غم داشتن
لغتنامه دهخدا
غم داشتن . [ غ َ ت َ ] (مص مرکب ) غصه داشتن . || در اندیشه ٔ کسی یا چیزی بودن . اعتنا و توجه داشتن به چیزی یا کسی . باک داشتن از کسی یا چیزی :
همه روز گر غمخوری غم مدار
چو شب غمگسارت بود در کنار.
کو فرض خدا نمیگزارد
از قرض تو نیز غم ندارد.
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد غم خویشش
وآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش .
از حادثه لرزند بخود کاخ نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم .
- امثال :
غم نداری بز بخر ، نظیر: کور بیکار مژه ٔ خود را میکند.
همه روز گر غمخوری غم مدار
چو شب غمگسارت بود در کنار.
کو فرض خدا نمیگزارد
از قرض تو نیز غم ندارد.
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد غم خویشش
وآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش .
از حادثه لرزند بخود کاخ نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم .
- امثال :
غم نداری بز بخر ، نظیر: کور بیکار مژه ٔ خود را میکند.