ناشکیبا
لغتنامه دهخدا
ناشکیبا. [ ش ِ ] (ص مرکب ) بی صبر. بی حوصله . بی ثبات . بی قرار. (ناظم الاطباء). جزوع . هلوع . (دهار). بی تاب . که شکیب و آرام و قرار ندارد. مقابل شکیبا :
در صحبت آن نگار زیبا
می بود ولیک ناشکیبا.
مکن با من ناشکیبا عتیب
که در عشق صورت نبندد شکیب .
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نمانده ست ناشکیبا را.
همی دانم که فریادم به گوشش می رسد لیکن
ملوکی را چه غم باشد ز حال ناشکیبائی .
|| عاشق بی قرار. دلداده . عاشق دلباخته . شیدا. عاشق سودائی :
دل برد و چون بدانست کم کرد ناشکیبا
بگریخت تا چنینم آشفته کرد و شیدا.
به صبری که در ناشکیبا بود
به شرمی که در روی زیبا بود.
ترا در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را.
دگر چون ناشکیبائی بنالد صادقش دانم
که من در نفس خویش از تو نمی یابم شکیبائی .
گناه تست اگر وقتی بنالد ناشکیبائی
ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید.
|| عجول . بی صبر. بی تأمل :
به نشکرده ببرید زن را گلو
تفو بر چنان ناشکیبا تفو.
|| (ق مرکب ) عجولانه . بشتاب :
شکیبائی و تنگ مانده بدام
به از ناشکیبا رسیدن به کام .
در صحبت آن نگار زیبا
می بود ولیک ناشکیبا.
مکن با من ناشکیبا عتیب
که در عشق صورت نبندد شکیب .
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نمانده ست ناشکیبا را.
همی دانم که فریادم به گوشش می رسد لیکن
ملوکی را چه غم باشد ز حال ناشکیبائی .
|| عاشق بی قرار. دلداده . عاشق دلباخته . شیدا. عاشق سودائی :
دل برد و چون بدانست کم کرد ناشکیبا
بگریخت تا چنینم آشفته کرد و شیدا.
به صبری که در ناشکیبا بود
به شرمی که در روی زیبا بود.
ترا در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را.
دگر چون ناشکیبائی بنالد صادقش دانم
که من در نفس خویش از تو نمی یابم شکیبائی .
گناه تست اگر وقتی بنالد ناشکیبائی
ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید.
|| عجول . بی صبر. بی تأمل :
به نشکرده ببرید زن را گلو
تفو بر چنان ناشکیبا تفو.
|| (ق مرکب ) عجولانه . بشتاب :
شکیبائی و تنگ مانده بدام
به از ناشکیبا رسیدن به کام .