رستم
لغتنامه دهخدا
رستم . [ رُ ت َ ] (اِ) هر آدم شجاع و دلاوری که به رستم زال نسبت دهند. (ناظم الاطباء) :
بتر از کاهلی ندانم چیز
کاهلی کرد رستمان را حیز.
چنان سایه گسترد بر عالمی
که زالی نیندیشد از رستمی .
هر رئیسی خسروی هر کدخدایی بهمنی
هر جوانی رستمی افکنده در بازو کمان .
بتر از کاهلی ندانم چیز
کاهلی کرد رستمان را حیز.
چنان سایه گسترد بر عالمی
که زالی نیندیشد از رستمی .
هر رئیسی خسروی هر کدخدایی بهمنی
هر جوانی رستمی افکنده در بازو کمان .