چون
لغتنامه دهخدا
چون . (حرف اضافه ) در پهلوی چیگون مرکب ازچی (چه ) و گون و گونه که بمعنی قسم و رنگ است و مخفف آن چو میباشد. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). برای تشبیه آید و بمعنی مانند است . (از غیاث اللغات ). مثل و مانند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). همال . همتای . کُفْو. بکردار. بسان ِ. مثل ِ. مانندِ. بمثابه ٔ. آسا. (یادداشت مؤلف ) :
بر که و بالا چو چه ؟ همچون عقاب اندر هوا
بر تریوه راه چون چه ؟ همچو بر صحرا شمال .
بشوی نرم هم بزر و درم
چون بزین و لگام تند ستاغ .
چون برگ لاله بوده ام و اکنون
چون سیب پژمریده بر آونگم .
پیش تیغ تو روز صف دشمن
هست چون پیش داس نو کرپا.
چون گل سرخ از میان پیلغوش
یا چو زرین گوشوار از خوب گوش .
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن .
روزم از دردش چون نیم شب است
شبم از یادش چون شاوغرا.
شب وصال تو چون باد بی وصال بود
غم فراق تو گوئی هزار سال بود.
نه چون خسروانی نه چون تو بتا
بت و برهمن دید مشکوی و گنگ .
صفرای مرا سود ندارد نلکا
درد سر من کجا نشانه علکا
سوگند خورم بهرچه دارم ملکا
کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا.
چون یکی جغبوت پستان بند اوی
شیر دوشی زو بروزی یک سبوی .
یاری گزیدم از همه مردم پری نژاد
زآن شد ز پیش چشم من امروز چون پری .
ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه
خواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت .
یکی چون حقه ای از زر خفچه ست
یکی چون بیضه ای بینی ز عنبر.
دوست با قامت چون سرو بمن بر بگذشت
تازه گشتم چو گل و تازه شد آن مهر قدیم .
بقای او بمعنی قول باری
بقای دشمنان چون بیت راجز.
گوئی خدایش از می چون لعل آفرید
یا دایگانش داده ز یاقوت سرخ شیر.
چون تیغ نیک کش بسگی آزمون کنند
وآن سگ بود به قیمت آن تیغ رهنمون .
چون ژاله بسردی اندرون موصوف
چون غوره بخامی اندرون محکم .
بطبع چون جگر عاشقان طپیده و گرم
برنگ چون علم کاویان خجسته بفال .
بربسته هوا چون کمری قوس و قزح را
از اصفر و از احمر و از ابیض معلم .
ولیک آنکه خداوند چون تو یافت کریم
از او بنعمت بسیار کی شود خرسند.
چونانش بسختی همی کشیدم
چون مور که دانه کشد بخانه .
سپرکردار سیمین بود و اکنون
برآمد بر فلک چون نوک چوگان .
فری روی تابانْت چون روی دولت
فری قد یازانْت چون عمر اختر.
چون زورق فرکنده فتاده بجزیره
چون پوست سر پای شتر بر در جزار.
مرا چون تو هزاران هزار هست
ولیکن بتو بر اختیار نیست .
خرد ستد ز من او چون شه از معاند جان
دلم کشد ز من او چون شه از تف می کین .
سهی سروم از ناله چون نال گشته
سها مانده از غم سهیل یمانی .
علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری که دهد سیل بگلزار.
نیلوفر کبود نگه کن میان آب
چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار...
چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد
وز مطرف کبود ردا کرده و ازار.
دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید
گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
پشت دستش بمثل چون شکم قاقم نرم
چون دم قاقم کرده سر انگشت سیاه .
برپیلگوش قطره ٔ باران نگاه کن
چون اشک چشم عاشق گریان همی شده .
چون نوبهار باغ بیاراست چون بهشت
از سوسن سفید و گل سرخ و شنبلید.
از ارمتیه نیز چندی سپاه
همی تاخت چون باد با پور شاه .
نه از جنبش آرام گیرد همی
نه چون ما تباهی پذیرد همی .
بچندان فروغ و بچندان چراغ
بیاراسته چون بنور و ز باغ .
هرکه چون محمود پشتی دارد اندر روز جنگ
چون سرلشکر مقدم باشد اندر کارزار.
پیش خسرو روز خدمت چون خزان اندرشوند
بازگردند از فراوان ساز نیکو چون بهار.
بملک داری تا بود بود و وقت شدن
بماند ازو بجهان چون تو یادگار پسر.
بخندد همی باغ چون روی دلبر
ببوید همی خاک چون مشک اذفر.
بنات النعش چون طبطاب سیمین
نهاده دسته زیر و پهنه از بر.
یکی چون نامه ٔ مانی منقش
یکی چون صورت آزر مصور.
آن قطره ٔ باران بر ارغوان بر
چون خوی به بناگوش نیکوان بر.
فلک چون قصر مدهون گشت بروی کنگره ٔ زرین
درافشان هریکی روشن چو قصر مرد مدهون گر.
چه بود امشب که چون خال و سر از خاک زمین برزد
خلوقی رنگ خورشیدی بشنگرف آزده پیکر
گهی چون عبهری سیمین همی بر آسمان تازد
گهی چون ابر یاقوتین همی نالد به ابر اندر.
چرا زرد شد دهر بی مهرگان
ازیرا که چون کوه شد آسمان .
وآن خال بر آن عارض چون ماهی شیم
همچون نقطی ز مشک بر تخته ٔ سیم .
کفیده چون دهان شیر و دانه اش
به دو در همچو خون آلوده دندان .
شاه اسپرم چو شاخ کشیده به گرد خویش
چون قبه ٔ زمرد بر شاخکی نزار.
بر روی برف زاغ سیه را نگاه کن
چون زلف بر رخ بتم آن شمسه ٔ سپاه .
به جلوه اندر چون آهوی رمیده ز یوز
به رزم اندر چون شیر و اژدهای دمان .
کجا شریف بود چون غضایری بر تو
بطبع باشد چونانکه زرسرخ و سفال .
لاله بینی لرزلرزان چون دل بدخواه ملک
نیمی اندر خون غریق و نیمی اندر زیر قار.
چون حجابی لعبتان خورشیدرا بینی ز ناز
گه برون آید ز میغ و گه به میغ اندر شود.
روز هر روزی بیفزاید چو قدر شهریار
بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود.
گر از فصل زمستانست بهمن
چرا امشب جهان چون لاله زارست .
نهاده دست چون گوران همه بر پشت یکدیگر
عصای یکدگر گشته نژند از تهمت عصیان .
هر قطره ٔ زر که زو جدا گردد
چون سیم فروفتد به پیرامن .
هیبتش الماس سخت را بکفاند
چون بکفاند دوچشم مار زمرد.
دو ساعد راحمایل کرد بر من
فروآویخت از من چون حمایل .
نشستم از برش چون عرش بلقیس
بجست او چون یکی عفریت هایل .
شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک
چو بیژن در میان چاه او، من .
ای چون شکر شکسته از پا تا سر
مگری که تباه گردد ازآب شکر.
نیک بختی چو آب و من سمکم
او ز من دور چون سما ز سمک .
این گروهی مردم که گرد وی (مسعود) درآمده اند، هر یکی چون وزیری ایستاده و وی نیز سخن می شنود. (تاریخ بیهقی ). نباید که حاسدان دولت را که ... چون کژدم که کار او گزیدن است سخنی پیش رفته باشد. فرمود تا وی را در خانه کردند سخت تاریک چون گوری . (تاریخ بیهقی ).
چو دریاست این گنبد نیلگون
جهان چون جزیره میانش درون .
چو نامه شد وی و اشجار چون حروف سخن
چو نقطه شد وی و افلاک چون خط پرگار.
چون خر رواست پایگهت آخر
چون سگ سزاست جایگهت شله .
هوا چون خوی دلبندان گهی گریان گهی خندان
چو ایوان خداوندان زمین از زینت و زیور.
چون رخ من شده ست رنگ زمین
چون دم من شده ست طبع زمان .
منم غلام خداوند زلف غالیه گون
که هست چون دل من زلف او نوان و نگون .
نه چون موسی بود هرکس که عمرانش پدر باشد
نه چون عیسی بود هرکس که باشد مادرش مریم .
تیر بودی چون و شدستی چون کمان
بدر بودی چون شدستی چون هلال ؟
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم
چون نخل ز اشجارو چو یاقوت ز جوهر.
شاخ چون کرم پیله گوهر خویش
برتند گرد تن همی عمدا.
هر سال درین فصل برآرد فلک پیر
چون طبع جوانان جهان دوست جهان را.
انواع نبات اکنون چون مورچه در خاک
از جنبش بسیار مجدر کند آنرا.
بنده در مهر تو از جان خدمتی سازد همی
خرم و زیبا و رنگین چون شکفته بوستان .
ز بهر مژده رخش ساخت چون ستاره و ماه
پدید کرد سمن زار زیر لاله ستان .
فریادرسم نیست بغیر از تو کسی
فریاد ز دست چون تو فریادرسی .
گهی از دیدگان بی غم بباری چون زلیخا نم
گهی از باد چون مریم شوی بی شوی آبستن .
نه چو اسپان دگر درخور زینست و لگام
چون خران آمده درخورد فسار و پالان .
گشتم از جیم او چو جیم دوتا
بر من از میم او جهان چون میم .
زلفکانش بچنگ من چون شست
من چو صیاد و او چو ماهی شیم .
بسان بیژن درمانده ام به بند بلا
جهان به من بر تاریک چون چه بیژن
برم ز دستم چون سوزن آژده وشی
تنم چو سوزن و دل همچو چشمه ٔ سوزن .
نظمی به کامم اندر چون باده ٔ لطیف
خطی به دستم اندر چون زلف دلربای .
که تاجت فروزنده چون هور باد
ز تیغت جهان جمله پرنور باد.
چرا قوی همی کند انگور خون همی در تن
اگر سراسر گلزار هست چون نشتر.
شب در بهار میل کند سوی کوتهی
آن زلف چون شب آمد و آن روی چون بهار.
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب بجویبار و چون باد بدشت .
این کتابی که گفته ام در پند
چون رخ حور، دلبر و دلبند.
داشت لقمان یکی کریچه ٔ تنگ
چون گلوگاه نای و سینه ٔ چنگ .
بر این خاکدان پر از گرگ تا کی
کنی چون سگان رایگان پاسبانی .
بهاراز زمرد همی بر درخت
بیاویخت چون دلبری زیوری .
زو چه نالی که چون تو مجبورست
زو چه گویی که چون تو حیرانست .
آن به که شب و روز همی پیوندیم
بر گردش روزهای چون شب خندیم .
آن زلف مشکبار بر آن روی چون بهار
گر کوتهست کوتهی از وی عجب مدار
ای نوبهارعاشق آمد بهار نو
من بنده دور مانده از آن روی چون بهار.
دو دیده چون دو گهر بر رخ فلک بردوخت
رخ سپهر بشمع رخان همی آراست .
این چون بهارخانه ٔ چین پر ز نقش چین
وآن چون نگارخانه ٔ مانی پر از نگار.
گر زند بر سنگ بوسه سنگ گردد چون شکر
یارب این چندین حلاوت در لبی نتوان نهاد.
ای چون گل سرخ دستمال هر کس
چون دیده ٔ نرگس نگران در هر خس
مانند بنفشه سرنگونی ز هوس
چون لاله ز تو رنگ به کار آید و بس .
سر چون قلم ز لوح وجودم بریده باد
گر تا بساق عرش فرودآید این سرم .
روح ز تو خوبتر بخواب نبیند
چشم فلک چون تو آفتاب نبیند.
بی عارض چون سیم توام سنگی نیست
زین آمدنم جز بتو آهنگی نیست .
دل را بدان نگار سپردم که داشتم
زو چون نگارخانه ٔ چین پرنگار دل .
سروند ولیکن همه چون ماه تمامند
ماهند ولیکن همه چون سرو روانند.
داشت با خویش می نوشین چون آب حیات
هرکه را یافت همی داد چنان دلخواهی .
اندر هوس خاک سر کوی تو صد سال
چون زلف تو از باد پراکنده توان بود
در مجلست از جان و ز دل بی دهن و لب
چون جام می لعل همه خنده توان بود.
آب را ماند به گاه جستن و رفتن ولیک
هر زمان دودیش چون آتش بسر برمیشود.
ای رشک گل روی تو از تاب بنفشه
چون لاله مرا داغ نهاده به جگر بر.
چاک از فراق روی چو خورشیدت ای پسر
چون صبح صدهزار گریبان دیگرست .
گه سخن گوید بمجلس چون عطارد بی دهن
گه کمر بندد بمیدان همچوجوزا بی میان .
ای نگار سنگدل ای لعبت سیمین عذار
در دل من مهر تو چون سیم در سنگین حصار.
گاه بر سنگم زنی چون زر و جویی نقش سیم
گه زنی سنگ و مرا چون سیم و زر گیری عیار.
خواهد که نگوید بتو بر نادره لیکن
چون عطسه بود نادره کآن را نتوان داشت .
دهر نکبت رسان کز آسیبش
گاه چون گوی و گه چو چوگانم ...
پیش چشم خود از نحیفی تن
چون مژه آشکار و پنهانم ...
لقبم روحیست و چون روحست
شعر پرداخته بدیوانم .
عالیست همتم بهمه وقت چون فلک
صافیست نسبتم بهمه حال چون هوا.
که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دلبر
بنفشه موی و لاله روی و نرگس چشم و نسرین بر.
ای عارض تو چون گل و زلف توچو سنبل
من شیفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل .
غزلی چون شکرهمی گویم
زآن دو لب این قدر تراش منست .
داده ام دل به دست نادانی
شده زین کار چون پشیمانی .
ای قوامی درآرزوی وصال
چون تو در هجر دلبران تبهم .
گر سرم چون کلک برگیری رواست
نامم از دیوان چرا بسترده ای .
چون تار طرازست شب وروز تن من
تا بر طرف روز پدیدست شب تو.
چون لاله دلم چهره بخون شست که بگرفت
سبزه طرف چشمه ٔ حیوان لب تو.
چو نون و چون الفست او به ابرو و بالا
وزو شده الف قد من خمیده چو نون .
جانا لب چون شراب داری
رخسار چو آفتاب داری
بی آن لب چون شکر تنم را
همچون شکر اندر آب داری .
وز ملاقات صبا روی غدیر
راست چون آژده ٔ سوهانست .
روی چون ماه آسمان داری
قد چون سرو بوستان داری .
امشب من و صدهزار فریاد و خروش
تا باز شبی کی ام بود چون شب دوش .
زلفین تابدار و رخ آبدار تو
این چون بنفشه آمد و آن همچو ارغوان .
گشته ست روز روشن و عیش فراخ من
این تیره چون دو زلفت و آن تنگ چون دهان .
خوش بانگ از سرایش چون لن ترانی آمد
زو هر دمی بزاری دیدار می چه جوئی ؟
گفتم چنین مگوی که دیدار تو مرا
چون دل موافق و چو روان درخور آمده ست .
چون دست اجل جان شکر آید غم تو
چون پای قضا در به در آید غم تو.
گفتا نه ز من شنیده بودی تو نخست
کاندیشه ٔ چون منی نه اندازه ٔ تست ؟
از طپانچه روی چون زرنیخ من زنگار شد
تا کشیدی گرد شنگرف رخت خطی ز نیل .
چون بلبلان نوازن اندر بهار فضل
کآن تازه گل بصحن گلستان همی رسد.
خواهی که تا قفای مه آسمان دری
بنمای روی چون مه و بردار آستین .
شد ز سرما بسته در پولاد گوهردار آب
و آب چون پولاد گوهردار شد در آبدان .
یک صراحی آب چون آتش فرست
تا از آن آبی بر این آتش زنم .
بوسه ای گر بلب چون شکرت بازدهم
آخر از حال دل آنجا خبرت بازدهم .
شدم چون چنگ نالان در فراقش
کشیده پوستی بر استخوانی .
یکران بادپای تو چون آب خوش رواست
رخش تکاور تو چو کشتی شناورست
چون کرسی روان شده با چار قائمه
چون کشتی روان شده با چار لنگرست .
غمزه ٔ شوخ تو چون طبع جهان فتنه پرست
حلقه ٔ زلف تو چون دور قمر حادثه زای .
سبزه میان سرشک موج نماینده بود
گفتم دریاست گفت چون غم تو بی کنار.
لاله پدیدار شد رنگ قبا چون عقیق
گفتم چونست ؟ گفت سوخته ٔ انتظار.
چون زنگ خورده آینه ای گشته ام ز غم
بی صیقل سخن نتوان یافت روشنم .
نقل خشک از لب چون شکر معشوق برند
می روشن بسماع غزل تر گیرند.
بعاشقان رخ چون لاله در سحر منما
که عاشقان ترا ناله ٔ سحر سازد.
ماه زیباست ولی چون رخ زیبای تو نه
سرو یکتاست ولی چون قد یکتای تو نیست .
ای راحت دل و جان ای آفتاب خوبان
ای جان نواز چون دل ، ای دل گداز چون جان
وصل خردرُبایت چون دولتست کمیاب
هجر جفانمایت چون محنتست ارزان
گر صدهزار دیده باشد چو آسمانم
چون ابر جمله باشد در هجر تو درافشان .
زلف چون مار تو آسیب زند لعل ترا
گر بدو نرگس جادوی تو افسون نکند.
آن جرم پاک چیست چو ارواح انبیا
چون روح بالطافت و چون عقل باصفا.
روی چون خورشید بنمای از نقاب
کآبم از سر همچو نیلوفر گذشت .
که رهی در فِراق چهره ٔ تو
چهره چون برگ در خزان کرده ست .
چون گیسوی تو تافته دارد دل مرا
بادی کز آن دو گیسوی عنبرفشان رسد.
یکی چون بهمن و قارن دگر چون رستم دستان
یکی چون طوس و چون گرگین دگر چون گیو و چون بیژن .
زآن گریبان هرکه سر برکرد روزی یا شبی
آسمان بر پای او بوسه زنان چون دامنست .
آنکه سبلت می نهد بر گوش فردا گوش دار
تا به دست مرگ چون درمانده پی سبلت کنست .
زنخدان توچون گویست و چون چوگان مرا قامت
گریبان تو پرماهست و پرپروین مرا دامن .
پشت بر دیوار زندان روی بر بام فلک
چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من .
صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من
چون شفق در خون نشنید چشم شب پیمای من .
با همه چون خاک زمین پست باش
وز همه چون باد تهی دست باش .
گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشیدجوانمرد باش .
دو شکرچون عقیق آب داده
دو گیسو چون کمند تاب داده .
بی دم سرد چون سحر تیغ مکش که بر فلک
حاکم عدل روز و شب از دم سرد شد سحر.
چون حرف اگر با سخنی آمیزم
در هر معنی لطیفه ای انگیزم .
زلف تو بجور همچو ایام چراست
چون سیم سخن ز وصل تو خام چراست .
چون عقل به یک دوباره ما را
از معرض نیک و بد برون آر.
خورشید پیش رای تو چون سایه ره نیافت
آری یکی گدای کجا یابد این محل .
لاله چون یوسف آلوده بخون پیراهن
جامه بدریده ز آسیب زمان می آید.
رویم چو گهر باشد و هر ساعت از جزع
چون شاخ بسدست که بر کهربا رسد.
ای روی تو چون گل بهاری
برخیز و بیار می چه داری ؟
لاله پنداشت هست چون رویت
وز تو اکنون قفا همی خارد.
بیار آن می چون لعل خویش تایابم
ز تاب آتش او در هوای دی با حور.
گفتم که ز خوردنی چه سازم
اندر خور و خورد چون تو مهمان .
سیرش همه چون عبیر خوشبوی
آبش همه با گلاب یکسان .
عاشق که در ره آید اندر مقام اول
چون سایه ای بخواری افتاده بر زمینست .
نه مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم .
صددریا نوش کرده اندر عجبیم
تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم .
گل خواست که چون رخش نکو باشد و نیست
چون دلبر من برنگ و بو باشد و نیست .
پستان یار در شکن زلف تابدار
چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس .
بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر اﷲاکبرست .
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را.
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد.
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد.
ز عنبربر مهش چتر و ز سنبل بر گلش چوگان
دلش چون قبله ٔ تازی رخش چون قبله ٔ دهقان .
چون طفل نی سوار بمیدان اختیار
در چشم خود سواره ولیکن پیاده ایم .
- همچون ؛ همانندِ. مثل ِ. بسان ِ :
بینی و گنده دهان داری و نای
خایگان غر هر یکی همچون درای .
وآن میغ جنوبی چویکی مطرب خور بود
دامن بزمین برزده همچون شب ادهم .
راست همچون کبوتران سفید
راه گم کردگان ز هیبت باز
بوستانا تو چو من گشتی و من گشته چو تو
تو مگر تازه شدی همچون من از ابر دگر.
ای بهار داد و دین آمد خجسته نوبهار
بوستان پادشایی کرد همچون قندهار.
چو من بجنگ سوی آن سپه سپاه کشم
تو آن سپه را همچون سپاه شاه انگار.
سکندر نیستی لیکن دوباره
بگشتی در جهان همچون سکندر.
مگر عهد داری که همچون سکندر
ملوک زمین را تو قدرت نمائی .
باغ همچون کلبه ٔ بزاز پردیبا شود
باد همچون طبله ٔ عطار پرعنبر شود.
ز روی بادیه برخاست گردی
که گیتی کرد همچون خّز ادکن .
زبانه هاش زبانست در غش زر و سیم
براست گفتن همچون زبانه ٔ معیار.
بر من ای زلف تو و روی تو همچون شب و روز
روز روشن چو شب تار مکن گو نکنم .
رخی که بود چو جان فریشته رخشان
ز خاک و خون شده همچون لباس اهریمن .
گردد همی شکافته دلشان ز زخم من
همچون مه از اشارت انگشت مصطفی .
صفای آینه دارند هر دو و مژه ها
به پیش هریک همچون دو شانه زیر و زبر.
ور تو میکوشی که فردا سرخ روی آئی چو تاب
اشک را در دیده همچون دانه کن در جرم نار.
بی آن لب چون شکر تنم را
همچون شکر اندر آب داری .
همچون کلاه گوشه ٔ نوشین روان میغ
برزد هلال سر ز پس کوه بیددار.
بس ظریف افتاد در بستان خوبی روی تو
از لب همچون رطب با قامت همچون نخیل .
ای بس سخنان نغز همچون گوهر
کز گوش تو همچو حلقه بر در مانده ست .
بگیتی بتر زین نباشد بدی
جفا بردن از دست همچون خودی .
- چونان (از: چون + ان ) . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چونانک (از: چون + ان + ک ) . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چونانکه (از: چون + ان + که ) . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.و گاه کلمه ٔ «چون » به «چن » مخفف گردد و با «ان » ترکیب شود. و بصورت «چنان » در این معنی بکار رود :
چنانش بکوبم بگرز گران
که پولاد کوبند آهنگران .
بیامد اوفتان خیزان بر من
چنان مرغی که باشد نیم بسمل .
چنان دو کفه ٔ سیمین ترازو
که این کفه شود زآن کفه مایل .
تن به گهرخانه ٔاصلی شتافت
دیده چنان شد که خیالش نیافت .
رجوع به چنان درردیف خود شود. گاه «هم » که از ادات مشارکت است بر سر ترکیب چنان درآید : و قباد با آن همه رنج کی کشیده بود همچنان بر اعتقاد مزدکی بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 86). نیز همچنان گاه با «ک » و «که » ترکیب شود و بصورت «همچنانک » و «همچنانکه » درآید : و چون جان با او جفت نبود هیچ کار را بکار نیاید، همچنانکه چون مردم بمیرد هیچ کار را بکار نیاید. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). معنی زندقه ، آنست کی نقیض زند یعنی کتاب زند همچنانک ملحدان ابادهم اﷲ نقیض قرآن میکنند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 62). و نیز به ترکیب چنان («چن » مخفف و «آن ») «ک » یا «که » الحاق گردد و دراین معنی بکار رود : گفت : یا موسی میخواهی که مرا بکشی چنانکه آن مرد را بکشتی . (ترجمه ٔ تفسیرطبری ). و مدتی بر این جمله می بود چنانک جهانیان انوشیروان را در زبان گرفته بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 89). از بهر خون ایشان فرزند قزل ملک فرستادم ، چنانکه باید سازد. (سمک عیار). و نیز «چن » مخفف «چون »با «چه » بصورت چنانچه درآید : گفت : ای خداوند این بنده برود و این کار را چنانچه خاطر شاه خواهد به اتمام رساند. (دارابنامه ). اوالثغ بود چنانچه اصلاً بحرف «را» تکلم نمیتوانست نمود و عوض را عین میگفت . (حبیب السیر). رجوع به چنانک و چنانکه و چنانچه شود. و کلمه ٔ «چنان » بار دیگر با «چون » ترکیب شود و بصورت «چنانچون » بکار رود :
بسان آتش تیزست عشقش
چنانچون دو رخش همرنگ آذر.
بنزدیک او اندرآمد بهوش
چنانچون کسی راز گوید بگوش .
گر آنجا که رفتی خوش و خرم است
چنانچون بباید دلت بیغم است .
زبان برگشایند بر من به بد
بهر جایگاهی چنانچون سزد.
دم عقرب بتابید از سر کوه
چنانچون چشم شاهین از نشیمن .
چنانچون صدهزاران خرمن تر
که عمداً درزنی آتش بخرمن .
چنان چون دو سر از هم باز کرده
ز زرّ مغربی دستاورنجن .
گاه «هم » که از ادات مشارکت است بر سر این ترکیب درآید :
آشکوخد بر زمین هموارتر
همچنان چون بر زمین دشوارتر.
و نیز «چنانچون » با«که » بصورت «چنانچونکه » درآید :
نیایش همی کرد خورشید را
چنانچون که بد راه جمشید را.
کلمه ٔ «چون » گاهی مخفف میشود و با ضمیر اشاره ٔ «این » ترکیب میشود :
ولیکن اوستادان مجرب
چنین گفتند در کتب اوایل .
کاین ده ویران بگذاری بما
نیز چنین چند سپاری بما.
این صورت مخفف «چنین » با پیشاوند مشارکت «هم » بصورت «همچنین »استعمال شود: و از جانب روم همچنین دست درازیها کرده بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 85). و با «که » بصورت «چنین که » درآید : ملک به انجام سخن گفت چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم کس دوست ندارد. (گلستان سعدی ). رجوع به چنین شود. || بمعنی مثل و مانند اما بهنگام تعظیم و بزرگداشت . (یادداشت مؤلف ) : و آخر بیازردند (ترکمانان )و بسر عادت خویش که غارت بود بازشدند... تا سالاری چون تاش فراش ... در سر ایشان شد. (تاریخ بیهقی ). || (حرف ربط) چنانکه . بدانسان که . آنسان که . بدان گونه که . چونانکه . چنانچون که . (یادداشت مؤلف ) :
ترسی که کسی نیز دل من برباید
کس دل نرباید به ستم چون تو ربائی .
|| (حرف اضافه ) از قبیل . (یادداشت مؤلف ). چو :
دگر بویهای خوش آورد باز...
چو بان و چو کافور وچون مشک ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب .
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
زمین شد بکردار روشن چراغ .
برفتند با مویه ایرانیان ...
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو شاپور و فرهاد و بهرام شیر...
چو گرگین و چون اشکش شیرمرد
چو شیدوش شیر آن سوار نبرد.
چند فریضه است که چون به بلخ رسیم . پیش خواهیم گرفت چون مکاتبت کردن با خانان ترکستان . (تاریخ بیهقی ).
آن قوم که در زیر شجر بیعت کردند
چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر.
و ولایتها کی در عهد پدرش قباد از دست رفته بود چون زاولستان و طخارستان و بلاد سند و دیگر اعمال بازدست آورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 94). و عادت ملوک فرس و اکاسره آن بودی که از همه ٔ ملوک اطراف چون چین و ترک و روم و هند دختران ستدندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 97). و مشمومات چون نیلوفر و نرگس و بنفشه و یاسمن سخت بسیار بوده . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 142). || عبارتست از. بدین شرح . بدین تفصیل . (یادداشت مؤلف ) : و ایشان را یازده ناحیت است بزرگ ، چون : حانکجال ، ننک ، کوتم ، سراوان ، پیلمان شهر، رشت ، تولیم ، دولاب ، کهن رود استراب ، خان بلی . (حدود العالم ). از این سوی «رودیان » را هفت ناحیت است بزرگ چون : لافجان ، میالفجان ، کشکجان ، برفجان ، داخل ، تجن ، چمه .(حدود العالم ).
برجها دیدم که از مشرق برآوردند سر
جمله در تسبیح و در تجلیل حی لایموت
چون حمل چون ثور چون جوزا سرطان و اسد
سنبله میزان و عقرب قوس و جدی و دلو و حوت .
|| (حرف ربط)وقتی که . (از غیاث اللغات ). همین که . (ناظم الاطباء). افاده ٔ معنی وقت و هنگام میکند. (آنندراج ) (انجمن آرا). هنگامی که . (فرهنگ نظام ). وقتی که . هنگامی که . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). وقتی . هنگامی . (فرهنگ فارسی معین ). وقتی که . در حالی که . آنگاه که . زمانی که . همین که . (یادداشت مؤلف ) :
چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش نه نابیناست .
چون بسپاری بحبس بچه ٔ او را
هفت شباروز خیره ماند و حیران .
چون بنشیند تمام و صافی گردد
گونه ٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان .
مهر دیدم ، بامدادان چون بتافت
از خراسان سوی خاور می شتافت .
جوان چون بدید آن نگاریده روی
بسان دو زنجیر مرغول موی .
بنجشگ چگونه لرزد ازباران
چون یاد کنم ترا چنان لرزم .
مار را هرچند بهتر پروری
چون یکی خشم آورد کیفر بری
سفله فعل مار دارد بیخلاف
جهد کن تا روی سفله ننگری .
چون بچه ٔ کبوتر منقار سخت کرد
هموار کرد موی و بیوگند موی زرد.
تا آنگه که بگویند که خدای عزوجل یکی است و بجز از وی خدای نیست ؛ چون بگویند تیغ از گردن ایشان بیوفتاد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).
تو آن شبرنگ تازی را بمیدان چون برانگیزی
عدو را زود بنوردی بدان تیغ بلاگستر.
که چون پور باسهم و مهتر شود
ازو باب را روز بهتر شود.
ناهید چون عقاب ترا دید زیر تو
گفتا درست هاروت از بند رسته شد.
و چون مردی بمیرد اگر زنش مر او را دوست دارد، خویشتن را بکشد. (حدود العالم ).
چون شدم نیم مست و کالیوه
باطل آنگاه نزد من حق بود.
عهد و میثاق خویش تازه کنم
از سحرگاه تا به وقت نماز
باز پدواز خویش باز شویم
چون دده باز جنبد از پدواز.
ترَست زمین ز دیدگان من
چون پای نهم همی فرولغزم .
زن پار او چون بیابد بوق
سر ز شادی کشد سوی عیوق .
یک موی بدزدیم از دو زلفت
چون زلف زدی ای صنم بشانه .
ابر تو چون رفت تو نابهره ور مانی از او
ابر من هر جا که باشد من ز جودش بهره ور.
خلق شود ز نشست دراز حلیت مرد
که گنده گرددچون دیر ماند آب غدیر.
چون نوبهار باغ بیاراست چون بهشت
از سوسن سفید و گل سرخ و شنبلید.
آن روشنی که چون به پیاله فروچکد
گوئی عقیق سرخ به لؤلؤ فروچکید
وآن صافیی که چون بکف دست برنهی
کف از قدح ندانی نی از قدح نبید.
چون پند فرومایه سوی چوزه گراید
شاهین ستنبه به تذروان کند آهنگ .
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر لب تو بوسه زنم چونش بخوانی .
می چون میان سیم دو دندان او رسید
گوئی کران ماه به پروین درون نشت .
خیره شود دو چشم که چون بنگری بدو
کوشی که بگذری ندهد ره که بگذری .
سپهدار چون بوالمظفر بود
سر لشکر از ماه برتربود.
بیفزای نیکی تو تا ایدری
که گردی از آن شاد چون بگذری .
به خواب اندر است آنکه بیکار گشت
پشیمان شود چون که بیدارگشت .
بدین نامه چون دست کردم دراز
یکی مهتری بود بود گردن فراز.
منوچهر چون یافت زو آگهی
بیاراست دیهیم شاهنشهی .
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار.
سرملوک عجم چون بنزد کوه رسید
صف سپاه عدو دید با سکون و قرار.
خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید
دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و بجر.
چون در حکایت آید بانگ شتر کند
و آروغها زند چو خورد ترب و گندنا.
رهروی بود در آن راه درم یافت بسی
چون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد.
بدین درگاه عالی چون رسیدم
رها کردم سوی جانان کبوتر.
آن زلف نگر بر رخ آن در یتیم
چون بنگاری چنانکه از غالیه جیم .
نعت هر کس را همی یکسان شود اصل سخن
چون بنعت او رسد اصل سخن دیگر شود
چون بیندیشم خرد مرنظم را مانی شود
چون بنظم آرم زبان مر لفظ را آزر شود.
آنکه خوبی از او نمونه بود
چون بیارائیش چگونه بود؟
چون ز احکامش سخن گوئی شود جوهر عرض
چون ز آثارش سخن رانی عرض جوهر شود.
بپیچد دلم چون ز پنجه بتم
گشاید برغم دلم پیچه بند.
چون اندرو رسی بشب تیره ٔ سیاه
زود آتشی بلند برافروز زرّوار.
چون دوانگشت دبیرانه کند فصل بهار
بدوات بسدین اندر شبگیر پگاه .
اطراف گلستان را چون نیک بنگرد
پیراهن صبوری چون غنچه بردرد.
چون عمر نمی ماند، گو هیچ ممان .
پس از عید... نامه رسید از... اعیان لشکر... که چون خبر حرکت ما از نشابور بدیشان رسید بقلعه ٔ کوهتیز موقوف کردند. (تاریخ بیهقی ). چون قصد ری کرد... و حاجب از گرگانج بکرمان آمد و در باب برادران بقسمت ولایت سخن رفت . (تاریخ بیهقی ). نماز دیگر چون امیر مسعود بخدمت درگاه آمد بوالحسن کرخی براثر بیامد. (تاریخ بیهقی ).
چون راست شود کار و بارت
بندیش برو فرود کارت .
چون ببینم ترا ز بیم حسود
خویشتن را کلیک سازم زود.
طفل را چون شکم بدرد آمد
همچو افعی ز رنج او برپیخت
گشت ساکن ز درد چون دارو
زن به ماچو چه دردهانش ریخت .
حاسد پند ار چه نیک پیوندد سخن
دل ندارد چون نیی همداستان .
چون روی خوب بینی دیده فراز هم نه
چون تیر عشق بارد شرم و خرد سپر کن .
چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت .
چون دل شنوا شد ترا از آن پس
شاید اگرت گوش سر نباشد.
خویشتن را خود فریبی چون بپرهیزی ز دیو
چون نهی چون خود کنی عصیان بهانه بر قضا.
چون [ سلطان ] محمود از دعوات خواندن فارغ شد قبا درپوشید و کلاه بر سر نهاد و در آئینه نگاه کرد چهره ٔ خود را بدید تبسم کرد و احمد حسن را گفت : دانی که این زمان در دل من چه می گردد؟ گفت : خداوند بهتر داند. گفت : میترسم که مردمان مرا دوست ندارند از آنچه روی من نه نیکوست و مردمان بعادت پادشاه نیکوروی دوست دارند. احمد حسن گفت : ای خداوند یک کار بکن تا ترا از زن و فرزند و جان خویش دوست تر دارند و بفرمان تو در آب و آتش شوند گفت : چکنم گفت : زر را دشمن گیر تا مردمان تو را دوست گیرند. محمود را خوش آمد و گفت هزار معنی و فایده در زیر این است . (از سیاست نامه ).
لوط را دیدم درمانده بشارستانی
چون دعا کرد نگون گشت همه شارستان .
تا خوی کند از شرم او زمان
چون طی کنم از نعل او زمین .
چون بستن گفتار بیاموخت مرا
بر تخته ٔ عشق کرد و بفروخت مرا.
ندیدی مرا روز پیکار و جنگ
که چون تیغ هندی بگیرم بچنگ .
از آنکه هست شب آبستن و نداند کس
که هاله چون سپری شد چه زاید آبستن .
چون پیرهن عمل بپوشیدم
بگرفت قضای بد گریبانم .
بیگانه گشتن از من چون در سر تو بود
با جان من به مهرچرا آشنا شدی .
انجیل آغاز کرد بلبل بر گل
چون ز بنفشه بدید حالت رهبان .
چون درنگریستم نه درخور بودی
تو نیز نیازموده بهتر بودی .
چون عهده نمیشودکسی فردا را
حالی خوش دار این دل پرسودا را.
چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ .
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده ونابوده مخور.
از آتش تودلم چرا میسوزد
چون هیچ ترا عادت دلسوزی نیست .
تو جهد کنی بهجر و من جد بوصال
چون نیست بجد من بجهد تو مباد.
چون نجویم حرام وندهم دین
جامه لابد نباشدم به ازین .
چون کنم خانه ٔ گل آبادان
دل من «اینما تکونوا» خوان
چون درآید اجل چه بنده چه شاه
وقت چون دررسد چه بام و چه چاه .
چون نباشی آب رحمت نار زحمت کم فروز
ور نباشی خاک معنی باد بی حاصل مباش .
چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما
صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن .
سد دلها بگسلی چون زلف بربند افکنی
نرخ لؤلؤ بشکنی چون آن دو لب خندان کنی .
چون با دل تو نیست وفا در یک پوست
در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست .
چون گردش آسمان نکوخواه منست
دیدم رخ او که بر زمین ماه منست .
و چون در حد کهولت و موسم عقل و تجربت رسند... صحیفه ٔ دل را پر فواید بینند.
بر که و بالا چو چه ؟ همچون عقاب اندر هوا
بر تریوه راه چون چه ؟ همچو بر صحرا شمال .
بشوی نرم هم بزر و درم
چون بزین و لگام تند ستاغ .
چون برگ لاله بوده ام و اکنون
چون سیب پژمریده بر آونگم .
پیش تیغ تو روز صف دشمن
هست چون پیش داس نو کرپا.
چون گل سرخ از میان پیلغوش
یا چو زرین گوشوار از خوب گوش .
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن .
روزم از دردش چون نیم شب است
شبم از یادش چون شاوغرا.
شب وصال تو چون باد بی وصال بود
غم فراق تو گوئی هزار سال بود.
نه چون خسروانی نه چون تو بتا
بت و برهمن دید مشکوی و گنگ .
صفرای مرا سود ندارد نلکا
درد سر من کجا نشانه علکا
سوگند خورم بهرچه دارم ملکا
کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا.
چون یکی جغبوت پستان بند اوی
شیر دوشی زو بروزی یک سبوی .
یاری گزیدم از همه مردم پری نژاد
زآن شد ز پیش چشم من امروز چون پری .
ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه
خواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت .
یکی چون حقه ای از زر خفچه ست
یکی چون بیضه ای بینی ز عنبر.
دوست با قامت چون سرو بمن بر بگذشت
تازه گشتم چو گل و تازه شد آن مهر قدیم .
بقای او بمعنی قول باری
بقای دشمنان چون بیت راجز.
گوئی خدایش از می چون لعل آفرید
یا دایگانش داده ز یاقوت سرخ شیر.
چون تیغ نیک کش بسگی آزمون کنند
وآن سگ بود به قیمت آن تیغ رهنمون .
چون ژاله بسردی اندرون موصوف
چون غوره بخامی اندرون محکم .
بطبع چون جگر عاشقان طپیده و گرم
برنگ چون علم کاویان خجسته بفال .
بربسته هوا چون کمری قوس و قزح را
از اصفر و از احمر و از ابیض معلم .
ولیک آنکه خداوند چون تو یافت کریم
از او بنعمت بسیار کی شود خرسند.
چونانش بسختی همی کشیدم
چون مور که دانه کشد بخانه .
سپرکردار سیمین بود و اکنون
برآمد بر فلک چون نوک چوگان .
فری روی تابانْت چون روی دولت
فری قد یازانْت چون عمر اختر.
چون زورق فرکنده فتاده بجزیره
چون پوست سر پای شتر بر در جزار.
مرا چون تو هزاران هزار هست
ولیکن بتو بر اختیار نیست .
خرد ستد ز من او چون شه از معاند جان
دلم کشد ز من او چون شه از تف می کین .
سهی سروم از ناله چون نال گشته
سها مانده از غم سهیل یمانی .
علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری که دهد سیل بگلزار.
نیلوفر کبود نگه کن میان آب
چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار...
چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد
وز مطرف کبود ردا کرده و ازار.
دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید
گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
پشت دستش بمثل چون شکم قاقم نرم
چون دم قاقم کرده سر انگشت سیاه .
برپیلگوش قطره ٔ باران نگاه کن
چون اشک چشم عاشق گریان همی شده .
چون نوبهار باغ بیاراست چون بهشت
از سوسن سفید و گل سرخ و شنبلید.
از ارمتیه نیز چندی سپاه
همی تاخت چون باد با پور شاه .
نه از جنبش آرام گیرد همی
نه چون ما تباهی پذیرد همی .
بچندان فروغ و بچندان چراغ
بیاراسته چون بنور و ز باغ .
هرکه چون محمود پشتی دارد اندر روز جنگ
چون سرلشکر مقدم باشد اندر کارزار.
پیش خسرو روز خدمت چون خزان اندرشوند
بازگردند از فراوان ساز نیکو چون بهار.
بملک داری تا بود بود و وقت شدن
بماند ازو بجهان چون تو یادگار پسر.
بخندد همی باغ چون روی دلبر
ببوید همی خاک چون مشک اذفر.
بنات النعش چون طبطاب سیمین
نهاده دسته زیر و پهنه از بر.
یکی چون نامه ٔ مانی منقش
یکی چون صورت آزر مصور.
آن قطره ٔ باران بر ارغوان بر
چون خوی به بناگوش نیکوان بر.
فلک چون قصر مدهون گشت بروی کنگره ٔ زرین
درافشان هریکی روشن چو قصر مرد مدهون گر.
چه بود امشب که چون خال و سر از خاک زمین برزد
خلوقی رنگ خورشیدی بشنگرف آزده پیکر
گهی چون عبهری سیمین همی بر آسمان تازد
گهی چون ابر یاقوتین همی نالد به ابر اندر.
چرا زرد شد دهر بی مهرگان
ازیرا که چون کوه شد آسمان .
وآن خال بر آن عارض چون ماهی شیم
همچون نقطی ز مشک بر تخته ٔ سیم .
کفیده چون دهان شیر و دانه اش
به دو در همچو خون آلوده دندان .
شاه اسپرم چو شاخ کشیده به گرد خویش
چون قبه ٔ زمرد بر شاخکی نزار.
بر روی برف زاغ سیه را نگاه کن
چون زلف بر رخ بتم آن شمسه ٔ سپاه .
به جلوه اندر چون آهوی رمیده ز یوز
به رزم اندر چون شیر و اژدهای دمان .
کجا شریف بود چون غضایری بر تو
بطبع باشد چونانکه زرسرخ و سفال .
لاله بینی لرزلرزان چون دل بدخواه ملک
نیمی اندر خون غریق و نیمی اندر زیر قار.
چون حجابی لعبتان خورشیدرا بینی ز ناز
گه برون آید ز میغ و گه به میغ اندر شود.
روز هر روزی بیفزاید چو قدر شهریار
بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود.
گر از فصل زمستانست بهمن
چرا امشب جهان چون لاله زارست .
نهاده دست چون گوران همه بر پشت یکدیگر
عصای یکدگر گشته نژند از تهمت عصیان .
هر قطره ٔ زر که زو جدا گردد
چون سیم فروفتد به پیرامن .
هیبتش الماس سخت را بکفاند
چون بکفاند دوچشم مار زمرد.
دو ساعد راحمایل کرد بر من
فروآویخت از من چون حمایل .
نشستم از برش چون عرش بلقیس
بجست او چون یکی عفریت هایل .
شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک
چو بیژن در میان چاه او، من .
ای چون شکر شکسته از پا تا سر
مگری که تباه گردد ازآب شکر.
نیک بختی چو آب و من سمکم
او ز من دور چون سما ز سمک .
این گروهی مردم که گرد وی (مسعود) درآمده اند، هر یکی چون وزیری ایستاده و وی نیز سخن می شنود. (تاریخ بیهقی ). نباید که حاسدان دولت را که ... چون کژدم که کار او گزیدن است سخنی پیش رفته باشد. فرمود تا وی را در خانه کردند سخت تاریک چون گوری . (تاریخ بیهقی ).
چو دریاست این گنبد نیلگون
جهان چون جزیره میانش درون .
چو نامه شد وی و اشجار چون حروف سخن
چو نقطه شد وی و افلاک چون خط پرگار.
چون خر رواست پایگهت آخر
چون سگ سزاست جایگهت شله .
هوا چون خوی دلبندان گهی گریان گهی خندان
چو ایوان خداوندان زمین از زینت و زیور.
چون رخ من شده ست رنگ زمین
چون دم من شده ست طبع زمان .
منم غلام خداوند زلف غالیه گون
که هست چون دل من زلف او نوان و نگون .
نه چون موسی بود هرکس که عمرانش پدر باشد
نه چون عیسی بود هرکس که باشد مادرش مریم .
تیر بودی چون و شدستی چون کمان
بدر بودی چون شدستی چون هلال ؟
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم
چون نخل ز اشجارو چو یاقوت ز جوهر.
شاخ چون کرم پیله گوهر خویش
برتند گرد تن همی عمدا.
هر سال درین فصل برآرد فلک پیر
چون طبع جوانان جهان دوست جهان را.
انواع نبات اکنون چون مورچه در خاک
از جنبش بسیار مجدر کند آنرا.
بنده در مهر تو از جان خدمتی سازد همی
خرم و زیبا و رنگین چون شکفته بوستان .
ز بهر مژده رخش ساخت چون ستاره و ماه
پدید کرد سمن زار زیر لاله ستان .
فریادرسم نیست بغیر از تو کسی
فریاد ز دست چون تو فریادرسی .
گهی از دیدگان بی غم بباری چون زلیخا نم
گهی از باد چون مریم شوی بی شوی آبستن .
نه چو اسپان دگر درخور زینست و لگام
چون خران آمده درخورد فسار و پالان .
گشتم از جیم او چو جیم دوتا
بر من از میم او جهان چون میم .
زلفکانش بچنگ من چون شست
من چو صیاد و او چو ماهی شیم .
بسان بیژن درمانده ام به بند بلا
جهان به من بر تاریک چون چه بیژن
برم ز دستم چون سوزن آژده وشی
تنم چو سوزن و دل همچو چشمه ٔ سوزن .
نظمی به کامم اندر چون باده ٔ لطیف
خطی به دستم اندر چون زلف دلربای .
که تاجت فروزنده چون هور باد
ز تیغت جهان جمله پرنور باد.
چرا قوی همی کند انگور خون همی در تن
اگر سراسر گلزار هست چون نشتر.
شب در بهار میل کند سوی کوتهی
آن زلف چون شب آمد و آن روی چون بهار.
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب بجویبار و چون باد بدشت .
این کتابی که گفته ام در پند
چون رخ حور، دلبر و دلبند.
داشت لقمان یکی کریچه ٔ تنگ
چون گلوگاه نای و سینه ٔ چنگ .
بر این خاکدان پر از گرگ تا کی
کنی چون سگان رایگان پاسبانی .
بهاراز زمرد همی بر درخت
بیاویخت چون دلبری زیوری .
زو چه نالی که چون تو مجبورست
زو چه گویی که چون تو حیرانست .
آن به که شب و روز همی پیوندیم
بر گردش روزهای چون شب خندیم .
آن زلف مشکبار بر آن روی چون بهار
گر کوتهست کوتهی از وی عجب مدار
ای نوبهارعاشق آمد بهار نو
من بنده دور مانده از آن روی چون بهار.
دو دیده چون دو گهر بر رخ فلک بردوخت
رخ سپهر بشمع رخان همی آراست .
این چون بهارخانه ٔ چین پر ز نقش چین
وآن چون نگارخانه ٔ مانی پر از نگار.
گر زند بر سنگ بوسه سنگ گردد چون شکر
یارب این چندین حلاوت در لبی نتوان نهاد.
ای چون گل سرخ دستمال هر کس
چون دیده ٔ نرگس نگران در هر خس
مانند بنفشه سرنگونی ز هوس
چون لاله ز تو رنگ به کار آید و بس .
سر چون قلم ز لوح وجودم بریده باد
گر تا بساق عرش فرودآید این سرم .
روح ز تو خوبتر بخواب نبیند
چشم فلک چون تو آفتاب نبیند.
بی عارض چون سیم توام سنگی نیست
زین آمدنم جز بتو آهنگی نیست .
دل را بدان نگار سپردم که داشتم
زو چون نگارخانه ٔ چین پرنگار دل .
سروند ولیکن همه چون ماه تمامند
ماهند ولیکن همه چون سرو روانند.
داشت با خویش می نوشین چون آب حیات
هرکه را یافت همی داد چنان دلخواهی .
اندر هوس خاک سر کوی تو صد سال
چون زلف تو از باد پراکنده توان بود
در مجلست از جان و ز دل بی دهن و لب
چون جام می لعل همه خنده توان بود.
آب را ماند به گاه جستن و رفتن ولیک
هر زمان دودیش چون آتش بسر برمیشود.
ای رشک گل روی تو از تاب بنفشه
چون لاله مرا داغ نهاده به جگر بر.
چاک از فراق روی چو خورشیدت ای پسر
چون صبح صدهزار گریبان دیگرست .
گه سخن گوید بمجلس چون عطارد بی دهن
گه کمر بندد بمیدان همچوجوزا بی میان .
ای نگار سنگدل ای لعبت سیمین عذار
در دل من مهر تو چون سیم در سنگین حصار.
گاه بر سنگم زنی چون زر و جویی نقش سیم
گه زنی سنگ و مرا چون سیم و زر گیری عیار.
خواهد که نگوید بتو بر نادره لیکن
چون عطسه بود نادره کآن را نتوان داشت .
دهر نکبت رسان کز آسیبش
گاه چون گوی و گه چو چوگانم ...
پیش چشم خود از نحیفی تن
چون مژه آشکار و پنهانم ...
لقبم روحیست و چون روحست
شعر پرداخته بدیوانم .
عالیست همتم بهمه وقت چون فلک
صافیست نسبتم بهمه حال چون هوا.
که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دلبر
بنفشه موی و لاله روی و نرگس چشم و نسرین بر.
ای عارض تو چون گل و زلف توچو سنبل
من شیفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل .
غزلی چون شکرهمی گویم
زآن دو لب این قدر تراش منست .
داده ام دل به دست نادانی
شده زین کار چون پشیمانی .
ای قوامی درآرزوی وصال
چون تو در هجر دلبران تبهم .
گر سرم چون کلک برگیری رواست
نامم از دیوان چرا بسترده ای .
چون تار طرازست شب وروز تن من
تا بر طرف روز پدیدست شب تو.
چون لاله دلم چهره بخون شست که بگرفت
سبزه طرف چشمه ٔ حیوان لب تو.
چو نون و چون الفست او به ابرو و بالا
وزو شده الف قد من خمیده چو نون .
جانا لب چون شراب داری
رخسار چو آفتاب داری
بی آن لب چون شکر تنم را
همچون شکر اندر آب داری .
وز ملاقات صبا روی غدیر
راست چون آژده ٔ سوهانست .
روی چون ماه آسمان داری
قد چون سرو بوستان داری .
امشب من و صدهزار فریاد و خروش
تا باز شبی کی ام بود چون شب دوش .
زلفین تابدار و رخ آبدار تو
این چون بنفشه آمد و آن همچو ارغوان .
گشته ست روز روشن و عیش فراخ من
این تیره چون دو زلفت و آن تنگ چون دهان .
خوش بانگ از سرایش چون لن ترانی آمد
زو هر دمی بزاری دیدار می چه جوئی ؟
گفتم چنین مگوی که دیدار تو مرا
چون دل موافق و چو روان درخور آمده ست .
چون دست اجل جان شکر آید غم تو
چون پای قضا در به در آید غم تو.
گفتا نه ز من شنیده بودی تو نخست
کاندیشه ٔ چون منی نه اندازه ٔ تست ؟
از طپانچه روی چون زرنیخ من زنگار شد
تا کشیدی گرد شنگرف رخت خطی ز نیل .
چون بلبلان نوازن اندر بهار فضل
کآن تازه گل بصحن گلستان همی رسد.
خواهی که تا قفای مه آسمان دری
بنمای روی چون مه و بردار آستین .
شد ز سرما بسته در پولاد گوهردار آب
و آب چون پولاد گوهردار شد در آبدان .
یک صراحی آب چون آتش فرست
تا از آن آبی بر این آتش زنم .
بوسه ای گر بلب چون شکرت بازدهم
آخر از حال دل آنجا خبرت بازدهم .
شدم چون چنگ نالان در فراقش
کشیده پوستی بر استخوانی .
یکران بادپای تو چون آب خوش رواست
رخش تکاور تو چو کشتی شناورست
چون کرسی روان شده با چار قائمه
چون کشتی روان شده با چار لنگرست .
غمزه ٔ شوخ تو چون طبع جهان فتنه پرست
حلقه ٔ زلف تو چون دور قمر حادثه زای .
سبزه میان سرشک موج نماینده بود
گفتم دریاست گفت چون غم تو بی کنار.
لاله پدیدار شد رنگ قبا چون عقیق
گفتم چونست ؟ گفت سوخته ٔ انتظار.
چون زنگ خورده آینه ای گشته ام ز غم
بی صیقل سخن نتوان یافت روشنم .
نقل خشک از لب چون شکر معشوق برند
می روشن بسماع غزل تر گیرند.
بعاشقان رخ چون لاله در سحر منما
که عاشقان ترا ناله ٔ سحر سازد.
ماه زیباست ولی چون رخ زیبای تو نه
سرو یکتاست ولی چون قد یکتای تو نیست .
ای راحت دل و جان ای آفتاب خوبان
ای جان نواز چون دل ، ای دل گداز چون جان
وصل خردرُبایت چون دولتست کمیاب
هجر جفانمایت چون محنتست ارزان
گر صدهزار دیده باشد چو آسمانم
چون ابر جمله باشد در هجر تو درافشان .
زلف چون مار تو آسیب زند لعل ترا
گر بدو نرگس جادوی تو افسون نکند.
آن جرم پاک چیست چو ارواح انبیا
چون روح بالطافت و چون عقل باصفا.
روی چون خورشید بنمای از نقاب
کآبم از سر همچو نیلوفر گذشت .
که رهی در فِراق چهره ٔ تو
چهره چون برگ در خزان کرده ست .
چون گیسوی تو تافته دارد دل مرا
بادی کز آن دو گیسوی عنبرفشان رسد.
یکی چون بهمن و قارن دگر چون رستم دستان
یکی چون طوس و چون گرگین دگر چون گیو و چون بیژن .
زآن گریبان هرکه سر برکرد روزی یا شبی
آسمان بر پای او بوسه زنان چون دامنست .
آنکه سبلت می نهد بر گوش فردا گوش دار
تا به دست مرگ چون درمانده پی سبلت کنست .
زنخدان توچون گویست و چون چوگان مرا قامت
گریبان تو پرماهست و پرپروین مرا دامن .
پشت بر دیوار زندان روی بر بام فلک
چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من .
صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من
چون شفق در خون نشنید چشم شب پیمای من .
با همه چون خاک زمین پست باش
وز همه چون باد تهی دست باش .
گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشیدجوانمرد باش .
دو شکرچون عقیق آب داده
دو گیسو چون کمند تاب داده .
بی دم سرد چون سحر تیغ مکش که بر فلک
حاکم عدل روز و شب از دم سرد شد سحر.
چون حرف اگر با سخنی آمیزم
در هر معنی لطیفه ای انگیزم .
زلف تو بجور همچو ایام چراست
چون سیم سخن ز وصل تو خام چراست .
چون عقل به یک دوباره ما را
از معرض نیک و بد برون آر.
خورشید پیش رای تو چون سایه ره نیافت
آری یکی گدای کجا یابد این محل .
لاله چون یوسف آلوده بخون پیراهن
جامه بدریده ز آسیب زمان می آید.
رویم چو گهر باشد و هر ساعت از جزع
چون شاخ بسدست که بر کهربا رسد.
ای روی تو چون گل بهاری
برخیز و بیار می چه داری ؟
لاله پنداشت هست چون رویت
وز تو اکنون قفا همی خارد.
بیار آن می چون لعل خویش تایابم
ز تاب آتش او در هوای دی با حور.
گفتم که ز خوردنی چه سازم
اندر خور و خورد چون تو مهمان .
سیرش همه چون عبیر خوشبوی
آبش همه با گلاب یکسان .
عاشق که در ره آید اندر مقام اول
چون سایه ای بخواری افتاده بر زمینست .
نه مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم .
صددریا نوش کرده اندر عجبیم
تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم .
گل خواست که چون رخش نکو باشد و نیست
چون دلبر من برنگ و بو باشد و نیست .
پستان یار در شکن زلف تابدار
چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس .
بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر اﷲاکبرست .
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را.
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد.
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد.
ز عنبربر مهش چتر و ز سنبل بر گلش چوگان
دلش چون قبله ٔ تازی رخش چون قبله ٔ دهقان .
چون طفل نی سوار بمیدان اختیار
در چشم خود سواره ولیکن پیاده ایم .
- همچون ؛ همانندِ. مثل ِ. بسان ِ :
بینی و گنده دهان داری و نای
خایگان غر هر یکی همچون درای .
وآن میغ جنوبی چویکی مطرب خور بود
دامن بزمین برزده همچون شب ادهم .
راست همچون کبوتران سفید
راه گم کردگان ز هیبت باز
بوستانا تو چو من گشتی و من گشته چو تو
تو مگر تازه شدی همچون من از ابر دگر.
ای بهار داد و دین آمد خجسته نوبهار
بوستان پادشایی کرد همچون قندهار.
چو من بجنگ سوی آن سپه سپاه کشم
تو آن سپه را همچون سپاه شاه انگار.
سکندر نیستی لیکن دوباره
بگشتی در جهان همچون سکندر.
مگر عهد داری که همچون سکندر
ملوک زمین را تو قدرت نمائی .
باغ همچون کلبه ٔ بزاز پردیبا شود
باد همچون طبله ٔ عطار پرعنبر شود.
ز روی بادیه برخاست گردی
که گیتی کرد همچون خّز ادکن .
زبانه هاش زبانست در غش زر و سیم
براست گفتن همچون زبانه ٔ معیار.
بر من ای زلف تو و روی تو همچون شب و روز
روز روشن چو شب تار مکن گو نکنم .
رخی که بود چو جان فریشته رخشان
ز خاک و خون شده همچون لباس اهریمن .
گردد همی شکافته دلشان ز زخم من
همچون مه از اشارت انگشت مصطفی .
صفای آینه دارند هر دو و مژه ها
به پیش هریک همچون دو شانه زیر و زبر.
ور تو میکوشی که فردا سرخ روی آئی چو تاب
اشک را در دیده همچون دانه کن در جرم نار.
بی آن لب چون شکر تنم را
همچون شکر اندر آب داری .
همچون کلاه گوشه ٔ نوشین روان میغ
برزد هلال سر ز پس کوه بیددار.
بس ظریف افتاد در بستان خوبی روی تو
از لب همچون رطب با قامت همچون نخیل .
ای بس سخنان نغز همچون گوهر
کز گوش تو همچو حلقه بر در مانده ست .
بگیتی بتر زین نباشد بدی
جفا بردن از دست همچون خودی .
- چونان (از: چون + ان ) . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چونانک (از: چون + ان + ک ) . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چونانکه (از: چون + ان + که ) . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.و گاه کلمه ٔ «چون » به «چن » مخفف گردد و با «ان » ترکیب شود. و بصورت «چنان » در این معنی بکار رود :
چنانش بکوبم بگرز گران
که پولاد کوبند آهنگران .
بیامد اوفتان خیزان بر من
چنان مرغی که باشد نیم بسمل .
چنان دو کفه ٔ سیمین ترازو
که این کفه شود زآن کفه مایل .
تن به گهرخانه ٔاصلی شتافت
دیده چنان شد که خیالش نیافت .
رجوع به چنان درردیف خود شود. گاه «هم » که از ادات مشارکت است بر سر ترکیب چنان درآید : و قباد با آن همه رنج کی کشیده بود همچنان بر اعتقاد مزدکی بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 86). نیز همچنان گاه با «ک » و «که » ترکیب شود و بصورت «همچنانک » و «همچنانکه » درآید : و چون جان با او جفت نبود هیچ کار را بکار نیاید، همچنانکه چون مردم بمیرد هیچ کار را بکار نیاید. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). معنی زندقه ، آنست کی نقیض زند یعنی کتاب زند همچنانک ملحدان ابادهم اﷲ نقیض قرآن میکنند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 62). و نیز به ترکیب چنان («چن » مخفف و «آن ») «ک » یا «که » الحاق گردد و دراین معنی بکار رود : گفت : یا موسی میخواهی که مرا بکشی چنانکه آن مرد را بکشتی . (ترجمه ٔ تفسیرطبری ). و مدتی بر این جمله می بود چنانک جهانیان انوشیروان را در زبان گرفته بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 89). از بهر خون ایشان فرزند قزل ملک فرستادم ، چنانکه باید سازد. (سمک عیار). و نیز «چن » مخفف «چون »با «چه » بصورت چنانچه درآید : گفت : ای خداوند این بنده برود و این کار را چنانچه خاطر شاه خواهد به اتمام رساند. (دارابنامه ). اوالثغ بود چنانچه اصلاً بحرف «را» تکلم نمیتوانست نمود و عوض را عین میگفت . (حبیب السیر). رجوع به چنانک و چنانکه و چنانچه شود. و کلمه ٔ «چنان » بار دیگر با «چون » ترکیب شود و بصورت «چنانچون » بکار رود :
بسان آتش تیزست عشقش
چنانچون دو رخش همرنگ آذر.
بنزدیک او اندرآمد بهوش
چنانچون کسی راز گوید بگوش .
گر آنجا که رفتی خوش و خرم است
چنانچون بباید دلت بیغم است .
زبان برگشایند بر من به بد
بهر جایگاهی چنانچون سزد.
دم عقرب بتابید از سر کوه
چنانچون چشم شاهین از نشیمن .
چنانچون صدهزاران خرمن تر
که عمداً درزنی آتش بخرمن .
چنان چون دو سر از هم باز کرده
ز زرّ مغربی دستاورنجن .
گاه «هم » که از ادات مشارکت است بر سر این ترکیب درآید :
آشکوخد بر زمین هموارتر
همچنان چون بر زمین دشوارتر.
و نیز «چنانچون » با«که » بصورت «چنانچونکه » درآید :
نیایش همی کرد خورشید را
چنانچون که بد راه جمشید را.
کلمه ٔ «چون » گاهی مخفف میشود و با ضمیر اشاره ٔ «این » ترکیب میشود :
ولیکن اوستادان مجرب
چنین گفتند در کتب اوایل .
کاین ده ویران بگذاری بما
نیز چنین چند سپاری بما.
این صورت مخفف «چنین » با پیشاوند مشارکت «هم » بصورت «همچنین »استعمال شود: و از جانب روم همچنین دست درازیها کرده بودند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 85). و با «که » بصورت «چنین که » درآید : ملک به انجام سخن گفت چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم کس دوست ندارد. (گلستان سعدی ). رجوع به چنین شود. || بمعنی مثل و مانند اما بهنگام تعظیم و بزرگداشت . (یادداشت مؤلف ) : و آخر بیازردند (ترکمانان )و بسر عادت خویش که غارت بود بازشدند... تا سالاری چون تاش فراش ... در سر ایشان شد. (تاریخ بیهقی ). || (حرف ربط) چنانکه . بدانسان که . آنسان که . بدان گونه که . چونانکه . چنانچون که . (یادداشت مؤلف ) :
ترسی که کسی نیز دل من برباید
کس دل نرباید به ستم چون تو ربائی .
|| (حرف اضافه ) از قبیل . (یادداشت مؤلف ). چو :
دگر بویهای خوش آورد باز...
چو بان و چو کافور وچون مشک ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب .
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
زمین شد بکردار روشن چراغ .
برفتند با مویه ایرانیان ...
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو شاپور و فرهاد و بهرام شیر...
چو گرگین و چون اشکش شیرمرد
چو شیدوش شیر آن سوار نبرد.
چند فریضه است که چون به بلخ رسیم . پیش خواهیم گرفت چون مکاتبت کردن با خانان ترکستان . (تاریخ بیهقی ).
آن قوم که در زیر شجر بیعت کردند
چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر.
و ولایتها کی در عهد پدرش قباد از دست رفته بود چون زاولستان و طخارستان و بلاد سند و دیگر اعمال بازدست آورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 94). و عادت ملوک فرس و اکاسره آن بودی که از همه ٔ ملوک اطراف چون چین و ترک و روم و هند دختران ستدندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 97). و مشمومات چون نیلوفر و نرگس و بنفشه و یاسمن سخت بسیار بوده . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 142). || عبارتست از. بدین شرح . بدین تفصیل . (یادداشت مؤلف ) : و ایشان را یازده ناحیت است بزرگ ، چون : حانکجال ، ننک ، کوتم ، سراوان ، پیلمان شهر، رشت ، تولیم ، دولاب ، کهن رود استراب ، خان بلی . (حدود العالم ). از این سوی «رودیان » را هفت ناحیت است بزرگ چون : لافجان ، میالفجان ، کشکجان ، برفجان ، داخل ، تجن ، چمه .(حدود العالم ).
برجها دیدم که از مشرق برآوردند سر
جمله در تسبیح و در تجلیل حی لایموت
چون حمل چون ثور چون جوزا سرطان و اسد
سنبله میزان و عقرب قوس و جدی و دلو و حوت .
|| (حرف ربط)وقتی که . (از غیاث اللغات ). همین که . (ناظم الاطباء). افاده ٔ معنی وقت و هنگام میکند. (آنندراج ) (انجمن آرا). هنگامی که . (فرهنگ نظام ). وقتی که . هنگامی که . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). وقتی . هنگامی . (فرهنگ فارسی معین ). وقتی که . در حالی که . آنگاه که . زمانی که . همین که . (یادداشت مؤلف ) :
چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش نه نابیناست .
چون بسپاری بحبس بچه ٔ او را
هفت شباروز خیره ماند و حیران .
چون بنشیند تمام و صافی گردد
گونه ٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان .
مهر دیدم ، بامدادان چون بتافت
از خراسان سوی خاور می شتافت .
جوان چون بدید آن نگاریده روی
بسان دو زنجیر مرغول موی .
بنجشگ چگونه لرزد ازباران
چون یاد کنم ترا چنان لرزم .
مار را هرچند بهتر پروری
چون یکی خشم آورد کیفر بری
سفله فعل مار دارد بیخلاف
جهد کن تا روی سفله ننگری .
چون بچه ٔ کبوتر منقار سخت کرد
هموار کرد موی و بیوگند موی زرد.
تا آنگه که بگویند که خدای عزوجل یکی است و بجز از وی خدای نیست ؛ چون بگویند تیغ از گردن ایشان بیوفتاد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).
تو آن شبرنگ تازی را بمیدان چون برانگیزی
عدو را زود بنوردی بدان تیغ بلاگستر.
که چون پور باسهم و مهتر شود
ازو باب را روز بهتر شود.
ناهید چون عقاب ترا دید زیر تو
گفتا درست هاروت از بند رسته شد.
و چون مردی بمیرد اگر زنش مر او را دوست دارد، خویشتن را بکشد. (حدود العالم ).
چون شدم نیم مست و کالیوه
باطل آنگاه نزد من حق بود.
عهد و میثاق خویش تازه کنم
از سحرگاه تا به وقت نماز
باز پدواز خویش باز شویم
چون دده باز جنبد از پدواز.
ترَست زمین ز دیدگان من
چون پای نهم همی فرولغزم .
زن پار او چون بیابد بوق
سر ز شادی کشد سوی عیوق .
یک موی بدزدیم از دو زلفت
چون زلف زدی ای صنم بشانه .
ابر تو چون رفت تو نابهره ور مانی از او
ابر من هر جا که باشد من ز جودش بهره ور.
خلق شود ز نشست دراز حلیت مرد
که گنده گرددچون دیر ماند آب غدیر.
چون نوبهار باغ بیاراست چون بهشت
از سوسن سفید و گل سرخ و شنبلید.
آن روشنی که چون به پیاله فروچکد
گوئی عقیق سرخ به لؤلؤ فروچکید
وآن صافیی که چون بکف دست برنهی
کف از قدح ندانی نی از قدح نبید.
چون پند فرومایه سوی چوزه گراید
شاهین ستنبه به تذروان کند آهنگ .
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر لب تو بوسه زنم چونش بخوانی .
می چون میان سیم دو دندان او رسید
گوئی کران ماه به پروین درون نشت .
خیره شود دو چشم که چون بنگری بدو
کوشی که بگذری ندهد ره که بگذری .
سپهدار چون بوالمظفر بود
سر لشکر از ماه برتربود.
بیفزای نیکی تو تا ایدری
که گردی از آن شاد چون بگذری .
به خواب اندر است آنکه بیکار گشت
پشیمان شود چون که بیدارگشت .
بدین نامه چون دست کردم دراز
یکی مهتری بود بود گردن فراز.
منوچهر چون یافت زو آگهی
بیاراست دیهیم شاهنشهی .
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار.
سرملوک عجم چون بنزد کوه رسید
صف سپاه عدو دید با سکون و قرار.
خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید
دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و بجر.
چون در حکایت آید بانگ شتر کند
و آروغها زند چو خورد ترب و گندنا.
رهروی بود در آن راه درم یافت بسی
چون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد.
بدین درگاه عالی چون رسیدم
رها کردم سوی جانان کبوتر.
آن زلف نگر بر رخ آن در یتیم
چون بنگاری چنانکه از غالیه جیم .
نعت هر کس را همی یکسان شود اصل سخن
چون بنعت او رسد اصل سخن دیگر شود
چون بیندیشم خرد مرنظم را مانی شود
چون بنظم آرم زبان مر لفظ را آزر شود.
آنکه خوبی از او نمونه بود
چون بیارائیش چگونه بود؟
چون ز احکامش سخن گوئی شود جوهر عرض
چون ز آثارش سخن رانی عرض جوهر شود.
بپیچد دلم چون ز پنجه بتم
گشاید برغم دلم پیچه بند.
چون اندرو رسی بشب تیره ٔ سیاه
زود آتشی بلند برافروز زرّوار.
چون دوانگشت دبیرانه کند فصل بهار
بدوات بسدین اندر شبگیر پگاه .
اطراف گلستان را چون نیک بنگرد
پیراهن صبوری چون غنچه بردرد.
چون عمر نمی ماند، گو هیچ ممان .
پس از عید... نامه رسید از... اعیان لشکر... که چون خبر حرکت ما از نشابور بدیشان رسید بقلعه ٔ کوهتیز موقوف کردند. (تاریخ بیهقی ). چون قصد ری کرد... و حاجب از گرگانج بکرمان آمد و در باب برادران بقسمت ولایت سخن رفت . (تاریخ بیهقی ). نماز دیگر چون امیر مسعود بخدمت درگاه آمد بوالحسن کرخی براثر بیامد. (تاریخ بیهقی ).
چون راست شود کار و بارت
بندیش برو فرود کارت .
چون ببینم ترا ز بیم حسود
خویشتن را کلیک سازم زود.
طفل را چون شکم بدرد آمد
همچو افعی ز رنج او برپیخت
گشت ساکن ز درد چون دارو
زن به ماچو چه دردهانش ریخت .
حاسد پند ار چه نیک پیوندد سخن
دل ندارد چون نیی همداستان .
چون روی خوب بینی دیده فراز هم نه
چون تیر عشق بارد شرم و خرد سپر کن .
چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت .
چون دل شنوا شد ترا از آن پس
شاید اگرت گوش سر نباشد.
خویشتن را خود فریبی چون بپرهیزی ز دیو
چون نهی چون خود کنی عصیان بهانه بر قضا.
چون [ سلطان ] محمود از دعوات خواندن فارغ شد قبا درپوشید و کلاه بر سر نهاد و در آئینه نگاه کرد چهره ٔ خود را بدید تبسم کرد و احمد حسن را گفت : دانی که این زمان در دل من چه می گردد؟ گفت : خداوند بهتر داند. گفت : میترسم که مردمان مرا دوست ندارند از آنچه روی من نه نیکوست و مردمان بعادت پادشاه نیکوروی دوست دارند. احمد حسن گفت : ای خداوند یک کار بکن تا ترا از زن و فرزند و جان خویش دوست تر دارند و بفرمان تو در آب و آتش شوند گفت : چکنم گفت : زر را دشمن گیر تا مردمان تو را دوست گیرند. محمود را خوش آمد و گفت هزار معنی و فایده در زیر این است . (از سیاست نامه ).
لوط را دیدم درمانده بشارستانی
چون دعا کرد نگون گشت همه شارستان .
تا خوی کند از شرم او زمان
چون طی کنم از نعل او زمین .
چون بستن گفتار بیاموخت مرا
بر تخته ٔ عشق کرد و بفروخت مرا.
ندیدی مرا روز پیکار و جنگ
که چون تیغ هندی بگیرم بچنگ .
از آنکه هست شب آبستن و نداند کس
که هاله چون سپری شد چه زاید آبستن .
چون پیرهن عمل بپوشیدم
بگرفت قضای بد گریبانم .
بیگانه گشتن از من چون در سر تو بود
با جان من به مهرچرا آشنا شدی .
انجیل آغاز کرد بلبل بر گل
چون ز بنفشه بدید حالت رهبان .
چون درنگریستم نه درخور بودی
تو نیز نیازموده بهتر بودی .
چون عهده نمیشودکسی فردا را
حالی خوش دار این دل پرسودا را.
چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ .
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده ونابوده مخور.
از آتش تودلم چرا میسوزد
چون هیچ ترا عادت دلسوزی نیست .
تو جهد کنی بهجر و من جد بوصال
چون نیست بجد من بجهد تو مباد.
چون نجویم حرام وندهم دین
جامه لابد نباشدم به ازین .
چون کنم خانه ٔ گل آبادان
دل من «اینما تکونوا» خوان
چون درآید اجل چه بنده چه شاه
وقت چون دررسد چه بام و چه چاه .
چون نباشی آب رحمت نار زحمت کم فروز
ور نباشی خاک معنی باد بی حاصل مباش .
چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما
صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن .
سد دلها بگسلی چون زلف بربند افکنی
نرخ لؤلؤ بشکنی چون آن دو لب خندان کنی .
چون با دل تو نیست وفا در یک پوست
در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست .
چون گردش آسمان نکوخواه منست
دیدم رخ او که بر زمین ماه منست .
و چون در حد کهولت و موسم عقل و تجربت رسند... صحیفه ٔ دل را پر فواید بینند.