دیرینه
لغتنامه دهخدا
دیرینه . [ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) کهنه . (غیاث ) قدیم . کهن . دیرین . قدیمه : عادی ؛ سخت دیرینه . (یادداشت مؤلف ) :
چو ارجاسب آگاه شد شاد شد
از اندوه دیرینه آزاد شد.
و دیگر سواری ز گردنکشان
که از رزم دیرینه دارد نشان .
بپوشید جوشن همه کینه را
کنون تازه سازیددیرینه را.
گر از دیر دیرینه آیی فرود
ز نیکی دهش باد بر تو درود.
ز دل کین دیرینه بیرون کنم
همه رود زابل پر از خون کنم .
همی راه جوید که دیرینه کین
ببرد ز روم و ز ایران زمین .
بزودی یکی لشکری ساز کرد
در گنج دیرینه را باز کرد.
گشایم در گنج دیرینه را
کجا گرد کردم بروز دراز.
بدیدار او شاد و بیغم شوم
وزین رنج دیرینه خرم شوم .
گمانم که امشب شبیخون کند
ز دل درد دیرینه بیرون کند.
کنون داستانهای دیرینه گوی
سخنهای بهرام چوبینه گوی .
بیامد ورا تنگ در بر گرفت
سخنهای دیرینه اندر گرفت .
سخنهای دیرینه دستان بگفت
که با داد یزدان خرد باد جفت .
دلا بازآی تا با تو غم دیرینه بگسارم
حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم .
دولت ز جمله ٔ خدم خاندان اوست
دیرینه خدمتست مر او را در این دیار.
واجب آنستی کاین بنده ٔ دیرینه تو
نیستی غایب روزی و شبی زین درگاه .
ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من
تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود.
چون باد بدو در نگرد دلش بسوزد
با کینه ٔ دیرینه او کینه نتوزد.
و نیز دوست ندارند برکندن چیزی و جائی که دیرینه گردد. (تاریخ سیستان ).
سدد بگشاید [ افسنتین ] و تبهای دیرینه را منفعت کند. (الابنیة عن حقائق الادویة). و اندرین فصل [ بهار ] بیماریهای دیرینه تازه گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و [سیر ] سرفه ٔ دیرینه را سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
ای چرخ فلک خرابی از کینه ٔ تست
بیدادگری عادت دیرینه ٔ تست .
فلک را عادت دیرینه این است
که با آزادگان دایم بکین است .
جمله گورها باز کردند و استخوان دیرینه ٔ مردگان بکار بردند. (تاریخ بیهق ).
بود گستاخ تر دیرینه چاکر.
من بتو ای زودسیر تشنه ٔ دیرینه ام
دشنه مکش همچو صبح تشنه بکش چون سراب .
کعبه ٔ دیرینه عروس است عجب نی که بر او
زلف پیرایه و خال رخ برنا بینند.
مفلس و بخشنده توئی گاه جود
تازه و دیرینه توئی در وجود.
غرفه دیرینه بد فرود آمد
کار نیکان ببد نینجامد.
نه بوی شفقتی در سینه داری
نه حق صحبت دیرینه داری .
بر سخن تازه تر از باغ روح
منکر دیرینه چو اصحاب نوح .
رفیقی وفادار دیرینه داشت
که مهر ملکزاده در سینه داشت .
همان دین دیرینه را نو کنید
گرایش سوی دین خسرو کنید.
درم دادن آتش کشد کینه را
نشاند ز دل خشم دیرینه را.
دیرینه غمی که در دلش بود
در مرسله ٔ سخن برآمود.
وقتی شاگردی دیرینه را مهجور کرد بسبب آنکه بیرون در خانه را به کاه گل بیندوده بود. (تذکرةالاولیاء عطار).
دو همجنس دیرینه ٔ همقلم
نباید فرستاد یکجا بهم .
نمک ریش دیرینه ای تازه کرد
که بودم نمک خورده از دست مرد.
حق صحبت دیرینه فراموش کردی .
سر فراگوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ٔ من خوابت هست .
در دیهی از دیههای قم نام آن مزدجان ، آتشکده ای کهنه و دیرینه بوده است . (تاریخ قم ص 88).
بگذاشتم این خدمت دیرینه بفرزند
وندر سفر از علت ده روزه بمردم .
قریس . قارس . قدموس . عدمول . عدمل . عداملی . عدملی ، دیرینه از هرچیز. (منتهی الارب ).
- چاکر دیرینه ؛ خادم قدیم . خادم پیر. دیرینه ٔ درگاه :
به خدائی که تویی بنده ٔ بگزیده ٔ او
که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی .
- دوستی دیرینه ؛ دوستی کهن . دوستی قدیم : دوستیهای دیرینه پسندیده ٔ خدای باشد. (فتوت نامه ).
- دیرینه ٔ درگاه ؛ خادم پیر قدیم . (یادداشت مؤلف ).
سحر هاتف میخانه بدولتخواهی
گفت باز آی که دیرینه ٔ این درگاهی .
- || معمر. پیر. سالخورده :
شنید این سخن پیر فرخنده فال
سخندان بود مرد دیرینه سال .
دگرباره کردش سکندر سؤال
که ای مهربان پیر دیرینه سال .
پدر داشتم پیر دیرینه سال
ز گردون بسی یافتم گوشمال .
- دیرینه شدن ؛ کهن شدن . عتاقت . تقادم . (یادداشت مؤلف ). ازمان . (تاج المصادر بیهقی ).
نبینی که کاوس دیرینه گشت
چو دیرینه شد هم بباید گذشت .
- دیرینه کردن ؛ کهنه کردن . تعتیق . (یادداشت مؤلف ).
دیرینه گردیدن ؛ کهنه شدن : و نیز دوست ندارند برکندن چیزی و جایی دیرینه گردد. (تاریخ سیستان ).
- دیرینه گشتن ؛ کهنه شدن :
نبینی که کاوس دیرینه گشت
چو دیرینه شد هم بباید گذشت .
و دولت [ عمروبن لیث ] دیرینه گشته . (تاریخ سیستان ).
- شب دیرینه ؛ طولانی دراز :
چو پاسی از شب دیرینه بگذشت
برآمد شعریان از کوه موصل .
- می دیرینه ؛ می کهن . عتیق . کهنه :
می دیرینه گساریم بفرعونی جام
از کف سیم بناگوشی با کف خضیب .
- یار دیرینه ؛ یار قدیم :
ای که بر خیره همی دعوی بیهوده کنی
که فلان بودت از یاران دیرینه و پیر.
یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده
که مرا توبه بشمشیر نخواهد بودن .
گفت هرگز من این خطا نکنم
یار دیرینه را رها نکنم .
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد.
|| سالخورده . پیر. دیربمانده . کهنسال : گفتند پیری هست دیرینه که دادا دیده است . (اسرارالتوحید ص 199). دهری . سخت پیر. (یادداشت مؤلف ). قدم . (ترجمان القرآن ): قنسر؛ پیر کلانسال یا دیرینه . (از منتهی الارب ).
- دیرینه بود ؛ معمر. کهنسال . (آنندراج ) :
چه خوش گفت دانای دیرینه بود
که کس روزی کس نیارد ربود.
- دیرینه دور، ؛ کهنسال و معمر. (آنندراج ).
- دیرینه روز ؛ کهن سال . معمر. دیرینه سال :
پیرزنی موی سیه کرده بود
گفتمش ای مامک دیرینه روز.
چو دیرینه روزی سر آورد عهد
جوان دولتی سر برآرد ز مهد.
چنین گفت ای پیر دیرینه روز
چو پیران نمی بینمت صدق سوز.
- دیرینه زاد ؛ دیرینه روز. دیرینه سال . پیر :
جهاندیده ٔ پیر دیرینه زاد
جوان را یکی پند پیرانه داد.
- دیرینه سال ؛ کهن . قدیم . عتیق . کهنسال :
هنوز اندر آن دیر دیرینه سال
بسی گنجنامه است از آن گنج و مال .
|| مجرب . آزموده . کهن . (یادداشت مؤلف ) :
پس پشت ایشان یلان سینه بود
سپاهی که در جنگ دیرینه بود.
چو ارجاسب آگاه شد شاد شد
از اندوه دیرینه آزاد شد.
و دیگر سواری ز گردنکشان
که از رزم دیرینه دارد نشان .
بپوشید جوشن همه کینه را
کنون تازه سازیددیرینه را.
گر از دیر دیرینه آیی فرود
ز نیکی دهش باد بر تو درود.
ز دل کین دیرینه بیرون کنم
همه رود زابل پر از خون کنم .
همی راه جوید که دیرینه کین
ببرد ز روم و ز ایران زمین .
بزودی یکی لشکری ساز کرد
در گنج دیرینه را باز کرد.
گشایم در گنج دیرینه را
کجا گرد کردم بروز دراز.
بدیدار او شاد و بیغم شوم
وزین رنج دیرینه خرم شوم .
گمانم که امشب شبیخون کند
ز دل درد دیرینه بیرون کند.
کنون داستانهای دیرینه گوی
سخنهای بهرام چوبینه گوی .
بیامد ورا تنگ در بر گرفت
سخنهای دیرینه اندر گرفت .
سخنهای دیرینه دستان بگفت
که با داد یزدان خرد باد جفت .
دلا بازآی تا با تو غم دیرینه بگسارم
حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم .
دولت ز جمله ٔ خدم خاندان اوست
دیرینه خدمتست مر او را در این دیار.
واجب آنستی کاین بنده ٔ دیرینه تو
نیستی غایب روزی و شبی زین درگاه .
ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من
تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود.
چون باد بدو در نگرد دلش بسوزد
با کینه ٔ دیرینه او کینه نتوزد.
و نیز دوست ندارند برکندن چیزی و جائی که دیرینه گردد. (تاریخ سیستان ).
سدد بگشاید [ افسنتین ] و تبهای دیرینه را منفعت کند. (الابنیة عن حقائق الادویة). و اندرین فصل [ بهار ] بیماریهای دیرینه تازه گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و [سیر ] سرفه ٔ دیرینه را سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
ای چرخ فلک خرابی از کینه ٔ تست
بیدادگری عادت دیرینه ٔ تست .
فلک را عادت دیرینه این است
که با آزادگان دایم بکین است .
جمله گورها باز کردند و استخوان دیرینه ٔ مردگان بکار بردند. (تاریخ بیهق ).
بود گستاخ تر دیرینه چاکر.
من بتو ای زودسیر تشنه ٔ دیرینه ام
دشنه مکش همچو صبح تشنه بکش چون سراب .
کعبه ٔ دیرینه عروس است عجب نی که بر او
زلف پیرایه و خال رخ برنا بینند.
مفلس و بخشنده توئی گاه جود
تازه و دیرینه توئی در وجود.
غرفه دیرینه بد فرود آمد
کار نیکان ببد نینجامد.
نه بوی شفقتی در سینه داری
نه حق صحبت دیرینه داری .
بر سخن تازه تر از باغ روح
منکر دیرینه چو اصحاب نوح .
رفیقی وفادار دیرینه داشت
که مهر ملکزاده در سینه داشت .
همان دین دیرینه را نو کنید
گرایش سوی دین خسرو کنید.
درم دادن آتش کشد کینه را
نشاند ز دل خشم دیرینه را.
دیرینه غمی که در دلش بود
در مرسله ٔ سخن برآمود.
وقتی شاگردی دیرینه را مهجور کرد بسبب آنکه بیرون در خانه را به کاه گل بیندوده بود. (تذکرةالاولیاء عطار).
دو همجنس دیرینه ٔ همقلم
نباید فرستاد یکجا بهم .
نمک ریش دیرینه ای تازه کرد
که بودم نمک خورده از دست مرد.
حق صحبت دیرینه فراموش کردی .
سر فراگوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ٔ من خوابت هست .
در دیهی از دیههای قم نام آن مزدجان ، آتشکده ای کهنه و دیرینه بوده است . (تاریخ قم ص 88).
بگذاشتم این خدمت دیرینه بفرزند
وندر سفر از علت ده روزه بمردم .
قریس . قارس . قدموس . عدمول . عدمل . عداملی . عدملی ، دیرینه از هرچیز. (منتهی الارب ).
- چاکر دیرینه ؛ خادم قدیم . خادم پیر. دیرینه ٔ درگاه :
به خدائی که تویی بنده ٔ بگزیده ٔ او
که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی .
- دوستی دیرینه ؛ دوستی کهن . دوستی قدیم : دوستیهای دیرینه پسندیده ٔ خدای باشد. (فتوت نامه ).
- دیرینه ٔ درگاه ؛ خادم پیر قدیم . (یادداشت مؤلف ).
سحر هاتف میخانه بدولتخواهی
گفت باز آی که دیرینه ٔ این درگاهی .
- || معمر. پیر. سالخورده :
شنید این سخن پیر فرخنده فال
سخندان بود مرد دیرینه سال .
دگرباره کردش سکندر سؤال
که ای مهربان پیر دیرینه سال .
پدر داشتم پیر دیرینه سال
ز گردون بسی یافتم گوشمال .
- دیرینه شدن ؛ کهن شدن . عتاقت . تقادم . (یادداشت مؤلف ). ازمان . (تاج المصادر بیهقی ).
نبینی که کاوس دیرینه گشت
چو دیرینه شد هم بباید گذشت .
- دیرینه کردن ؛ کهنه کردن . تعتیق . (یادداشت مؤلف ).
دیرینه گردیدن ؛ کهنه شدن : و نیز دوست ندارند برکندن چیزی و جایی دیرینه گردد. (تاریخ سیستان ).
- دیرینه گشتن ؛ کهنه شدن :
نبینی که کاوس دیرینه گشت
چو دیرینه شد هم بباید گذشت .
و دولت [ عمروبن لیث ] دیرینه گشته . (تاریخ سیستان ).
- شب دیرینه ؛ طولانی دراز :
چو پاسی از شب دیرینه بگذشت
برآمد شعریان از کوه موصل .
- می دیرینه ؛ می کهن . عتیق . کهنه :
می دیرینه گساریم بفرعونی جام
از کف سیم بناگوشی با کف خضیب .
- یار دیرینه ؛ یار قدیم :
ای که بر خیره همی دعوی بیهوده کنی
که فلان بودت از یاران دیرینه و پیر.
یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده
که مرا توبه بشمشیر نخواهد بودن .
گفت هرگز من این خطا نکنم
یار دیرینه را رها نکنم .
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد.
|| سالخورده . پیر. دیربمانده . کهنسال : گفتند پیری هست دیرینه که دادا دیده است . (اسرارالتوحید ص 199). دهری . سخت پیر. (یادداشت مؤلف ). قدم . (ترجمان القرآن ): قنسر؛ پیر کلانسال یا دیرینه . (از منتهی الارب ).
- دیرینه بود ؛ معمر. کهنسال . (آنندراج ) :
چه خوش گفت دانای دیرینه بود
که کس روزی کس نیارد ربود.
- دیرینه دور، ؛ کهنسال و معمر. (آنندراج ).
- دیرینه روز ؛ کهن سال . معمر. دیرینه سال :
پیرزنی موی سیه کرده بود
گفتمش ای مامک دیرینه روز.
چو دیرینه روزی سر آورد عهد
جوان دولتی سر برآرد ز مهد.
چنین گفت ای پیر دیرینه روز
چو پیران نمی بینمت صدق سوز.
- دیرینه زاد ؛ دیرینه روز. دیرینه سال . پیر :
جهاندیده ٔ پیر دیرینه زاد
جوان را یکی پند پیرانه داد.
- دیرینه سال ؛ کهن . قدیم . عتیق . کهنسال :
هنوز اندر آن دیر دیرینه سال
بسی گنجنامه است از آن گنج و مال .
|| مجرب . آزموده . کهن . (یادداشت مؤلف ) :
پس پشت ایشان یلان سینه بود
سپاهی که در جنگ دیرینه بود.