سنجیده
لغتنامه دهخدا
سنجیده . [ س َ دَ /دِ ] (ن مف / نف ) سخته . موزون . (آنندراج ). || پخته . آزموده . مجرب . ممتحن . جاافتاده . سخته . || نیک اندیشیده . نیک سگالیده (سخن یا نکته ).
- بسنجیده ؛ سخته . موزون . جاافتاده . پخته :
بسنجیده چون کار هر نیکخو
پسندیده چون مهر هر مهربان .
- معنی سنجیده ؛ از روی اندیشه :
معنی سنجیده را اوقات باید صرف کرد
گر بهایی دارد این یوسف ز نقد فرصت است .
گر سخن گستر ندارد قدر و مقداری چه غم
وزن او ظاهر شود از معنی سنجیده اش .
- بسنجیده ؛ سخته . موزون . جاافتاده . پخته :
بسنجیده چون کار هر نیکخو
پسندیده چون مهر هر مهربان .
- معنی سنجیده ؛ از روی اندیشه :
معنی سنجیده را اوقات باید صرف کرد
گر بهایی دارد این یوسف ز نقد فرصت است .
گر سخن گستر ندارد قدر و مقداری چه غم
وزن او ظاهر شود از معنی سنجیده اش .