گست
لغتنامه دهخدا
گست . [ گ َ ] (ص ) زشت . قبیح . نازیبا. (برهان ) (از آنندراج ). زشت . (لغت فرس اسدی ) (جهانگیری ) :
دلبرا دو رخ تو بس خوب است
از چه با یارکار گست کنی .
روی ترکان بست نازیبا و گست
زرد و پرچین چون ترنج آبخست .
سخنها که گفتی تو بر گست باد
دل و جان آن بدکنش گست باد.
اگر بر چرخ با این عادت گست
شوی ، گردد ستاره با تو هم پست .
چه عاشق باشد اندر عشق چه مست
کجا بر چشم او نیکو بود گست .
سوزنی در مدح وی با قافیه کشتی گرفت
قافیه شد نرم گردن گرچه توسن بود و گست .
اگر تمثال مانی زنده گردد
به پیش صورت خوبت بود گست .
دلبرا دو رخ تو بس خوب است
از چه با یارکار گست کنی .
روی ترکان بست نازیبا و گست
زرد و پرچین چون ترنج آبخست .
سخنها که گفتی تو بر گست باد
دل و جان آن بدکنش گست باد.
اگر بر چرخ با این عادت گست
شوی ، گردد ستاره با تو هم پست .
چه عاشق باشد اندر عشق چه مست
کجا بر چشم او نیکو بود گست .
سوزنی در مدح وی با قافیه کشتی گرفت
قافیه شد نرم گردن گرچه توسن بود و گست .
اگر تمثال مانی زنده گردد
به پیش صورت خوبت بود گست .