنایه از بسیار مسن بودن و نزدیک مردن بودن .
- در گور کردن ؛ دفن کردن .
- || کنایه از کشتن :
هرکه جبر آورد خود رنجور کرد
تا همان رنجوریش در گور کرد.
- زنده به گور کردن ؛ به سخت ترین وضعی کسی را کشتن :
مر مهترانشان را زنده کنی به گور
مر کهترانشان را مرده کشی به دار.
- || به مجاز، رنج و آزار فراوان دادن . کسی را دربه در کردن . بدبخت کردن .
- زنده به گور شدن ؛ به مجاز، رنج و عذاب بسیار دیدن .
- گور با مدفون ؛کنایه از آن ماهیی باشد که یونس علیه السلام را فروبرده بود، و به این معنی به جای بای ابجد نون هم به نظر آمده است . (برهان ).
- گور به گور افتادن ؛ مردن (نفرینی است مرده را). رجوع به «گور به گور شدن » شود.
- گوربه گورافتاده ؛ دشنامی است مرده را. رجوع به «گور به گور شدن » شود.
- گور به گور انداختن ؛ دشنامی است مرده را. رجوع به «گور به گور شدن »شود.
- گور به گور شدن ؛ دشنامی است ، معنیش آنکه مرده را از گورش بیرون آورده به جای دیگر دفن کنند. (فرهنگ نظام ).
- گوربه گوری ؛ گوربه گورافتاده (دشنامی است مرده را). رجوع به «گور به گور شدن » شود.
- گور خود را گم کردن : گورش را گم کردن ؛ رفتن (در مقام تحقیر).
- گور خون آلود ؛ کنایه از قبر شهیدان باشد. (انجمن آرا).
که گور کشتگان باشد به خون آلوده بیرون سو
ولیکن از درون باشد به مشک اندوده رضوانش .
- گور غریبان ؛ مدفن مردمان غریب . (ناظم الاطباء).
- گور کنده ؛ لحد آماده .
- گور نفس ؛ تن و بدن آدمی . (ناظم الاطباء).
- امثال :
پایش لب گور است ؛ به غایت پیر و ازاینرو مرگش نزدیک است . (امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 499).
تو را به گور من نمی گذارند ؛ اگر من ترک واجبی یا ارتکاب محرمی کنم بر تو حرجی نیست . (امثال و حکم دهخدا ج 2 ص 562).
زمین را جز از گور گهواره نیست .
ظاهرش چون گور کافر پرحلل
وَ اندرون قهر خدا عزوجل .
تحریف شعر مولوی :
همچو گور کافران بیرون حلل ،
نظیر:
چون گور کافران ز درون پرعقوبتند
گرچه برون به رنگ نگاری مزینند.
همچو گور کافران پر دود و نار
وز برون بربسته ٔ نقش و نگار.
کسی را به گور کسی نمی گذارند . (امثال و حکم دهخدا ج 3 ص 1208). رجوع به مثل «تو را به گور من نمی گذارند» شود.
گرگ ویوسف یکی بود سوی گور .
گفت چشم تنگ دنیادار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور.
گورم کجا بود تا کفنم باشد .(امثال و حکم دهخدا ج 3 ص 1329).
مرا به قبر (به گور) شما نمی گذارند . (امثال و حکم دهخدا ج 3 ص 1508). رجوع به مثل «تو رابه گور من نمی گذارند» و مثل «کسی را به گور کسی نمی گذارند» شود.
هیچ کس را به گوردیگری نمی گذارند . (امثال و حکم دهخدا ج 4 ص 2018).
رجوع به مثل قبل شود.
|| دشت و صحرا و همواری را نیز گویند، و از این جهت است که خر دشتی را گورخر می گویند. (برهان ). جای خراب که پشته و شکستگی بسیار داشته و به هیچ وجه آبادی و زراعت نباشد. (جهانگیری ) :
اگر شیر جنگی بتازد به گور
کبابش کند شیر در آب شور.
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ؟
روی صحرا به زیر سُم ّ ستور
گور گشتی ز بس گریوه ٔ گور.
|| و به معنی خر دشتی هم آمده است که گورخر باشد، و آن را به عربی حمارالوحش خوانند. (برهان ). در پهلوی گور ، کردی گور ، افغانی غیَره ، بلوچی گور . و رجوع شود به هوبشمان . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ): فَرا؛ گورخر یا گورخر جوان یا گورخرکره . (منتهی الارب ). فَراء، عجوز؛ ماده گورخر. غِلْج .خر وحشی فربه توانا. نَوْص ؛ گورخر، بدان جهت که پیوسته سر را بلند دارد همچو گریزنده و رمنده . (منتهی الارب ). خرگور :
خدنگش بیشه بر شیران قفس کرد
کمندش دشت بر گوران خباکا.
همه دشت غرم است و آهو و گور
کسی را که باشد تگاور ستور.
دل گور بردوخت با پشت شیر
پر از خون هزبر از بر و گور زیر.
همی مژده دادش که جنگی پلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ .
همچنان کاین گله ٔ گور در این دشت فراخ
لشکر دشمن او خسته و افکنده جگر.
به تیر کرد چو پشت پلنگ پهلوی گور
پر از نشان سیه پشت غرم و پهلوی رنگ .
تا بچرد رنگ درمیانه ٔ کهسار
تا بجهد گور در میانه ٔ فدفد.
شیرگام و پیل زور و گرگ پوی و گورگرد
ببردو آهوجه و روباه عطف و رنگ تاز.
دست او و پای او و سُم ّ او و چشم او
آن شیر و آن ِ پیل و آن ِ گور و آن ِ رنگ .
غژغاودم گوزن سرین و غزال چشم
پیل زرافه گردن و گور هیون بدن .
زبرجد کند کبک در کوه بالین
پرندین کند گور بر دشت بستر.
بنگر به چشم بسته به پل بر همی روی
بسیار برمجه به مثال گوزن و گور.
گور گیرد شیر دشتی لیکن ازبهر تو را
گور سازد شیر گیتی خویشتن را بی دهن .
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ؟
... سرین گوران از پنجه ٔ شیران آسوده است . (سندبادنامه ص 9).
سهم زده کرگدن از گردنش
گور ز دندان گوزن افکنش .
گهی راندند سوی دشت مندور
تهی کردند دشت از آهو و گور.
تیرش از دست گرگ و پای پلنگ
به سم گور کرده صحرا تنگ .
گفت اگر گویم اژدهاست نه گور
زین خیانت خجل شوم در گور.
- امثال :
ران گوران خورد آنکس که رود از پی شیر .
دو شیر گرسنه ست و یک ران گور
کباب آن کسی راست کو راست زور.
کجا گور دشتی است آب و گیاست .
هر کجا گوران بود آنجا بود آب و گیا .
نه شیران به سرپنجه خوردند گور .
هر کس که دوید گور نگرفت به دشت
لیکن نگرفت گور جز آنکه دوید.
جامی (بهارستان از امثال و حکم دهخدا ج 4 ص 1904).
مثل گورخر عبداﷲخان ، مثل گورخر امین الدوله ؛ خودسر و ولگرد. (از فرهنگ عوام ص 499 و 552).
|| شراب . || عیش و عشرت . (برهان ). || (ص ) بخیل و لئیم . (ناظم الاطباء).