ریا
لغتنامه دهخدا
ریا. (ع اِمص ) ریاء. ظاهرسازی . چشم دیدی . (یادداشت مؤلف ). ساختگی . ظاهری :
زنا و ریا آشکارا شود
دل نرم چون سنگ خارا شود.
من مانده به یمگان درون از آنم
کاندر دل من شبهت و ریا نیست .
اگر احسان کنی با مستحق کن
نه ازبهر ریا ازبهر حق کن .
ای خردمند نگه کن به ره از چشم خرد
تا ببینی که بر این امت نادان چه ریاست .
نه حکم او بتهور نه عدل او بنفاق
نه حلم او بتکلف نه جود او به ریا.
غایت نادانی است ... چشم داشتن به ثواب آخرت به ریا در عبادت . (کلیله و دمنه ).
خلاص ده سخنم را ز غارت گروهی
که مولعند به نقش ریا و قلب ریا.
می خوری به ْ گر ریا طاعت کنی
گفتم و تیر از کمان آمد برون .
غلط گفتم ای مه کدام آشنایان
که هیچ آشنا بی ریایی نبینم .
ای درونت برهنه از تقوی
کز برون جامه ٔ ریا داری .
منه آبروی ریا را محل
که این آب در زیر دارد وحل .
آن شیخ که بشکست ز خامی خم می
زو عیش و نشاطمیکشان شد همه طی
گر بهر خدا شکست پس وای به من
ور بهر ریا شکست پس وای به وی .
رجوع به ریاء شود.
- از روی یا ز روی ریا ؛ برای تظاهر :
گم باد از روی زمین آن کسی
کاو را مهر تو ز روی ریاست .
رجوع به ترکیب روی ریا در ذیل ماده ٔ روی شود.
- اهل ریا، اهل ریا و سمعه ؛ آنکه کارهای نیک را برای دیدار و گوشزد مردمان کند نه برای خوش آمد خدا. (ناظم الاطباء) :
من وهم صحبتی اهل ریا دورم باد.
- بی ریا ؛ بدون تظاهر و خود نمایی : در همه ٔ حالها راستی و... خویش اظهار کرده است و بی ریا میان دل و اعتقاد خود را بنموده است . (تاریخ بیهقی ).
هم مدح نادرآید و هم دوستی تمام
مادح چو بی طمع بود و دوست بی ریا.
سالار خیلخانه ٔ دین حاجب رسول
سر دفتر خدای پرستان بی ریا.
رجوع به ماده ٔبی ریا شود.
- روی و ریا ؛ نفاق و دورویی . تظاهر.خودنمایی ظاهری و ساختگی :
به روی و ریا کار کردن ندانی
ازیرا که نه مرد روی و ریایی .
چونکه داور بود او داور بی غل و غش است
چونکه حاکم بود او حاکم بی روی و ریاست .
هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم .
رجوع به ترکیب روی و ریا و روی ریا در ذیل ماده ٔ روی شود.
- ریا ورزیدن ؛ ریا کردن . عملی را برای چشم دید مردم انجام دادن :
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود.
زنا و ریا آشکارا شود
دل نرم چون سنگ خارا شود.
من مانده به یمگان درون از آنم
کاندر دل من شبهت و ریا نیست .
اگر احسان کنی با مستحق کن
نه ازبهر ریا ازبهر حق کن .
ای خردمند نگه کن به ره از چشم خرد
تا ببینی که بر این امت نادان چه ریاست .
نه حکم او بتهور نه عدل او بنفاق
نه حلم او بتکلف نه جود او به ریا.
غایت نادانی است ... چشم داشتن به ثواب آخرت به ریا در عبادت . (کلیله و دمنه ).
خلاص ده سخنم را ز غارت گروهی
که مولعند به نقش ریا و قلب ریا.
می خوری به ْ گر ریا طاعت کنی
گفتم و تیر از کمان آمد برون .
غلط گفتم ای مه کدام آشنایان
که هیچ آشنا بی ریایی نبینم .
ای درونت برهنه از تقوی
کز برون جامه ٔ ریا داری .
منه آبروی ریا را محل
که این آب در زیر دارد وحل .
آن شیخ که بشکست ز خامی خم می
زو عیش و نشاطمیکشان شد همه طی
گر بهر خدا شکست پس وای به من
ور بهر ریا شکست پس وای به وی .
رجوع به ریاء شود.
- از روی یا ز روی ریا ؛ برای تظاهر :
گم باد از روی زمین آن کسی
کاو را مهر تو ز روی ریاست .
رجوع به ترکیب روی ریا در ذیل ماده ٔ روی شود.
- اهل ریا، اهل ریا و سمعه ؛ آنکه کارهای نیک را برای دیدار و گوشزد مردمان کند نه برای خوش آمد خدا. (ناظم الاطباء) :
من وهم صحبتی اهل ریا دورم باد.
- بی ریا ؛ بدون تظاهر و خود نمایی : در همه ٔ حالها راستی و... خویش اظهار کرده است و بی ریا میان دل و اعتقاد خود را بنموده است . (تاریخ بیهقی ).
هم مدح نادرآید و هم دوستی تمام
مادح چو بی طمع بود و دوست بی ریا.
سالار خیلخانه ٔ دین حاجب رسول
سر دفتر خدای پرستان بی ریا.
رجوع به ماده ٔبی ریا شود.
- روی و ریا ؛ نفاق و دورویی . تظاهر.خودنمایی ظاهری و ساختگی :
به روی و ریا کار کردن ندانی
ازیرا که نه مرد روی و ریایی .
چونکه داور بود او داور بی غل و غش است
چونکه حاکم بود او حاکم بی روی و ریاست .
هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم .
رجوع به ترکیب روی و ریا و روی ریا در ذیل ماده ٔ روی شود.
- ریا ورزیدن ؛ ریا کردن . عملی را برای چشم دید مردم انجام دادن :
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود.