پیشگاه
لغتنامه دهخدا
پیشگاه . (اِ مرکب ) صدر. (دهار) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). صدر مجلس . (غیاث ). صدر بیت . (زمخشری ). بالای مجلس . مقدم البیت ، مقابل درگاه . مقابل آستان . مقابل پایگاه . سدّه . (نصاب ). پیشگه . رجوع به پیشگه شود :
بارگاه تو کارگاه وجود
پایگاه تو پیشگاه صدور.
پیشگاه مراد چون طلبم
که بمن آستانه می نرسد.
مور در پایگاه جمشید است
قصه از پیشگاه میگوید.
چون پیشگاه پدید آمد درگاه و راه را چه قیمت . (تذکرةالاولیاء). پیشگاه فاضلتر از درگاه . (کشف المحجوب ). و رجوع به کتاب امثال و حکم ذیل «پیشگاه فاضلتر از درگاه » و نیز ذیل «اگر خاک هم بر سر میکنی ...» شود؛ دررالبیت ؛ پیشگاه خانه . فناء؛ پیشگاه فراخ سرای . (منتهی الارب ) . || محضر سلطان یا بزرگی . حضور شاه . پیشگه . بارگاه . محضر صاحب صدری . مقام اول . مقام منیع بزرگان و شاهان :
چگونه کشم سر ز فرمان شاه
چگونه گذارم چنین پیشگاه .
بخندید رستم ، بدو گفت شاه
ز بهر خورش داد این پیشگاه .
چو موبد بپرداخت از سوک شاه
نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه .
زمین را ببوسید در پیشگاه
ز دیدار او شادشد پادشاه .
چو چشم سپهبد برآمد بشاه
زمین را ببوسید بر پیشگاه .
و دیگر که چون اندر ایران سپاه
نباشد همی شاه در پیشگاه .
به هر شهر کاندر شدندی به راه
شدی انجمن مرد بر پیشگاه .
چه مایه سر تاجداران ز گاه
ربودی و برکندی از پیشگاه .
مبادا جهان بی سر و تاج شاه
تو بادی همیشه بدان پیشگاه .
بیاراید آن نامور پیشگاه
بسر بر نهد خسروانی کلاه .
یکی آرزو دارد اکنون رهی
بدین نامور پیشگاه مهی .
چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه
زمین را ببوسید بر پیشگاه .
بروز نخستین یکی بزمگاه
بسازد شما را دهد پیشگاه .
چو گفتار بهرام بشنید شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه .
تهمتن بیک ماه نزدیک شاه
همی بود با جام در پیشگاه .
مرا در شبستان فرستاد شاه
برفتم در آن نامورپیشگاه .
ز گفتار او رخ برافروخت شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه .
یکی جشن کردند کز چرخ ماه
ستاره ببارید بر پیشگاه .
برابر ندیدیم هرگز دو شاه
دو دستور بدخواه در پیشگاه .
سپارم ترا گنج و تخت و کلاه
نشانمت با تاج در پیشگاه .
از آن گفتم ای ناسزاوار شاه
که هرگز مبادی تو در پیشگاه .
چو آن بدجهش رفت نزدیک شاه
ورا دید با بنده در پیشگاه .
یکی خوان زرین بفرمود شاه
که بنهاد گنجور در پیشگاه .
چو آمد برون آن بداندیش شاه
نیارست شد نیز در پیشگاه .
چنین گفت جادو که من بیگناه
چه گویم بدین نامورپیشگاه .
ز من پاک تن دختر من بخواه
بدارش بآرام در پیشگاه .
نشسته بآرام در پیشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه .
دگر آنکه دختر بمن داد شاه
بمردی گرفتم من این پیشگاه .
وزین کار کاندیشه کردست شاه
بر آشوبد آن نامور پیشگاه .
چو انبوه گشتند بر پیشگاه
چنان گفت شاه جهان با سپاه .
ابا باژ یکساله از پیشگاه
فرستاد یکسر بنزدیک شاه
بفرمود تا اسپ نخجیرگاه
بسی بگذرانند بر پیشگاه .
به روز جوانی ز کاوس شاه
چنان سر بپیچید در پیشگاه .
سپینود را جفت بهرامشاه
سپردم بدین نامور پیشگاه .
چو آمد برون این بد اندیش شاه
نیارست شد نیز در پیشگاه .
ای پیشگاه بار خدایان روزگار
ای بر بهشت جسته شرف پیشگاه تو
ای نمودار معجزات مسیح
ای سزاوار پیشگاه قباد.
گفت آنکه پیش عرضه گهش ایستاده اوست
گفتا به پیشگاه بود جای پیشگاه .
حاسدم گوید چرا در پیشگاه مهتران
ما ذلیلیم و حقیر و تو امینی و مکین .
ز گوهر یکی تخت در پیشگاه
بتی بر وی از زرّ و پیکر چو ماه .
من گرچه تو شاه پیشگاهی
با قول چو درّ شاهوارم .
در پیشگاه عقل جهانی فراخ وپهن
چون چشم سوزنی کن و بندیش گاهگاه .
پیشگاه حضرتش را پیشکار
از بنات النعش و جوزا دیده ام .
در صفه ٔ مقام تو دختر قیصر بساط بوس
در پیشگاه تو زن فغفور پیشکار.
علم روی ترا براه آرد
با چراغت به پیشگاه آرد.
اول ز پیشگاه عدم عقل زاد و بس
آری که از یکی یکی آید به ابتدا.
هر کجا در پیشگاه شرع دانش پیشه ای ست
پیشگاه منصب و صدر حسیبش یافتم .
پیشگاه ستم عالم را
داور پیش نشین بایستی .
بنه در پیشگاه و شقه در بند
پس آنگه شاه را گو کای خداوند.
جناح آنچنان بست در پیشگاه
که پوشیده شد روی خورشید و ماه .
هزارش زن بکر در پیشگاه
بخدمت کمر بسته در بارگاه .
دگر تاجداران بفرمان شاه
بزانو نشستند در پیشگاه .
پیشگاه دوست را شائی چو بر درگاه عشق
عافیت را سرنگونسار اندر آویزی بدار.
سران جهان دید در پیشگاه
سرافکنده در سایه ٔ یک کلاه .
با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت
آگهی و خدمت دلهای آگه میکنی .
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد.
التصدیر؛ در پیشگاه نشانیدن . (منتهی الارب ). در پیشگاه نشستن . (مجمل اللغة). تصدر؛ در پیشگاه نشستن . (تاج المصادر) (مجمل اللغة). || پادشاه . پادشاه صاحب تخت و مسند. (برهان ). قبله . (مهذب الاسماء). صاحب صدر :
به یزدان گرفتند هر دو پناه
همان دلشده ماه و هم پیشگاه .
چون آن نامه برخواند پیروز شاه
برآشفت از آن نامور پیشگاه .
از آن پس بدخمه سپردند شاه
تو گفتی نبد نامور پیشگاه .
بگفت این و آمد بنزدیک شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه .
سرانجام لشکر نماند نه شاه
بیاید نوآیین یکی پیشگاه .
ستاره شمر چون برآشفت شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه .
بخندید و بهرام را گفت شاه
که ای باگهر پرهنر پیشگاه .
به منذر یکی نامه بنوشت شاه
چنان چون بود درخور پیشگاه .
چنان کرد خاقان که شاهان کنند
جهان دیده و پیشگاهان کنند.
کسی کو بود در جهان پیشگاه
برو بگذرد سال و خورشید و ماه .
سخنهای آن نامور پیشگاه
چو بشنید بهمن بیامد براه .
بقیصر یکی نامه بنوشت شاه
چنان چون بود درخور پیشگاه .
پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
که ای با گهر نامور پیشگاه .
یکی حقه بد نزد گنجور شاه
سزد گر که خواهد کنون پیشگاه .
برین کوهسارم دو دیده براه
بدان تا چه فرمایدم پیشگاه .
چهارم که از کهتر پرگناه
بخوشد سر نامور پیشگاه .
چو برخاست بابک ز ایوان شاه
بیامد بر نامور پیشگاه .
ندانم که گرسیوز نیکخواه
چه گفته ست از من بدان پیشگاه .
بشد طوس و گودرز بر پیشگاه
سخن بر گشادند بر پیشگاه .
ز خویشان او کس نیازرد شاه
چنان چون بوددرخور پیشگاه .
پس آگاه شد شنگل از کار شاه
ز دختر که بد شاه را پیشگاه .
گفت آنکه پیش عرضگهش ایستاده اوست
گفتم به پیشگاه بود جای پیشگاه .
کنون نیز هرجا که شاهی بود
و گر دانشی پیشگاهی بود.
از چو تو محتشم فروزد ملک
وز چو توپیشگاه نازد گاه .
|| صدر. رئیس . قبله . سُدّه :
ای پیشگاه بار خدایان روزگار
ای بر بهشت جسته شرف پیشگاه تو.
کجا شاهان جهان را پیشگاهند
نترسند و بگویند آنچه خواهند.
یک چند پیشگاه همی دیدی
در مجلس ملوک و سلاطینم .
ای پناه مهتران ای پیشگاه خسروان
چون تو هرگز نیست دیده تاج و گاه خسروان .
ناکسان پیشگاه و کامروا
فاضلان دور مانده ، وین عجبست .
سعد ملک آن محترم صدری که سعدین فلک پیشکارانند و او بر پیشکاران پیشگاه .
از بوسه گاه خوبان شکرشکار باش
تا پیشگاه باشی و اقبال پیشکار.
|| تخت . مسند. دست :
چنین گفت پیر خراسان که شاه
چو بنشست بر نامور پیشگاه
جهاندار فرزند را پیش خواند
بدان نامور پیشگاهش نشاند.
چو باز آمد از راه بهرامشاه
به آرام بنشست بر پیشگاه .
چنین داد پاسخ مراو را سپاه
که چون کس نماند از در پیشگاه .
چو از روم خسرو همی با سپاه
بیاید نشیند بدین پیشگاه .
چو شد زنگه ٔ شاوران نزد شاه
سپهدار برخاست از پیشگاه .
دو دیگر که چون اندر ایران سپاه
نباشد همان شاه در پیشگاه .
کند آفرین بر جهاندار شاه
که بی او مبیناد کس پیشگاه .
بدین زودی اندر جهاندار شاه
بیاید نشیند ابر پیشگاه .
نه من بآرزو جستم این پیشگاه
نبود اندرین کارکسرا گناه .
بیزدان سپاس و بیزدان پناه
که ننشست یک شاه بر پیشگاه ...
چو از کار گردان بپرداخت شاه
به آرام بنشست در پیشگاه .
بکاخ اندر آمد سرافراز شاه
نشست اندر آن نامور پیشگاه .
تو پیمان یزدان نداری نگاه
همی نام راجویی این پیشگاه .
بیارمش از آن بند و تاریک چاه
نشانمش بر نامور پیشگاه .
تا او به پیشگاه وزارت فرو نشست
برخاست از میان جهان فتنه انجمن .
|| کرسی وصندلی که در پیش تخت [ سلطان یا امیری ] نهند. (آنندراج ) :
دبیر جهاندیده را پیش خواند
بر آن پیشگاه بزرگی نشاند.
به تنگی دل اندر، قلون را بخواند
بدان نامور پیشگاهش نشاند.
نهادند زرین یکی پیشگاه
نشست از برش پهلوان سپاه .
خرامان بیامد بنزدیک شاه
نهادند زرین یکی پیشگاه .
چو با این هنرها شود نزد شاه
نباشد نشستش مگر پیشگاه .
|| جلوخان :
ایوانش نه ، پیشگاه ایوانش
سرمایه ٔ عزّ و اصل جاه است .
|| ایوان : امیر بر تخت نشست در صفه ٔ بزرگ و پیشگاه . (تاریخ بیهقی ص 517).
پیشگاه دوست را شایی که بر درگاه عشق
عافیت را سرنگونسار اندر آویزی بدار.
|| صحن سرای و خان . (غیاث ) :
بندو زندان بر دل خوش مشرب من نیست بار
کز دل واکرده دارم پیشگاهی در قفس .
|| محراب مسجد. (برهان ) :
در پیشگاه مسجد و در کنج صومعه
یک پیرکار دیده و یک مردکار کو؟
|| فرشی که پیش خانه درافکنند. (صحاح الفرس ). زیلوچه . (شرفنامه ). فرشی که در پیش افکنند. فرشی که در پیش ایوان و صدر مجلس اندازند. (برهان ). مسند و فرش که در صدر مجلس اندازند. طنفسه که پیش خانه باز افکنند از فرش . (لغت نامه ٔ اسدی ) :
همه کبر و لافی بدست تهی
به نان کسان زنده ای سال و ماه
بدیدم من آن خانه ٔ محتشم
نه نخ دیدم آنجا و نه پیشگاه
یکی زیغ دیدم فکنده درو
نمد پاره ٔ ترکمانی سیاه .
گفتندمجالس باشد (یعنی زخرف ) و نشستگاهها از نهالیها و متکاها و پیشگاهها. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 5 ص 219).
- پیشگاه نشور ؛ قیامت . (برهان ) :
ببین که تا چه نشیب و فراز در کارست
ز آستان عدم تا به پیشگاه نشور.
بارگاه تو کارگاه وجود
پایگاه تو پیشگاه صدور.
پیشگاه مراد چون طلبم
که بمن آستانه می نرسد.
مور در پایگاه جمشید است
قصه از پیشگاه میگوید.
چون پیشگاه پدید آمد درگاه و راه را چه قیمت . (تذکرةالاولیاء). پیشگاه فاضلتر از درگاه . (کشف المحجوب ). و رجوع به کتاب امثال و حکم ذیل «پیشگاه فاضلتر از درگاه » و نیز ذیل «اگر خاک هم بر سر میکنی ...» شود؛ دررالبیت ؛ پیشگاه خانه . فناء؛ پیشگاه فراخ سرای . (منتهی الارب ) . || محضر سلطان یا بزرگی . حضور شاه . پیشگه . بارگاه . محضر صاحب صدری . مقام اول . مقام منیع بزرگان و شاهان :
چگونه کشم سر ز فرمان شاه
چگونه گذارم چنین پیشگاه .
بخندید رستم ، بدو گفت شاه
ز بهر خورش داد این پیشگاه .
چو موبد بپرداخت از سوک شاه
نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه .
زمین را ببوسید در پیشگاه
ز دیدار او شادشد پادشاه .
چو چشم سپهبد برآمد بشاه
زمین را ببوسید بر پیشگاه .
و دیگر که چون اندر ایران سپاه
نباشد همی شاه در پیشگاه .
به هر شهر کاندر شدندی به راه
شدی انجمن مرد بر پیشگاه .
چه مایه سر تاجداران ز گاه
ربودی و برکندی از پیشگاه .
مبادا جهان بی سر و تاج شاه
تو بادی همیشه بدان پیشگاه .
بیاراید آن نامور پیشگاه
بسر بر نهد خسروانی کلاه .
یکی آرزو دارد اکنون رهی
بدین نامور پیشگاه مهی .
چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه
زمین را ببوسید بر پیشگاه .
بروز نخستین یکی بزمگاه
بسازد شما را دهد پیشگاه .
چو گفتار بهرام بشنید شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه .
تهمتن بیک ماه نزدیک شاه
همی بود با جام در پیشگاه .
مرا در شبستان فرستاد شاه
برفتم در آن نامورپیشگاه .
ز گفتار او رخ برافروخت شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه .
یکی جشن کردند کز چرخ ماه
ستاره ببارید بر پیشگاه .
برابر ندیدیم هرگز دو شاه
دو دستور بدخواه در پیشگاه .
سپارم ترا گنج و تخت و کلاه
نشانمت با تاج در پیشگاه .
از آن گفتم ای ناسزاوار شاه
که هرگز مبادی تو در پیشگاه .
چو آن بدجهش رفت نزدیک شاه
ورا دید با بنده در پیشگاه .
یکی خوان زرین بفرمود شاه
که بنهاد گنجور در پیشگاه .
چو آمد برون آن بداندیش شاه
نیارست شد نیز در پیشگاه .
چنین گفت جادو که من بیگناه
چه گویم بدین نامورپیشگاه .
ز من پاک تن دختر من بخواه
بدارش بآرام در پیشگاه .
نشسته بآرام در پیشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه .
دگر آنکه دختر بمن داد شاه
بمردی گرفتم من این پیشگاه .
وزین کار کاندیشه کردست شاه
بر آشوبد آن نامور پیشگاه .
چو انبوه گشتند بر پیشگاه
چنان گفت شاه جهان با سپاه .
ابا باژ یکساله از پیشگاه
فرستاد یکسر بنزدیک شاه
بفرمود تا اسپ نخجیرگاه
بسی بگذرانند بر پیشگاه .
به روز جوانی ز کاوس شاه
چنان سر بپیچید در پیشگاه .
سپینود را جفت بهرامشاه
سپردم بدین نامور پیشگاه .
چو آمد برون این بد اندیش شاه
نیارست شد نیز در پیشگاه .
ای پیشگاه بار خدایان روزگار
ای بر بهشت جسته شرف پیشگاه تو
ای نمودار معجزات مسیح
ای سزاوار پیشگاه قباد.
گفت آنکه پیش عرضه گهش ایستاده اوست
گفتا به پیشگاه بود جای پیشگاه .
حاسدم گوید چرا در پیشگاه مهتران
ما ذلیلیم و حقیر و تو امینی و مکین .
ز گوهر یکی تخت در پیشگاه
بتی بر وی از زرّ و پیکر چو ماه .
من گرچه تو شاه پیشگاهی
با قول چو درّ شاهوارم .
در پیشگاه عقل جهانی فراخ وپهن
چون چشم سوزنی کن و بندیش گاهگاه .
پیشگاه حضرتش را پیشکار
از بنات النعش و جوزا دیده ام .
در صفه ٔ مقام تو دختر قیصر بساط بوس
در پیشگاه تو زن فغفور پیشکار.
علم روی ترا براه آرد
با چراغت به پیشگاه آرد.
اول ز پیشگاه عدم عقل زاد و بس
آری که از یکی یکی آید به ابتدا.
هر کجا در پیشگاه شرع دانش پیشه ای ست
پیشگاه منصب و صدر حسیبش یافتم .
پیشگاه ستم عالم را
داور پیش نشین بایستی .
بنه در پیشگاه و شقه در بند
پس آنگه شاه را گو کای خداوند.
جناح آنچنان بست در پیشگاه
که پوشیده شد روی خورشید و ماه .
هزارش زن بکر در پیشگاه
بخدمت کمر بسته در بارگاه .
دگر تاجداران بفرمان شاه
بزانو نشستند در پیشگاه .
پیشگاه دوست را شائی چو بر درگاه عشق
عافیت را سرنگونسار اندر آویزی بدار.
سران جهان دید در پیشگاه
سرافکنده در سایه ٔ یک کلاه .
با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت
آگهی و خدمت دلهای آگه میکنی .
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد.
التصدیر؛ در پیشگاه نشانیدن . (منتهی الارب ). در پیشگاه نشستن . (مجمل اللغة). تصدر؛ در پیشگاه نشستن . (تاج المصادر) (مجمل اللغة). || پادشاه . پادشاه صاحب تخت و مسند. (برهان ). قبله . (مهذب الاسماء). صاحب صدر :
به یزدان گرفتند هر دو پناه
همان دلشده ماه و هم پیشگاه .
چون آن نامه برخواند پیروز شاه
برآشفت از آن نامور پیشگاه .
از آن پس بدخمه سپردند شاه
تو گفتی نبد نامور پیشگاه .
بگفت این و آمد بنزدیک شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه .
سرانجام لشکر نماند نه شاه
بیاید نوآیین یکی پیشگاه .
ستاره شمر چون برآشفت شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه .
بخندید و بهرام را گفت شاه
که ای باگهر پرهنر پیشگاه .
به منذر یکی نامه بنوشت شاه
چنان چون بود درخور پیشگاه .
چنان کرد خاقان که شاهان کنند
جهان دیده و پیشگاهان کنند.
کسی کو بود در جهان پیشگاه
برو بگذرد سال و خورشید و ماه .
سخنهای آن نامور پیشگاه
چو بشنید بهمن بیامد براه .
بقیصر یکی نامه بنوشت شاه
چنان چون بود درخور پیشگاه .
پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
که ای با گهر نامور پیشگاه .
یکی حقه بد نزد گنجور شاه
سزد گر که خواهد کنون پیشگاه .
برین کوهسارم دو دیده براه
بدان تا چه فرمایدم پیشگاه .
چهارم که از کهتر پرگناه
بخوشد سر نامور پیشگاه .
چو برخاست بابک ز ایوان شاه
بیامد بر نامور پیشگاه .
ندانم که گرسیوز نیکخواه
چه گفته ست از من بدان پیشگاه .
بشد طوس و گودرز بر پیشگاه
سخن بر گشادند بر پیشگاه .
ز خویشان او کس نیازرد شاه
چنان چون بوددرخور پیشگاه .
پس آگاه شد شنگل از کار شاه
ز دختر که بد شاه را پیشگاه .
گفت آنکه پیش عرضگهش ایستاده اوست
گفتم به پیشگاه بود جای پیشگاه .
کنون نیز هرجا که شاهی بود
و گر دانشی پیشگاهی بود.
از چو تو محتشم فروزد ملک
وز چو توپیشگاه نازد گاه .
|| صدر. رئیس . قبله . سُدّه :
ای پیشگاه بار خدایان روزگار
ای بر بهشت جسته شرف پیشگاه تو.
کجا شاهان جهان را پیشگاهند
نترسند و بگویند آنچه خواهند.
یک چند پیشگاه همی دیدی
در مجلس ملوک و سلاطینم .
ای پناه مهتران ای پیشگاه خسروان
چون تو هرگز نیست دیده تاج و گاه خسروان .
ناکسان پیشگاه و کامروا
فاضلان دور مانده ، وین عجبست .
سعد ملک آن محترم صدری که سعدین فلک پیشکارانند و او بر پیشکاران پیشگاه .
از بوسه گاه خوبان شکرشکار باش
تا پیشگاه باشی و اقبال پیشکار.
|| تخت . مسند. دست :
چنین گفت پیر خراسان که شاه
چو بنشست بر نامور پیشگاه
جهاندار فرزند را پیش خواند
بدان نامور پیشگاهش نشاند.
چو باز آمد از راه بهرامشاه
به آرام بنشست بر پیشگاه .
چنین داد پاسخ مراو را سپاه
که چون کس نماند از در پیشگاه .
چو از روم خسرو همی با سپاه
بیاید نشیند بدین پیشگاه .
چو شد زنگه ٔ شاوران نزد شاه
سپهدار برخاست از پیشگاه .
دو دیگر که چون اندر ایران سپاه
نباشد همان شاه در پیشگاه .
کند آفرین بر جهاندار شاه
که بی او مبیناد کس پیشگاه .
بدین زودی اندر جهاندار شاه
بیاید نشیند ابر پیشگاه .
نه من بآرزو جستم این پیشگاه
نبود اندرین کارکسرا گناه .
بیزدان سپاس و بیزدان پناه
که ننشست یک شاه بر پیشگاه ...
چو از کار گردان بپرداخت شاه
به آرام بنشست در پیشگاه .
بکاخ اندر آمد سرافراز شاه
نشست اندر آن نامور پیشگاه .
تو پیمان یزدان نداری نگاه
همی نام راجویی این پیشگاه .
بیارمش از آن بند و تاریک چاه
نشانمش بر نامور پیشگاه .
تا او به پیشگاه وزارت فرو نشست
برخاست از میان جهان فتنه انجمن .
|| کرسی وصندلی که در پیش تخت [ سلطان یا امیری ] نهند. (آنندراج ) :
دبیر جهاندیده را پیش خواند
بر آن پیشگاه بزرگی نشاند.
به تنگی دل اندر، قلون را بخواند
بدان نامور پیشگاهش نشاند.
نهادند زرین یکی پیشگاه
نشست از برش پهلوان سپاه .
خرامان بیامد بنزدیک شاه
نهادند زرین یکی پیشگاه .
چو با این هنرها شود نزد شاه
نباشد نشستش مگر پیشگاه .
|| جلوخان :
ایوانش نه ، پیشگاه ایوانش
سرمایه ٔ عزّ و اصل جاه است .
|| ایوان : امیر بر تخت نشست در صفه ٔ بزرگ و پیشگاه . (تاریخ بیهقی ص 517).
پیشگاه دوست را شایی که بر درگاه عشق
عافیت را سرنگونسار اندر آویزی بدار.
|| صحن سرای و خان . (غیاث ) :
بندو زندان بر دل خوش مشرب من نیست بار
کز دل واکرده دارم پیشگاهی در قفس .
|| محراب مسجد. (برهان ) :
در پیشگاه مسجد و در کنج صومعه
یک پیرکار دیده و یک مردکار کو؟
|| فرشی که پیش خانه درافکنند. (صحاح الفرس ). زیلوچه . (شرفنامه ). فرشی که در پیش افکنند. فرشی که در پیش ایوان و صدر مجلس اندازند. (برهان ). مسند و فرش که در صدر مجلس اندازند. طنفسه که پیش خانه باز افکنند از فرش . (لغت نامه ٔ اسدی ) :
همه کبر و لافی بدست تهی
به نان کسان زنده ای سال و ماه
بدیدم من آن خانه ٔ محتشم
نه نخ دیدم آنجا و نه پیشگاه
یکی زیغ دیدم فکنده درو
نمد پاره ٔ ترکمانی سیاه .
گفتندمجالس باشد (یعنی زخرف ) و نشستگاهها از نهالیها و متکاها و پیشگاهها. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 5 ص 219).
- پیشگاه نشور ؛ قیامت . (برهان ) :
ببین که تا چه نشیب و فراز در کارست
ز آستان عدم تا به پیشگاه نشور.