طری
لغتنامه دهخدا
طری . [ طَ ری ی ] (ع ص ) تازه و تر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند معرب تری است که تازگی و رطوبت باشد. (برهان ). شاداب . باطراوت :
تا چو نوروز درآرد سپه خویش به باغ
باغ پر لاله ٔ نو گردد و گلهای طری .
هر زمان گوئی بر دو رخ و بر عارض من
قمر است و سمن تازه ٔ خوشبوی طری .
از نرگس طری و بنفشه حسد برد
کآن هست از دو چشم و دو زلف بتی نشان .
برگ گل مُوَرَّدِ بشکفته ٔ طری
چون روی دلربای من آن ماه سعتری .
چون بهم کردی بسیار بنفشه ٔ طبری
باز برگرد و به بستان شو چون کبک دری
تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری
که به چشم تو چنان آید چون درنگری
که ز دینار درآویخت کسی چند پری
همه را دسته کن و بسته کن و پیش من آر.
وآنچ او ز دور مرده کند زنده
بس زنده و طری بود و زیبا.
گلی جزسخن دید هرگز کسی
که بی آب و بی نم همیشه طری است ؟
باغی است پر از گل طری لیکن
بنهفته بزیر هر گلی خاری .
حجت دینی به سخنهای من
شد چو به قطره ٔ سحری گل طری .
گرچه گلی چونت آب روی بود
تو نه گِلی توطری و تازه گُلی .
همچو ورد طری بتاب و بخند
همچو سرو سهی ببال و بناز.
ای سوزنی به مدح شه از بوستان طبع
دم با نسیم ورد طری زن ز حلق و نای .
رخ احباب تو طری است چو گل
رخ شیرین تر از گلاب و گلاج .
لیک کو آن قربت شاخ طری
که ثمار پخته از وی میبری .
میزند بر روش ریحان که طری است
او ز کوری گوید این آسیب چیست ؟
خار کو مادر گلبرگ طری است
زآنکه آزار کند سوختنی است .
|| تازه و نو. (آنندراج ). ثوب طری ؛ جامه ٔ نو. (مهذب الاسماء). و رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 166 شود.
تا چو نوروز درآرد سپه خویش به باغ
باغ پر لاله ٔ نو گردد و گلهای طری .
هر زمان گوئی بر دو رخ و بر عارض من
قمر است و سمن تازه ٔ خوشبوی طری .
از نرگس طری و بنفشه حسد برد
کآن هست از دو چشم و دو زلف بتی نشان .
برگ گل مُوَرَّدِ بشکفته ٔ طری
چون روی دلربای من آن ماه سعتری .
چون بهم کردی بسیار بنفشه ٔ طبری
باز برگرد و به بستان شو چون کبک دری
تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری
که به چشم تو چنان آید چون درنگری
که ز دینار درآویخت کسی چند پری
همه را دسته کن و بسته کن و پیش من آر.
وآنچ او ز دور مرده کند زنده
بس زنده و طری بود و زیبا.
گلی جزسخن دید هرگز کسی
که بی آب و بی نم همیشه طری است ؟
باغی است پر از گل طری لیکن
بنهفته بزیر هر گلی خاری .
حجت دینی به سخنهای من
شد چو به قطره ٔ سحری گل طری .
گرچه گلی چونت آب روی بود
تو نه گِلی توطری و تازه گُلی .
همچو ورد طری بتاب و بخند
همچو سرو سهی ببال و بناز.
ای سوزنی به مدح شه از بوستان طبع
دم با نسیم ورد طری زن ز حلق و نای .
رخ احباب تو طری است چو گل
رخ شیرین تر از گلاب و گلاج .
لیک کو آن قربت شاخ طری
که ثمار پخته از وی میبری .
میزند بر روش ریحان که طری است
او ز کوری گوید این آسیب چیست ؟
خار کو مادر گلبرگ طری است
زآنکه آزار کند سوختنی است .
|| تازه و نو. (آنندراج ). ثوب طری ؛ جامه ٔ نو. (مهذب الاسماء). و رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 166 شود.