هنرور
لغتنامه دهخدا
هنرور. [هَُ ن َرْ وَ ] (ص مرکب ) (از: هنر + ور، پساوند اتصاف و دارندگی ) دارای هنر. هنرمند. باهنر :
غماز را به حضرت سلطان که راه داد
هم صحبت تو همچو تو باید هنروری .
هنرور چنین زندگانی کند
جفا بیند و مهربانی کند.
هنرور که بختش نباشد بکام
به جایی رود کش ندانند نام .
رجوع به هنروری شود.
غماز را به حضرت سلطان که راه داد
هم صحبت تو همچو تو باید هنروری .
هنرور چنین زندگانی کند
جفا بیند و مهربانی کند.
هنرور که بختش نباشد بکام
به جایی رود کش ندانند نام .
رجوع به هنروری شود.