کرم کردن
لغتنامه دهخدا
کرم کردن . [ ک َ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب )مرحمت کردن . از روی لطف و مهربانی دادن . (ناظم الاطباء ذیل کرم کن ). لطف کردن . مهربانی کردن :
گفت کرم کن که پشیمان شدیم
کافر بودیم و مسلمان شدیم .
خدای را چه توان گفت شکر و فضل و کرم
بدین کرم که دگر باره کرد بر عالم .
کرم کن چنان کت برآید ز دست
جهانبان در خیر بر کس نبست .
کرم کن که فردا که دیوان نهند
منازل بمقدار احسان دهند.
منعم که نظر به حال درویش کند
چندانکه طمع کند کرم بیش کند.
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی .
گفت کرم کن که پشیمان شدیم
کافر بودیم و مسلمان شدیم .
خدای را چه توان گفت شکر و فضل و کرم
بدین کرم که دگر باره کرد بر عالم .
کرم کن چنان کت برآید ز دست
جهانبان در خیر بر کس نبست .
کرم کن که فردا که دیوان نهند
منازل بمقدار احسان دهند.
منعم که نظر به حال درویش کند
چندانکه طمع کند کرم بیش کند.
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی .