دولت
لغتنامه دهخدا
دولت . [ دَ / دُو ل َ ] (ع اِ) ثروت و مال . نقیض نکبت . مال اکتسابی و موروثی . (ناظم الاطباء). مال . مال و ظفر را دولت بدان سبب گویند که دست به دست میگردد. (از غیاث ). ثروت و مکنت و نعمت . (یادداشت مؤلف ) :
پیر و فرتوت گشته بودم سخت
دولت تو مرا بکرد جوان .
چون راست رود دولت ایام نپاید
افتنده و خیزنده بود دولت ایام .
به دانش توان عنصری شد ولیک
به دولت توان چون شدن عنصری .
بسا دولت که محنت زاده ٔ اوست
که خاکستر ز آتش یادگار است .
محنتش نام خواستم کردن
دولتش نام ساختم چو برفت .
در دولت عم بود مرا مادت طبع
آری ز دماغ است همه قوت اعصاب .
دولت جان پرور است صحبت آموزگار
خلوت بی مدعی سفره ٔ بی انتظار.
بسا اهل دولت به بازی نشست
که دولت ببازی برفتش ز دست .
دوست مشمار آنکه در دولت زند
لاف یاری و برادرخواندگی .
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم .
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصال
رسد به دولت وصل تو کار من به اصول .
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل کار جهان این همه نیست .
- امثال :
گر به دولت برسی مست نگردی مردی . (امثال و حکم دهخدا).
دولت ندهد خدای کس را به غلط .
دولت به خران دادی و حشمت به سگان
پس ما به تماشای جهان آمده ایم .
- نودولت ؛ تازه بدوران رسیده . نوکیسه . نوخاسته :
یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند.
|| اقبال و بخت و سعادت و بهره مندی . (ناظم الاطباء). نقیض دبرت . کامگاری . کامرانی . شادکامی . بخت . طالع. شانس . بخت خوش . بهروزی . نیکبختی . بختیاری . گردش نیکی . نوبت غنیمت . خوشبختی . (یادداشت مؤلف ). گردش زمانه به نیکی و ظفر و اقبال به سوی کسی و در فارسی خوش عنان ، نیک عهد، فیروز، بلند، جوان ، برنا، سرشار، پایدار، پهلودار،جاوید، جاودان ، جاودانه ، بی زوال ، ناپایدار، تیز، پادر رکاب ، تندرست و کامکار از صفات دولت است و در محل سپاس گویند به دولت او و از دولت او مثل از اقبال او و با اقبال او؛ و با لفظ آمدن و راندن و یافتن و داشتن و آخر شدن و خفتن نیز آمده و پسین استعاره است .(از آنندراج ). گردش زمانه به نیکی و اقبال . (از غیاث ). نقیض نکبت باشد. (برهان ) :
بخت و دولت چو پیشکار تواند
نصرت و فتح پیشیار تو باد.
چو از تخم شاهان دلش سیر گشت
سر دولت روشنش زیر گشت .
به شمشیر دولت بدادم روان
ترا باد پیوسته دولت جوان .
که دولت گرفته ست از ایشان نشیب
کنون کرد باید بدین کین نهیب .
برآمد بر این کار یک روزگار
فروزنده شد دولت شهریار.
چرا این مردم دانا و زیرک سار و فرزانه
به تیمار و عذاب اندر ابا دولت به پیکار است .
اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون ز بخت او
بر آن زیتون و آن گلبن به حاصل خنجک و خار است .
دولت او را به ملک داده نوید
و آمده تازه روی و خوش به خرام .
در ظاهر و در باطن پشت تو بود دولت
در عاجل و در آجل یار تو بود باری .
همواره همیدون به سلامت بزیادی
با دولت و بانعمت و با حشمت و شادی .
جاوید بزی بار خدایا به سلامت
با دولت پیوسته و با عمر بقایی .
دولت او غالب است بر عدو و جز عدو
طاعت او واجب است بر خدم و جز خدم .
زندگانی خداوند دراز باد در دولت و بزرگی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 287). اما دولتی بود ما را که بر جای فرود آمدند و در دنبال ما نیامدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374). در عز ودولت سالهای بسیار بزیاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374). بخت و دولتش آن کار براند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374).
لباس جاه تو دارد همیشه
ز دولت پود و از اقبال تاره .
هیچ مشو غره گر اوباش را
چند گهک نعمت یا دولت است .
غره مشو به دولت و اقبال روزگار
زیرا که با زوال همال است دولتش .
چو دولت مهیا بود مر کسی را
اگر او نجویدبجویدش دولت .
از دولت و بخت شاد بادی
وان کس که به تو نه شاد ناشاد.
دل از دولت همیشه شاد بادت
که ما شادیم تا بینیم شادت .
خواهی که بخت ودولت گردند متصل
با نهمت تو هیچ مکن منقطع رجا.
این چنین دولتی مرا جویان
من گریزان چو زوبع ازیاسین .
و آن را سرمایه ٔ سعادت و اقبال و دولت شناختمی . (کلیله و دمنه ). و ایام عمرو روزگار دولت یکی از مقبلان بدان آراسته گردد. (کلیله و دمنه ).
دولت اندر هنر بسی جستم
هر دو را یک مکان نمی یابم .
نه ز دولت نظری خواهم داشت
نه ز سلوت اثری خواهم داشت .
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم
اشارت کرد دولت را که بالاخوان و بنشانش .
دولت از خادم و زن چون طلبم
کاملم میل به نقصان چه کنم .
اگر نازی از دولت آید پدید
سر از ناز دولت نباید کشید.
به نازی که دولت نماید مرنج
که در ناز دولت بود کان گنج .
چو طالع موکب دولت روان کرد
سعادت روی در روی جهان کرد.
دلم چون دید دولت را هم آواز
ز دولت کرد بر دولت یکی ناز.
هر که از استا گریزد در جهان
او ز دولت می گریزد این بدان .
کس نتواند گرفت دامن دولت به زور
کوشش بیفایده ست وسمه بر ابروی کور.
عقل و دولت قرین یکدگراست
هر که را عقل نیست دولت نیست .
بخت و دولت به کاردانی نیست
جز به تأیید آسمانی نیست .
چو همت است چه حاجت به گرز مغفر کوب
چو دولت است چه حاجت به تیر جوشن خای .
دانی که چیست دولت دیدار دوست دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن .
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
باز پرسید خدا را که به پروانه ٔ کیست .
چو بی دولتی تخم دانش مکار
چو دولت بود نیست کوشش بکار.
خرد نزدیک دولت کس فرستاد
که می خواهم که با من یار باشی
جوابش داد دولت گفت هر جا
که من باشم تو خود ناچار باشی .
دولت اگر سلسله جنبان شود
مور تواند که سلیمان شود.
- امثال :
باش تا صبح دولتت بدمد
کاین هنوز از نتایج سحر است .
بر دولت متزلزل اعتماد نباشد . (تاریخ گزیده از امثال و حکم ). دولت افتان و خیزان بایدکه پایدار باشد. (تاریخ بیهقی از امثال و حکم ). دولت افتان و خیزان بهتر باشد. (تاریخ بیهقی از امثال وحکم ).
- دولت آورد ؛ که بخت و دولت آن را آورده باشد. آورده ٔ اقبال و بخت :
به پای دولت آوردت سپردت
سری کش تن ترا نه جانسپار است .
- دولتبا ؛ آش دولت . طعام سعادت و دولت :
بشنو اکنون زین دهل چون بانگ زد
دیگ دولتبا چگونه می پزد.
- دولت باقی ؛ حکومت و شوکت جاودانی . سعادت و کامگاری همیشگی :
خانه کن ملک ستمکاری است
دولت باقی ز کم آزاری است .
و رجوع به ترکیب دولت جاوید شود.
- دولت بیدار ؛ بخت بیدار :
دولت بیدار دیدی جاودان
گرز خواب جاودان برخاستی .
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد.
- دولت تیز ؛ اقبالی که مردم را یکایک به مرتبه ٔ بلند رساند. (ناظم الاطباء). کنایه از دولتی که یکایک زیاده از استعداد به کسی رسد و چنین دولت سریعالزوال می باشد و صاحب این دولت را تیز دولت می گویند و نو دولت . (آنندراج ) :
نامشان را سیل تیز مرگ برد
نام او و دولت تیزش نمرد.
من از هر زخم شمشیرت نشان دولتی دارم
ندانم عاقبت بر سر چه آرد دولت تیزت .
خار در صحبت گل دولت تیزی می راند
گل چو بر باد شد آن دولت خار آخر شد.
هر که را غره کرد دولت تیز
غدر آن دولتش هلاک رساند.
بر سرم آمد ولی بسیارزود از من گذشت
دولت تیزی که می گویند شمشیر تو بود.
- امثال :
دولت تیز را بقا نبود . دولت تیز را بقایی نیست . (امثال و حکم دهخدا).
دولت نه به کوشیدن است چاره کم جوشیدن است .
- از دولت فلان ؛ به دولت فلان . (آنندراج ). به یمن اقبال و بخت او :
تنش کرد از دولت اشکبار
مقامات پروانه را استوار.
شد از دولت عشق در بزمگاه
به من همنشین ساقی همچو ماه .
و رجوع به ترکیب به دولت فلان شود.
- برگشته دولت ؛ بخت برگشته . مدبر. بدبخت :
چو برگشته دولت ملامت شنید
سرانگشت حسرت به دندان گزید.
- به دولت فلان ؛ به یمن وجود و اقبال او. با برکت و عنایت وی : بالش بوسه داد و گفت اکنون به دولت خداوند بهتر است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 369). به دولت خداوند و عدل وی اگر کسی به سی بار هزار هزار دینار جواهر خواهددر بغداد هست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 427).
به دولت تو ز بهر سپاه و لشکر تو
به دشت آب روان گشت هرچه بود سراب .
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را.
چرا به دولت دل مرجع زمانه نباشم
که هست حادثه ها را تمام پشت و پناهی .
هوا به دولت پیری مسخر من شد
قد خمیده کم از خاتم سلیمان نیست .
- بیداردولت ؛ جوان دولت . دولتمند و کامکار. (آنندراج ).
- بی دولت ؛ آنکه دولت نداشته باشد. ناقابل . بدوضع. (آنندراج ). بدبخت :
چو بی دولتی تخم دانش مکار
چو دولت بود نیست کوشش بکار.
- تیزدولت ؛ که دولت زودگذر دارد. نودولت . که دولت و بخت مستعجل دارد :
تیزدولت را بسی شادی نباید کرد از آنک
هر که بالا زود گیرد زود میرد چون شرار.
و رجوع به ترکیب دولت تیز شود.
- جوان دولت ؛ بیداردولت . دولتمند و کامگار. (آنندراج ). که بخت و دولت جوان و سازگار دارد :
جوان دولت و تیز و گردن کش است
گه خشم سوزنده چون آتش است .
- دولت جاوید ؛ سعادت و خوشبختی همیشگی :
بمان به دولت جاوید تا به حرمت تو
زمانه زی حرم خرمی دهد بارم .
دولت جاوید یافت هر که نکو نام زیست
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را.
- دولت خوابیده ؛ بخت خفته . دولتی که بدان انتفاع نتوان کرد و این مقابل دولت بیدار است . (از آنندراج ) :
ز جرم زیردستان از تحمل چشم پوشیدن
دو چشم دولت خوابیده را بیدار می سازد.
- دولت دنیا ؛ برخورداری و سعادت دنیا. (ناظم الاطباء).
- دولت دیرمان ؛ اقبال و نیکبختی پایدار :
کز عمر هزار ساله ٔ نوح
صد دولت دیرمان ببینم .
و رجوع به ترکیب دولت جاوید شود.
- دولت عالی ؛ بخت بلند : به فر دولت عالی بر مراد و هیچ خلل نیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 380). به دولت عالی ظفر و نصرت روی خواهد نمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 349).
- دولت مستعجل ؛ اقبال و بخت زودگذر. دولت تیز :
راستی خاتم فیروزه ٔبواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
- دولت یافتن ؛ سعادت یافتن . خوشبخت شدن . سعادتمند گشتن :
مدعی از گفتگوی دولت معنی نیافت
راه نبرد از ظلام ماه ندید از غبار.
- روز دولت ؛ روزگار سعادت و خوشبختی ؛ وقت پیروزی و بهروزی :
روز دولت برادر بخت است
چون رفوگر پسرعم قصار.
- صاحب دولت ؛ دارای نیک بختی . (ناظم الاطباء). خوشبخت . بهروز :
طریق و رسم صاحبدولتان است
که بنوازند مردان نکو را.
صاحبدولتی به تو رسید و بر حالت نبخشید. (گلستان ).
- || ثروتمند.
|| اقتدار و توانایی . (ناظم الاطباء). روزگار شکوه وحشمت و سلطه که نتیجه ٔ روی آوردن بخت و اقبال است . حکومت و قدرت و فرمانروائی . قدرت و سیطره و تسلط. دوران اقتدار و غلبه و حکمرانی :
به وقت دولت سامانیان و بلعمیان
چنین نبود جهان بانهاد و سامان بود.
بدو گفت ای گرد پهلو نژاد
زمانه ترا داد دولت بداد.
وفا و همت و آزادگی و دولت و دین
نکوی و عالی و محمود و مستوی وقوی .
پس گفت خطا کردم که بر زمین دشمنان آمدم سخت بدنام شوم که اینجا دشمنی است دولت محمود را چون علی تکین . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 232). گفتند... ما مردمانیم پیر وکهن و طاهریان را خدمت سالها بسیار کرده و در دولت ایشان نیکوییها دیده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 248). گفت که بوسهل این دولت بزرگ را به باد خواهد داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 321). پس از فرمان ما فرمان وی است در هر کاری که به صلاح دولت و مملکت باز گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 381).
وز دولت خود شادباش از ایراک
دولت به تو ای شاه شادمان است .
گر نباشدبه نزد دولت تو
ای عجب در جهان کجا باشد.
گفتم از دولت تو آن بینم
کزبزرگی تو سزا باشد.
شها امروز روز دولت تست
بر این سان باد تا لیل و نهار است .
کرد گفتار من به دولت تو
آب وخون مغز و دیده ٔ شعرا.
ملک بنده را آن مرتبت و حشمت داده است که در دولت خداوند پایه ٔ هیچکس از پایه ٔ بنده بلندتر نیست . (نوروزنامه ).
از خاک بجز دولت سنجر نکند زر
از چوب بجز موسی عمران نکند مار.
دولت او هست چون تقدیر ایزد لم یزل
هرچه باشد لم یزل ناچارباشد لایزال .
دولت از داد هیچ نشکیبد
گر شکیبد فناش بفریبد.
و در مدت صد و هفتاد سال که ایام دولت این خاندان مبارک است ایزد تعالی آن را به هزار و هفتصد سال برساند. (کلیله و دمنه ). و در دولت و نوبت خویش منزلت او پیدا آرند. (کلیله و دمنه ).
امروز منم زبان عالم
تیغ تو شها زبان دولت .
کامروز رسته اید به جان از سموم ظلم
کاندر ظلال دولت شاه توانگرید.
هر که را غره کرد دولت تیز
غدر آن دولتش هلاک رساند
خاک بر فرق دولتی که ترا
از سر خاک بر سماک رساند
نه نه صد جان فدای آن دولت
کو تواند ترا به خاک رساند.
دولتت بیش و دشمنت کم باد.
و دولت پایدار او تا چون شمع به همه اعضاء روی شده است . (سندبادنامه ص 16). و روی امید می دید که دولت آل سامان به آخر رسیده است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
رخت مسیحا نکشد هر خری
محرم دولت نبود هر سری .
به دارای دولت سر افراختم
ز دارا به دولت سرانداختم .
صدر نشین تر ز سخن نیست کس
دولت این ملک سخن راست بس .
وندر گلوی دشمن دولت کند چو میخ
فراش او طناب در بارگاه را.
دفتر ز شعر گفته بشوی و دگر مگوی
الا دعای دولت سلجوق شاه را.
دعاگوی این دولتم بنده وار
خدایا تو این سایه پاینده دار.
زهی ملک و دولت که پاینده باد.
دولت او آفتاب و نور و کوه و سایه اند
آفتاب از نور و کوه از سایه کی گردد جدا.
از جان دعای دولت او می کنند خلق
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن .
دولت شاه جهان را گر میان بندی چوگور
دولت آید بر پیت چون یوز بر بوی پنیر.
- امثال :
دولت همه ز اتفاق خیزد . (امثال و حکم دهخدا).
دولت و دین گشته چونکه توأم ، بینی
ملکت آشفته را ز نو سر و سامان .
- دولت دیریاز ؛ دولت پایدار و دیرینه . سیطره و اقبال کهن :
به رستم چنین گفت کای سرفراز
بترسم که این دولت دیریاز
همی سر گراید به سوی نشیب
دلم شد ز کردار آن پر نهیب .
|| فتح و ظفر. (ناظم الاطباء). فتح در جنگ . (یادداشت مؤلف ). ظفر. (از غیاث ) :
مر آن را که جنبیدنش دولت است
ملامت مکن گر نگیرد قرار.
|| خوشحالی و شعف . (ناظم الاطباء). || چیزی که دست به دست بگردد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (غیاث ). آنچه دست به دست داده شود. (ترجمان القرآن جرجانی ص 49). || نژاد. || آزادی از زن . || ادای قرض . (ناظم الاطباء). || سلطان ؛ دولتی ، سلطانی . (یادداشت مؤلف ). || (در اصطلاح سیاسی قرون اخیر) سلطنت . هیأت سلطنت . (ناظم الاطباء) : عالیجاه وزیر اعظم دیوان عالی و اعتمادالدوله ٔ ایران عمده ترین ارکان دولت و قاطبه ٔ امراء درگاه معلی ... داد و ستد کل مالیات دیوانی و... بدون تعلیقه و امر عالیجاه معظم الیه داد و ستد نمی شود. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص 5)... دیوان بیگی به حقیقت شکایت هر یک رسیده و از قرار که مقرون به صلاح دولت و ضابطه ٔ مملکت می دانسته غوررسی می نموده اند. (تذکرةالملوک ص 13).
- دولت باهره ؛ دولت منور و عالی . لقبی و نعتی حکومت و دولت را. دولت قوی و نیرومند. دولت قاهره : مشارالیه [ قورچی باشی ] عمده ترین امراء ارکان دولت باهره و ریش سفید قاطبه ٔ ایلات ... و مواجب قاطبه ٔ قورچیان بر طبق عرض قورچی باشی ... (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص 6). مشارالیه . [ قوللر آقاسی ] بعداز عالیجاه قورچی باشی عمده ترین امراء و ارکان دولت باهره ... و مواجب و انعام قاطبه ٔ غلامان بر طبق عرض قوللرآقاسی و تعلیقه ٔ وزراء اعظم شفقت می شده . (تذکرةالملوک ص 7).
- دولت طراز ؛ که زینت و طراز دولت و سلطنت است . که دولت و سعادت از او زینت دارد :
عنصر نوشین روان عهد به عالم
هرمز دولت طراز تاجور آورد.
- دولت عظمی ؛ سلطنت بزرگ . (ناظم الاطباء).
- دولت قاهره ؛ دولت قوی و مقتدر : اگر امراء ارکان دولت قاهره در ارتکاب امر خلاف قاعده به امر و نهی او ممنوع و متقاعدنگردند به خدمت بندگان قبله ٔ عالمیان عرض و بدانچه امر اقدس شرف صدور یابد از آن قرار معمول دارد. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص 6). و قورچی باشیان عمده ترین ارکان دولت قاهره اند. (تذکرةالملوک ص 7). و رجوع به ترکیب دولت باهره شود.
- دولت و ملت ؛ هیأت حاکمه و شریعت و مذهب . حکومت و مذهب : کار جهان بر پادشاهان و شریعت بسته است و دولت و ملت دو برادرند که بهم بروند و از یکدیگر جدا نباشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 595).
دولت و ملت جنابه زاد چو جوزا
مادر بخت یگانه زای صفاهان .
|| (در اصطلاح سیاسی اخیر). هیأت دولت . گروه وزیران . مجموعه ٔ هیأت عالیه ٔ حاکمه از شاه و وزراء. حکومت . سلطنت . دستگاه حکومتی . هیأت حاکمه . قوه ٔ مجریه . گروهی که بر مملکت حکومت کنند. (یادداشت مؤلف )؛ فلانی از طرف دولت به سفارت برگزیده شد. || در اصطلاح سیاسی ممالک متصرفه ٔ هر حکومتی خواه پادشاهی باشد و یا جمهوری . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح عرفانی ) نزد محققین وارستگی از علایق و حصول مطالب دارین که دنیا و آخرت است بود و نزد مجردین زن و قرض نداشتن و به اشتهای خود خوردن و خوابیدن باشد. (برهان ). اتفاق حسن و آن عنایت ازلی باشد. (اسرارالتوحید ص 314 از فرهنگ فارسی معین ).
پیر و فرتوت گشته بودم سخت
دولت تو مرا بکرد جوان .
چون راست رود دولت ایام نپاید
افتنده و خیزنده بود دولت ایام .
به دانش توان عنصری شد ولیک
به دولت توان چون شدن عنصری .
بسا دولت که محنت زاده ٔ اوست
که خاکستر ز آتش یادگار است .
محنتش نام خواستم کردن
دولتش نام ساختم چو برفت .
در دولت عم بود مرا مادت طبع
آری ز دماغ است همه قوت اعصاب .
دولت جان پرور است صحبت آموزگار
خلوت بی مدعی سفره ٔ بی انتظار.
بسا اهل دولت به بازی نشست
که دولت ببازی برفتش ز دست .
دوست مشمار آنکه در دولت زند
لاف یاری و برادرخواندگی .
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم .
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصال
رسد به دولت وصل تو کار من به اصول .
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل کار جهان این همه نیست .
- امثال :
گر به دولت برسی مست نگردی مردی . (امثال و حکم دهخدا).
دولت ندهد خدای کس را به غلط .
دولت به خران دادی و حشمت به سگان
پس ما به تماشای جهان آمده ایم .
- نودولت ؛ تازه بدوران رسیده . نوکیسه . نوخاسته :
یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند.
|| اقبال و بخت و سعادت و بهره مندی . (ناظم الاطباء). نقیض دبرت . کامگاری . کامرانی . شادکامی . بخت . طالع. شانس . بخت خوش . بهروزی . نیکبختی . بختیاری . گردش نیکی . نوبت غنیمت . خوشبختی . (یادداشت مؤلف ). گردش زمانه به نیکی و ظفر و اقبال به سوی کسی و در فارسی خوش عنان ، نیک عهد، فیروز، بلند، جوان ، برنا، سرشار، پایدار، پهلودار،جاوید، جاودان ، جاودانه ، بی زوال ، ناپایدار، تیز، پادر رکاب ، تندرست و کامکار از صفات دولت است و در محل سپاس گویند به دولت او و از دولت او مثل از اقبال او و با اقبال او؛ و با لفظ آمدن و راندن و یافتن و داشتن و آخر شدن و خفتن نیز آمده و پسین استعاره است .(از آنندراج ). گردش زمانه به نیکی و اقبال . (از غیاث ). نقیض نکبت باشد. (برهان ) :
بخت و دولت چو پیشکار تواند
نصرت و فتح پیشیار تو باد.
چو از تخم شاهان دلش سیر گشت
سر دولت روشنش زیر گشت .
به شمشیر دولت بدادم روان
ترا باد پیوسته دولت جوان .
که دولت گرفته ست از ایشان نشیب
کنون کرد باید بدین کین نهیب .
برآمد بر این کار یک روزگار
فروزنده شد دولت شهریار.
چرا این مردم دانا و زیرک سار و فرزانه
به تیمار و عذاب اندر ابا دولت به پیکار است .
اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون ز بخت او
بر آن زیتون و آن گلبن به حاصل خنجک و خار است .
دولت او را به ملک داده نوید
و آمده تازه روی و خوش به خرام .
در ظاهر و در باطن پشت تو بود دولت
در عاجل و در آجل یار تو بود باری .
همواره همیدون به سلامت بزیادی
با دولت و بانعمت و با حشمت و شادی .
جاوید بزی بار خدایا به سلامت
با دولت پیوسته و با عمر بقایی .
دولت او غالب است بر عدو و جز عدو
طاعت او واجب است بر خدم و جز خدم .
زندگانی خداوند دراز باد در دولت و بزرگی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 287). اما دولتی بود ما را که بر جای فرود آمدند و در دنبال ما نیامدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374). در عز ودولت سالهای بسیار بزیاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374). بخت و دولتش آن کار براند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374).
لباس جاه تو دارد همیشه
ز دولت پود و از اقبال تاره .
هیچ مشو غره گر اوباش را
چند گهک نعمت یا دولت است .
غره مشو به دولت و اقبال روزگار
زیرا که با زوال همال است دولتش .
چو دولت مهیا بود مر کسی را
اگر او نجویدبجویدش دولت .
از دولت و بخت شاد بادی
وان کس که به تو نه شاد ناشاد.
دل از دولت همیشه شاد بادت
که ما شادیم تا بینیم شادت .
خواهی که بخت ودولت گردند متصل
با نهمت تو هیچ مکن منقطع رجا.
این چنین دولتی مرا جویان
من گریزان چو زوبع ازیاسین .
و آن را سرمایه ٔ سعادت و اقبال و دولت شناختمی . (کلیله و دمنه ). و ایام عمرو روزگار دولت یکی از مقبلان بدان آراسته گردد. (کلیله و دمنه ).
دولت اندر هنر بسی جستم
هر دو را یک مکان نمی یابم .
نه ز دولت نظری خواهم داشت
نه ز سلوت اثری خواهم داشت .
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم
اشارت کرد دولت را که بالاخوان و بنشانش .
دولت از خادم و زن چون طلبم
کاملم میل به نقصان چه کنم .
اگر نازی از دولت آید پدید
سر از ناز دولت نباید کشید.
به نازی که دولت نماید مرنج
که در ناز دولت بود کان گنج .
چو طالع موکب دولت روان کرد
سعادت روی در روی جهان کرد.
دلم چون دید دولت را هم آواز
ز دولت کرد بر دولت یکی ناز.
هر که از استا گریزد در جهان
او ز دولت می گریزد این بدان .
کس نتواند گرفت دامن دولت به زور
کوشش بیفایده ست وسمه بر ابروی کور.
عقل و دولت قرین یکدگراست
هر که را عقل نیست دولت نیست .
بخت و دولت به کاردانی نیست
جز به تأیید آسمانی نیست .
چو همت است چه حاجت به گرز مغفر کوب
چو دولت است چه حاجت به تیر جوشن خای .
دانی که چیست دولت دیدار دوست دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن .
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
باز پرسید خدا را که به پروانه ٔ کیست .
چو بی دولتی تخم دانش مکار
چو دولت بود نیست کوشش بکار.
خرد نزدیک دولت کس فرستاد
که می خواهم که با من یار باشی
جوابش داد دولت گفت هر جا
که من باشم تو خود ناچار باشی .
دولت اگر سلسله جنبان شود
مور تواند که سلیمان شود.
- امثال :
باش تا صبح دولتت بدمد
کاین هنوز از نتایج سحر است .
بر دولت متزلزل اعتماد نباشد . (تاریخ گزیده از امثال و حکم ). دولت افتان و خیزان بایدکه پایدار باشد. (تاریخ بیهقی از امثال و حکم ). دولت افتان و خیزان بهتر باشد. (تاریخ بیهقی از امثال وحکم ).
- دولت آورد ؛ که بخت و دولت آن را آورده باشد. آورده ٔ اقبال و بخت :
به پای دولت آوردت سپردت
سری کش تن ترا نه جانسپار است .
- دولتبا ؛ آش دولت . طعام سعادت و دولت :
بشنو اکنون زین دهل چون بانگ زد
دیگ دولتبا چگونه می پزد.
- دولت باقی ؛ حکومت و شوکت جاودانی . سعادت و کامگاری همیشگی :
خانه کن ملک ستمکاری است
دولت باقی ز کم آزاری است .
و رجوع به ترکیب دولت جاوید شود.
- دولت بیدار ؛ بخت بیدار :
دولت بیدار دیدی جاودان
گرز خواب جاودان برخاستی .
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد.
- دولت تیز ؛ اقبالی که مردم را یکایک به مرتبه ٔ بلند رساند. (ناظم الاطباء). کنایه از دولتی که یکایک زیاده از استعداد به کسی رسد و چنین دولت سریعالزوال می باشد و صاحب این دولت را تیز دولت می گویند و نو دولت . (آنندراج ) :
نامشان را سیل تیز مرگ برد
نام او و دولت تیزش نمرد.
من از هر زخم شمشیرت نشان دولتی دارم
ندانم عاقبت بر سر چه آرد دولت تیزت .
خار در صحبت گل دولت تیزی می راند
گل چو بر باد شد آن دولت خار آخر شد.
هر که را غره کرد دولت تیز
غدر آن دولتش هلاک رساند.
بر سرم آمد ولی بسیارزود از من گذشت
دولت تیزی که می گویند شمشیر تو بود.
- امثال :
دولت تیز را بقا نبود . دولت تیز را بقایی نیست . (امثال و حکم دهخدا).
دولت نه به کوشیدن است چاره کم جوشیدن است .
- از دولت فلان ؛ به دولت فلان . (آنندراج ). به یمن اقبال و بخت او :
تنش کرد از دولت اشکبار
مقامات پروانه را استوار.
شد از دولت عشق در بزمگاه
به من همنشین ساقی همچو ماه .
و رجوع به ترکیب به دولت فلان شود.
- برگشته دولت ؛ بخت برگشته . مدبر. بدبخت :
چو برگشته دولت ملامت شنید
سرانگشت حسرت به دندان گزید.
- به دولت فلان ؛ به یمن وجود و اقبال او. با برکت و عنایت وی : بالش بوسه داد و گفت اکنون به دولت خداوند بهتر است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 369). به دولت خداوند و عدل وی اگر کسی به سی بار هزار هزار دینار جواهر خواهددر بغداد هست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 427).
به دولت تو ز بهر سپاه و لشکر تو
به دشت آب روان گشت هرچه بود سراب .
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را.
چرا به دولت دل مرجع زمانه نباشم
که هست حادثه ها را تمام پشت و پناهی .
هوا به دولت پیری مسخر من شد
قد خمیده کم از خاتم سلیمان نیست .
- بیداردولت ؛ جوان دولت . دولتمند و کامکار. (آنندراج ).
- بی دولت ؛ آنکه دولت نداشته باشد. ناقابل . بدوضع. (آنندراج ). بدبخت :
چو بی دولتی تخم دانش مکار
چو دولت بود نیست کوشش بکار.
- تیزدولت ؛ که دولت زودگذر دارد. نودولت . که دولت و بخت مستعجل دارد :
تیزدولت را بسی شادی نباید کرد از آنک
هر که بالا زود گیرد زود میرد چون شرار.
و رجوع به ترکیب دولت تیز شود.
- جوان دولت ؛ بیداردولت . دولتمند و کامگار. (آنندراج ). که بخت و دولت جوان و سازگار دارد :
جوان دولت و تیز و گردن کش است
گه خشم سوزنده چون آتش است .
- دولت جاوید ؛ سعادت و خوشبختی همیشگی :
بمان به دولت جاوید تا به حرمت تو
زمانه زی حرم خرمی دهد بارم .
دولت جاوید یافت هر که نکو نام زیست
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را.
- دولت خوابیده ؛ بخت خفته . دولتی که بدان انتفاع نتوان کرد و این مقابل دولت بیدار است . (از آنندراج ) :
ز جرم زیردستان از تحمل چشم پوشیدن
دو چشم دولت خوابیده را بیدار می سازد.
- دولت دنیا ؛ برخورداری و سعادت دنیا. (ناظم الاطباء).
- دولت دیرمان ؛ اقبال و نیکبختی پایدار :
کز عمر هزار ساله ٔ نوح
صد دولت دیرمان ببینم .
و رجوع به ترکیب دولت جاوید شود.
- دولت عالی ؛ بخت بلند : به فر دولت عالی بر مراد و هیچ خلل نیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 380). به دولت عالی ظفر و نصرت روی خواهد نمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 349).
- دولت مستعجل ؛ اقبال و بخت زودگذر. دولت تیز :
راستی خاتم فیروزه ٔبواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
- دولت یافتن ؛ سعادت یافتن . خوشبخت شدن . سعادتمند گشتن :
مدعی از گفتگوی دولت معنی نیافت
راه نبرد از ظلام ماه ندید از غبار.
- روز دولت ؛ روزگار سعادت و خوشبختی ؛ وقت پیروزی و بهروزی :
روز دولت برادر بخت است
چون رفوگر پسرعم قصار.
- صاحب دولت ؛ دارای نیک بختی . (ناظم الاطباء). خوشبخت . بهروز :
طریق و رسم صاحبدولتان است
که بنوازند مردان نکو را.
صاحبدولتی به تو رسید و بر حالت نبخشید. (گلستان ).
- || ثروتمند.
|| اقتدار و توانایی . (ناظم الاطباء). روزگار شکوه وحشمت و سلطه که نتیجه ٔ روی آوردن بخت و اقبال است . حکومت و قدرت و فرمانروائی . قدرت و سیطره و تسلط. دوران اقتدار و غلبه و حکمرانی :
به وقت دولت سامانیان و بلعمیان
چنین نبود جهان بانهاد و سامان بود.
بدو گفت ای گرد پهلو نژاد
زمانه ترا داد دولت بداد.
وفا و همت و آزادگی و دولت و دین
نکوی و عالی و محمود و مستوی وقوی .
پس گفت خطا کردم که بر زمین دشمنان آمدم سخت بدنام شوم که اینجا دشمنی است دولت محمود را چون علی تکین . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 232). گفتند... ما مردمانیم پیر وکهن و طاهریان را خدمت سالها بسیار کرده و در دولت ایشان نیکوییها دیده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 248). گفت که بوسهل این دولت بزرگ را به باد خواهد داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 321). پس از فرمان ما فرمان وی است در هر کاری که به صلاح دولت و مملکت باز گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 381).
وز دولت خود شادباش از ایراک
دولت به تو ای شاه شادمان است .
گر نباشدبه نزد دولت تو
ای عجب در جهان کجا باشد.
گفتم از دولت تو آن بینم
کزبزرگی تو سزا باشد.
شها امروز روز دولت تست
بر این سان باد تا لیل و نهار است .
کرد گفتار من به دولت تو
آب وخون مغز و دیده ٔ شعرا.
ملک بنده را آن مرتبت و حشمت داده است که در دولت خداوند پایه ٔ هیچکس از پایه ٔ بنده بلندتر نیست . (نوروزنامه ).
از خاک بجز دولت سنجر نکند زر
از چوب بجز موسی عمران نکند مار.
دولت او هست چون تقدیر ایزد لم یزل
هرچه باشد لم یزل ناچارباشد لایزال .
دولت از داد هیچ نشکیبد
گر شکیبد فناش بفریبد.
و در مدت صد و هفتاد سال که ایام دولت این خاندان مبارک است ایزد تعالی آن را به هزار و هفتصد سال برساند. (کلیله و دمنه ). و در دولت و نوبت خویش منزلت او پیدا آرند. (کلیله و دمنه ).
امروز منم زبان عالم
تیغ تو شها زبان دولت .
کامروز رسته اید به جان از سموم ظلم
کاندر ظلال دولت شاه توانگرید.
هر که را غره کرد دولت تیز
غدر آن دولتش هلاک رساند
خاک بر فرق دولتی که ترا
از سر خاک بر سماک رساند
نه نه صد جان فدای آن دولت
کو تواند ترا به خاک رساند.
دولتت بیش و دشمنت کم باد.
و دولت پایدار او تا چون شمع به همه اعضاء روی شده است . (سندبادنامه ص 16). و روی امید می دید که دولت آل سامان به آخر رسیده است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
رخت مسیحا نکشد هر خری
محرم دولت نبود هر سری .
به دارای دولت سر افراختم
ز دارا به دولت سرانداختم .
صدر نشین تر ز سخن نیست کس
دولت این ملک سخن راست بس .
وندر گلوی دشمن دولت کند چو میخ
فراش او طناب در بارگاه را.
دفتر ز شعر گفته بشوی و دگر مگوی
الا دعای دولت سلجوق شاه را.
دعاگوی این دولتم بنده وار
خدایا تو این سایه پاینده دار.
زهی ملک و دولت که پاینده باد.
دولت او آفتاب و نور و کوه و سایه اند
آفتاب از نور و کوه از سایه کی گردد جدا.
از جان دعای دولت او می کنند خلق
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن .
دولت شاه جهان را گر میان بندی چوگور
دولت آید بر پیت چون یوز بر بوی پنیر.
- امثال :
دولت همه ز اتفاق خیزد . (امثال و حکم دهخدا).
دولت و دین گشته چونکه توأم ، بینی
ملکت آشفته را ز نو سر و سامان .
- دولت دیریاز ؛ دولت پایدار و دیرینه . سیطره و اقبال کهن :
به رستم چنین گفت کای سرفراز
بترسم که این دولت دیریاز
همی سر گراید به سوی نشیب
دلم شد ز کردار آن پر نهیب .
|| فتح و ظفر. (ناظم الاطباء). فتح در جنگ . (یادداشت مؤلف ). ظفر. (از غیاث ) :
مر آن را که جنبیدنش دولت است
ملامت مکن گر نگیرد قرار.
|| خوشحالی و شعف . (ناظم الاطباء). || چیزی که دست به دست بگردد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (غیاث ). آنچه دست به دست داده شود. (ترجمان القرآن جرجانی ص 49). || نژاد. || آزادی از زن . || ادای قرض . (ناظم الاطباء). || سلطان ؛ دولتی ، سلطانی . (یادداشت مؤلف ). || (در اصطلاح سیاسی قرون اخیر) سلطنت . هیأت سلطنت . (ناظم الاطباء) : عالیجاه وزیر اعظم دیوان عالی و اعتمادالدوله ٔ ایران عمده ترین ارکان دولت و قاطبه ٔ امراء درگاه معلی ... داد و ستد کل مالیات دیوانی و... بدون تعلیقه و امر عالیجاه معظم الیه داد و ستد نمی شود. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص 5)... دیوان بیگی به حقیقت شکایت هر یک رسیده و از قرار که مقرون به صلاح دولت و ضابطه ٔ مملکت می دانسته غوررسی می نموده اند. (تذکرةالملوک ص 13).
- دولت باهره ؛ دولت منور و عالی . لقبی و نعتی حکومت و دولت را. دولت قوی و نیرومند. دولت قاهره : مشارالیه [ قورچی باشی ] عمده ترین امراء ارکان دولت باهره و ریش سفید قاطبه ٔ ایلات ... و مواجب قاطبه ٔ قورچیان بر طبق عرض قورچی باشی ... (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص 6). مشارالیه . [ قوللر آقاسی ] بعداز عالیجاه قورچی باشی عمده ترین امراء و ارکان دولت باهره ... و مواجب و انعام قاطبه ٔ غلامان بر طبق عرض قوللرآقاسی و تعلیقه ٔ وزراء اعظم شفقت می شده . (تذکرةالملوک ص 7).
- دولت طراز ؛ که زینت و طراز دولت و سلطنت است . که دولت و سعادت از او زینت دارد :
عنصر نوشین روان عهد به عالم
هرمز دولت طراز تاجور آورد.
- دولت عظمی ؛ سلطنت بزرگ . (ناظم الاطباء).
- دولت قاهره ؛ دولت قوی و مقتدر : اگر امراء ارکان دولت قاهره در ارتکاب امر خلاف قاعده به امر و نهی او ممنوع و متقاعدنگردند به خدمت بندگان قبله ٔ عالمیان عرض و بدانچه امر اقدس شرف صدور یابد از آن قرار معمول دارد. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص 6). و قورچی باشیان عمده ترین ارکان دولت قاهره اند. (تذکرةالملوک ص 7). و رجوع به ترکیب دولت باهره شود.
- دولت و ملت ؛ هیأت حاکمه و شریعت و مذهب . حکومت و مذهب : کار جهان بر پادشاهان و شریعت بسته است و دولت و ملت دو برادرند که بهم بروند و از یکدیگر جدا نباشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 595).
دولت و ملت جنابه زاد چو جوزا
مادر بخت یگانه زای صفاهان .
|| (در اصطلاح سیاسی اخیر). هیأت دولت . گروه وزیران . مجموعه ٔ هیأت عالیه ٔ حاکمه از شاه و وزراء. حکومت . سلطنت . دستگاه حکومتی . هیأت حاکمه . قوه ٔ مجریه . گروهی که بر مملکت حکومت کنند. (یادداشت مؤلف )؛ فلانی از طرف دولت به سفارت برگزیده شد. || در اصطلاح سیاسی ممالک متصرفه ٔ هر حکومتی خواه پادشاهی باشد و یا جمهوری . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح عرفانی ) نزد محققین وارستگی از علایق و حصول مطالب دارین که دنیا و آخرت است بود و نزد مجردین زن و قرض نداشتن و به اشتهای خود خوردن و خوابیدن باشد. (برهان ). اتفاق حسن و آن عنایت ازلی باشد. (اسرارالتوحید ص 314 از فرهنگ فارسی معین ).