ستمگر
لغتنامه دهخدا
ستمگر. [ س ِ ت َ گ َ ] (ص مرکب ) ظالم . جابر. (ترجمان القرآن ). باغی . (ربنجنی ) :
نگه کرد گرسیوز اندرگروی
گروی ستمگر بپیچید روی .
که یزدان ببخشد گناهش مگر
ستمگر نخواندورا دادگر.
دگر باره با من بجنگ اندر آمد
که بس خوار داری مرا ای ستمگر.
نباشد هیچ بیگانه ستمگر
نباشدهیچ آزاده ستمبر.
وین ستمگر جهان بشیر بشست
بر بناگوشهات پرّ غراب .
ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانه ٔ طهران ص 203).
بخواب اندر است ای برادر ستمگر
چه غره شدستی بدان چشم بارش .
دوش از تو دلی بدرد و غم داشته ام
وز هجر ستمگرت ستم داشته ام .
از دست روزگار ستمگر بعهد او
زی اهل شهر نخشب خط امان رسید.
چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر
برآرد دست بازآید برین در.
این دلو کرد وآن ستم آورد عاقبت
هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است .
من همه قصد وصالش میکنم
وآن ستمگر عزم هجران میکند.
پنداشت ستمگر که ستم برما کرد
بر گردن او بماند و از ما بگذشت .
سنگین نمیشد اینهمه خواب ستمگران
میشد گر از شکستن دلها صدا بلند.
نگه کرد گرسیوز اندرگروی
گروی ستمگر بپیچید روی .
که یزدان ببخشد گناهش مگر
ستمگر نخواندورا دادگر.
دگر باره با من بجنگ اندر آمد
که بس خوار داری مرا ای ستمگر.
نباشد هیچ بیگانه ستمگر
نباشدهیچ آزاده ستمبر.
وین ستمگر جهان بشیر بشست
بر بناگوشهات پرّ غراب .
ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانه ٔ طهران ص 203).
بخواب اندر است ای برادر ستمگر
چه غره شدستی بدان چشم بارش .
دوش از تو دلی بدرد و غم داشته ام
وز هجر ستمگرت ستم داشته ام .
از دست روزگار ستمگر بعهد او
زی اهل شهر نخشب خط امان رسید.
چو خسرو زآن جهانجوی ستمگر
برآرد دست بازآید برین در.
این دلو کرد وآن ستم آورد عاقبت
هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است .
من همه قصد وصالش میکنم
وآن ستمگر عزم هجران میکند.
پنداشت ستمگر که ستم برما کرد
بر گردن او بماند و از ما بگذشت .
سنگین نمیشد اینهمه خواب ستمگران
میشد گر از شکستن دلها صدا بلند.