ششتر
لغتنامه دهخدا
ششتر. [ ش ُ ت َ ] (اِخ ) نام شهری در خوزستان . (ناظم الاطباء). شوشتر. تستر. (یادداشت مؤلف ) :
زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر شد
هزارآوای مست اینک به شغل خویشتن در شد.
دیبا همی بدیع برون آری
اندر ضمیر تست مگر ششتر.
نام رئیس عالم عادل شود طراز
هر حله را که بافته در ششتر سخاش .
آخر نه بر سکندر شد تخته پوش عالم
بی بار ماند تختش در تخت بار ششتر.
برخلق و خلق تو من چون چشم تر گمارم
در چشم دل کم از تبت و ششتری ندارم .
گفت لبسش گر ز شعر ششتر است
اعتناق بی حجابش خوشتر است .
رجوع به شوشتر شود.
- دیبای ششتر ؛ پارچه ٔ ابریشمی که در شوشتر می بافتند :
صبا را ندانی ز عطار تبت
زمین را ندانی ز دیبای ششتر.
- امثال :
گنه کرد در بلخ آهنگری
به ششتر زدند گردن دیگری .
|| (اِ) پرند و حریر؛ ذکر حال بمناسبت محل :
با دو رخ و با دو لب تو مرا
ایوان همه چو ششتر است و عسکر.
از ششتر سخا چو طراز شرف دهی
از عسکر سخن شکرآفرین خوری .
زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر شد
هزارآوای مست اینک به شغل خویشتن در شد.
دیبا همی بدیع برون آری
اندر ضمیر تست مگر ششتر.
نام رئیس عالم عادل شود طراز
هر حله را که بافته در ششتر سخاش .
آخر نه بر سکندر شد تخته پوش عالم
بی بار ماند تختش در تخت بار ششتر.
برخلق و خلق تو من چون چشم تر گمارم
در چشم دل کم از تبت و ششتری ندارم .
گفت لبسش گر ز شعر ششتر است
اعتناق بی حجابش خوشتر است .
رجوع به شوشتر شود.
- دیبای ششتر ؛ پارچه ٔ ابریشمی که در شوشتر می بافتند :
صبا را ندانی ز عطار تبت
زمین را ندانی ز دیبای ششتر.
- امثال :
گنه کرد در بلخ آهنگری
به ششتر زدند گردن دیگری .
|| (اِ) پرند و حریر؛ ذکر حال بمناسبت محل :
با دو رخ و با دو لب تو مرا
ایوان همه چو ششتر است و عسکر.
از ششتر سخا چو طراز شرف دهی
از عسکر سخن شکرآفرین خوری .