کربلا
لغتنامه دهخدا
کربلا. [ ک َ ب َ ] (اِخ ) کربلاء :
دفتر پیش آر و بخوان حال آنک
شهره ازاو شد به جهان کربلاش .
هین مرو گستاخ در دشت بلا
هین مران کورانه اندر کربلا.
گفت دانم کز تجوع وز خلا
جمع آمد رنجتان زین کربلا.
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا.
تا زائر کربلای عشق تو شدم
از داغ همیشه کربلائی پوشم .
رجوع به کربلاء شود.
دفتر پیش آر و بخوان حال آنک
شهره ازاو شد به جهان کربلاش .
هین مرو گستاخ در دشت بلا
هین مران کورانه اندر کربلا.
گفت دانم کز تجوع وز خلا
جمع آمد رنجتان زین کربلا.
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا.
تا زائر کربلای عشق تو شدم
از داغ همیشه کربلائی پوشم .
رجوع به کربلاء شود.