شمردن
لغتنامه دهخدا
شمردن . [ ش ِ / ش ُ م َ / م ُ دَ ] (مص ) شمار کردن . تعداد نمودن . حساب کردن . (ناظم الاطباء). حَسبان . حُسبان . عدد. شماردن . شمریدن . تعدیه . تعداد. تعداد کردن . احصاء. محاسبه . احتساب . (یادداشت مؤلف ). حسب . حَسبان . حساب . حسابة. حسبة. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). حصر. (تاج المصادر بیهقی ).عداد. عدة. (دهار) :
بفرمود تا خواسته بشمرند
همه سوی کاخ سیاوش برند.
تو خودکامه را گر ندانی شمار
برو چارصد بار بشمر هزار.
نه تازی چنین کرد، نی پارسی
اگر بشمری سال صد بار سی .
به انگشت بشمر زمان تا دو ماه
که از روم بینی به ایران سپاه .
که این بر من و بر تو هم بگذرد
زمانه دم ما همی بشمرد.
زین پیش همه روزه شمردی گه آن بود
گاه است که اکنون قدح باده شماری .
به گیتی درون جانور گونه گون
بسند از گمان وز شمردن فزون .
دانه ٔ ریگ در قعر آن بتوان شمرد. (کلیله و دمنه ).
- اختر شمردن ؛ ستاره شمردن :
که برآسمان اختری بشمرد
خم چرخ گردنده را بنگرد.
- || از درد یا غم یا مصیبتی به خواب نرفتن و بیداری کشیدن :
زآن کو به گناه قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود
اختر به سحر شمرده یاد آر.
- انفاس یا نفس یا دم کسی راشمردن ؛ سخت مراقب گفتار و کردار کسی بودن . او را سخت تحت نظر گرفتن . (از یادداشت مؤلف ). مراقب اعمال کسی بودن : طغرل حاجبش را بر وی در نهان مشرف کرده بود تا انفاس یوسف می شمرد و هرچه رود بازمی نماید. (تاریخ بیهقی ). سلطان ایشان را بنواخت وامید داد و با ایشان بنهاد که انفاس خداوندان خود می شمرند و هرچه رود با عبدوس می گویند تا وی بازنماید.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 219).
- برشمردن ؛ شمردن . شمارش کردن .شماردن :
یکایک بر او برشمرهرچه هست
ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست .
اگر صفات جمال تو بر تو برشمرم
گمان مبر که کسی را همال خود شمری .
- || جزء به جزء نقل و حکایت کردن . یکایک قصه کردن . (یادداشت مؤلف ). شرح دادن :
فرستاده بهرام را مژده برد
سخنهای مهران بر او برشمرد.
فرستاده برگشت و پاسخ ببرد
سخنها یکایک همه برشمرد.
بر او برشمردند یکسر سخن
که بخت از بدیها چه افکند بن .
بر ایشان همه برشمرد آنچه دید
سخن نیز کز آفریدون شنید.
در میان چند شغلها دیگر فرمودند او را... همه با نام که برشمردن دراز گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 274).
به نزدیک یوسف شد و سجده کرد
بر او پوزش بیکران برشمرد.
قتلهای ناحق که او [ یزدجرد ] کرده بود و مالهای ناواجب از مردم ستده و از این گونه برشمردند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 76). آنچه شیر برای تو می سگالد از این معانی که برشمردی ... نیست . (کلیله و دمنه ).
از این بیشتر رهنمون ره نبرد
گزافه سخن بر نشاید شمرد.
- || دادن . بمجاز به او بخشیدن :
سوی سیستان شد نریمان گرد
بر او شه بسی هدیه ها برشمرد.
- ستاره شمردن ؛ اختر شمردن :
چنان بینی از من کنون دستبرد
که روزت ستاره بباید شمرد.
رجوع به ترکیب اختر شمردن شود.
- شمرده شدن ؛ محسوب شدن . بحساب آمدن :
اگر با خدای عزوجل چنانکه تو با سلطانی ، بودمی از جمله صدیقان شمرده شدمی . (گلستان ).
|| احتساب . به حساب رسیدن . محاسبه کردن . حساب کردن :
بگوید همه تا بدان می خوریم
غم روز ناآمده نشمریم .
فراوان غم و شادمانی شمرد
چو روز درازش سرآمد، بمرد.
من بنده ٔ مقصر تقصیر بیش دارم
زنهار دل بمشکن تقصیر من بمشمر.
آینده و رفته را نگه کن
بشمر که تو در میان چه باشی .
- بر کسی شمردن ؛ به حساب وی آوردن :
تیر و بهار دهر جفاپیشه خردخرد
بر تو همی شمرد و تو خود خفته چون حمیر.
بسیار شمرد بر تو گردون
آذار و دی و تموز و تشرین .
تو سالیانها خفتی وآنکه بر تو شمرد
دم شمرده ٔ تو یک نفس زدن نغنود.
- شمردن گردش اختران را ؛ حساب کردن سیرستارگان و شناختن آن :
همی خواست کز آسمان بگذرد (کاووس )
همان گردش اختران بشمرد.
|| محسوب داشتن . پنداشتن . فرض کردن . گرفتن . دانستن . تقدیر کردن . انگاشتن . انگاردن . (یادداشت مؤلف ) :
بداندیش را خوار مشمر تو هیچ .
جهان پهلوانی به رستم سپرد
همه روزگار بهی زو شمرد.
چهارم کز او کودکان داشت خرد
غم خرد را خرد نتوان شمرد.
قباد آمد و رفت و گیتی سپرد
وز آن پس همه رفته باید شمرد.
هرچه یابی وز آن فرومولی
نشمرند از تو آن به بشکولی .
بمزیم آب دهان تو و می انگاریم
دو سه بوسه بدهیم آنگه ونقلش شمریم .
چنان بود تیرش که زوبین وَران
شمردند هر تیر خشتی گران .
نگر جنگ این اژدها سرسری
چنان جنگهای دگر نشمری .
چون پیش من خلایق رفتند بیشمار
گرچه دراز مانم رفته شمر مرا.
از تشنگی و گرسنگی دارد راحت
سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر.
دند و ملک یک شمر و بهره جوی باش
از بدره ٔ زر ملک و از پشیز دند.
چگونه آنرا سبب شفا شمرد. (کلیله و دمنه ). پس اگر روزی چند صبر باید کرد در رنج عبادت و بند شریعت ، عاقل چگونه از آن سر باززند و آنرا خطری بزرگ و کاری دشوار شمرد. (کلیله و دمنه ). اصحاب حزم گناه را عقوبت مستور... جایز نشمرند. (کلیله و دمنه ).
از خودی سرمست گشته بی شراب
ذره ای خود را شمرده آفتاب .
دانی که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد.
- از چیزی شمردن ؛ از آن چیز دانستن . جزء آن به حساب آوردن . در عداد آن دانستن :
آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد
کز جمع کافران نکند صدهزار کم .
- بد شمردن ؛ بد پنداشتن و پسند ناکردن . (ناظم الاطباء).
- به چیزی نشمردن ؛ اهمیت ندادن . کوچک شمردن :
اگر یار باشد روان با خرد
به نیک و به بد روز را نشمرد.
- به مردم نشمردن ؛ آدم حساب نکردن . کسی ندانستن . ارج و ارزی قائل نبودن :
ز برگ گیاهان کوهی خورد
چو ما را به مردم همی نشمرد.
دل برد و مرا نیز به مردم نشمرد
گفتار چه سود است که ورغ آب ببرد.
- به هیچ نشمردن ؛هیچ نگرفتن . هیچ فرض کردن . وقع و ارجی ننهادن . (یادداشت مؤلف ).
- سهل شمردن ؛ سهل انگاشتن . بی اهمیت گرفتن : اگر از آن جهت رنجی تحمل باید کرد سهل شمری . (کلیله و دمنه ).
- شمردن کسی را از گروهی یا کسانی ؛ از آن گروه دانستن . جزو آن کسان بشمار آوردن . در عداد آنان دانستن . (یادداشت مؤلف ) :
ای خداوند به کار من از این به بنگر
مر مرا مشمر از این شاعرک داس و دلوس .
دلش کور باشد سرش بی خرد
خردمندش از مردمان نشمرد.
بدو گفت گودرز کای کم خرد
ترا مردم از بِخْردان نشمرد.
هر آن کو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمرش ز آدمی .
پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد.
به خواهر چنین گفت بهرام گرد
که او را ز شاهان نباید شمرد.
ز جمله ٔ ثنوی زادگانش می شمرند
اگر بود نه عجب هم عجب اگر نبود.
- غنیمت شمردن ؛ غنیمت دانستن . فرصت شمردن . وقت و فرصت را از دست ندادن .
- فرصت شمردن ؛ وقت مناسب را از دست ندادن و یافتن . (ناظم الاطباء).
- کسی را به چیزی شمردن ؛ او را به حساب آوردن و محسوب داشتن . (از فرهنگ فارسی معین ).
- کسی را به کس نشمردن ؛ اعتنا نکردن بدو. بی ارج و ارز انگاشتن وی را. (از یادداشت مؤلف ) :
گرامی یکی دخترش بود و بس
که نشمردی او مهتران را به کس .
ز دیدار من گوی بیرون برد
از این انجمن کس به کس نشمرد.
به ما گفت یکسر همه مهترند
نگر تا کسی را به کس نشمرند.
که او راه تو دادگر نسپرد
کسی را ز گیتی به کس نشمرد.
نباشد شگفت ار همه بنگرد
کسی را به خوبی به کس نشمرد.
این پادشاه ... چنان دانستی که هیچ مهندس را به کس نشمردی . (تاریخ بیهقی ). رجوع به ترکیب های «به مردم نشمردن » و «به هیچ نشمردن » شود.
|| گفتن . بازگفتن . بازگو کردن . سخن راندن . شرح دادن . نقل کردن . بر زبان راندن . بر زبان آوردن . (از یادداشت مؤلف ) :
بر ایشان درود سکندر ببرد
همه کار دارا بر ایشان شمرد.
ازآن شارسان شان بدل نگذرد
کس از یاد کردن سخن نشمرد.
بیامد به درگاه و او را ببرد
بسی زشت بر روزبانان شمرد.
درم برد و با هدیه ها نامه برد
سخنها بر شاه گیتی شمرد.
نه همی گویم شاها که نبایست چنین
نه همی خدمت خویش ای شه بر تو شمرم .
درین هر طریقی که بر تو شمردم
سواران جلدند و مردان فراوان .
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد.
- از کسی برشمردن ؛ بدیها و خوبیهای وی را بیان کردن و تعداد آنها را ذکر کردن :
همانا که آن سگزی جنگجوی
که چندان همی برشمردی تو زوی .
- سخن بر کس شمردن ؛ مو بمو برای وی بازگفتن :
کنون رنج در کار بهمن برم
گذشته سخن بر تو بر بشمرم .
رجوع به ترکیب «برشمردن » ذیل معنی دوم شود.
|| بد گفتن . سخنهای سرد گفتن . سخن ناملایم و درشت بر زبان راندن . (از یادداشت مؤلف ). استهزاء. (فرهنگ لغات و لف ).
- برشمردن کسی را ؛ دشنام دادن بدو. بدگفتن . استهزاء کردن . (یادداشت مؤلف ) :
سوی خانه ٔ آب شد آب برد
همی در نهان شوی را برشمرد.
وز آن پس خروشید سهراب گرد
همه شاه کاووس را برشمرد.
به دشنام چندی مرا برشمرد
به پیش سپه آبرویم ببرد.
|| لقب دادن . لقب کردن . ملقب داشتن .(یادداشت مؤلف ) :
چو خلعت بدان مرد دانا سپرد
ورا مهتر پهلوانان شمرد.
|| دادن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تحویل دادن . بمجازدادن . (یادداشت مؤلف ) :
سراسر به نعمان منذر سپرد
جوانوی رفت و بدیشان شمرد.
چو آخر به دشمن بباید سپرد
همه سربسر باد باید شمرد.
هم اندر زمان لشکر او را سپرد
ز گیتی دو بهره مر او را شمرد.
- بازشمردن ؛ دادن . تسلیم داشتن . (یادداشت مؤلف ) :
ملک العرش همه ملک به مسعود سپرد
کشور عالم هر هفت بر او بازشمرد.
|| شناختن : مردم شمر. ستاره شمر. (یادداشت مؤلف ).
|| گذرانیدن . (یادداشت مؤلف ) :
به نخجیر گور و به می دست برد
از این گونه یک چند خورد و شمرد.
زفرمان و پیمان او نگذرد
دم خویش بی رای او نشمرد.
میان بز و گاومیش و ستور
شمردم شب و روز گردنده هور.
بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد
یک امروز نیزت بباید شمرد .
چو بشمرد چندی بدین گونه شاه
گهی بزم و باده گه آرامگاه
وز آن پس همی جست بیگاه و گاه
یکی روز فرخ که راند سپاه .
- روز شمردن ؛ روز گذراندن . روزگار سپری کردن :
نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسی روز بر آرزو بشمرد.
همه آرزوها سپردم بدوی
بسی روز فرخ شمردم بدوی .
ز خوبی و از مردمی کرده ام
به پاداش آن روز نشمرده ام .
هم اکنون شتر زیر بار آورید
به بیهودگی روز را مشمرید.
|| (اصطلاح حساب ). عاد کردن . (یادداشت مؤلف ) : مشترک آن باشد که عددی ایشان را بشمرد 15، 25، 30که هم ایشان را بشمرد. (التفهیم ). عدد اول کدام است ؟ این آن است که او را جز یکی نشمرد. (التفهیم ).
بفرمود تا خواسته بشمرند
همه سوی کاخ سیاوش برند.
تو خودکامه را گر ندانی شمار
برو چارصد بار بشمر هزار.
نه تازی چنین کرد، نی پارسی
اگر بشمری سال صد بار سی .
به انگشت بشمر زمان تا دو ماه
که از روم بینی به ایران سپاه .
که این بر من و بر تو هم بگذرد
زمانه دم ما همی بشمرد.
زین پیش همه روزه شمردی گه آن بود
گاه است که اکنون قدح باده شماری .
به گیتی درون جانور گونه گون
بسند از گمان وز شمردن فزون .
دانه ٔ ریگ در قعر آن بتوان شمرد. (کلیله و دمنه ).
- اختر شمردن ؛ ستاره شمردن :
که برآسمان اختری بشمرد
خم چرخ گردنده را بنگرد.
- || از درد یا غم یا مصیبتی به خواب نرفتن و بیداری کشیدن :
زآن کو به گناه قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود
اختر به سحر شمرده یاد آر.
- انفاس یا نفس یا دم کسی راشمردن ؛ سخت مراقب گفتار و کردار کسی بودن . او را سخت تحت نظر گرفتن . (از یادداشت مؤلف ). مراقب اعمال کسی بودن : طغرل حاجبش را بر وی در نهان مشرف کرده بود تا انفاس یوسف می شمرد و هرچه رود بازمی نماید. (تاریخ بیهقی ). سلطان ایشان را بنواخت وامید داد و با ایشان بنهاد که انفاس خداوندان خود می شمرند و هرچه رود با عبدوس می گویند تا وی بازنماید.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 219).
- برشمردن ؛ شمردن . شمارش کردن .شماردن :
یکایک بر او برشمرهرچه هست
ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست .
اگر صفات جمال تو بر تو برشمرم
گمان مبر که کسی را همال خود شمری .
- || جزء به جزء نقل و حکایت کردن . یکایک قصه کردن . (یادداشت مؤلف ). شرح دادن :
فرستاده بهرام را مژده برد
سخنهای مهران بر او برشمرد.
فرستاده برگشت و پاسخ ببرد
سخنها یکایک همه برشمرد.
بر او برشمردند یکسر سخن
که بخت از بدیها چه افکند بن .
بر ایشان همه برشمرد آنچه دید
سخن نیز کز آفریدون شنید.
در میان چند شغلها دیگر فرمودند او را... همه با نام که برشمردن دراز گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 274).
به نزدیک یوسف شد و سجده کرد
بر او پوزش بیکران برشمرد.
قتلهای ناحق که او [ یزدجرد ] کرده بود و مالهای ناواجب از مردم ستده و از این گونه برشمردند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 76). آنچه شیر برای تو می سگالد از این معانی که برشمردی ... نیست . (کلیله و دمنه ).
از این بیشتر رهنمون ره نبرد
گزافه سخن بر نشاید شمرد.
- || دادن . بمجاز به او بخشیدن :
سوی سیستان شد نریمان گرد
بر او شه بسی هدیه ها برشمرد.
- ستاره شمردن ؛ اختر شمردن :
چنان بینی از من کنون دستبرد
که روزت ستاره بباید شمرد.
رجوع به ترکیب اختر شمردن شود.
- شمرده شدن ؛ محسوب شدن . بحساب آمدن :
اگر با خدای عزوجل چنانکه تو با سلطانی ، بودمی از جمله صدیقان شمرده شدمی . (گلستان ).
|| احتساب . به حساب رسیدن . محاسبه کردن . حساب کردن :
بگوید همه تا بدان می خوریم
غم روز ناآمده نشمریم .
فراوان غم و شادمانی شمرد
چو روز درازش سرآمد، بمرد.
من بنده ٔ مقصر تقصیر بیش دارم
زنهار دل بمشکن تقصیر من بمشمر.
آینده و رفته را نگه کن
بشمر که تو در میان چه باشی .
- بر کسی شمردن ؛ به حساب وی آوردن :
تیر و بهار دهر جفاپیشه خردخرد
بر تو همی شمرد و تو خود خفته چون حمیر.
بسیار شمرد بر تو گردون
آذار و دی و تموز و تشرین .
تو سالیانها خفتی وآنکه بر تو شمرد
دم شمرده ٔ تو یک نفس زدن نغنود.
- شمردن گردش اختران را ؛ حساب کردن سیرستارگان و شناختن آن :
همی خواست کز آسمان بگذرد (کاووس )
همان گردش اختران بشمرد.
|| محسوب داشتن . پنداشتن . فرض کردن . گرفتن . دانستن . تقدیر کردن . انگاشتن . انگاردن . (یادداشت مؤلف ) :
بداندیش را خوار مشمر تو هیچ .
جهان پهلوانی به رستم سپرد
همه روزگار بهی زو شمرد.
چهارم کز او کودکان داشت خرد
غم خرد را خرد نتوان شمرد.
قباد آمد و رفت و گیتی سپرد
وز آن پس همه رفته باید شمرد.
هرچه یابی وز آن فرومولی
نشمرند از تو آن به بشکولی .
بمزیم آب دهان تو و می انگاریم
دو سه بوسه بدهیم آنگه ونقلش شمریم .
چنان بود تیرش که زوبین وَران
شمردند هر تیر خشتی گران .
نگر جنگ این اژدها سرسری
چنان جنگهای دگر نشمری .
چون پیش من خلایق رفتند بیشمار
گرچه دراز مانم رفته شمر مرا.
از تشنگی و گرسنگی دارد راحت
سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر.
دند و ملک یک شمر و بهره جوی باش
از بدره ٔ زر ملک و از پشیز دند.
چگونه آنرا سبب شفا شمرد. (کلیله و دمنه ). پس اگر روزی چند صبر باید کرد در رنج عبادت و بند شریعت ، عاقل چگونه از آن سر باززند و آنرا خطری بزرگ و کاری دشوار شمرد. (کلیله و دمنه ). اصحاب حزم گناه را عقوبت مستور... جایز نشمرند. (کلیله و دمنه ).
از خودی سرمست گشته بی شراب
ذره ای خود را شمرده آفتاب .
دانی که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد.
- از چیزی شمردن ؛ از آن چیز دانستن . جزء آن به حساب آوردن . در عداد آن دانستن :
آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد
کز جمع کافران نکند صدهزار کم .
- بد شمردن ؛ بد پنداشتن و پسند ناکردن . (ناظم الاطباء).
- به چیزی نشمردن ؛ اهمیت ندادن . کوچک شمردن :
اگر یار باشد روان با خرد
به نیک و به بد روز را نشمرد.
- به مردم نشمردن ؛ آدم حساب نکردن . کسی ندانستن . ارج و ارزی قائل نبودن :
ز برگ گیاهان کوهی خورد
چو ما را به مردم همی نشمرد.
دل برد و مرا نیز به مردم نشمرد
گفتار چه سود است که ورغ آب ببرد.
- به هیچ نشمردن ؛هیچ نگرفتن . هیچ فرض کردن . وقع و ارجی ننهادن . (یادداشت مؤلف ).
- سهل شمردن ؛ سهل انگاشتن . بی اهمیت گرفتن : اگر از آن جهت رنجی تحمل باید کرد سهل شمری . (کلیله و دمنه ).
- شمردن کسی را از گروهی یا کسانی ؛ از آن گروه دانستن . جزو آن کسان بشمار آوردن . در عداد آنان دانستن . (یادداشت مؤلف ) :
ای خداوند به کار من از این به بنگر
مر مرا مشمر از این شاعرک داس و دلوس .
دلش کور باشد سرش بی خرد
خردمندش از مردمان نشمرد.
بدو گفت گودرز کای کم خرد
ترا مردم از بِخْردان نشمرد.
هر آن کو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمرش ز آدمی .
پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد.
به خواهر چنین گفت بهرام گرد
که او را ز شاهان نباید شمرد.
ز جمله ٔ ثنوی زادگانش می شمرند
اگر بود نه عجب هم عجب اگر نبود.
- غنیمت شمردن ؛ غنیمت دانستن . فرصت شمردن . وقت و فرصت را از دست ندادن .
- فرصت شمردن ؛ وقت مناسب را از دست ندادن و یافتن . (ناظم الاطباء).
- کسی را به چیزی شمردن ؛ او را به حساب آوردن و محسوب داشتن . (از فرهنگ فارسی معین ).
- کسی را به کس نشمردن ؛ اعتنا نکردن بدو. بی ارج و ارز انگاشتن وی را. (از یادداشت مؤلف ) :
گرامی یکی دخترش بود و بس
که نشمردی او مهتران را به کس .
ز دیدار من گوی بیرون برد
از این انجمن کس به کس نشمرد.
به ما گفت یکسر همه مهترند
نگر تا کسی را به کس نشمرند.
که او راه تو دادگر نسپرد
کسی را ز گیتی به کس نشمرد.
نباشد شگفت ار همه بنگرد
کسی را به خوبی به کس نشمرد.
این پادشاه ... چنان دانستی که هیچ مهندس را به کس نشمردی . (تاریخ بیهقی ). رجوع به ترکیب های «به مردم نشمردن » و «به هیچ نشمردن » شود.
|| گفتن . بازگفتن . بازگو کردن . سخن راندن . شرح دادن . نقل کردن . بر زبان راندن . بر زبان آوردن . (از یادداشت مؤلف ) :
بر ایشان درود سکندر ببرد
همه کار دارا بر ایشان شمرد.
ازآن شارسان شان بدل نگذرد
کس از یاد کردن سخن نشمرد.
بیامد به درگاه و او را ببرد
بسی زشت بر روزبانان شمرد.
درم برد و با هدیه ها نامه برد
سخنها بر شاه گیتی شمرد.
نه همی گویم شاها که نبایست چنین
نه همی خدمت خویش ای شه بر تو شمرم .
درین هر طریقی که بر تو شمردم
سواران جلدند و مردان فراوان .
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد.
- از کسی برشمردن ؛ بدیها و خوبیهای وی را بیان کردن و تعداد آنها را ذکر کردن :
همانا که آن سگزی جنگجوی
که چندان همی برشمردی تو زوی .
- سخن بر کس شمردن ؛ مو بمو برای وی بازگفتن :
کنون رنج در کار بهمن برم
گذشته سخن بر تو بر بشمرم .
رجوع به ترکیب «برشمردن » ذیل معنی دوم شود.
|| بد گفتن . سخنهای سرد گفتن . سخن ناملایم و درشت بر زبان راندن . (از یادداشت مؤلف ). استهزاء. (فرهنگ لغات و لف ).
- برشمردن کسی را ؛ دشنام دادن بدو. بدگفتن . استهزاء کردن . (یادداشت مؤلف ) :
سوی خانه ٔ آب شد آب برد
همی در نهان شوی را برشمرد.
وز آن پس خروشید سهراب گرد
همه شاه کاووس را برشمرد.
به دشنام چندی مرا برشمرد
به پیش سپه آبرویم ببرد.
|| لقب دادن . لقب کردن . ملقب داشتن .(یادداشت مؤلف ) :
چو خلعت بدان مرد دانا سپرد
ورا مهتر پهلوانان شمرد.
|| دادن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تحویل دادن . بمجازدادن . (یادداشت مؤلف ) :
سراسر به نعمان منذر سپرد
جوانوی رفت و بدیشان شمرد.
چو آخر به دشمن بباید سپرد
همه سربسر باد باید شمرد.
هم اندر زمان لشکر او را سپرد
ز گیتی دو بهره مر او را شمرد.
- بازشمردن ؛ دادن . تسلیم داشتن . (یادداشت مؤلف ) :
ملک العرش همه ملک به مسعود سپرد
کشور عالم هر هفت بر او بازشمرد.
|| شناختن : مردم شمر. ستاره شمر. (یادداشت مؤلف ).
|| گذرانیدن . (یادداشت مؤلف ) :
به نخجیر گور و به می دست برد
از این گونه یک چند خورد و شمرد.
زفرمان و پیمان او نگذرد
دم خویش بی رای او نشمرد.
میان بز و گاومیش و ستور
شمردم شب و روز گردنده هور.
بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد
یک امروز نیزت بباید شمرد .
چو بشمرد چندی بدین گونه شاه
گهی بزم و باده گه آرامگاه
وز آن پس همی جست بیگاه و گاه
یکی روز فرخ که راند سپاه .
- روز شمردن ؛ روز گذراندن . روزگار سپری کردن :
نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسی روز بر آرزو بشمرد.
همه آرزوها سپردم بدوی
بسی روز فرخ شمردم بدوی .
ز خوبی و از مردمی کرده ام
به پاداش آن روز نشمرده ام .
هم اکنون شتر زیر بار آورید
به بیهودگی روز را مشمرید.
|| (اصطلاح حساب ). عاد کردن . (یادداشت مؤلف ) : مشترک آن باشد که عددی ایشان را بشمرد 15، 25، 30که هم ایشان را بشمرد. (التفهیم ). عدد اول کدام است ؟ این آن است که او را جز یکی نشمرد. (التفهیم ).